شهادت سالار شهيدان

يورش وحشيانه

آنگاه عمر بن سعد فرياد برآورد و به سپاه كوفه گفت: مادامى كه حسين در كنار خيمه‏ها با اهل‌بيت خود مشغول وداع است بر او حمله كنيد! كه اگر از آنان فارغ شود شما را از هم به طورى پراكنده كند كه ميمنه از ميسره باز شناخته نشود! پس بر آن حضرت حمله كرده و او را تير باران نمودند به گونه‏اى كه تيرها از ميان طناب چادرها و خيمه‏ها مى‏گذشت و پيراهن بعضى از زنان را پاره مى‏كرد، پس امام عليه‏السلام بر سپاه دشمن حمله كرد و همانند شيرى خشمگين بر آنان تاخت در حالى كه از هر طرف باران تير مى‏باريد و آن بزرگوار سينه‏اش را سپر آن تيرها قرار مى‏داد.(299)

در اين هنگام امام عليه‏السلام به سپاه كوفه فرمود: براى چه با من مقاتله مى‏كنيد؟ آيا حقى را ترك كردم يا سنتى را تغيير داده‏ام؟ و يا شريعتى را تبديل كرده‏ام؟!

آن جماعت پاسخ دادند: نه! ولى با تو قتال مى‏كنيم به خاطر كينه‏اى كه از پدرت داريم! و آنچه با پدران و بزرگان ‏ما در روز بدر و حنين كرده است.(300)

چون امام عليه‏السلام اين سخن را از آن گروه شنيد به سختى گريست و بعد به طرف راست و چپ نگريست ولى كسى از انصارش را نديد مگر اين كه خاك بر پيشانى آنها نشسته و شهيد شده بودند.(301)

سپس باز هم آن حضرت با دشمن مقاتله مى‏كرد تا اين كه شمر بن ذى الجوشن آمد و بين او و خيمه‏ها و اهل‌بيت آن حضرت حائل شد؛ امام عليه‏السلام بر سپاه كوفه فرياد زد و فرمود: واى بر شما اى پيروان آل ابى سفيان! اگر شما را دينى نيست و از روز معاد باكى نداريد لااقل در دنيا آزاده باشيد، اگر از نژاد عرب هستيد به حسب خود باز گرديد!


تير سه شعبه

امام عليه‏السلام ايستاد تا لحظه‏اى استراحت نمايد در حالى كه در اثر مبارزه و شدت گرما توانش كم شده بود، ناگاه سنگى بر پيشانى مباركش اصابت كرد، پس لباس خود را گرفت كه خون را از صورتش پاك نمايد تيرى سه شعبه آهنين و مسموم بر سينه مباركش - و بر اساس بعضى از روايات - بر قلب مبارك حضرتش نشست.

امام حسين عليه‏السلام فرمود: «بسم الله و بالله و على ملة رسول الله» و سر به سوى آسمان برداشت و گفت: خدايا! تو مى‏دانى اينان كسى را مى‏كشند كه روى زمين فرزند پيامبرى جز او نيست؛ سپس تير را گرفته از پشت بيرون آورد و خون همانند ناودان جارى شد، آنگاه دستش را زير آن زخم گرفته، چون از خون لبريز شد به آسمان پاشيد و از آن خون قطره‏اى باز نگشت، باز دست مباركش را از خون پر كرده و بر صورت و محاسنش ماليد و فرمود: همين گونه باشم تا جدم رسول خدا را ملاقات كنم و بگويم: اى رسول خدا! مرا اين گروه كشتند.(302)


تهاجم به خيام

سپس باز هم آن حضرت با دشمن مقاتله مى‏كرد تا اين كه شمر بن ذى الجوشن آمد و بين او و خيمه‏ها و اهل‌بيت آن حضرت حائل شد(303)؛ امام عليه‏السلام بر سپاه كوفه فرياد زد و فرمود: واى بر شما اى پيروان آل ابى سفيان! اگر شما را دينى نيست و از روز معاد باكى نداريد لااقل در دنيا آزاده باشيد، اگر از نژاد عرب هستيد به حسب خود باز گرديد!

شمر ندا كرد: چه مى‏گوئى اى پسر فاطمه ؟!

امام عليه‏السلام فرمود: من با شما مقاتله مى‏كنم و شما با من جنگ داريد، زنان را گناهى نيست، به اين گروه تجاوزگر خود سفارش كن تا زنده هستم متعرض حرم من نشوند.

شمر گفت: اين چنين خواهيم كرد اى پسر فاطمه!

آنگاه رو به لشكرش كرده و فرياد زد: از حرم و سراپرده اين مرد دور شويد و آهنگ خود او كنيد! كه به جان خودم سوگند او كفو كريمى است!

پس سپاه كوفه با سلاح متوجه آن حضرت گرديده و آن بزرگوار بر آنها حمله مى‏كرد و آنان بر آن حضرت يورش مى‏بردند و در آن حال در طلب جرعه‏اى آب بود كه نيافت تا هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد شد.(304)

و گفته‏اند: آنقدر تير بر بدن مباركش اصابت كرده بود كه زره آن حضرت همانند خار پشت پر از تير بود، و تمام اين تيرها در قسمت جلو و پيش روى آن حضرت بود.(305)

پس مدتى نسبتاً طولانى از روز سپرى شد و مردم از كشتن آن حضرت پرهيز كرده و هر كدام اين كار را به ديگرى واگذار مى‏نمودند، در اين هنگام شمر فرياد زد: واى بر شما! مادرتان در عزايتان بگريد! چه انتظارى داريد؟ او را بكشيد. پس از هر جانب به او حمله ور شدند.(306)

بعضى نوشته‏اند كه: امام حسين عليه‏السلام سه ساعت از روز روى زمين افتاده بود و به آسمان نظر مى‏كرد و مى‏گفت: «صبراً على قضائك، لا معبود سواك، يا غياث المستغثين»، پس چهل نفر از لشكر به سوى امام شتافتند تا سر از بدنش جدا سازند و عمر بن سعد مى‏گفت: در كشتن او شتاب كنيد.

امام صادق عليه‏السلام به زراره فرمود: اى زراره! آسمان چهل روز بر حسين عليه‏السلام خون گريست و زمين چهل روز به سياهى گريست و خورشيد تا چهل روز به گرفتگى و سرخى گريست و كوه‌ها از هم پاشيد و فرو ريخت و درياها متلاطم گشت.

شبث بن ربعى در حالى كه شمشير در دست داشت نزديك امام آمد كه سر از تن آن بزرگوار جدا نمايد، آن حضرت نظرى به او نمود كه او شمشير را رها كرده و در حالى كه فرياد مى‏زد فرار كرد.(307)


دعاى امام عليه‏السلام

و چون امر بر حسين سخت شد سر به سوى آسمان برداشت و گفت:

"اللهم متعالى المكان عظيم الجبروت شديد المحال غنى عن الخلائق عريض الكبريأ قادر على ما تشأ قريب الرحمة صادق الوعد سابغ النعمة حسن البلأ قريب اذا دعيت محيط بما خلقت قابل التوبة لمن تاب اليك قادر على ما اردت تدرك ما طلبت شكور اذا شكرت ذكور اذا ذكرت ادعوك محتاجاً و ارغب اليك فقيراً و افزع اليك خائفاً و ابكى مكروباً و استعين بك ضعيفا و اتوكل عليك كافياً اللهم احكم بيننا و بين قومنا فانهم غرونا و خذلونا و غدروا بنا و نحن عترة نبيك و ولد حبيبك محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم الذى اصطفيته بالرسالة و ائتمنته على الوحى فاجعل لنا من امرنا فرجاً و مخرجاً يا ارحم الراحمين."(308)

اى خداى بلند مرتبه و داراى قدرت و سلطنتى عظيم و تدبير و عقابى شديد، بى نياز از خلائق و داراى كبريائى پهناور و گسترده و بر هر چه خواهى قدرت دارى، رحمت تو قريب و به وعده خود عمل خواهى كرد، نعمت تو تمام و بلاى تو نيكو، چون خوانده شوى نزديك و بر مخلوقات احاطه داشته و توبه تائب را مى‏پذيرى، بر هر چه اراده كنى نيرومند و بر آنچه خواهى كنى توانا، چون تو را سپاس گويند سپاس جزا دهى و چون تو را ياد كنند يادشان كنى، تو را مى‏خوانم در حالى كه محتاجم، و رغبت به سوى تو دارم در حالى كه فقيرم، به تو پناه مى‏برم در هراس و ترس و مى‏گريم در سختي‌ها، و از تو كمك مى‏گيرم در حال ضعف، و بر تو توكل مى‏كنم و مرا كافى است. خدايا بين ما و قوم ما تو حكم فرما، اينان ما را فريفته و ما را تنها گذاشتند و با ما غدر نمودند و ما عترت پيامبر توايم فرزند حبيب تو محمد كه او را به رسالت برگزيدى و او را امين وحى خود قرار دادى، پس براى ما قرار ده از امر ما فرج و گشايشى اى مهربان‌ترين مهربانان.


مناجات امام عليه‏السلام

امام عليه‏السلام در آخرين لحظات عمر شريفش با خدا راز و نياز نموده با اين جملات مناجات مى‏كرد:

"صبراً على قضائك يا رب، لا اله سواك يا غياث المستغيثين مالى ربُّ سواك ولا معبود غيرك، صبراً على حلمك يا غياث من لا غياث له يا دائماً لا نفاد له يا محيى الموتى يا قائماً على كل نفس بما كسبت، احكم بينى و بينهم و انت خير الحاكمين."(309)

بر قضا و حكم تو اى خدا صبر پيشه سازم، خدايى به جز تو نيست! اى فريادرس استغاثه كنندگان! پروردگارى براى من غير تو نيست و معبودى به جز تو ندارم، بر حكم تو صبر مى‏كنم اى فريادرس كسى كه جز تو فريادرسى ندارد و اى كسى كه ابدى و دائمى هستى و مردگان را زنده مى‏كنى، اى آگاه و شاهد و ناظر بر تمام كردار و افعال مخلوق خود! تو در ميان من و اين گروه حكم كن كه تو بهترين حكم كنندگانى.


شهادت امام عليه‏السلام

هنگامى كه در اثر كثرت جراحات و تشنگى ضعف بر آن بزرگوار مستولى گرديد، شمر فرياد زد: چرا منتظر هستيد؟ حسين جراحات زيادى برداشته و نيزه‏ها او را از پاى درآورده است، از هر طرف بر او حمله كنيد، مادرانتان در عزاى شما بگريد!

پس از هر طرف بر او حمله‌ور شدند، حصين بن تميم تيرى بر دهان آن حضرت زد و ابو ايوب غنوى تيرى بر حلق نازنينش و زرعه بن شريك ضربه‌اى بر كتف امام وارد ساخت و سنان بن انس نيزه‏اى به سنيه مبارك آن حضرت زد و صالح بن وهب نيزه‏اى بر پهلوى آن بزرگوار وارد كرد كه آن حضرت بر گونه راست روى زمين افتاد، آنگاه آن حضرت نشست و تير را از حلق شريفش به در آورد، در اين حال عمر بن سعد به امام نزديك شد.(310)


فرياد عقيله بني‌هاشم عليهاالسلام

زينب كبرى از خيمه بيرون آمد و فرياد مى‏زد: وا اخاه! وا سيداه! وا اهل بيتاه! اى كاش آسمان بر زمين سقوط مى‏كرد و اى كاش كوه‌ها خرد و پراكنده بر هامون مى‏ريخت.(311) پس بر عمر بن سعد فرياد زد: واى بر تو! ابو عبدالله را مى‏كشند و تو تماشا مى‏كنى؟ او هيچ جوابى نداد! زينب فرياد برآورد و گفت: واى بر شما! آيا در ميان شما مسلمانى نيست؟ باز هيچ كس پاسخى نداد.(312)

و بعضى نقل كرده‏اند كه: عمر بن سعد اشكش جارى گرديد ولى صورتش را از زينب برگرداند.(313)


هلال بن نافع

هلال مى‏گويد: ما با اصحاب عمر بن سعد ايستاده بوديم كه ناگهان ديديم كسى فرياد مى‏زد: اى امير! بشارت كه اينك شمر حسين را به قتل رساند!

هلال مى‏گويد: من ميان دو صف آمدم و جان دادن امام را تماشا مى‏كردم! به خدا قسم هيچ كشته به خون آغشته‏اى را نيكوتر و درخشنده روى‏تر از او نديدم. نور چهره و زيبائى هيئت او انديشه قتل وى را از ياد من برد و در آن حال شربتى از آب مى‏خواست، شنيدم مردى مى‏گفت: هرگز آب نخورى تا بر آتش درآئى و از حميم آن بنوشى.

و امام را شنيدم در پاسخ مى‏فرمود: من نزد جدم مى‏روم و در بهشت در كنار او خواهم بود و از آب گوارا بنوشم و از آنچه شما با من كرديد به او شكايت كنم. پس همه جماعت در غضب شدند كه گوئى خداوند در دل آنها رحمت نيافريده بود و من گفتم: به خدا قسم ديگر در هيچ كار با شما شريك نشوم!(314)

هنگامى كه در اثر كثرت جراحات و تشنگى ضعف بر آن امام مستولى گرديد، شمر فرياد زد: چرا منتظر هستيد؟ حسين جراحات زيادى برداشته و نيزه‏ها او را از پاى درآورده است، از هر طرف بر او حمله كنيد، مادرانتان در عزاى شما بگريد! پس از هر طرف بر او حمله‌ور شدند، حصين بن تميم تيرى بر دهان آن حضرت زد و ابو ايوب غنوى تيرى بر حلق نازنينش و زرعه بن شريك ضربه‌اى بر كتف امام وارد ساخت و سنان بن انس نيزه‏اى به سنيه مبارك آن حضرت زد و صالح بن وهب نيزه‏اى بر پهلوى آن بزرگوار وارد كرد كه آن حضرت بر گونه راست روى زمين افتاد، آنگاه آن حضرت نشست و تير را از حلق شريفش به در آورد، در اين حال عمر بن سعد به امام نزديك شد.


آخرين لحظات

پس زمانى گذشت هر كس كه نزديك آن بزرگوار مى‏شد و كشتن امام براى او ممكن بود، باز مى‏گشت و كراهت داشت كه آن حضرت را به قتل برساند، سپس شخصى كه او را مالك بن نمير كندى مى‏گفتند و او مردى شقى و بى‌باك بود نزديك امام آمد و شمشيرى بر سر آن بزرگوار زد كه برنس(عمامه) را قطع كرده و به سر مبارك آن حضرت رسيد كه خون جارى گرديد. امام حسين عليه‏السلام آن برنس را انداخت و كلاهى را طلب كرد و بر سر گذاشت و به آن مرد فرمود: هرگز با آن دست غذا و آب نخورى و خدا تو را با ظالمان محشور گرداند! آن مرد كندى برنس امام را برداشت و بعد از آن هميشه در فقر و مسكنت به سر مى‏برد و دستانش مانند آدم‌هاى شل، از كار افتاد.(315)

و چون آن بزرگوار از اسب به روى زمين فرود آمد خواست بر جانب راست بخوابد از كثرت جراحات ممكن نشد سپس بر پهلوى چپ خواست بخوابد اما نشد پس مقدارى از رمل و خاك را گرد آورد و همانند بالشى درست كرده و سر بر آن نهاد و سپاه كوفه در حيرت بودند كه او در چه حالتى است؟ بعضى مى‏گفتند: او از دنيا رفته است و بعضى گفتند: توان جنگ كردن ندارد.(316)


فرمان قتل

عمر بن سعد به مردى كه در طرف راست او بود گفت: واى بر تو! پياده شو و او را به قتل برسان، خولى بن يزيد سرعت كرده تا سر امام را جدا سازد، سنان بن انس نخعى لعنة الله پياده شد و با شمشير بر گلوى شريف آن حضرت مى‏زد و مى‏گفت: والله! من سر تو را جدا مى‏كنم و مى‏دانم تو پسر رسول خدا هستى و پدر و مادرت بهترين مردم است، سپس سر مقدس آن بزرگوار را از بدن جدا كرد.(317)


تعيين قاتل

1- «شمر بن ذى الجوشن» ابن عبدالبر از خليفة بن خياط نقل كرده است: آن كسى كه امام حسين را به قتل رساند شمر بن ذى الجوشن است و امير لشكر عمر بن سعد بوده است(318)، و نوشته است كه: شمر در خشم شد و روى سينه مبارك امام نشست و محاسن آن بزرگوار را گرفت، چون خواست امام را به قتل برساند امام لبخندى زد و فرمود: آيا مرا مى‏كشى و مى‏دانى من كيستم؟

شمر گفت: تو را خوب مى‏شناسم، مادرت فاطمه زهرا و پدرت على مرتضى و جدت محمد مصطفى است، تو را مى‏كشم و باكى ندارم!! پس امام را با دوازده ضربه شمشير به شهادت رساند و سر مبارك آن حضرت را جدا كرد.(319)

2- «سنا بن انس نخعى» او به خولى گفت: سر حسين را از بدن جدا كن، خولى چون خواست چنين كند فتورى در او پيدا شد و لرزه بر اندامش افتاد، سنان او را گفت: «فِتّ اللّه عَضُدك!»؛ «خدا بازويت را سست گرداند از چه مى‏لرزى؟» پس خود پياده گشت و سر امام را جدا ساخته و او را به دست خولى داد!(320)

3- «خولى بن يزيد» او بر امام يورش برد و سر مقدس آن بزرگوار را جدا نمود و نزد عبيدالله بن زياد برد و گفت: اوقر ركابى فضة و ذهبا انى قتلت الملك المحجبا قتلت خيرالناس اما و ابا و خيرهم ان ينسبون نسبا.(321) و (322)


شيون ملائكه

چون امام عليه‏السلام به شهادت رسيد ملائكه آسمان به شيون آمدند و گفتند: پروردگارا! اين حسين برگزيده تو و فرزند پيامبر توست. پس خداوند عزوجل تمثال حضرت قائم عليه‏السلام را براى ملائكه ظاهر گردانيد و فرمود: به وسيله اين قائم از خون حسين انتقام خواهم گرفت.(323)

و گفته‏اند: آنقدر تير بر بدن مباركش اصابت كرده بود كه زره آن حضرت همانند خار پشت پر از تير بود، و تمام اين تيرها در قسمت جلو و پيش روى آن حضرت بود.


خبر شهادت

راوى مى‏گويد: كنيزى از ناحيه خيام امام حسين عليه‏السلام بيرون آمد، مردى به او گفت: يا امة الله! مولاى تو كشته شده است.

آن كنيز مى‏گويد: من با سرعت به سوى بانوى خود به حرم بازگشتم و فرياد زدم و زنان حرم نيز بپاخاسته و همراه من فرياد زدند.(324)

همه از خيمه‏ها بيرون دويدند ولى سالار زينب را نديدند.


آخرين شهيد

سويد بن مطاع در ميان شهدا در اثر جراحات زياد افتاده بود (ظاهرا او در حمله اول در اثر تيرهاى دشمن روى زمين افتاده و از هوش رفته بود) وقتى به هوش آمد شنيد كه مى‏گويند: قتل الحسين! «حسين كشته شد» در خود احساس سبكى كرد كه مى‏تواند برخيزد و با او حربه‏اى بود و شمشير او را گرفته بودند، پس با همان حربه ساعتى با دشمن مقاتله كرد تا او را عروة بن بطان و زيد بن رقاد به قتل رسانيدند و او آخرين نفر از اصحاب امام حسين بود كه شهيد گرديد.(325)


ذوالجناح

پس اسب آن حضرت شيهه كشان و گريان به جانب خيمه‏ها شتافت در حالى كه پيشانى خود را به خون امام عليه‏السلام آغشته نموده بود.(326) و از امام باقر عليه‏السلام نقل شده است كه اسب مى‏گفت «الظلمية الظليمة من امة قتلت ابن بنت نبيها»؛ «واى از ستم امتى كه فرزند دختر پيامبر خود را كشتند» و با همان فرياد رو به خيمه‏ها آورد.(327)

و در زيارت ناحيه آمده است:

"فلما رأين النّسأ جوادك مَخزيّاً و نظرن سرجك عليه ملويّاً برزن من الخُدور ناشرات الشُّعور على الخدود لا طمات الوجوه سافراتٌ و بالعويل داعيات و بعد العزّ مُذلّلات و الى مصرعك مُبادرات، و الشّمر جالس على صدرك و مولغ سيفه على نحرك قابض على شيبتك بيده ذابح لك بمهنّده."(328)

پس چون بانوان حرم اسب تو را با آن هيئت و بدون سوار مشاهده نمودند كه زينش واژگون و يالش پر از خون است از خيمه‏ها بيرون آمدند در حالى كه موهاى خود را پريشان و بر صورت خود سيلى مى‏زدند و نقاب از چهره‏ها مى‏افكندند و به صداى بلند شيون مى‏كردند و به سوى قتلگاه مى‏شتافتند. در همان حال شمر ملعون بر سينه مباركت نشسته بود و محاسن شريفت را در يك دست گرفته و با دست ديگر با خنجر سر از بدنت جدا مى‏كرد.


دگرگونى عالم

پس از شهادت آن بزرگوار، سپاه كوفه سه تكبير گفتند! زمين به سختى لرزيد و شرق و غرب تاريك شد و مردم را زلزله و برق فرو گرفت و آسمان خون باريد و هاتفى از آسمان ندا كرد كه: به خدا سوگند امام فرزند امام و برادر امام و پدر امامان، حسين بن على كشته شد.(329)

رواى گفت: در آن وقت غبار شديد توأم با تاريكى و طوفان سرخى كه امكان ديدن نبود آسمان را فرا گرفت كه آن گروه گمان كردند عذاب بر آنها نازل گرديده و ساعت‌ها ادامه داشت.(330)

امام صادق عليه‏السلام به زراره فرمود: اى زراره! آسمان چهل روز بر حسين عليه‏السلام خون گريست و زمين چهل روز به سياهى گريست و خورشيد تا چهل روز به گرفتگى و سرخى گريست و كوه‌ها از هم پاشيد و فرو ريخت و درياها متلاطم گشت.(331)

داودبن فرقد از امام صادق عليه‏السلام نقل كرده است كه حضرت فرمود: چون حسين بن على عليه‏السلام شهيد شد آسمان نيلگون گرديد تا يك سال؛ سپس فرمود: آسمان و زمين بر حسين بن على عليه‏السلام يك سال گريست و بر يحيى بن زكريا نيز گريسته بود، و سرخى آسمان همان گريه آن است.(332)

در «اثبات الوصيه» مسعودى آمده است: روايت شده است كه آسمان چهارده روز بر حسين عليه‏السلام گريست؛ سؤال شد كه: علامت گريه آسمان چه بوده است؟ در پاسخ گفتند: خورشيد در ميان سرخى طلوع و غروب مى‏كرد.(333)

و سيوطى نقل مى‏كند كه: چون حسين بن على كشته شد تا هفت روز نور خورشيد بر ديوارها زرد رنگ بود و بعضى از كواكب با بعضى ديگر برخورد كردند، و روز عاشورا كه آن حضرت شهيد شد خورشيد گرفت و آفاق آسمان تا شش ماه سرخ گونه بود.(334)

خلاد مى‏گويد: بعد از شهادت حسين عليه‏السلام تا مدتى خورشيد چون طلوع مى‏كرد بر ديوارها و ساختمان‌ها صبح و عصر آثار سرخى به چشم مى‏خورد و مردم هر سنگى را بر مى‏داشتند زير آن خون تازه بود!

ابو قبيل مى‏گويد: چون حسين عليه‏السلام كشته شد خورشيد آن چنان گرفت كه ستارگان نيمه روز ظاهر گرديدند تا اين كه ما گمان كرديم قيامت برپا شده است.(335)

و در صواعق ابن حجر از ترمذى نقل كرده است: ام سلمه پيامبر را در خواب ديد در حالى كه بر چهره و سرش غبار و گرد نشسته و مى‏گريست، علت آن را پرسيد، پيامبر فرمود: هم اكنون حسين را كشتند.(336)

از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه: چون حسين بن على را به شمشير زدند و از اسب افتاد و مردم براى جدا كردن سر مبارك او شتاب كردند، از عرش منادى فرياد زد: اى امتى كه بعد از پيامبر خود متحير و گمراه شده‏ايد! خداوند شما را به اضحى و فطر موفق ندارد.(337)

مردم مدينه شامگاه آن روز كه حسين عليه‏السلام كشته شد هاتفى را شنيدند كه مى‏گفت:

مسح الرسول جبين هفله بريق فى الخدود ابواه من عليا قريش و جدُّه خير الجدود.(338) و (339)

پاورقى‌ها:

299- مقتل الحسين مقرم، 277.

300- الامام الحسين و اصحابه، 306.

301- ذريعة النجاة، 134.

302- بحار الانوار، 45/53.

303- مثير الاحزان، 72.

304- الملهوف 50 ؛ بحار الانوار 45/51.

305- مناقب ابن شهر آشوب، 4/111.

306- كامل ابن اثير 4/78.

307- تظلم الزهرأ 211.

308- مقتل الحسين مقرم ،282.

309- مقتل الحسين مقرم، 283.

310- بحار الانوار 45/55.

311- الملهوف 51 / كامل ابن اثير 4/78.

312- ارشاد شيخ مفيد 1/112.

313- كامل ابن اثير 4/78.

314- نفس المهموم، 366.

315- انساب الاشراف، 3/203.

316- المفيد فى ذكرى السبط الشهيد، 123.

317- الملهوف، 52.

318- الاستيعاب 1/395 / ابصار العين 14.

319- بحار الانوار 45/56.

320- كامل ابن اثير 4/78 / انساب الاشراف 3/203.

321- «ركاب مرا از طلا و نقره لبريز كن، من پادشاه بزرگى را به قتل رساندم، بهترين مردم را از نظر مادر و پدر كشتم و بهترين مردم از نظر نژاد و نسب را.»

322- الاستيعاب 1/393/ كشف الغمه 2/51/ مناقب ابن شهر آشوب 4/111. و برخى، اقوال ديگرى را در رابطه با قاتل آن حضرت ذكر كرده‏اند كه چون اقوال نادرى است از ذكر آنها خوددارى شد. (الامام الحسين و اصحابه، 315).

323- كافى، 1/456.

324- الملهوف، 55.

325- كامل ابن اثير 4/79 / انساب الاشراف 3/204.

326- الفتوح، 5/220.

327- مقتل الحسين، 283.

328- زيارت ناحيه، بحار الانوار 98/317.

329- ذريعة النجاة، 147.

330- الملهوف، 53.

331- بحار الانوار، 45/206.

332- بحار الانوار، 45/210.

-333 اثبات الوصية، 167.

334- تاريخ الخلفا، 207.

335- مختصر تاريخ ابن عساكر، 7/149.

336- الامام الحسين و اصحابه، 336.

337- علل الشرايع، 2/76.

338- «پيامبر دست به پيشانى خود گرفته، و اشك بر گونه‌هايش جارى است؛ پدر و مادر حسين از برجستگان قريش هستند، و جد او بهترين اجداد است.»

339- البد و التاريخ، 6/13.

منبع:قصّه كربلا- به ضميمه قصّه انتقام، على نظرى‏منفرد

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥