خطبه خوان ي هاي امام و ياران با وفايش


خطبه امام عليه‏السلام

امام حسين عليه‏السلام مركب خود را طلب كرد و بر آن سوار شد و با صداى بلند ندا كرد به طورى كه بيشتر مردم حاضر در لشكر عمر بن سعد صداى آن حضرت را مى‏شنيدند:

"ايها الناس اسمعوا قولى ولا تعجلوا حتى اعظكم بما هو حق لكم علىّ، و حتى اعتذر اليكم من مقدمى عليكم، فان قبلتم عذرى و صدقتم قولى و اعطيتمونى النصف من انفسكم كنتم بذلك اسعد و لم يكن لكم علىّ سبيل، و ان لم تقبلوا منى العذر و لم تعطوا النصف من انفسكم (فاجمعوا امركم و شركأ كم ثم لا يكن امركم عليكم غمه ثم اقضوا الىّ ولا تنظرون.)(31)(ان وليى الله الذى نزل الكتاب و هو يتولى الصالحين.)(32)

اى مردم! سخن مرا بشنويد و در جنگ شتاب مكنيد تا شما را به چيزى كه اداى آن بر من فريضه است و حق شما بر من است موعظه كنم و حقيقت امر را با شما در ميان بگذارم، اگر انصاف داديد، سعادتمند خواهيد شد و اگر نپذيرفته و از مسير عدل و انصاف كناره ‏گرفتيد، تصميم خود را عملى سازيد و با ما بجنگيد، خداى بزرگ ولى و صاحب اختيار من است، همان خدايى كه قرآن را نازل فرمود و اختيار نيكوكاران به دست اوست."

امام عليه‏السلام فرياد برآورد و فرمود: اى شبث بن ربعى! اى حجار بن ابجر! اى قيس بن اشعث! اى يزيد بن حارث! آيا شما براى من نامه ننوشتيد كه ميوه‏ها رسيده، و زمين‌ها سبز شده، اگر بيايى لشكرى آراسته در خدمت تو خواهد بود؟!!

قيس بن اشعث گفت: ما نمى‌دانيم چه مى‏گويى!! ولى اگر به فرمان بنى عم خود تسليم شوى جز نيكى نخواهى ديد!

اهل حرم (خواهران و دختران آن حضرت) چون سخنان امام را شنيدند، به گريستن و شيون پرداختند، امام عليه‏السلام برادرش عباس و فرزندش على اكبر را به خيمه‏ها فرستاد تا آنان را خاموش سازند و فرمود: به جان خودم سوگند كه بعد از اين بسيار خواهند گريست!

چون آنها ساكت شدند، حمد و سپاس الهى را بجا آورد و در نهايت فصاحت، خدا را ياد كرد و بر پيامبر گرامى اسلام و فرشتگان خدا و پيامبران الهى درود فرستاد. و در ادامه سخنان خود فرمود:

نسب مرا به ياد آريد و ببينيد كه كيستم؟ و به خود آييد و خود را ملامت كنيد و نگاه كنيد كه آيا كشتن و شكستن حرمت من رواست؟!

آيا من پسر دختر پيامبر شما و فرزند جانشين و پسر عم او نيستم؟! همان كسى كه بيشتر از همه، ايمان آورد و رسول خدا را به آنچه از جانب خداى آورده بود تصديق كرد؟!

آيا حمزه سيدالشهدا عموى من نيست؟!

و آيا جعفر طيار كه خداوند دو بال به او كرامت فرمود تا در بهشت به پرواز در آيد عموى من نيست؟!

آيا شما نمى‌دانيد كه رسول خدا درباره من و برادرم فرمود: اين دو سرور جوانان اهل بهشتند؟!

اگر كلام مرا باور نكرده و در صداقت گفتار من شك داريد، به خدا قسم از زمانى كه دانستم خداوند، دروغگويى را دشمن مى‏دارد، هرگز سخنى به دروغ نگفته‏ام، در ميان شما هستند افرادى كه به درستى و راستى مشهورند و گفتار مرا تأييد مى‏كنند، از جابر بن عبدالله انصارى و ابو سعيد خدرى و سهل بن سعد ساعدى و زيد بن ارقم و انس بن مالك بپرسيد تا براى شما آنچه را كه از رسول خدا شنيده‏اند، بازگو كنند تا صدق گفتار من براى شما ثابت گردد. آيا اين گواهي‌ها و شهادت‌ها مانع از ريختن خون من نمى‌شود؟!(33)


گفتگو شمر با امام عليه‏السلام

در اينجا شمر بن ذى الجوشن گفت: اگر چنين است كه تو مى‏گويى، من هرگز خداى را با عقيده راسخ عبادت نكرده باشم!!

جبيب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند كه تو را مى‏بينم خدا را با تزلزل و ترديد بسيار پرستش مى‏كنى! و من گواهى مى‏دهم كه تو راست مى‏گويى و نمى‌دانى كه امام چه مى‏گويد!! خداى بزرگ بر دل تو مهر غفلت زده است.

امام عليه‏السلام فرمود: آيا شما در اين هم شك داريد كه من پسر دختر پيامبر شما هستم؟!! به خدا سوگند كه در فاصله مشرق و مغرب عالم، فرزند دختر پيامبرى، به جز من نيست. واى بر شما! آيا از شما كسى را كشته‏ام كه از من خونبهاى او را مى‏خواهيد؟! آيا مالى از شما تباه ساخته و يا قصاصى بر گردن من است كه آن را مطالبه مى‏كنيد؟! آنها سكوت كرده و خاموش بودند، چرا كه حرفى براى گفتن نداشتند. بعد، امام عليه‏السلام فرياد برآورد و فرمود: اى شبث بن ربعى! اى حجار بن ابجر! اى قيس بن اشعث! اى يزيد بن حارث! آيا شما براى من نامه ننوشتيد كه ميوه‏ها رسيده، و زمين‌ها سبز شده، اگر بيايى لشكرى آراسته در خدمت تو خواهد بود؟!!

حر مقابل لشكر كوفه ايستاد و گفت: اى اهل كوفه! مادرتان در سوگتان بگريد، اين بنده صالح خدا را خوانديد و گفتند در راه تو جان خواهيم باخت، ولى اينك شمشيرهاى خود را بر روى او كشيده و او را از هر طرف احاطه كرده‏ايد و نمى‌گذاريد كه در اين زمين پهناور به هر كجا كه مى‏خواهد، برود، و مانند اسير در دست شما گرفتار مانده است، او و زنان و دختران او را از نوشيدن آب فرات منع كرديد در حالى كه قوم يهود و نصارى از آن مى‏نوشند و حتى بهائم در آن مى‏غلطند، و اينان از عطش به جان آمده‏اند! شما پاس حرمت پيامبر را درباره عترت او نگاه نداشتيد، خدا در روز تشنگى شما را سيراب نگرداند.

قيس بن اشعث گفت: ما نمى‌دانيم چه مى‏گويى!! ولى اگر به فرمان بنى عم خود تسليم شوى جز نيكى نخواهى ديد!

امام حسين عليه‏السلام فرمود: نه! به خدا سوگند دستم را همانند افراد ذليل و پست در دست شما نخواهم گذاشت، و از پيش روى شما همانند بردگان فرار نخواهم كرد.(34)

سپس امام عليه‏السلام فرمود: اى بندگان خدا! من به خداى خود و خداى شما پناه مى‏برم، ولى بيزارم از گردنكشانى كه به روز قيامت ايمان ندارند، و از گزند آنان نيز به خدا پناه مى‏برم.

آنگاه مركب خود را خواباند و به عقبه بن سمعان دستور داد تا زانوان مركب را ببندد.(35)


ابن ابى جويريه و تميم بن حصين

در اين هنگام مردى از لشكر عمربن سعد كه او را ابن ابى جويريه مى‏ناميدند در حالى كه بر اسبى سوار بود، رو به سوى خيمه‏ها كرد، و چون نظرش به آتش افتاد فرياد بر آورد: اى حسين! و اى اصحاب حسين! شادمان باشيد به چشيدن آتشى كه در دنيا بر افروخته‏ايد!

امام حسين عليه‏السلام فرمود: اين مرد كيست؟

گفتند: ابن ابى جويريه مزنى!

امام حسين عليه‏السلام دعا كردند كه: بارالها! عذاب آتش را در دنيا به او بچشان! و هنوز سخن امام تمام نشده بود كه اسبش او را در آتش خندق افكند!!

و بعد، مرد ديگرى از لشكر عمربن سعد نزديك آمد به نام تميم بن حصين فزارى و فرياد برآورد كه: اى حسين! و اى اصحاب حسين! فرات را نمى‏بينيد كه همانند شكم مار به خود مى‏پيچد؟! به خدا سوگند كه قطره‏اى از آن را نخواهيد چشيد تا تلخى مرگ را در كام خود احساس كنيد!

امام عليه‏السلام فرمود: اين كيست؟

گفتند: تميم بن حصين است.

امام عليه‏السلام فرمود: اين مرد و پدرش از اهل آتشند، خدايا او را در نهايت عطش بميران!

و نوشته‏اند كه عطشى بى سابقه بر تميم عارض شد و از شدت تشنگى از اسب بر زمين افتاد و آنقدر پامال ستوران شد تا به هلاكت رسيد.(36)


عبدالله بن حوزه

گروهى از سپاهيان به سوى امام عليه‏السلام حركت كردند و در ميان آنها عبدالله بن حوزه تميمى فرياد بر آورد كه: حسين در ميان شماست؟!

اصحاب امام حسين پاسخ دادند: اين امام حسين است، چه مى‏خواهى؟!

گفت: اى حسين! تو را به آتش بشارت مى‏دهم!

امام فرمود: سخنى دروغ گفتى، من نزد پروردگار بخشنده و شفيع و مطاع مى‏روم، تو كسيتى؟

گفت: من ابن حوزه هستم.

امام عليه‏السلام در حالى كه دست‌هاى مبارك را بلند كرد به حدى كه سپيدى زير بغلش نمايان گشت گفت: خدايا! او را در آتش بسوزان.

آن مرد به خشم آمد، و ناگاه اسب او رم كرد و ابن حوزه بر زمين سقوط كرد در حالى كه پايش به ركاب اسب گير كرده بود، آنقدر بدنش بر روى خاك كشيده شد كه قسمتى از بدنش جدا شد و قسمت ديگر به ركاب اسب آويزان بود، و سرانجام پس از برخورد باقيمانده بدنش به سنگ، در ميان آتش خندق افتاد و مزه آتش را چشيد.

امام عليه‏السلام به خاطر استجابت دعايش، سجده شكر بجاى آورد و دستانش را برداشت و عرض كرد: اى خدا! ما از مقربان درگاه تو، اهل‌بيت پيامبر تو و ذريه او هستيم، حق ما را از جباران ستمگر بستان، به درستى كه تو شنوا و از هر كس به مخلوق خود نزديكترى.

محمدبن اشعث گفت: چه قرابتى بين تو و پيامبر است؟!!

امام حسين عليه‏السلام گفت: خدايا! محمدبن اشعث مى‏گويد در ميان من و پيامبرت نسبتى نيست، خدايا! امروز طعم ذلت و خوارى خود را به او بچشان تا من عقوبت او را ببينم.

اين دعاى امام نيز مستجاب شد، و محمد بن اشعث به جهت قضاى حاجت از اسب پياده شد و عقربى او را گزيد و با لباسى آلوده به هلاكت رسيد.(37) و (38)


تنبيه مسروق

مسروق بن وائل حضر مى‏گويد: من در پيش روى لشكر ابن سعد بودم به اين اميد كه سر حسين را گرفته و نزد عبيدالله بن زياد برده و جايزه بگيرم!! اما چون اجابت دعاى آن حضرت را درباره ابن حوزه مشاهده كردم، دانستم كه اين خاندان را حرمت و منزلتى است نزد خدا، لذا از لشكر عمر بن سعد جدا شده و بازگشتم، و به خاطر چيزهايى كه از اين خاندان مشاهده كردم هرگز با آنها جنگ نخواهم كرد.(39)


خطبه زهير بن قين

زهير بن قين به طرف لشكر دشمن خارج شد در حاى كه سوار بر اسب بوده و لباس جنگ به تن داشت، و خطاب به آنان گفت: اى مردم كوفه! از عذاب خدا بترسيد، حق مسلمان بر مسلمان اين است كه برادرش را نصيحت كند، ما هم اكنون برادريم و بر يك دين، مادامى كه جنگى بين ما رخ نداده است، و چون كار به مقاتله كشد شما يك امت و ما امت ديگرى خواهيم بود؛ خدا ما را به وسليه خاندان رسولش در مقام آزمونى بزرگ قرار داده تا ما را بيازمايد، من شما را به يارى اين خاندان و ترك يارى يزيد و عبيدالله بن زياد فرا مى‏خوانم زيرا شما در حكومت اينان جز سوء رفتار و قتل و كشتار و به دار آويختن و كشتن قاريان قرآن همانند حجر بن عدى و اصحاب او و هانى بن عروه و امثال او، نديده‏ايد.

سپاهيان عمر بن سعد به زهير ناسزا گفتند و عبيدالله را مدح و دعا كردند، سپس گفتند: ما از اين مكان نمى‌رويم تا حسين و يارانش را بكشيم و يا آنها را نزد عبيدالله ببريم!

زهير گفت: اى بندگان خدا! فرزند فاطمه به محبت و يارى سزاوارتر از پسر سميه (عبيدالله بن زياد) است، اگر او را يارى نمى‌كنيد، دست خود را به خون او آلوده نكنيد، او را رها كنيد تا يزيد هر چه مى‏خواهد، با او رفتار كند، به جان خودم سوگند كه يزيد بدون كشتن حسين نيز از شما خشنود خواهد بود.

در اين اثنأ، شمر تيرى به سوى زهير پرتاب كرد و گفت: ساكت باش! خدا صداى تو را فرو نشاند، تو ما را به زيادى سخنت آزردى.

حر گفت: به خدا سوگند خود را در ميان بهشت و دوزخ مى‏بينم، و به خدا قسم چيزى را بر بهشت بر نمى‌گزينم اگر چه مرا پاره كرده و در آتشم بسوزانند. سپس بر اسب خود نهيب زده و به امام حسين عليه‏السلام پيوست، و به آن حضرت عرض كرد: اى پسر رسول خدا! جان من به فداى تو باد، من كسى بودم كه بر تو سخت گرفته و در اين مكان فرود آوردم، و گمان نمى‌كردم كه اين گروه با تو چنين رفتار نمايند و سخن تو را نپذيرند، به خدا سوگند اگر مى‏دانستم كه اين گروه با تو چنين خواهند كرد هرگز دست به چنين كارى نمى‌زدم، و من به درگاه خداى بزرگ توبه مى‏كنم از آنچه كه انجام داده‏ام، آيا توبه من پذيرفته مى‏شود؟

زهير در پاسخ شمر گفت: اى اعرابى زاده! من با تو سخن نگويم، تو حيوانى بيش نيستى! من گمان ندارم حتى دو آيه از كتاب خدا را بدانى، مژده باد تو را به رسوايى روز قيامت و عذاب دردناك الهى.

شمر گفت: خدا تو و امام تو را پس از ساعتى خواهد كشت!

زهير گفت: مرا از مرگ مى‏ترسانى؟! به خدا سوگند در نظر من شهادت با حسين بهتر از زندگى جاودانه با شماست. سپس زهير رو به مردم كرده و با صدايى بلند گفت: اى بندگان خدا! اين مرد درشت خوى، شما را نفرييد، به خدا سوگند شفاعت رسول خدا هرگز به گروهى كه خون فرزندان و اهل‌بيت او را بريزند و ياران آنها را بكشند، نخواهد رسيد.(40)

پس مردى از ياران امام بانگ برداشت: اى زهير! بازگرد، امام عليه‏السلام مى‏فرمايد: به جان خودم سوگند همانگونه كه مؤمن آل فرعون قومش را نصيحت كرد، تو نيز در نصيحت اين گمراهان انجام وظيفه كردى و در دعوت آنها به راه مستقيم پا فشارى نمودى، اگر سودى داشته باشد!(41)


خطبه برير

برير بن خضير از امام حسين عليه‏السلام اجازه گرفت كه با سپاه كوفه صحبت كند. امام او را اجازه داد، و او نزديك سپاه كوفه آمد و گفت: اى گروه مردم! خدا پيامبر را مبعوث كرد و او مردم را به توحيد و يكتاپرستى فراخواند، هم بشير بود و هم نذير، هم بشارت مى‏داد و هم از آتش دوزخ مى‏هراساند، او مشعل تابناكى بود فرا راه انسان‌ها؛ اين آب فرات است كه حيوانات بيابان از آن مى‏نوشند ولى آن را از پسر دختر پيامبر مضايفه مى‏كنيد!! پاداش رسول خدا اين است؟!(42) و (43)

محمدبن ابى طالب نقل كرده است كه: سپاه دشمن بر مركب‌هاى خود سوار شدند و امام عليه‏السلام نيز با جمعى از اصحاب سوار بر اسب شدند و در پيشاپيش آنها برير حركت مى‏كرد، امام به او فرمودند: با اين قوم صحبت كن.

برير پيش آمد و گفت: اى مردم! تقواى خدا را پيشه سازيد، اين خاندان پيامبر است كه مقابل شماست، و اينها فرزندان و دختران و حرم پيامبرند، چه تصميمى در باره آنها گرفته‏ايد؟

پاسخ دادند كه: ما آنها را به عبيدالله بن زياد تسليم مى‏كنيم تا او درباره آنها حكم كند!

برير گفت: آيا نمى‌پذيريد به همان مكانى كه از آنجا آمده‏اند، بازگردند؟ اى مردم كوفه! واى بر شما! آيا نامه‏ها و پيمان‌هاى خود را فراموش كرده‏ايد؟ واى بر شما! اهل بيت پيامبر را دعوت مى‏كنيد و تعهد مى‏كنيد كه خود را فداى آنها كنيد و هنگامى كه به نزد شما آمدند، آنها را به عبيدالله بن زياد تسليم مى‏كنيد؟!! او درباره آنها از فرات هم مضايقه مى‏كنيد؟! چه بد پاس حرمت پيامبر را نگاه داشيتد! شما را چه مى‏شود؟! خدا شما را در قيامت سيراب نگرداند كه بد مردمى هستيد!

مردى از سپاه كوفه گفت: ما نمى‌دانيم چه مى‏گويى!

برير گفت: خدا را سپاس مى‏گويم كه بصيرتم را درباره شما زياده كرد، بارالها! به درگاه تو بيزارى مى‏جويم از اعمال اين گروه، بارالها! ترس خود را در ميان ايشان افكن، و چنان كن كه چون تو را ملاقات كنند از آنها خشمناك باشى.

سپس سپاه كوفه او را هدف تير قرار دادند و برير بازگشت.(44)


آشوب و همهمه

چون عمربن سعد سپاه خود را براى محاربه با امام حسين آماده كرد و پرچم‌ها را در جاى خود قرار داد و ميمنه و ميسره لشكر را منظم نمود، به افرادى كه در قلب لشكر بودند گفت: در جاى خود ثابت بمانيد و حسين را از هر طرف احاطه كنيد تا او را همانند حلقه انگشترى در ميان بگيريد!

در اين اثنا، امام عليه‏السلام در برابر سپاه كوفه ايستاد و از آنها خواست كه خاموش شوند، ولى آنها ساكت نشدند!! امام به آنها فرمود:

واى بر شما! چه زيان مى‏بريد اگر سخن مرا بشنويد؟! من شما را به راه راست مى‏خوانم، هر كس فرمان من برد بر راه صواب باشد، و هر كه نافرمانى من كند هلاك شود، شما از همه فرامين من سر باز مى‏زنيد و سخن مرا گوش نمى‌دهيد چرا كه شكم‌هاى شما از مال حرام پر شده و بر دل‌هاى شما مهر شقاوت نهاده شده است، واى بر شما! آيا خاموش نمى‌شويد و گوش نمى‌دهيد؟!

پس اصحاب عمربن سعد يكديگر را ملامت كرده و گفتند: گوش دهيد!!


خطبه دوم امام عليه‏السلام

پس از سكوت سپاه دشمن، امام عليه‏السلام فرمود:

اى مردم! هلاك و اندوه بر شما باد كه با آن شور و شعف زايد الوصف ما را خوانديد تا به فرياد شما رسيم، و ما شتابان براى فريادرسى شما آمديم، ولى شما شمشيرى را كه خود در دست شما نهاده بوديم به روى ما كشيديد، و آتشى كه ما بر دشمن خود و دشمنان شما افروخته بوديم براى ما فروزان كرديد! و در جنگ با دوستانتان، به يارى دشمنانتان برخاستيد! با اين كه آنان در ميان شما نه به عدل رفتار كردند و نه اميد خيرى از آنان داريد و بدون آن كه از ما امرى صادر شده باشد كه سزاوار اين دشمنى و تهاجم باشيم. واى بر شما! چرا آنگاه كه شمشيرها در غلاف و دل‌ها آرام و خاطرها جمع بود ما را رها نكرديد؟! و همانند مگس به سوى فتنه پريديد و همانند پروانه‏ها به جان هم افتاديد، هلاك باد شما را اى بندگان كنيز! و بازماندگان احزاب! و رها كنندگان كتاب! و اى تحريف كنندگان كلمات خدا! و فراموش كنندگان سنت رسول! و كشندگان فرزندان انبيا و عترت اوصياى پيامبران! و ملحق كنندگان ناكسان به صاحبان انساب! و آزار كنندگان مؤمنين! و فريادگران رهبران كه قرآن را پاره كردند!

امام عليه‏السلام فرمود: مى‏گويم از خدا بترسيد و مرا مكشيد، زيرا كشتن و هتك حرمت من، جايز نيست، من فرزند دختر پيامبر شما هستم و جده من خديجه همسر پيغمبر شماست، و شايد سخن پيامبر به شما رسيده باشد كه فرمود: حسن و حسين، دو سيد جوانان اهل بهشتند.

آرى به خدا سوگند بيوفايى و پيمان شكنى، عادت شماست، ريشه شما با مكر و بيوفايى درهم آميخته است، شاخه‏هاى شما بر آن پروريده است. شما خبيث‏ترين ميوه‏ايد، گلوگير در كام باغبان خود و گورا در كام غاصبان و راهزنان، لعنت خدا بر پيمان شكنانى كه ميثاق‌هاى محكم شده را شكستند، خدا را كفيل خود قرار داده بوديد، و به خدا سوگند كه آن پيمان شكنان شمائيد! اينك اين دعى ابن دعى (عبيدالله بن زياد) مرا در ميان دو چيز مخير كرده است: يا شمشير كشيدن و يا خوار شدن! و هيهات كه ما به ذلت تن نخواهيم داد، خدا و رسول او و مؤمنان براى ما هرگز زبونى نپسندند، دامن‌هاى پاكى كه ما را پرورانده‏اند و سرهاى پرشور و مردان غيرتمند هرگز طاعت فرومايگان را بر كشته شدن مردانه ترجيح ندهند، و من با اين جماعت اندكى با شما مى‏جنگم هر چند ياوران، مرا تنها گذاشتند.(45)

سپس اشعارى را قرائت فرمود كه ترجمه‏اش اين است:

«اگر پيروز شويم، دير زمانى است كه پيروز بوده‏ايم؛ و اگر مغلوب شويم باز هم مغلوب نشده‏ايم. عادت ما ترس نيست ولى كشته شدن ما با دولت ديگران قرين است.»

سپس فرمود:

به خدا سوگند اى گروه كفران پيشه! پس از من چندان زمانى نخواهد گذشت مگر به مقدارى كه سواره‏اى بر مركبش سوار شود، كه روزگار چون سنگ آسيا بر شما بگردد، و شما در دلهره و اضطرابى عميق فرو برد، و اين عهدى است كه پدرم از طرف جدم با من بسته است، پس رأى خويش و همراهان خود را بار ديگر ارزيابى كنيد تا روزگار بر شما غم و اندوه نبارد! من كار خويش را بر عهده خدا نهادم و مى‏دانم كه چيزى بر زمين نجنبد مگر به دست قدرت بالغه الهى.

بار خدايا! باران آسمان را از اينان دريغ كن، و بر ايشان تنگى و قحطى پديد آور، و آن غلام ثقفى را بر ايشان بگمار تا جام زهر به ايشان بچشاند، و انتقام من و اصحاب و اهل‌بيت و شيعيان مرا از اينان بگيرد، كه اينان ما را تكذيب كردند و بى ياور گذاشتند، و تو پروردگار مائى، به سوى تو رو آورديم و بر تو توكل نموديم و باز گشت ما به سوى توست.(46)


خبر دادن امام عليه‏السلام از عاقبت امر عمر بن سعد

سپس امام عليه‏السلام فرمود: عمربن سعد كجاست؟ او را نزد من بخوانيد.

عمربن سعد در حالى كه دوست نداشت اين ملاقات صورت پذيرد، به نزد امام آمد. امام به او گفت: تو مرا مى‏كشى؟! گمان نمى‌كنى كه دعى بن دعى (ابن زياد) حكومت رى و گرگان را به تو ارزانى دارد؟! به خدا سوگند كه چنين نخواهد شد، و اين عهدى است معهود! هر چه خواهى بكن كه پس از من نه در دنيا و نه در آخرت، شاد نگردى، و گويى مى‏بينم سر تو را كه در كوفه بر نيزه نصب كرده و كودكان بر آن سنگ مى‏زنند و آن را هدف قرا مى‏دهند؟!

عمربن سعد خشمگين شد و روى بگرداند! و سپاه خود را گفت: در انتظار چه هستيد؟! همه يكباره بر او حمله كنيد كه اينان يك لقمه بيش نيستند!!(47)


خطبه ديگرى از امام عليه‏السلام(48)

پس آن حضرت برابر سپاه دشمن آمد در حالى كه به صفوف آنها مى‏نگريست كه همانند سيل مى‏خروشيدند و به عمر بن سعد نظر كرد كه در ميان اشراف كوفه ايستاده بود، پس فرمود:

"خدايى را حمد مى‏كنم كه دنيا را آفريد و آن را خانه فنا و زوال مقرر نمود و اهل دنيا را در احوالى مختلف و گوناگون قرار داد، آن كه فريب دنيا را خورد بى خرد است و آن كه فريفته دنيا گردد نگون بخت است، مبادا دنيا شما را فريب دهد كه دنيا اميد هر كس را كه بدان گرايد، قطع كند و طمع آن كس را كه بدان دل بندد به نااميدى مبدل نمايد. شما را مى‏بينم براى انجام كارى در اينجا اجتماع كرديد كه خدا را به خشم آورده‏ايد، و روى از شما برتافته و عقابش را بر شما نازل كرده و از رحمت خود شما را دور ساخته است. نيكو پروردگارى است خداى ما، و شما بد بندگانى هستيد كه به طاعت او اقرار كرده و به رسولش ايمان آورده ولى بر سر ذريه و عترت او تاختيد و تصميمى بر قتل آنها گرفتيد، شيطان بر شما غالب گرديد و خداى بزرگ را از ياد برديد، هلاك باد شما و آنچه مى‏خواهيد. انالله و انا اليه راجعون. اينان جماعتى هستند كه پس از ايمان كافر شدند، دور باد رحمت پروردگار از ستمگران."

در اين اثنأ عمر بن سعد رو به اشراف كوفه كرد و گفت: واى بر شما! كه با او تكلم كنيد، به خدا سوگند اين پسر همان پدر است كه اگر يك روز هم ادامه سخن دهد از سخن گفتن عاجز نشود!

پس شمر پيش آمد و گفت: اى حسين! اين چه سخن است كه مى‏گويى؟ به ما تفهيم كن تا بفهميم!

امام عليه‏السلام فرمود: مى‏گويم از خدا بترسيد و مرا مكشيد، زيرا كشتن و هتك حرمت من، جايز نيست، من فرزند دختر پيامبر شما هستم و جده من خديجه همسر پيغمبر شماست، و شايد سخن پيامبر به شما رسيده باشد كه فرمود: حسن و حسين، دو سيد جوانان اهل بهشتند.(49)


حر بن يزيد (50)

امام عليه‏السلام از مركب پياده شد و به عقبة بن سمعان دستور داد كه آن را ببندد، در اين اثنأ سپاه كوفه براى جنگ و قتال به طرف امام و اصحاب امام روى آورد!

حربن يزيد رياحى هنگامى كه آن گروه را مصمم به جنگ ديد(51)، نزد عمربن سعد آمد و گفت: آيا با حسين جنگ مى‏كنى؟!

گفت: آرى، به خدا سوگند، قتالى كه كمترينش اين باشد كه سرها و دست‌ها جدا گردد!!

حر گفت: آنچه حسين بيان كرد، براى شما كافى نبود؟!

عمر بن سعد گفت: اگر كار به دست من بود، مى‏پذيرفتم، ولى امير تو عبيدالله نمى‌پذيريد!!

حر بازگشت و مردى از قبيله‏اش همراه او بود به نام قرة بن قيس، حربن يزيد به او گفت: اى قره! آيا اسب خويش را آب داده‏اى؟ گفت: نداده‏ام. قره مى‏گويد: من احساس كردم كه او مى‏خواهد از جنگ كناره گيرد و اگر از قصدش مرا آگاه مى‏كرد، من هم به او مى‏پيوستم.

پس حربن يزيد كم كم به سوى خرگاه(خيمه‌گاه) حسين نزديك مى‏شد، مردى(52) به او گفت: اين چه حالتى است كه در تو مى‏بينم؟

حر گفت: به خدا سوگند خود را در ميان بهشت و دوزخ مى‏بينم، و به خدا قسم چيزى را بر بهشت بر نمى‌گزينم اگر چه مرا پاره كرده و در آتشم بسوزانند. سپس بر اسب خود نهيب زده و به امام حسين عليه‏السلام پيوست(53)، و به آن حضرت عرض كرد: اى پسر رسول خدا! جان من به فداى تو باد، من كسى بودم كه بر تو سخت گرفته و در اين مكان فرود آوردم، و گمان نمى‌كردم كه اين گروه با تو چنين رفتار نمايند و سخن تو را نپذيرند، به خدا سوگند اگر مى‏دانستم كه اين گروه با تو چنين خواهند كرد هرگز دست به چنين كارى نمى‌زدم، و من به درگاه خداى بزرگ توبه مى‏كنم از آنچه كه انجام داده‏ام، آيا توبه من پذيرفته مى‏شود؟

امام حسين عليه‏السلام فرمود: آرى، خدا توبه تو را مى‏پذيرد، پياده شو!

حر بن يزيد گفت: من براى تو سواره باشم به از آن است كه پياده شوم، روى اين اسب مدتى مبارزه مى‏كنم و در پايان كار فرود خواهم آمد.

امام حسين عليه‏السلام فرمود: خداى تو را بيامرزد! آنچه را كه تصميم گرفته‏اى انجام ده.

سپس حر مقابل لشكر كوفه ايستاد و گفت: اى اهل كوفه! مادرتان در سوگتان بگريد، اين بنده صالح خدا را خوانديد و گفتند در راه تو جان خواهيم باخت، ولى اينك شمشيرهاى خود را بر روى او كشيده و او را از هر طرف احاطه كرده‏ايد و نمى‌گذاريد كه در اين زمين پهناور به هر كجا كه مى‏خواهد، برود، و مانند اسير در دست شما گرفتار مانده است، او و زنان و دختران او را از نوشيدن آب فرات منع كرديد در حالى كه قوم يهود و نصارى از آن مى‏نوشند و حتى بهائم در آن مى‏غلطند، و اينان از عطش به جان آمده‏اند! شما پاس حرمت پيامبر را درباره عترت او نگاه نداشتيد، خدا در روز تشنگى شما را سيراب نگرداند.

در اين حال گروهى با تير بر او حمله ور شدند، او پيش آمده و در مقابل امام حسين عيله السلام ايستاد.(54)


هاتفى از غيب

نوشته‏اند كه: حر به امام حسين عليه‏السلام گفت: هنگامى كه عبيدالله بن زياد مرا سوى تو روانه كرد، و از قصر بيرون آمدم، از پشت سر آوازى شنيدم كه مى‏گفت: اى حر! شاد باش كه به خيرى روى آوردى! چون به پشت سرم نگريستم، كسى را نديدم! با خود گفتم: اين چه بشارتى است كه من به پيكار حسين عليه‏السلام مى‏روم؟! و هرگز تصور نمى‌كردم كه سرانجام از شما پيروى خواهم كرد.

امام عليه‏السلام فرمود: به راه خير هدايت شدى.(55) و (56)


فرمان يورش

عمرم بن حجاج فرياد بر آورد به سپاه كوفه گفت: اى نادانان! شما مى‏دانيد كه با چه كسانى مى‏جنگيد؟! اينان شجاعان و دلاوران كوفه هستند! شما با كسانى مى‏جنگيد كه خود را آماده مرگ ساخته‏اند! كسى به تنهايى به ميدان آنها نرود، اينها تعدادشان كم است و زمان كوتاهى باقى خواهند ماند، به خدا سوگند اگر آنها را سنگباران كنيد، كشته خواهند شد!!

عمربن سعد گفت: راست گفتى، رأى تو صحيح است، كسى را بفرست تا به سپاهيان كوفه بگويد كه به تنهايى به ميدان آنان نرود.(57)

امام عليه‏السلام در اين هنگام دست بر محاسن گرفت و گفت: خدا بر قوم يهود آنگاه خشم گرفت كه براى او فرزند قائل شدند، و بر امت مسيح آن هنگام كه او را يكى از سه خداى خود دانستند، و بر زرتشتيان وقتى كه بندگى ماه و خورشيد پذيرفتند، و غضب خدا اينك به نهايت رسيد درباره اين قوم كه بر كشتن پسر دختر پيغمبر خود يك دل و يك زبان متفق شدند! به خدا قسم آنچه از من مى‏خواهند، اجابت نخواهم كرد تا آن كه در خون خود آغشته به لقاى پروردگار نائل شوم.(58)

پاورقى‌ها:

31- سوره يونس: 71.

32- سوره اعراف: 196.

33- حياة الامام الحسين 3/184.

34- «لا و الله لا اعطيكم بيدى اعطأ الذليل و لا افر فرار العبيد».

35- ارشاد شيخ مفيد 2/97.

36- جلأ العيون شبر 2/173.

37- ارشاد شيخ مفيد 2/102.

38- خوارزمى نيز از حاكم جشمى نقل مى‏كند كه همان روز محمدبن اشعث به هلاكت رسيد، بعد مى‏گويد: اين صحيح نيست بلكه محمدبن اشعث تا زمان حكومت مختار زنده بود و مختار او را كشت، ولى در اثر همان علت خانه نشين شده بود. (مقتل الحسين خوارزمى 1/349).

39- كامل ابن اثير 4/66.

40- كامل ابن اثير 4/63.

41- نفس المهموم 243.

42- يعنى خداى متعال در قرآن اجر رسالت را مودت اقربأ مقرر نموده و شما به فرزند دختر رسولش آب نمى‌دهيد در حالى كه حتى حيوانات بيابان نيز از آن بهره‏مند مى‏باشند.

43- ابصار العين 71.

44- بحار الانوار 45/5.

45- تحف العقول 4/174/ الاحتجاج 2/99/ متقل الحسين خوارزمى /2/6.

46- بحارالانوار /45/9.

47- بحار الانوار 45/10.

48- در اين كه امام عيله السلام روز عاشورا چند مرتبه به ميدان آمده و با سپاه كوفه صحبت كرده است، تاريخ گويا نيست، ما در اينجا سه خطبه از آن حضرت نقل كرديم و روشن نيست آن بزرگوار اين سخنان را يك بار انشأ كرده‏اند و اهل تاريخ آن را از هم مجزا نموده‏اند، يا آن كه در چند نوبت ايراد كرده‏اند، و بعضى تعداد اين خطبه‏ها را بيش از سه ذكر كرده‏اند. (وسلية الدارين 298).

49- بحار الانوار 45/5.

50- او حربن يزيد بن ناجية بن عتاب است. او در ميان قوم خويش چه در جاهليت و چه در اسلام، شريف بوده است، و جد او (عتاب) رديف و نديم نعمان بن منذر پادشاه حيره بوده، حر پسر عموى «احوص» شاعر كه از اصحاب رسول خداست مى‏باشد، و نسب شيخ حر عاملى صاحب «وسائل» به او منتهى مى‏گردد. (وسلية الدارين 127).

51- خوارزمى نقل كرده است: چون امام فرياد برآورد «اما من مغيث يغيثنا لوجه الله تعالى؟ اما من ذاب يذب عن حرم رسول الله؟» و حربن يزيد استغاثه امام را شنيد قلبش مضطرب و اشك از چشمانش جارى شد و نزد عمربن سعد آمد. (مقتل الحسين خوارزمى 2/9).

52- نام اين مرد مهاجر بن اوس است.

53- و با حربن يزيد غلام ترك او نيز همراه بود و به امام ملحق گرديد. (مقتل الحسين خوارزمى 2/10).

54- اعلام الورى 238.

55- مثير الاحزان 59.

56- و در نقل ديگر آمده است كه حر به حضرت عرض كرد: اى سيد من! پدرم را در خواب ديدم به من گفت: در اين ايام كجائى؟ گفتم: بيرون آمدم تا سر راه حسين قرار بگيرم، او بر من فرياد زد: واويلا تو را چكار با فرزند رسول خدا؟ اگر مى‏خواهى معذب و در آتش خالد باشى به جنگ او بيرون رو و اگر دوست دارى كه جد او شفيع تو باشد و در قيامت با او محشور گردى او را يارى نما و در راه او مجاهده كن. (وسيله الدارين 127).

57- ارشاد شيخ مفيد 2/103.

58- الملهوف 42.

منبع:قصّه كربلا- بضميمه قصّه انتقام‏ ، على نظرى‏منفرد

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥