گلچین بهترین مداحی های شب 9 و 10

گلچین بهترین مداحی های شب 9 و 10 محرم از عبدالرضا هلالی ، محمود کریمی ، سعید حدادیان

شب نهم محرم :

عبدالرضا هلالی

محمود کریمی

محمود کریمی و سعید حدادیان


شب دهم محرم :

محمود کریمی - تراک 1

محمود کریمی - تراک 2

عبدالرضا هلالی

مجید بنی فاطمه

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥

مداحی

مجموعه سخنراني هاي دهه هاي محرم 1380 تا 1385
حجت الاسلام انجوي نژاد

« تصاویر دهه اول محرم 85 »

مجموعه مداحی ویژه محرم

مراسم شب هفتم و هشتم محرم امسال  با صدای حاج محمود کریمی با دو کیفیت (ویژه محرم)

شب هفتم

MP3  128

Track 01

Track 02

Track 03

WMA  64

Track 01

Track 02

Track 03

شب هشتم

MP3  128

Track 01

Track 02

Track 03

Track 04

WMA  64

Track 01

Track 02

Track 03

Track 04

مراسم شب پنجم و ششم محرم با مداحی هلالی با سه کیفیت (ویژه محرم)

شب پنجم

MP3  128

لینک صفحه دانلود

WMA  64

دانلود

WMA  32

دانلود

شب ششم

MP3  128

لینک صفحه دانلود

WMA  64

دانلود

WMA  32

دانلود

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥

شهادت امام سجاد(ع) تسليت باد

یا زین العابدین

مداحی

مداحي 1

Play

Download

مداحي 2

Play

Download

مداحي 3

Play

Download

مداحي 4

Play

Download

مداحي 5

Play

Download

مداحي 6

Play

Download

مداحي 7

Play

Download

مداحي 8

Play

Download

مداحي 9

Play

Download

مداحي 10

Play

Download

التماس دعا نظر یادتون نره صلوات هم بفرستید

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥

سيماي صحيفه سجاديه

سيماي صحيفه سجاديه


مقدمه:

نام امام سجاد(ع) چهارمين امام شيعيان تداعي كننده مناجات و راز و نياز و دعااست. آن امام, مجالي براي فعاليتهاي علني فرهنگي, اجتماعي و سياسي نيافت و عمر شريف خود را در محراب عبادت و نيايش سپري ساخت. عبادت و دعايش, سيرالي الحقي نبود كه سيرالي الخلق را به دنبال نداشته باشد. بلكه عبادت و محراب او و رويي به خالق و سويي به سوي خلق داشت.
او با حبل دعا مردم را با خدايشان مرتبط مي‌ساخت و اين حبل از چنان استحكام و عمقي برخوردار است كه پس از گذشت قرنها, طراوت, اتقان و ژرفاي خود را از دست ن داده است.
نوشته حاضر, بحثي كوتاه در باره صحيفه سجاديه آن حضرت است. نمي‌توان گفت همه دعاها و نيايشهاي امام به دست ما رسيده است; بلكه دعاهاي منسوب به آن حضرت قطره اي از درياي ژرف نيايشهاي او است. دليل اين سخن مستدركات بسيار صحيفه كامله سجاديه است.
به هرصورت, به قول شهيد سيدمحمدباقر صدر (ره), صحيفه سجاديه را بايد به عنوان بزرگترين عمل اجتماعي زمان و موقعيت امام(ع) معرفي كرد. اين كتاب يگانه ميراث فرهنگ الهي, يك منبع بزرگ مكتبي, يك مشعل هدايت رباني و يك مدرسه اخلاق و تربيت اسلامي‌است كه با گذشت روزگاران پايدار مي‌ماند. انسانيت پيوسته به آن نيازمند است و هرچه گمراهي هاي شيطان و فريبندگي دنيا فزونتر گردد, نياز به آن بيشتر مي‌شود.
حكومت بني اميه, به طور كامل امام را در عزلت سياسي قرار داده بود به نحوي كه در تمام مدت عمر شريفش فقط يك بار از روي ناچاري از پيشنهاد كارساز امام استقبال كردند و آن موقعي بود كه: عبدالملك خليفه اموي با پادشاه روم درگيري پيداكرد, و پادشاه روم... او را تهديد كرد كه نقدينه هاي آنان را براي تحقير مسلمانان از كشور روم وارد كند و در مقابل آن, هر قراردادي كه خواست با آنها ببندد. در اينجا عبدالملك متحير و بيچاره شد... لذا مسلمانان را دعوت به گردهمايي كرد و با آنها به مشورت پرداخت. هيچ كدام نظري كه بتواند آن را به كار ببندد, اظهار نكردند. در آنجا مردم به او گفتند: توخود مي‌داني راه فرار از اين مشكل به دست چه شخصي است. فرياد برداشت: واي بر شما چه كسي اين كار از او ساخته است؟
گفتند: بازمانده اهل بيت پيامبر(ص). گفت: راست گفتيد. او براي رفع اين مشكل به امام زين العابدين(ع) پناهنده شد. امام(ع) فرزند خود, محمدبن علي الباقر(ع) را به شام گسيل داشت و تعليمات لازم را به او داد. در آنجا امام باقر(ع) طرحي نو, براي تنظيم پول مسلمانان ارائه داد و كشور اسلامي‌را از موقعيت استعماري نجات داد. اين قضيه نشان مي‌دهد كه اگر موقعيت اجتماعي و سياسي براي امام فراهم بود, تنها به دعا و مناجات نمي‌پرداخت و از كان دانش و معرفت و تدبير الهي خود امت اسلامي‌را بهره‌مند مي‌ساخت. اما افسوس كه حكام مستبد بني اميه اين موقعيت را از امام سلب كردند و امت اسلامي‌را از خورشيد وجودش محروم ساختند.


صحيفه سجاديه چه كتابي است؟

از صحيفه سجاديه, كه سند آن به امام زين العابدين(ع) منتهي مي‌شود, به اخت القرآن و انجيل اهل البيت(عليهم السلام ) و زبورآل محمد(ص ) و صحيفه كامله تعبير شده است. علامه ابن شهرآشوب, در كتاب معالم العلما در ذيل ترجمه متوكل ابن عمير, با عنوان زبورآل محمد(ص ) و در ذيل ترجمه يحيي ابن محمد الحسيني الدلفي, با عنوان انجيل اهل بيت از آن ياد كرده است.
ششمين تصنيفي كه در اسلام صورت گرفته, صحيفه سجاديه است; زيرا چنين نقل گرديده است:
الصحيح ان اول من صنف اميرالمومنين ثم سلمان ثم ابوذر ثم الاصبغ بن نباته ثم عبيدالله بن ابي رافع ثم صنف الصحيفه الكامله. بدين سبب, علماي مسلمان اهتمام بسيار به اين كتاب داشته, شرحهاي زيادي بر آن نوشته‌اند. يكي از نويسندگان در كتاب خود تعداد 68 شرح صحيفه را معرفي كرده است.
شيخ آقابزرگ نيز در كتاب الذريعه (ج 13, ص 345 به بعد) شروح صحيفه سجاديه را معرفي كرده است.
به هرحال صحيفه سجاديه اي كه اكنون در دسترس ماست, پنجاه و چهار دعا دارد كه دعاي اولش في التحميد لله عزوجل و دعاي آخرش دعاوه في استكشاف الهموم است. متوكل بن هارون گفته است كه امام صادق(ع) هفتاد و پنج دعا به من املا فرمود. يازده باب آن از دستم رفت و شصت و چند باب آن را حفظ كردم... .
سيد محسن امين(ره) مي‌گويد: صحيفه كامله 61 دعا دارد كه در باره انواع خير و عبادت و طلب سعادت است و كيفيت توجه به پروردگار و طلب حوائج از او و چگونگي عمل كردن به قول خداوند ادعوني استجب لكم را مي‌آموزد.


سند صحيفه سجاديه

صحيفه‌اي كه اكنون در دست ما است سندش به بها الشرف مي‌رسد. وي در سال 516 در ماه ربيع الاول اين دعاها را به سندي كه در اول صحيفه نقل شده, دريافت كرده است; البته صحيفه سالها قبل از بها الشرف معروف بود. چنانكه نجاشي در ذيل ترجمه متوكل بن عميربن المتوكل نوشته است:
روي عن يحيي بن زيد دعا الصحيفه اخبرناالحسين بن عبيدالله عن ابن اخي طاهر عن محمد بن مطهر عن ابيه عن عمير بن المتوكل عن ابيه متوكل عن يحيي بن زيد بالدعا. بي ترديد نجاشي قبل از بها الشرف مي‌زيست و در سال 450 ه" . وفات يافت.
همچنين علامه مجلسي(ره) از نسخه‌اي از صحيفه ياد مي‌كند كه به سال 333 ق. مربوط است:
قدوجدت في نسخه قديمه من الصحيفه الكامله... و كان تاريخ كتابتها سنه ثلاث و ثلاثين و ثلاثماة... شايان ذكر است كه صحيفه سجاديه به بررسي سندي نياز ندارد, چون بسياري از علما ادعاي تواتر آن را كرده‌اند. از مطالعه اجازاتي كه براي نقل صحيفه سجاديه به ثبت رسيده است, چنان بر مي‌آيد كه اين كتاب به بررسي سندي نياز ندارد و متواتر است. علامه مجلسي مي‌نويسد:
... و يرتقي الاسانيد المذكوره هنا الي سته و خمسين الف اسنادا و ماة اسناد. يكي از شارحان صحيفه نيز چنين نوشته است:
و لما كانت نسبه الصحيفه الشريفه الي صاحبها(ع) ثابته بالاستفاضه  التي كادت تبلغ حد التواتر  ... ناگفته نماند كه اگر به سندي كه در مقدمه صحيفه ذكر شده اكتفا كنيم, از شرايط حجيت و اتقان برخوردار نيست; زيرا:
اولا: از سيدنجم الدين بها الشرف, كه در اول سند آمده است, در كتابهاي رجالي ذكري به ميان نيامده است. همچنين از عكبري و عبدالله بن عمربن الخطاب نيز در كتابهاي رجالي ياد نشده است.
ثانيا: اگرچه در كتب رجالي از ابوالمفضل ياد شده است; اما بيشتر او را تضعيف كرده اند. نجاشي درمورد وي مي‌گويد: كان سافر في طلب الحديث عمره و كان في اول امره ثبتا ثم خلط و رايت جل اصحابنا يغمزونه و يضعفونه. ثالثا: در رجال نجاشي آمده است كه متوكل بن عمير بن متوكل صحيفه را از يحيي بن زيد نقل كرده, در حالي كه در مقدمه صحيفه مي‌خوانيم: عمير از پدرش متوكل نقل كرده است. و اين متوكل توثيق نشده است.
رابعا: اخبار شيخ سعيد ابوعبدالله... درسال پانصد و شانزده بوده است و عبدالله بن عمر, كه در سند آمده, صحيفه را در سال دويست و شصت و پنج (265) نقل كرده است. تنها سه راوي (ابومنصور عكبري و ابوالمفضل و شريف ابوعبدالله) واسطه اين دو نفر شمرده مي‌شوند. بعيد به نظر مي‌رسد كه در فاصله زماني بين شيخ سعيد و عبدالله بن عمر (دويست و پنجاه و يك سال) فقط سه راوي واسطه قرارگيرند مگر اينكه گفته شود اين سه راوي يكديگر را ملاقات كرده باشند و... .


گوينده حدثنا در اول سند صحيفه چه كسي است؟

چنانكه مرحوم الهي قمشه اي در مقدمه ترجمه خود بر صحيفه آورده و همچنين در رياض السالكين ديده مي‌شود, در اين مورد دو قول وجود دارد:
1  گوينده حدثنا شيخ جليل القدر علي بن السكون است. وي از بزرگان علماي اماميه و مورد وثوق است. اين قول منسوب به شيخ بهايي(ره) است. (الذريعه الي تصانيف الشيعه, ج 15, ص 18)
2  گوينده حدثنا عميدالروسا هبه الله بن حامد است كه متوفاي سال 609 ق. است. (سيدابوالفضل حسيني, تلخيص الرياض, ص 9, پاورقي) صاحب رياض السالكين اين قول را پذيرفته و نوشته است:
... دلّ عليه ماوجد بخط المحقق الشهيد(ره) علي نسخته المعارضه بنسخة ابن السكون المرقوم عليها بخط عميد الروسا ما صورته: قراها علي السيد الاجل النقيب الاوحد العالم جلال الدين عماد الاسلام ابوجعفر القاسم بن الحسن بن محمد بن الحسن بن معيه  ادام الله تعالي علوه قرائه صحيحه مهذبه. و رويتها له عن السيد بها الشرف ابي الحسن محمد بن.... با همه اينها صحيفه سجاديه به بررسي سندي نياز ندارد; زيرا:
1-  علماي اماميه بر استفاضه و بلكه تواتر آن اتفاق نظر دارند. چنانكه عالم بزرگوار الهي قمشه‌اي مي‌گويد: ... علماي بزرگ اماميه گويند: صدور صحيفه سجاديه از امام سجاد(ع) به روايات مستفيضه بلكه قريب به تواتر است, هيچ شك و ترديدي در اين كه كلام امام است نتوان كرد. آيت الله العظمي‌مرعشي نجفي(ره) نزد زيديه و اسماعيليه نيز ادعاي تواتر كرده است. در همين مورد, كلام علامه مجلسي و صاحب رياض السالكين قبلا نقل گرديد.
2-  فصاحت و بلاغت صحيفه حاكي از آن است كه نمي‌تواند كلام غير معصوم(ع) باشد. چنانكه طنطاوي , مفسر قرآن, وقتي آيت الله العظمي‌مرعشي نجفي(ره) صحيفه سجاديه را به عنوان هديه برايش ارسال مي‌كند, مي‌گويد: اين كتاب را فوق كلام مخلوق و دون كلام خالق ديدم.
قال سيدنا الاستاذ العلامه الكبري و الايه العظمي‌النجفي المرعشي:
كتب الي العلامه الجوهري الطنطاوي صاحب التفسير المعروف وصول الصحيفه و شكرلي علي هذه الهديه السنيه و اطري في مدحها و الثنا عليها الي ان قال:
و من الشقا انا الي الان لم نقف علي هذا الاثر القيم الخالد من مواريث النبوه و اهل البيت و اني كلما تاملتها رايتها فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق... شايان يادآوري است كه پس از آن, طنطاوي از آيت الله العظمي‌مرعشي نجفي مي‌پرسد: آيا تا كنون كسي از علماي اسلام شرحي بر آن (صحيفه سجاديه) نوشته است؟ آيت الله مرعشي مي‌نويسد: شارحيني كه مي‌دانستم نام بردم و كتاب رياض السالكين تاليف سيدعليخان را به ايشان تقديم كردم. معظم له در جواب نوشت كه من مصمم و آماده ام كه بر اين صحيفه گرامي‌شرحي بنويسم. همچنين سيدمحسن امين(ره) فصاحت و بلاغت و اسلوب اين صحيفه را دليلي بر صدور آن از امام معصوم(ع) دانسته و مي‌نويسد: و بلاغه الفاظها و فصاحتها التي لاتباري و علو مضامينها و مافيها من انواع التذلل لله تعالي و الثنا عليه و الاساليب العجيبه في طلب عفوه و كرمه و التوسل اليه اقوي شاهد علي صحه نسبتها و ان هذا الدر من ذلك البحر و هذا الجوهر من ذلك المعدن و هذاالثمر من ذلك الشجر. پس بايد گفت صحيفه سجاديه هرگز به جرح و تعديل روات نيازمند نيست, بلكه باتوجه به انشاي كلام و فصاحت و اعجاز بيان, مي‌توان گفت كه كلام حضرت امام سجاد  عليه صلوات الله  است.
3  نكته ديگري كه بر صدور صحيفه دلالت مي‌كند, سندهاي متعدد و اجازه هاي گوناگون است. علامه مجلسي(ره) در باره طرق روايي صحيفه, مي‌گويد:
واعلم انها كثيره جدا بحيث يعسر الضبط و الاحاطه و الاحصا... در صورت اجازه اي كه اميرماجد بن امير جمال الدين محمد الحسيني الدشتكي به مولي محمد شفيع داده است, سند متصل ديگري وجود دارد كه قابل توجه مي‌نمايد: اني ارويها عن والدي السيد السند العلامه الثقه... جمال الدين محمدبن عبدالحسين الحسيني الدشتكي عن عمه السيد معزالدين محمد ابن السيد الفاضل... نظام الدين احمد... عن ابيه السيد نظام الدين احمد المذكور عن ابيه معزالدين ابراهيم, عن ابيه سلام الله عن ابيه عماد الدين مسعود, عن ابيه صدرالدين محمد, عن ابيه غياث الدين منصور عن ابيه صدرالدين محمد عن ابيه ابراهيم عن ابيه محمد عن ابيه اسحاق عن ابيه علي عن ابيه عربشاه عن ابيه اميرانبه, عن ابيه اميري, عن ابيه الحسن, عن ابيه الحسين, عن ابيه علي, عن ابيه زيد, عن ابيه علي, عن ابيه محمد, عن ابيه علي, عن ابيه جعفر, عن ابيه احمد, عن ابيه جعفر, عن ابيه محمد, عن ابيه زيد, عن ابيه الامام علي بن الحسين زين العابدين عليه و علي آبائه التحيه والسلام... .
ظاهرا امير ماجد با بيست و نه واسطه سند خود را به امام زين العابدين(ع) رسانده است.
همچنين علامه مجلسي اجازه هاي متعددي در مورد صحيفه در جلد 107 بحار (ص 43 به بعد) نقل كرده است. يك مورد از اين اجازه ها كه قابل توجه است, اجازه روايتي است كه پدر علامه مجلسي در رويا از امام زمان(عج) دريافت كرده است:
... و بعد فيقول افقر عبادالله الغني, محمد تقي بن مجلسي الاصفهاني عفي عنهما بالنبي و آله: اني اروي الصحيفه الكامله عن مولانا و مولي الانام سيدالساجدين علي بن الحسين زين العابدين مناوله عن صاحب الزمان و خليفه الرحمان الحجه بن الحسن(ع) بين النوم و اليقظه و رايت كاني في الجامع العتيق باصبهان و المهدي صلوات الله عليه قائم و سالت عنه مسائل اشكلت علي فاجاب عنها, ثم سالت عنه(ع) كتابا اعمل عليه, فاحالني بذلك الكتاب الي رجل صالح, فلما اخذت منه كان الصيحفه و ببركه هذه الرويا انتشرت الصحيفه في الافاق بعد ماكان مطموس الاثر في هذه البلاد. با توجه به مجموع مطالبي كه گذشت, مي‌توان اطمينان پيدا كرد كه صحيفه از ناحيه امام سجاد(ع) صادر گرديده و تاكنون هيچ كس در اين امر تشكيك نكرده است.


چرا صحيفه كامله گفته اند؟

دراين مورد, دو نظر ابراز شده است; آيت الله مرعشي نجفي(ره), در مقدمه اش بر صحيفه سجاديه ترجمه بلاغي, چنين نگاشته است: فلسفه آنكه صحيفه را كامله ناميده اند, بنابر آنچه من از سيد جمال الدين كوكباني يمني شنيدم, آن است كه نزد زيديه از صحيفه, نسخه اي هست ولي كامل نيست و در حدود نصف اين صحيفه است و از اين جهت اين صحيفه را كامله ناميده اند. يكي از محققان معاصر اين نظر را نپذيرفته, چنين مورد نقد قرار داده است:
اين تحليل نه تنها كافي نيست, بلكه آن را درست نمي‌توان شمرد; چه لفظ كامله در سند صحيفه از گفته متوكل بن هارون كه خود يحيي بن زيد را ديده است, مشاهده مي‌شود و مي‌گويد: اخبره انه من دعا ابيه علي بن الحسين من دعا الصحيفه الكامله. و نيز متوكل مي‌گويد: يحيي بن زيد گفت: مي‌خواهي تو را صحيفه اي از دعاي كامل بدهم؟
و مسلم است كه در آن وقت صحيفه اي كه امروز به نام صحيفه زيديه مشهور است (طبق گفته كوكباني), وجود نداشته و بر فرض وجود, شكي نيست كه متوكل از آن بي خبر بوده است تا چه رسد كه از نقص آن مطلع باشد... . سپس اين محقق چنين ابراز نظر مي‌كند: ... اين مجموعه را از آن جهت كامله گفته اند كه دستوري كامل براي درخواست حاجات بنده از خداي تعالي است. در بيشتر موارد و در باره اغلب نيازمنديها; و چون چنين دعاه ا از ائمه معصومين(عليهم السلام) با اين ترتيب صدور نيافته, اين ادعيه در مقابل دعاهاي ائمه ديگر به كامله ملقب شده است. و الله العالم. اين نظريه نيز قابل قبول نمي‌نمايد; زيرا دعاهايي كه از ساير ائمه عليهم السلام رسيده است نيز از چنين جامعيتي برخوردار است. مثلا دعاي كميل, دعاي سمات و ساير ادعيه كه در كتابهاي ادعيه مثل مصباح كفعمي, مهج الدعوات ابن طاوس, عده الداعي ابن فهدحلي و غيره آمده است. به نظر مي‌رسد قبل از تدوين جوامع روايي اوليه شيعه, همزمان با اصول اربعماه و حتي قبل از آنها, در بين شيعه صحايفي از معروفيت برخوردار بوده است; مانند صحيفه فاطمه زهرا(س), صحيفه علي(ع) كه به يك عدد هم منحصر نبوده است. اين صحايف در دسترس عموم نبوده, گاه برخي از روايات و مطالب آنها توسط برخي از ائمه(عليهم السلام) براي خواصي از اصحاب نقل مي‌شده است. اكنون نيز جز اينكه برخي از مطالب آنها در جوامع روايي آمده, اطلاعي از آنها در دست نيست. اما دعاهاي صحيفه سجاديه به صورت كامل به دست افرادي از غير امامان معصوم(عليهم السلام) رسيده است. احتمالا به اين سبب اين صحيفه را كامله خوانده اند.


مستدركات صحيفه:

دعاهاي امام سجاد(ع) به نيايشهاي موجود در صحيفه كامله سجاديه منحصر نيست, بلكه به چندين برابر اين دعاها مي‌رسد. تاكنون مستدركات زيادي براي صحيفه كامله نوشته شده است كه از اين قرار است:
1-  صحيفه سجاديه كه توسط شيخ محمدبن علي الحرفوشي, كه چهل سال قبل از شيخ حر عاملي وفات يافته, گردآوري شده است.
2-  الصحيفه الثانيه السجاديه, گردآوري شيخ محمدبن الحسن بن الحر العاملي. محدث جزائري در اول شرح ملحقات صحيفه چنين نوشته است:
ان الشيخ الحر لما جمع من ادعيه السجاد(ع) ما يقرب من الصحيفه سماه اخت القرآن.
3-  الصحيفه السجاديه الثالثه, گردآوري ميرزا عبدالله افندي صاحب كتاب رياض العلما.
4-  الصحيفه السجاديه الرابعه, جمع آوري ميرزا حسين نوري. در اين مجموعه, غير از دعاهاي موجود در صحيفه‌هاي قبلي, هفتاد و هفت دعاي ديگر گردآوري شده است.
5-  الصحيفه السجاديه الخامسه.
اين مجموعه گردآوري سيدمحسن امين است و بيش از يكصدو هشتادو دو دعا دارد. مولف در باره اين اثر چنين توضيح داده است: و استدرك فيها ما خلت عنه الصحيفه الكامله و مافات الثانيه و الثالثه و الرابعه.
6-  الصحيفه السجاديه السادسه, گردآوري شيخ محمد صالح مازندراني.
آيت الله مرعشي نجفي(ره) در مقدمه خود بر صحيفه سجاديه ترجمه بلاغي, مستدركات ديگري نيز ذكر كرده است كه جهت رعايت اختصار از نام بردن آنها خود داري مي‌شود.

برگرفته شده از مجله كوثر ش 32غلامحسين اعرابي

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥

يا ابا الفضل العباس

سخنرانی

سخنراني 1

Play

Download

سخنراني 2

Play

Download

سخنراني 3

Play

Download

سخنراني 4

Play

Download

سخنراني 5

Play

Download

سخنراني 6

Play

Download

تاسوعا

حضرت عباسآيينه چيPlay Download
حضرت عباسارضيPlay Download
حضرت عباس 1بني فاطمهPlay Download
حضرت عباس 2بني فاطمهPlay Download
حضرت عباسحسين حداديانPlay Download
حضرت عباس 1کريميPlay Download
حضرت عباس 2کريميPlay Download
حضرت عباس 3کريميPlay Download
حضرت عباس 4کريميPlay Download
حضرت عباسخلجPlay Download
حضرت عباسميرداماديPlay Download
روضه حضرت عباسميرداماديPlay Download
حضرت عباسسيب سرخيPlay Download
حضرت عباسمحمد طاهريPlay Download

عاشورا

امام حسين 1بني فاطمهPlay Download
امام حسين 2بني فاطمهPlay Download
امام حسين 3بني فاطمهPlay Download
امام حسين 4بني فاطمهPlay Download
امام حسينکريميPlay Download
امام حسينحداديانPlay Download
روضه امام حسين و عبداللهحداديانPlay Download
امام حسين 1سيب سرخيPlay Download
امام حسين 2سيب سرخيPlay Download
امام حسين 1محمد طاهريPlay Download
امام حسين 2محمد طاهريPlay Download
امام حسين 1ميرداماديPlay Download
امام حسين 2ميرداماديPlay Download
امام حسين 3ميرداماديPlay Download
امام حسين 4ميرداماديPlay Download
امام حسين 5ميرداماديPlay Download
روضه امام حسينميرداماديPlay Download

شام غريبان

شام غريبانبني فاطمهPlay Download
شام غريبانخلجPlay Download
شام غريبانکريميPlay Download
شام غريبانمحمد طاهريPlay Download
شام غريبانمحمد طاهريPlay Download
وداعمحمد طاهريPlay Download

حضرت زينب عليها السلام

حضرت زينب1کريميPlay Download
حضرت زينب 2کريميPlay Download
حضرت زينب 3کريميPlay Download
حضرت زينب 4کريميPlay Download
حضرت زينبآيينه چيPlay Download
حضرت زينبخلجPlay Download
حضرت زينبطاهريPlay Download
طفلان زينب 1ميرداماديPlay Download
طفلانزينب 2ميردامادي Play Download

نماهنگ موبایل

بين الحرمين

کريمي

گل ام البنين

کريمي

عشق است اباالفضل

هلالي

لب خشک

حداديان

دل بر که توان بست

عليمي

دل بردي از من

عليمي

اي ساربان آهسته

عليمي

مستم از جام اباالفضل

عليمي

يا زهرا

آغاسي

خراب دلم

سيب سرخي

شفا يافته

---

نماهنگ

روضه خواني مقام رهبري

Play

Download

کليپ 1

Play

Download

کليپ 2

Play

Download

کليپ 3

Play

Download

کليپ 4

Play

Download

التماس دعا

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥

مرثيه خواني ام البنين عليهاالسلام

مرثيه خواني ام البنين عليهاالسلام

امام صادق عليه السلام فرمود: «رحم الله عمي العباس لقد اثر و ابلي بلاء حسنا...»(1) خدا رحمت كند عموي ما عباس را، عجب نيكو امتحان داد، ايثار كرد و حداكثر آزمايش را انجام داد. براي عموي ما عباس مقامي در نزد خداوند است كه تمام شهيدان غبطه مقام او را مي‏برند.

اين زن بزرگوار(ام‌البنين)كه تا آن وقت زنده بود ولي در كربلا نبود، شهادت چهار پسر رشيد خود را درك كرد و در سوگ آنها نشست. در مدينه برايش خبر آمد كه چهار پسر تو در خدمت‏ حسين بن علي عليه السلام شهيد شدند. براي اين پسرها ندبه و گريه مي‏كرد. گاهي سر راه عراق و گاهي در بقيع مي‏نشست و ندبه‏هاي جانسوزي مي‏كرد. زن‌ها هم دور او جمع مي‏شدند. مروان حكم كه حاكم مدينه بود، با آن همه دشمني و قساوت گاهي به آنجا مي‏آمد و مي‏ايستاد و مي‏گريست.

اينقدر جوانمردي، اينقدر خلوص نيت، اينقدر فداكاري! ما تنها از ناحيه پيكر عمل نگاه مي‏كنيم، به روح عمل نگاه نمي‏كنيم تا ببينيم چقدر اهميت دارد.

شب عاشوراست. عباس در خدمت اباعبدالله عليه السلام نشسته است. در همان وقت ‏يكي از سران دشمن مي‏آيد، فرياد مي‏زند: عباس بن علي و برادرانش را بگوييد بيايند. عباس مي‏شنود ولي مثل اين كه ابدا نشنيده است، اعتنا نمي‏كند. آنچنان در حضور حسين بن علي مؤدب است كه آقا به او فرمود: جوابش را بده هر چند فاسق است. مي‏آيد مي‏بيند شمر بن ذي الجوشن است. شمر روي يك علاقه خويشاوندي دور كه از طرف مادر عباس دارد و هر دو از يك قبيله‏اند، وقتي كه از كوفه آمده است ‏به خيال خودش امان نامه‏اي براي اباالفضل و برادران مادري او آورده است. به خيال خودش خدمتي كرده است. تا حرف خودش را گفت، عباس عليه السلام پرخاش مردانه‏اي به او كرد، فرمود: خدا تو را و آن كسي كه اين امان نامه را به دست تو داده است لعنت كند. تو مرا چه شناخته‏اي؟ درباره من چه فكر كرده‏اي؟ تو خيال كرده‏اي من آدمي هستم كه براي حفظ جان خودم، امامم، برادرم حسين بن علي عليه السلام را اينجا بگذارم و بيايم دنبال تو؟ آن دامني كه ما در آن بزرگ شده‏ايم و آن پستاني كه از آن شير خورده‏ايم، اين طور ما را تربيت نكرده است.

مي‏گويد: اي چشمي كه در كربلا بودي و آن منظره‏اي كه عباس من، شير بچه من، حمله مي‏كرد مي‏ديدي و ديده‏اي! اي مردمي كه آنجا حاضر بوده‏ايد! براي من داستاني نقل كرده‏اند، نمي‏دانم اين داستان راست است ‏يا نه. يك خبر خيلي جانگداز به من داده‏اند، نمي‏دانم راست است‏ يا نه. به من گفته‏اند كه اولا دست‌هاي پسرت بريده شد، بعد در حالي كه فرزند تو دست در بدن نداشت‏ يك مرد لعين ناكس آمد و عمودي آهنين بر فرق او زد. واي بر من كه مي‏گويند بر سر شير بچه‏ام عمود آهنين فرود آمد. بعد مي‏گويد: عباس جانم! فرزند عزيزم! من خودم مي‏دانم كه اگر دست در بدن داشتي هيچ كس جرات نزديك شدن به تو را نمي‏كرد.

جناب ام البنين، همسر علي عليه السلام، چهار پسر از علي دارد. مورخين نوشته‏اند علي عليه السلام مخصوصا به برادرش عقيل توصيه مي‏كند كه زني براي من انتخاب كن كه ‏«ولدتها الفحولة‏»؛ از شجاعان زاده شده باشد، از شجاعان ارث برده باشد«لتلد لي ولدا شجاعا»مي‏خواهم از او فرزند شجاع به دنيا بيايد.(البته در متن تاريخ ندارد كه علي عليه السلام گفته باشد هدف و منظور من چيست، اما آنها كه به روشن‌بيني علي معترف و مؤمن‏اند مي‏گويند علي آن آخر كار را پيش‌بيني مي‏كرد.) عقيل، ام‌البنين را انتخاب مي‏كند. به آقا عرض مي‏كند كه اين زن از نوع همان زني است كه تو مي‏خواهي. چهار پسر كه ارشدشان وجود مقدس اباالفضل العباس است، از اين زن به دنيا مي‏آيند، هر چهار پسر در كربلا در ركاب اباعبدالله حركت مي‏كنند و شهيد مي‏شوند. وقتي كه نوبت ‏بني‌هاشم رسيد، اباالفضل كه برادر ارشد بود به برادرانش گفت: برادرانم! من دلم مي‏خواهد شما قبل از من به ميدان برويد، چون مي‏خواهم اجر شهادت برادر را ادراك كرده باشم. گفتند: هر چه تو امر كني. هر سه نفر شهيد شدند، بعد اباالفضل قيام كرد. اين زن بزرگوار(ام‌البنين)كه تا آن وقت زنده بود ولي در كربلا نبود، شهادت چهار پسر رشيد خود را درك كرد و در سوگ آنها نشست. در مدينه برايش خبر آمد كه چهار پسر تو در خدمت‏ حسين بن علي عليه السلام شهيد شدند. براي اين پسرها ندبه و گريه مي‏كرد. گاهي سر راه عراق و گاهي در بقيع مي‏نشست و ندبه‏هاي جانسوزي مي‏كرد. زن‌ها هم دور او جمع مي‏شدند. مروان حكم كه حاكم مدينه بود، با آن همه دشمني و قساوت گاهي به آنجا مي‏آمد و مي‏ايستاد و مي‏گريست. از جمله ندبه‏هايش اين است:

لا تدعوني ويك ام‌البنين

تذكريني بليوث العرين

كانت ‏بنون لي ادعي بهم

و اليوم اصبحت ولا من بني

  اي زنان! من از شما يك تقاضا دارم و آن اين است كه بعد از اين مرا با لقب ام البنين نخوانيد(چون ام البنين يعني مادر پسران، مادر شير پسران)، ديگر مرا به اين اسم نخوانيد. وقتي شما مرا به اين اسم مي‏خوانيد، به ياد فرزندان شجاعم مي‏افتم و دلم آتش مي‏گيرد. زماني من ام‌البنين بودم ولي اكنون ام‌البنين و مادر پسران نيستم.

مرثيه‏اي دارد راجع به خصوص اباالفضل العباس:

يا من راي العباس كر علي جماهير النقد

و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذي لبد

انبئت ان ابني اصيب براسه مقطوع يد

ويلي علي شبلي امال براسه ضرب العمد

لو كان سيفك في يديك لما دني منه احد

مي‏گويد: اي چشمي كه در كربلا بودي و آن منظره‏اي كه عباس من، شير بچه من، حمله مي‏كرد مي‏ديدي و ديده‏اي! اي مردمي كه آنجا حاضر بوده‏ايد! براي من داستاني نقل كرده‏اند، نمي‏دانم اين داستان راست است ‏يا نه. يك خبر خيلي جانگداز به من داده‏اند، نمي‏دانم راست است‏ يا نه. به من گفته‏اند كه اولا دست‌هاي پسرت بريده شد، بعد در حالي كه فرزند تو دست در بدن نداشت‏ يك مرد لعين ناكس آمد و عمودي آهنين بر فرق او زد. واي بر من كه مي‏گويند بر سر شير بچه‏ام عمود آهنين فرود آمد. بعد مي‏گويد: عباس جانم! فرزند عزيزم! من خودم مي‏دانم كه اگر دست در بدن داشتي هيچ كس جرات نزديك شدن به تو را نمي‏كرد.

تا حرف خودش را گفت، عباس عليه السلام پرخاش مردانه‏اي به او كرد، فرمود: خدا تو را و آن كسي كه اين امان نامه را به دست تو داده است لعنت كند. تو مرا چه شناخته‏اي؟ درباره من چه فكر كرده‏اي؟ تو خيال كرده‏اي من آدمي هستم كه براي حفظ جان خودم، امامم، برادرم حسين بن علي عليه السلام را اينجا بگذارم و بيايم دنبال تو؟ آن دامني كه ما در آن بزرگ شده‏ايم و آن پستاني كه از آن شير خورده‏ايم، اين طور ما را تربيت نكرده است.

لا حول ولا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين.


پي‏نوشت:

1-ابصار العين، ص‏26.

منبع:كتاب: مجموعه آثار، ج 17، ص 242 ، نويسنده: شهيد مطهري

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥

علمدار سپاه

علمدار سپاه


شجاعت ‏حضرت عباس عليه السلام در ميان اصحاب امام حسين عليه السلام بي‌نظير بود، چگونگي شهادت او، و رجزهاي او، و جهاد او با دست بريده، همه بيانگر اوج صلابت و شهامت او است، او تنها به سوي آب فرات رفت، و در برابر چهار هزار نفر تيرانداز قرار گرفت، صف آنها را با کشتن هشتاد نفر از آنها، در هم شکست و خود را به آب فرات رسانيد.

روايت ‏شده: هنگامي که وسائل غارت شده از شهداي کربلا را به شام نزد يزيد بردند، در ميان آنها پرچم بزرگي بود، يزيد و حاضران ديدند همه پرچم سوراخ و صدمه ديده ولي دستگيره آن سالم است، پرسيد: اين پرچم را چه کسي حمل مي‏کرد؟ گفته شد: عباس بن علي عليه السلام آن را حمل مي‏کرد. يزيد از روي تعجب و تجليل از آن پرچم، دو يا سه بار برخاست و نشست و گفت: «به اين پرچم بنگريد، که بر اثر صدمات و ضربات، هيچ جاي آن سالم نمانده جز دستگيره آن که پرچمدار آن را با دست ‏حمل مي‏کرده است.(يعني سالم ماندن دستگيره نشان مي‏دهد که پرچمدار، تيرها و ضرباتي را که بر دستش وارد مي‏شود تحمل مي‏کرد و پرچم را رها نمي‏ساخته است.) »

مادرش ام‌البنين عليهاالسلام در شهر خطاب به او مي‏گويد:

لو کان سيفک في يديک لما دني منه احد؛ «اگر شمشيرت در دست‌هايت بود، کسي را جرئت نزديک شدن به شمشيرت نبود.»

روايت ‏شده: هنگامي که وسائل غارت شده از شهداي کربلا را به شام نزد يزيد بردند، در ميان آنها پرچم بزرگي بود، يزيد و حاضران ديدند همه پرچم سوراخ و صدمه ديده ولي دستگيره آن سالم است، پرسيد: اين پرچم را چه کسي حمل مي‏کرد؟

گفته شد: عباس بن علي عليه السلام آن را حمل مي‏کرد.

يزيد از روي تعجب و تجليل از آن پرچم، دو يا سه بار برخاست و نشست و گفت:

انظروا الي هذا العلم فانه لم يسلم من الطعن و الضرب الا مقبض اليد التي تحمله؛ «به اين پرچم بنگريد،که بر اثر صدمات و ضربات، هيچ جاي آن سالم نمانده جز دستگيره آن که پرچمدار آن را با دست ‏حمل مي‏کرده است.(يعني سالم ماندن دستگيره نشان مي‏دهد که پرچمدار، تيرها و ضرباتي را که بر دستش وارد مي‏شود تحمل مي‏کرد و پرچم را رها نمي‏ساخته است.) »

سپس يزيد گفت:

ابيت اللعن يا عباس، هکذا يکون وفاء الاخ لاخيه؛ «لعن و ناسزا از تو دور باد (و ناسزا براي تو زيبنده نيست) اي عباس، اين است معناي وفاداري برادر نسبت به برادرش.‏»

عباس سه برادر پدر و مادري داشت که مادرشان ام‌البنين عليهاالسلام بود، يکي از آنها عبدالله بود که 25 سال داشت، ديگري عثمان بود که 21 سال داشت و سومي جعفر بود که 19 سال داشت.

حضرت عباس که از آنها بزرگتر بود و 34 سال داشت، به برادران رو کرد و گفت: «اي پسران مادرم به پيش بتازيد تا خلوص و خيرخواهي شما را در راه خدا و رسول خدا بنگرم.‏»

آنها يکي بعد از ديگري روانه ميدان شدند و جنگيدند تا به شهادت رسيدند.

وقتي که همه ياران حسين عليه السلام کشته شدند، و حضرت عباس خود را تنها يافت به حضور برادر آمد و عرض کرد: به من اجازه رفتن به ميدان بده، امام سخت گريه کرد، عباس عليه السلام عرض کرد: سينه‏ام تنگ شده و از زندگي دلتنگ گشته و به تنگ آمده‏ام، مي‏خواهم انتقام خون شهيدان را از دشمن بگيرم.

طبق روايت مشهور، صدا زد: «يا اخاه ادرک اخاک‏»؛ «اي برادر، برادرت را درياب.‏» امام حسين عليه السلام مانند شهاب ثاقب به بالين عباس شتافت او را غرق در خون ديد که پيکرش پر از تير شده و دست‌هايش از بدن جدا گشته و چشم‌هايش تير خورده‏اند.

«با کمر خميده به عباس نگريست و سپس در بالين او نشست و گريه کرد تا عباس به شهادت رسيد.» نيز نقل شده: با صداي بلند گريه کرد و فرمود: «اکنون پشتم شکست، و رشته تدبير و چاره‏ام از هم پاشيد، و دشمن بر من چيره شد و شماتت کرد.»

امام حسين عليه السلام فرمود: برو براي اين کودکان تشنه لب، اندکي آب بياور.

حضرت عباس عليه السلام روز عاشورا سوار بر اسب اطراف خيام مي‏گشت و نگهباني مي‏کرد و مراقب بود تا دشمن جلو نيايد.

در اين هنگام زهير بن قين (يکي از ياران با وفاي امام حسين) نزد عباس عليه السلام آمد و عرض کرد: در اين وقت آمده‏ام تا تو را به ياد سخن پدرت علي عليه السلام بيندازم، عباس عليه السلام که مي‏ديد خيام اهل‌بيت در خطر تهديد دشمن است، از اسب پياده نشد و فرمود: «مجال سخن نيست ولي چون نام پدرم را بردي، نمي‏توانم از گفتارش بگذرم، بگو که من سواره مي‏شنوم‏.»

زهير گفت: پدرت هنگامي که خواست با مادرت ام‏البنين عليهاالسلام ازدواج کند، به برادرش عقيل فرموده بود زن شجاعي از خاندان شجاع برايم پيدا کن، زيرا مي‏خواهم فرزند شجاعي از او به دنيا بيايد و حامي و ايثارگر فداکار براي برادرش حسين عليه السلام باشد. بنابراين اي عباس، پدرت تو را براي چنين روزي (عاشورا) خواسته است مبادا کوتاهي کني.

غيرت عباس با شنيدن اين سخن به جوش آمد و چنان پا در رکاب زد که تا تسمه رکاب قطع گرديد و فرمود: اي زهير! آيا با اين گفتار مي‏خواهي به من جرئت بدهي، سوگند به خدا هرگز دست از برادرم بر نمي‏دارم و در حمايت از حريم او کوتاهي نخواهم نمود.

«والله لاريتک شيئا ما رايته قط‏»؛ «به خدا قسم فداکاري خود را به گونه‏اي ابراز کنم و به تو نشان دهم که هرگز نظيرش را نديده باشي.‏»

آنگاه عباس عليه السلام به سوي دشمن حمله کرد، آن گونه که گوئي شمشيرش، آتشي است که در نيزار افتاده است، تا اين که صد نفر از قهرمانان دشمن را کشت.

از جمله با «مارد بن صديف تغلبي‏» قهرمان بي‏بديل دشمن جنگ تن به تن کرد، نيزه بلند مارد را از دست او درآورد و نيزه را تکان سختي داد و فرياد زد: «اي مارد، از درگاه خدا اميدوارم که با نيزه خودت، تو را به جهنم واصل کنم.‏»

آنگاه آن نيزه را در کمر اسب مارد فرو برد، اسب مضطرب شد و مارد خود را به زمين انداخت، با اين که جمعي از دشمن به کمک مارد آمدند، عباس عليه السلام همان دم نيزه را به گلوي مارد فرود آورد که مارد به زمين افتاد و گوش تا گوش او بريده شد و به هلاکت رسيد، و در اين درگيري شديد جمعي ديگر نيز به دست عباس عليه السلام کشته شدند.

حضرت عباس عليه السلام به سوي دشمن شتافت، آنها را موعظه کرد، و از عاقبت بد ترسانيد، ولي نصايح آن حضرت در آن کوردلان اثر نکرد، عباس نزد برادرش حسين عليه السلام بازگشت، شنيد صداي العطش کودکان بلند است.

در روايتي آمده: خيمه‏اي مخصوص مشک‌هاي آب بود، حضرت ابوالفضل داخل آن خيمه شد، ديد اطفال آن مشک‌هاي خالي را برداشته و شکم‌هاي خود را بر مشک‌هاي نم‏دار مي‏گذاشتند بلکه از عطش آنها کاسته شود، به آنها فرمود: «نور ديدگانم صبر کنيد اکنون مي‏روم و براي شما آب مي‏آورم.‏» در همين هنگام سوار بر اسب شد و نيزه و مشک خود را برداشت و به سوي فرات رهسپار گرديد.

آري عباس عليه السلام مشک را پر از آب کرد، ولي از آب نياشاميد و به خود خطاب کرد و گفت:

يا نفس من بعد الحسين هوني و بعده لا کنت ان تکوني هذا الحسين وارد المنون و تشربين بارد المعين تالله ما هذا فعال ديني؛ «اي نفس! بعد از حسين، زندگي تو ارزش ندارد، و نبايد بعد از او باقي بماني، اين حسين است که لب تشنه و در خطر مرگ قرار دارد مي‏خواهي آب گوارا و خنک بياشامي، سوگند به خدا دين من اجازه چنين کاري را نمي‏دهد.»

بعضي نقل کرده‏اند حضرت علي عليه السلام در شب 21 رمضان (شب شهادتش) عباس را به آغوش گرفت و به سينه‏اش چسبانيد و فرمود: پسرم، به زودي در روز قيامت به وسيله تو چشمم روشن مي‏گردد. «پسرم هنگامي که روز عاشورا فرا رسيد و بر شريعه آب وارد شدي، مبادا آب بياشامي با اين که برادرت تشنه است!»

و به نقل بعضي، فرمود: به خدا قسم لب به آب نمي‌زنم در حالي که آقايم حسين عليه السلام تشنه باشد.

«والله لا اذوق الماء و سيدي الحسين عطشانا.»

عقل مي‏گويد: آب بياشام تا نيرو بگيري و بتواني خوب بجنگي، ولي عشق و وفا و صفا مي‏گويد: برادرت و نور ديدگان برادرت تشنه‏اند، چگونه تو آب بنوشي و آنها تشنه باشند؟

بعضي نقل کرده‏اند حضرت علي عليه السلام در شب 21 رمضان (شب شهادتش) عباس را به آغوش گرفت و به سينه‏اش چسبانيد و فرمود: پسرم، به زودي در روز قيامت به وسيله تو چشمم روشن مي‏گردد.

«ولدي اذا کان يوم عاشورا، و دخلت المشرعه، اياک ان تشرب الماء و اخوک الحسين عطشان؛ «پسرم هنگامي که روز عاشورا فرا رسيد و بر شريعه آب وارد شدي، مبادا آب بياشامي با اين که برادرت تشنه است!»

آن حضرت با همان يک دست، ‏حمله بر دشمن کرد، بسياري از شجاعان دشمن را بر خاک هلاکت افکند. در اين بحران، حکيم بن طفيل از کمين نخله‏اي بيرون جهيد و ضربه‌اي بر دست چپ آن حضرت وارد ساخت، و دستش را از بند (مچ) قطع کرد (فقطع يده من الزند).

آن حضرت مشک را به دندان گرفت و همت مي‏کرد تا مشک را به خيمه‏ها برساند که ناگاه تيري بر مشک آب آمد و آب آن ريخت، و تير ديگري بر سينه‏اش رسيد و از اسب بر زمين افتاد. (1)

در روايتي آمده: خيمه‏اي مخصوص مشک‌هاي آب بود، حضرت ابوالفضل داخل آن خيمه شد، ديد اطفال آن مشک‌هاي خالي را برداشته و شکم‌هاي خود را بر مشک‌هاي نم‏دار مي‏گذاشتند بلکه از عطش آنها کاسته شود، به آنها فرمود: «نور ديدگانم صبر کنيد اکنون مي‏روم و براي شما آب مي‏آورم.‏» در همين هنگام سوار بر اسب شد و نيزه و مشک خود را برداشت و به سوي فرات رهسپار گرديد.

ابي مخنف مي‏نويسد: وقتي که دست‌هاي عباس عليه السلام جدا شد، در حالي که از دو طرف دستش قطرات خون مي‏ريخت به دشمن حمله کرد تا اين که ظالمي با گرز آهنين بر سر مبارکش زد و آن را شکافت، آن هنگام آن مظلوم به زمين افتاد و در خون خود غوطه‏ور گرديد و صدا زد:

«يا اخي يا حسين عليک مني السلام‏»؛ «اي برادرم حسين خداحافظ.‏» (2)

و طبق روايت مشهور، صدا زد:

«يا اخاه ادرک اخاک‏»؛ «اي برادر، برادرت را درياب.‏»

امام حسين عليه السلام مانند شهاب ثاقب به بالين عباس شتافت او را غرق در خون ديد که پيکرش پر از تير شده و دست‌هايش از بدن جدا گشته و چشم‌هايش تير خورده‏اند.

«فوقف عليه منحنيا و جلس عند راسه يبکي حتي فاضت نفسه‏»؛ «با کمر خميده به عباس نگريست و سپس در بالين او نشست و گريه کرد تا عباس به شهادت رسيد.»

يزيد گفت:

«لعن و ناسزا از تو دور باد (و ناسزا براي تو زيبنده نيست) اي عباس، اين است معناي وفاداري برادر نسبت به برادرش.‏»

نيز نقل شده: با صداي بلند گريه کرد و فرمود:

«الان انکسر ظهري و قلت ‏حيلتي و شمت بي عدوي‏»؛ «اکنون پشتم شکست، و رشته تدبير و چاره‏ام از هم پاشيد، و دشمن بر من چيره شد و شماتت کرد.» (3)


پي‏نوشت‌ها:

1- منتهي الآمال، ج 1 / ص 279/ اعيان الشعيه، ج 1، ص 608/ معالي السبطن، ج 1 / ص 446.

2- ترجمه مقتل ابي مخنف، ص 99/ تذکرة الشهداء، ص 269.

3- فرسان الهيجاء، ج 1 / ص 203/ معالي السبطين، ج 1 / ص 446.

منبع:

راهنماي تبليغ 6 ، نمايندگي ولي فقيه در سپاه .

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥

گريه امام زمان(عج) در مصيبت حضرت ابوالفضل عليه السلام

گريه امام زمان(عج) در مصيبت حضرت ابوالفضل عليه السلام


جناب حجت‏الاسلام آقاى قاضى زاهدى گلپايگانى مى‏فرمايد: من در تهران از جناب آقاى حاج محمد على فشندى كه يكى از اخيار تهران است، شنيدم كه مى‏گفت: من از اول جوانى، مقيّد بودم كه تا ممكن است گناه نكنم و آنقدر به حج بروم تا به محضر مولايم حضرت بقية‏اللّه‏، روحى فداه، مشرف گردم. لذا سال‌ها به همين آرزو به مكه معظمه مشرف مى‏شدم.

در يكى از اين سال‌ها كه عهده‏دار پذيرايى جمعى از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذيحجه با جميع وسائل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آن كه حجاج به عرفات بيايند، براى زوارى كه با من بودند جاى بهترى تهيه كنم. تقريبا عصر روز هفتم بارها را پياده كردم و در يكى از آن چادرهايى كه براى ما مهيا شده بود، مستقر شدم. ضمنا متوجه شدم كه غير از من هنوز كسى به عرفات نيامده است. در آن هنگام يكى از شرطه‏هايى كه براى محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب اين همه وسائل را به اينجا آورده‏اى؟ مگر نمى‏دانى ممكن است سارقان در اين بيابان بيايند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا كه آمده‏اى، بايد تا صبح بيدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بكنى. گفتم: مانعى ندارد، بيدار مى‏مانم و خودم از اموالم محافظت مى‏كنم.

آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بيدار ماندم تا آن ‏كه نيمه‏هاى شب ديدم سيد بزرگوارى كه شال سبز به سر دارد، به در خيمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلى، سلام عليكم. من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ايشان وارد خيمه شدند و پس از چند لحظه جمعى از جوان‌ها كه تازه مو بر صورتشان روييده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسيدند. من ابتدا مقدارى از آنها ترسيدم، ولى پس از چند جمله كه با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد كردم. جوان‌ها بيرون خيمه ايستاده بودند ولى آن سيد داخل خيمه تشريف آورده بود. ايشان به من رو كرد و فرمود: حاج محمد على! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟

فرمودند: شبى در بيابان عرفات بيتوته كرده‏اى كه جدم حضرت سيدالشهداء اباعبداللّه‏الحسين عليه السلام هم در اينجا بيتوته كرده بود. من گفتم: در اين شب چه بايد بكنيم؟ فرمودند: دو ركعت نماز مى‏خوانيم، در اين نماز پس از حمد، يازده مرتبه قل‏هواللّه‏ بخوان.

لذا بلند شديم و اين عمل را همراه با آن آقا انجام داديم. پس از نماز آن آقا يك دعايى خواندند كه من از نظر مضامين مانند آن دعا را نشنيده بودم. حال خوشى داشتند و اشك از ديدگانشان جارى بود. من سعى كردم كه آن دعا را حفظ كنم ولى آقا فرمودند: اين دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهى كرد. سپس به آن آقا گفتم: ببينيد آيا توحيدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آيات آفاقيه و انفسيه بر وجود خدا استدلال كردم و گفتم: من معتقدم كه با اين دلايل، خدايى هست. فرمودند: براى تو همين مقدار از خداشناسى كافى است. سپس اعتقادم را به مسئله ولايت براى آن آقا عرض كردم. فرمودند: اعتقاد خوبى دارى. بعد از آن سؤال كردم كه: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(عج) در كجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خيمه است.

سؤال كردم: روز عرفه، كه مى‏گويند حضرت ولى‏عصر(عج) در عرفات هستند، در كجاى عرفات مى‏باشند؟ فرمود: حدود جبل‏الرحمة. گفتم: اگر كسى آنجا برود آن حضرت را مى‏بيند؟ فرمود: بله، او را مى‏بيند ولى نمى‏شناسد.

گفتم: آيا فردا شب كه شب عرفه است، حضرت ولى‏عصر(عج) به خيمه‏هاى حجاج تشريف مى‏آورند و به آنها توجهى دارند؟ فرمود: به خيمه شما مى‏آيد؛ زيرا شما فردا شب به عمويم حضرت ابوالفضل عليه‌السلام متوسل مى‏شويد.

در اين موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلى، چاى دارى؟ ناگهان متذكر شدم كه من همه چيز آورده‏ام ولى چاى نياورده‏ام. عرض كردم: آقا اتفاقا چاى نياورده‏ام و چقدر خوب شد كه شما تذكر داديد؛ زيرا فردا مى‏روم و براى مسافرين چاى تهيه مى‏كنم.

آقا فرمودند: حالا چاى با من. از خيمه بيرون رفتند و مقدارى كه به صورت ظاهر چاى بود، ولى وقتى دم كرديم، به قدرى معطر و شيرين بود كه من يقين كردم، آن چاى از چاي‌هاى دنيا نيست، آوردند و به من دادند. من از آن چاى دم كردم و خوردم. بعد فرمودند: غذايى دارى، بخوريم؟ گفتم: بلى نان و پنير هست. فرمودند: من پنير نمى‏خورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بياور، من مقدارى نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ايشان از نان و ماست ميل فرمودند.

سپس به من فرمودند: حاج محمدعلى، به تو صد ريال (سعودى) مى‏دهم، تو براى پدر من يك عمره به ‏جا بياور. عرض كردم: اسم پدر شما چيست؟ فرمودند: اسم پدرم «سيد حسن» است. گفتم: اسم خودتان چيست؟ فرمودند: سيد مهدى. من پول را گرفتم و در اين موقع، آقا از جا برخاستند كه بروند. من بغل باز كردم و ايشان را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتى خواستم صورتشان را ببوسم، ديدم خال سياه بسيار زيبايى روى گونه راستشان قرار گرفته است. لب‌هايم را روى آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسيدم.

پس از چند لحظه كه ايشان از من جدا شدند، من در بيابان عرفات هر چه اين طرف و آن طرف را نگاه كردم كسى را نديدم! يك مرتبه متوجه شدم كه ايشان حضرت بقية‏اللّه‏، ارواحنا فداه، بوده‏اند، به ‏خصوص كه اسم مرا مى‏دانستند و فارسى حرف مى‏زدند! نامشان مهدى(عج) بود و پسر امام حسن عسكرى عليه السلام بودند.

بالاخره نشستم و زار زار گريه كردم. شرطه‏ها فكر مى‏كردند كه من خوابم برده است و سارقان اثاثيه مرا برده‏اند، دور من جمع شدند، اما من به آنها گفتم: شب است و مشغول مناجات بودم و گريه‏ام شديد شد.

فرداى آن روز كه اهل كاروان به عرفات آمدند، من براى روحانى كاروان قضيه را نقل كردم، او هم براى اهل كاروان جريان را شرح داد و در ميان آنها شورى پيدا شد.

اول غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خوانديم. بعد از نماز با آن ‏كه من به آنها نگفته بودم كه آقا فرموده‏اند: «فردا شب من به خيمه شما مى‏آيم؛ زيرا شما به عمويم حضرت عباس عليه السلام متوسل مى‏شويد.» خود به خود روحانى كاروان روضه حضرت ابوالفضل عليه السلام را خواند و شورى برپا شد و اهل كاروان حال خوبى پيدا كرده بودند، ولى من دائما منتظر مقدم مقدس حضرت بقية‏اللّه‏، روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، بودم.

بالاخره نزديك بود روضه تمام شود كه كاسه صبرم لبريز شد. از ميان مجلس برخاستم و از خيمه بيرون آمدم، ناگهان ديدم حضرت ولى‏عصر(عج) بيرون خيمه ايستاده‏اند و به روضه گوش مى‏دهند و گريه مى‏كنند، خواستم داد بزنم و به مردم اعلام كنم كه آقا اينجاست، ولى ايشان با دست اشاره كردند كه چيزى نگو و در زبان من تصرف فرمودند و من نتوانستم چيزى بگويم. من اين طرف در خيمه ايستاده بودم و حضرت بقية‏اللّه‏، روحى‏فداه، آن طرف خيمه ايستاده بودند و بر مصائب حضرت ابوالفضل عليه السلام گريه مى‏كرديم و من قدرت نداشتم كه حتى يك قدم به طرف حضرت ولى‏عصر(عج) حركت كنم. بالاخره وقتى روضه تمام شد، حضرت هم تشريف بردند.

منبع:

برگرفته از: آثار و بركات حضرت امام حسين عليه السلام، ص23، قضيه 5.

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥

نگاهى به شخصيت و عملكرد حضرت عباس عليه‏السلام

نگاهى به شخصيت و عملكرد حضرت عباس عليه‏السلام

زندگانى حكمت‏آميز و غرور آفرين پيشوايان معصوم عليهم‏السلام و فرزندان برومندشان، سرشار از نكات عالى و آموزنده در راستاى الگوگيرى از شخصيت كامل و بارز آنان بوده و نيز درس‏هاى تربيتى آنان نسبت به فرزندان خويش، در تمامى زمينه‏هاى اخلاقى و رفتارى، سرمشق كاملى براى تشنگان زلال معرفت و پناهگاه استوارى براى دوستداران فرهنگ متعالى اهل‌بيت عصمت عليهم‏السلام و به ويژه براى نسل جوان، خواهد بود. از آن جا كه زندگانى پر خير و بركت اهل‌بيت عليهم‏السلام در بردارنده دو اصل استوار «حماسه و عرفان» است، پرداختن به بُعد حماسى زندگانى آنان و فرزندانشان كه در معرض پرورش و تربيت ناب اسلامى قرار داشته‏اند، براى عامّه مردم و به ويژه جوانان جذّاب و گام مؤثرى در عرصه تبليغ اهداف خواهد بود.

اى ام‏البنين! نور ديده‏ات نزد خداوند منزلتى سترگ دارد و پروردگار در عوض آن دو دست بريده، دو بال به او ارزانى مى‏دارد كه با فرشتگان خدا در بهشت به پرواز درآيد؛ آن سان كه پيشتر اين لطف به جعفربن ابى‏طالب شده است.

همچنين غبار برخى شبهات عاميانه را از چهره مخاطبان مبلغان دينى، در راستاى معرفى و تبليغ اهداف و انگيزه‏هاى اهل‌بيت عليهم‏السلام خواهد سترد. شبهاتى از قبيل اين كه چرا مبلغان بيشتر به جنبه‏هاى عاطفى و خصوصاً به مظلوميت اهل‌بيت پيامبر عليهم‏السلام مى‏پردازند؟ اگر چه پاسخ به اين پرسش ساده، براى مبلغان بسيار روشن و بديهى است، اما بايد به خاطر داشت كه مبلّغ مى‏بايست ضمن پاسداشت احترام شنوندگان و مخاطبان خود، براى تأثيرگذارى بيشتر در آنان، پاسخگو و برآورنده نيازهاى روحى آنان، با اطلاع رسانى بيشتر در ابعاد حماسى آن بزرگ مردان حماسه و انديشه و هدايت نيز باشد. با اين پيش درآمد، مى‏توان با تبيين جنبه‏هاى حماسى شخصيت پور بى هماورد حيدر عليه‏السلام در زوايايى از زندگانى آن حضرت كه كمتر بيان شده است، گام مؤثرى برداشت. اين نوشتار سعى دارد، با بررسى زندگانى حضرت عباس عليه‏السلام پيش از رويداد روز دهم محرم سال 61 هجرى، به ابعاد حماسى شخصيت او، با نگاهى به فعاليت‏هاى دوران نوجوانى و شركت وى در جنگ‏ها، چهره روشن‏ترى از آن حضرت به تصوير كشد.

ولادت و نام‏گذارى

داستان شجاعت و صلابت عباس عليه‏السلام مدت‏ها پيش از ولادت او، از آن روزى آغاز شد كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام از برادرش عقيل خواست تا براى او زنى برگزيند كه ثمره ازدواجشان، فرزندانى شجاع و برومند در دفاع از دين و كيان ولايت باشد.(1) او نيز «فاطمه» دختر «حزام بن خالد بن ربيعة» را براى همسرى مولاى خويش انتخاب كرد كه بعدها «ام‏البنين» خوانده شد. اين پيوند، در سحرگاه جمعه، چهارمين روز شعبان سال 26 هجرى، به بار نشست.(2) نخستين آرايه‏هاى شجاعت، در همان روز، زينت‌بخشِ غزل زندگانى عباس عليه‏السلام گرديد؛ آن لحظه‏اى كه على عليه‏السلام او را «عباس» ناميد. نامش به خوبى بيانگر خلق و خوى حيدرى بود. على عليه‏السلام طبق سنت پيامبر (صلى‏الله‏عليه ‏و آله) در گوش او اذان و اقامه گفت. سپس نوزاد را به سينه چسباند و بازوان او را بوسيد و اشك حلقه چشانش را فراگرفت. ام‏البنين عليهاالسلام از اين حركت شگفت زده شد و پنداشت كه عيبى در بازوان نوزادش است. دليل را پرسيد و نگارينه‏اى ديگر بر كتاب شجاعت و شهامت عباس عليه‏السلام افزوده شد. اميرالمؤمنين عليه‏السلام حاضران را از حقيقتى دردناك، اما افتخارآميز، كه در سرنوشت نوزاد مى‏ديد، آگاه نمود كه چگونه اين بازوان، در راه مددرسانى به امام حسين عليه‏السلام از بدن جدا مى‏گردد و افزود: اى ام‏البنين! نور ديده‏ات نزد خداوند منزلتى سترگ دارد و پروردگار در عوض آن دو دست بريده، دو بال به او ارزانى مى‏دارد كه با فرشتگان خدا در بهشت به پرواز درآيد؛ آن سان كه پيشتر اين لطف به جعفربن ابى‏طالب شده است.(3)

اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: جلوتر بيا. عباس عليه‏السلام پيش روى پدر ايستاد و امام با دست خود، شمشير را بر قامت بلند او حمايل نمود. سپس نگاهى طولانى به قامت او نمود و اشك در چشمانش حلقه زد. حاضران گفتند: يا اميرالمؤمنين! براى چه مى‏گرييد؟ امام پاسخ فرمود: گويا مى‏بينم كه دشمن پسرم را احاطه كرده و او با اين شمشير به راست و چپ دشمن حمله مى‏كند تا اين كه دو دستش قطع مى‏گردد.

كودكى و نوجوانى

تاريخ گوياى آن است كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام همّ فراوانى مبنى بر تربيت فرزندان خود مبذول مى‏داشتند و عباس عليه‏السلام را افزون بر تربيت در جنبه‏هاى روحى و اخلاقى از نظر جسمانى نيز مورد تربيت و پرورش قرار مى‏دادند. تيزبينى اميرالمؤمنين عليه‏السلام در پرورش عباس عليه‏السلام، از او چنين قهرمان نام‏آورى در جنگ‏هاى مختلف ساخته بود. تا آن جا كه شجاعت و شهامت او، نام على عليه‏السلام را در كربلا زنده كرد.

روايت شده است كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام روزى در مسجد نشسته و با اصحاب و ياران خود گرم گفتگو بودند. در آن لحظه، مرد عربى در آستانه در مسجد ايستاده، از مركب خود پياده شد و صندوقى را كه همراه آورده بود، از روى اسب برداشت و داخل مسجد آورد. به حاضران سلام كرد و نزديك آمد و دست على عليه‏السلام را بوسيد، و گفت: مولاى من! براى شما هديه‏اى آورده‏ام و صندوقچه را پيش روى امام نهاد. امام درِ صندوقچه را باز كرد. شمشيرى آب‏ديده در آن بود. در همين لحظه، عباس عليه‏السلام كه نوجوانى نورسيده بود، وارد مسجد شد. سلام كرد و در گوشه‏اى ايستاد و به شمشيرى كه در دست پدر بود، خيره ماند. اميرالمؤمنين عليه‏السلام متوجه شگفتى و دقت او گرديد و فرمود: فرزندم! آيا دوست دارى اين شمشير را به تو بدهم؟ عباس عليه‏السلام گفت: آرى! اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: جلوتر بيا. عباس عليه‏السلام پيش روى پدر ايستاد و امام با دست خود، شمشير را بر قامت بلند او حمايل نمود. سپس نگاهى طولانى به قامت او نمود و اشك در چشمانش حلقه زد. حاضران گفتند: يا اميرالمؤمنين! براى چه مى‏گرييد؟ امام پاسخ فرمود: گويا مى‏بينم كه دشمن پسرم را احاطه كرده و او با اين شمشير به راست و چپ دشمن حمله مى‏كند تا اين كه دو دستش قطع مى‏گردد.(4) و اين گونه نخستين بارقه‏هاى شجاعت و جنگاورى در عباس عليه‏السلام به بار نشست.

شركت در جنگ‏ها، نمونه‏هاى بارزى از شجاعت

1ـ آب رسانى در صفين

پس از ورود سپاه هشتاد و پنج هزار نفرى معاويه به صفين، وى به منظور شكست دادن اميرالمؤمنين عليه‏السلام، عده زيادى را مأمور نگهبانى از آب راه فرات نموده و «ابوالاعور اسلمى» را بدان گمارد. سپاهيان خسته و تشنه اميرالمؤمنين عليه‏السلام وقتى به صفين مى‏رسند، آب را به روى خود بسته مى‏بينند. تشنگى بيش از حد سپاه، اميرالمؤمنين عليه‏السلام را بر آن مى‏دارد تا عده‏اى را به فرماندهى «صصعة‏بن صوحان» و «شبث بن ربعى»، براى آوردن آب اعزام نمايد. آنان به همراه تعدادى از سپاهيان، به فرات حمله كرده و آب مى‏آورند.(5)كه در اين يورش امام حسين عليه‏السلام و اباالفضل العباس عليه‏السلام نيز شركت داشتند كه مالك اشتر اين گروه را هدايت مى‏نمود.(6)به نوشته برخى تاريخ نويسان معاصر، هنگامى كه امام حسين عليه‏السلام در روز عاشورا از اجازه دادن به عباس عليه‏السلام براى نبرد امتناع مى‏ورزد، او براى تحريض امام حسين عليه‏السلام خطاب به امام عرض مى‏كند: «آيا به ياد مى‏آورى، آن گاه كه در صفين آب را به روى ما بسته بودند، به همراه تو براى آزاد كردن آب تلاش بسيار كردم و سرانجام موفق شديم به آب دست يابيم و در حالى كه گرد و غبار صورتم را پوشانيده بود و نزد پدر بازگشتم... .»(7)

2ـ تقويت روحيه جنگاورى عباس عليه‏السلام

در جريان آزادسازى فرات، توسط لشكريان اميرالمؤمنين عليه‏السلام، مردى تنومند و قوى هيكل به نام «كُرَيْب بن ابرهة»، از قبيله «ذمى يزن»، از صفوف لشكريان معاويه، براى هماوردطلبى جدا شد. در مورد قدرت بدنى بالاى او نگاشته‏اند كه وى يك سكه نقره را بين دو انگشت شست و سبابه خود چنان مى‏ماليد كه نوشته‏هاى روى سكه ناپديد مى‏شد.(8) او خود را براى مبارزه با اميرالمؤمنين عليه‏السلام آماده مى‏سازد. معاويه براى تحريك روحيه جنگى او مى‏گويد: على عليه‏السلام با تمام نيرو مى‏جنگد [و جنگجويى سترگ است] و هر كس را ياراى مبارزه با او نيست. [آيا توان رويارويى با او را دارى؟] كريب پاسخ مى‏دهد: من [باكى ندارم و] با او مبارزه مى‏كنم. نزديك آمد و اميرالمؤمنين عليه‏السلام را براى مبارزه صدا زد. يكى از پيش مرگان مولا على عليه‏السلام به نام «مرتفع بن وضاح زبيدى» پيش آمد. كريب پرسيد: كيستى؟ گفت: هماوردى براى تو! كريب پس از لحظاتى جنگ، او را به شهادت رساند و دوباره فرياد زد: يا شجاع‏ترين شما با من مبارزه كند، يا على عليه‏السلام بيايد. «شَرحبيل بن بكر» و پس از او «حرث بن جلاّح» به نبرد با او پرداختند، اما هر دو به شهادت رسيدند.

امام على عليه‏السلام در اين جا با به كار بستن يك تاكتيك نظامى كامل، سرنوشت مبارزه را به گونه‏اى ديگر رقم زد و از آن جا كه «خدعه» در جنگ جايز است،(9) تاكتيك نظامى به كار برد. او فرزند رشيد خود عباس عليه‏السلام را كه در آن زمان على رغم سن كم، جنگجويى كامل و تمام عيار به نظر مى‏رسيد،(10) فرا خواند و به او دستور داد كه اسب، زره و تجهيزات نظامى خود را با او عوض كند و در جاى اميرالمؤمنين در قلب لشكر بماند و خود لباس جنگ عباس عليه‏السلام را پوشيده بر اسب او سوار شد و در مبارزه‏اى كوتاه، اما پر تب و تاب، كريب را به هلاكت رساند... و به سوى لشكر بازگشت و سپس محمد بن حنفيه را بالاى نعش كريب فرستاد تا با خونخواهان كريب مبارزه كند(11) و ... . اميرالمؤمنين از اين حركت چند هدف را دنبال مى‏كرد؛ هدف بلندى كه در درجه اول پيش چشم او قرار داشت، روحيه بخشيدن به عباس عليه‏السلام بود كه جنگاورى نو رسيده بود و تجربه چندانى در نبرد نداشت والا ضرورتى در انجام اين كار نبود و نيز افراد ديگرى هم غير از عباس عليه‏السلام براى اين كار وجود داشت. از اين رو، اين رفتار خاص، بيانگر هدفى ويژه بوده است. در درجه دوم، او مى‏خواست لباس و زره و نقاب عباس عليه‏السلام در جنگ‏ها شناخته شده باشد و در دل دشمن، ترسى از صاحب آن تجهيزات بيندازد و برگ برنده را به دست عباس عليه‏السلام در ديگر جنگ‏ها بدهد تا هر گاه فردى با اين شمايل را ديدند، پيكار على عليه‏السلام در خاطرشان زنده شود. و در گام واپسين (به روايت برخى تاريخ نويسان)، امام با اين كار مى‏خواست كريب نهراسد و از مبارزه با على عليه‏السلام شانه خالى نكند.(12) و همچنان سرمست از باده غرور و افتخارِ به كشتن سه تن از سرداران اسلام، در ميدان باقى بماند و به دست امام كشته شود تا هم او، هم همرزمان زرپرست و زور مدارش، طعم شمشير اسلام را بچشند.

اما نكته ديگرى كه فهميده مى‏شود، اين است كه با توجه به قوت داستان از جهت نقل تاريخى، تناسب اندام عباس عليه‏السلام، در سنين نوجوانى، چندان تفاوتى با پدرش ـ كه مشهور است قامتى ميانه داشته‏اند ـ نداشته كه امام مى‏توانسته بالاپوش و كلاهخود فرزند جوان يا نوجوان خود را بر تن نمايد. از همين جا مى‏توان به برخى از پندارهاى باطل پاسخ گفت كه واقعاً حضرت عباس عليه‏السلام از نظر جسمانى با ساير افراد تفاوت داشته است و على رغم اين كه برخى تنومند بودن عباس عليه‏السلام و يا حتى رسيدن زانوان او تا نزديك گوش‏هاى مركب را انكار كرده و جزء تحريفات واقعه عاشورا مى‏پندارند، حقيقتى تاريخى به شمار مى‏رود. اگر تاريخ گواه وجود افراد درشت اندامى چون كريب (در لشكر معاويه) بوده باشد، به هيچ وجه بعيد نيست كه در سپاه اسلام نيز افرادى نظير عباس عليه‏السلام وجود داشته باشند؛ كه او فرزند كسى است كه در قلعه خيبر را از جا كند و بسيارى از قهرمانان عرب را در نوجوانى به هلاكت رساند. آن سان كه خود مى‏فرمايد: «من در نوجوانى بزرگان عرب را به خاك افكندم و شجاعان در قبيله معروف «ربيعه» و «مضر» را در هم شكستم...».(13)

3. درخشش در جنگ صفين

در صفحات ديگرى از تاريخ اين جنگ طولانى و بزرگ كه منشأ پيدايش بسيارى از جريان‏هاى فكرى و عقيدتى در پايگاه‏هاى اعتقادى مسلمانان بود، به خاطره جالب و شگفت‏انگيز ديگرى در درخشش حضرت عباس عليه‏السلام بر مى‏خوريم. اين گونه نگاشته‏اند: در گرماگرم نبرد صفين، جوانى از صفوف سپاه اسلام جدا شد كه نقابى بر چهره داشت. جلو آمد و نقاب از چهره‏اش برداشت. هنوز چندان مو بر چهره‏اش نروييده بود، اما صلابت از سيماى تابناكش خوانده مى‏شد. سنش را حدود هفده سال تخمين زدند. آمد مقابل لشكر معاويه، با نهيبى آتشين، مبارز خواست. معاويه به «ابوشعشاء» كه جنگجويى قوى در لشكرش بود، رو كرد و به او دستور داد تا با وى مبارزه كند. ابوشعشاء با تندى به معاويه پاسخ گفت: مردم شام مرا با هزار سواره نظام برابر مى‏دانند [اما تو مى‏خواهى مرا به جنگ نوجوانى بفرستى؟]، آن گاه به يكى از فرزندان خود دستور داد تا به جنگ حضرت برود. پس از لحظاتى نبرد، عباس عليه‏السلام او را به خون غلتاند. گرد و غبار جنگ كه فرو نشست، ابوشعشاء با نهايت تعجب ديد كه فرزندش در خاك و خون مى‏غلتد. او هفت فرزند داشت. فرزند ديگر خود را روانه كرد، اما نتيجه تغييرى ننمود تا جايى كه همگى فرزندان خود را به نوبت به جنگ با او مى‏فرستاد، اما آن نوجوان دلير همگى آنان را به هلاكت رساند. در پايان ابوشعشاء كه آبروى خود و پيشينه جنگاورى خانواده‏اش را بر باد رفته مى‏ديد، به جنگ با او شتافت؛ اما حضرت او را نيز به هلاكت رساند. به گونه‏اى كه ديگر كسى جرأت بر مبارزه با او به خود نمى‏داد و تعجب و شگفتى اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام نيز برانگيخته شده بود. هنگامى كه به لشگرگاه خود بازگشت، اميرالمؤمنين عليه‏السلام نقاب از چهره‏اش برداشت و غبار از چهره‏اش سترد... .(14)

پس از بازگشت امام مجتبى عليه‏السلام به مدينه، عباس عليه‏السلام در كنار امام به دستگيرى از نيازمندان پرداخت و هداياى كريمانه برادر خود را بين مردم تقسيم مى‏كرد. او در اين دوران، لقب «باب الحوائج» يافت(16)و وسيله دستگيرى و حمايت از محرومين جامعه گرديد.

دوشادوش امام حسن عليه‏السلام

اما با وجود شرايط نا به ‏سامان پس از شهادت امام على عليه‏السلام، حضرت عباس عليه‏السلام دست از پيمان خود با برادران و ميثاقى كه با على عليه‏السلام در شب شهادت او بسته بود، برنداشت و هرگز پيش‏تر از آنان گام برنداشت و اگر چه صلح، هرگز با روحيه جنگاورى و رشادت ايشان سازگار نبود، اما او ترجيح مى‏داد اصل پيروىِ بى چون و چرا از امام برحق خود را به كار بندد و سكوت نمايد. در اين اوضاع نابهنجار حتى يك مورد در تاريخ نمى‏يابيم كه او على رغم عملكرد برخى دوستان، امام خود را از روى خيرخواهى و پنددهى مورد خطاب قرار دهد. اين گونه است كه در آغاز زيارتنامه ايشان كه از امام صادق عليه‏السلام وارد شده است، مى‏خوانيم: «السلامُ عَلَيكَ أيّها العَبدُ الصّالحُ، المُطيع لِلّهِ و لِرَسولِهِ و لأَميرالمؤمنينَ و الحَسَنِ و الحُسَينِ صَلّى الّلهُ عَليهِم وَ سَلَّمَ»؛ «درود خدا بر تو اى بنده نيكوكار و فرمانبردار خدا و پيامبر خدا و اميرالمؤمنين و حسن و حسين كه سلام خدا بر آن‏ها باد.»(15) البته اوضاع درونى و بيرونى جامعه هرگز از ديدگان بيدار او پنهان نبود و او هوشيارانه به وظايف خود عمل مى‏كرد. پس از بازگشت امام مجتبى عليه‏السلام به مدينه، عباس عليه‏السلام در كنار امام به دستگيرى از نيازمندان پرداخت و هداياى كريمانه برادر خود را بين مردم تقسيم مى‏كرد. او در اين دوران، لقب «باب الحوائج» يافت(16) و وسيله دستگيرى و حمايت از محرومين جامعه گرديد. او در تمام اين دوران، در حمايت و اظهار ارادت به امام خويش كوتاهى نكرد. تا آن زمان كه دسيسه پسر ابوسفيان، امام را در آرامشى بى بديل، در جوار رحمت الهى سكنى داد و به آن بسنده نكرده و بدن مسموم او را نيز آماج تيرهاى كينه‌توزى خود قرار دادند. آن جا بود كه كاسه صبر عباس عليه‏السلام لبريز شد و غيرت حيدرى‏اش به جوش آمد. دست بر قبضه شمشير برد، اما دستان مهربان امام حسين عليه‏السلام نگذاشت آن را از غلاف بيرون آورد و با نگاهى اشك آلود برادر غيور خود را باز هم دعوت به صبر نمود.(17)

ياور وفادار امام حسين عليه‏السلام

معاويه كه همواره مى‏دانست رويارويى با امام حسن عليه‏السلام و يا قتل امام سبب فروپاشى اقتدارش مى‏شود، هرگز با امامان بدون زمينه سازى قبلى و عوامفريبى وارد جنگ نمى‏شد و به طور شفاف و مستقيم در قتل امام شركت نمى‏كرد. اما ناپختگى يزيد و چهره پليد و عملكرد شوم او در حاكميت جامعه اسلامى، اختيار سكوت را از امام سلب كرده بود و امام چاره نجات جامعه را تنها در خروج و حركت اعتراض‏آميز به صورت آشكار مى‏ديد. اگر چه معاويه تلاش‏هاى فراوانى در راستاى گرفتن بيعت براى يزيد به كار بست، اما به خوبى مى‏دانست كه امام هرگز بيعت نخواهد كرد و در سفارش به فرزندش نيز اين موضوع را پيش بينى نمود. امام با صراحت و شفافيت تمام در نامه‏اى به معاويه فرمود: اگر مردم را با زور و اكراه به بيعت با پسرت وادار كنى، با اين كه او جوانى خام، شرابخوار و سگ‌باز است، بدان كه به درستى به زيان خود عمل كرده و دين خودت را تباه ساخته‏اى.»(18) و در اعلام علنى مخالفت خود با حكومت يزيد فرمود: «حال كه فرمانروايى مسلمانان به دست فاسقى چون يزيد سپرده شده، ديگر بايد به اسلام سلام رساند [و با آن خداحافظى كرد].»(19) در اين ميان، حضرت عباس با دقت و تيزبينى فراوان، مسائل و مشكلات سياسى جامعه را دنبال مى‏كرد و از پشتيبانى امام خود دست برنداشته و هرگز وعده‏هاى بنى اميه او را از صف حق‌پرستى جدا نمى‏ساخت و حمايت بى دريغش را از امام اعلام مى‏داشت. يزيد پس از مرگ معاويه به فرماندار وقت مدينه «وليد بن عتبه» نگاشت: حسين عليه‏السلام را احضار كن و بى‌درنگ از او بيعت بگير و اگر سر باز زد، گردنش را بزن و سرش را براى من بفرست.» وليد از امام خواست تا با يزيد بيعت نمايد، اما امام سر باز زد و فرمود: «بيعت به گونه پنهانى چندان درست نيست. بگذار فردا كه همه را براى بيعت حاضر مى‏كنى، مرا نيز احضار كن.» مروان گفت: امير! عذر او را نپذير، اگر بيعت نمى‏كند، گردنش را بزن. امام برآشفت و فرمود: «واى بر تو اى پسر زن آبى چشم! تو دستور مى‏دهى كه گردن مرا بزنند! به خدا كه دروغ گفتى و بزرگتر از دهانت سخن راندى!»(20) در اين لحظه، مروان شمشير خود را كشيد و به وليد گفت: «به جلادت دستور بده گردن او را بزند، قبل از اين كه بخواهد از اين جا خارج شود. من خون او را به گردن مى‏گيرم.»

عباس عليه‏السلام به همراه افرادش كه بيرون دارالامارة منتظر بودند، با شمشيرهاى آخته به داخل يورش بردند و امام را به بيرون هدايت نمودند.(21) امام صبح روز بعد آهنگ هجرت به سوى حرم امن الهى نمود و عباس عليه‏السلام نيز همانند قبل، بدون درنگ و تأمل در نتيجه و يا تعلّل در تصميم‏گيرى، بار سفر بست و با امام همراه گرديد. و تا مقصد اصلى، سرزمين طفّ از امام جدا نشده و ميراث سال‏ها پرورش در خاندان عصمت و طهارت عليهم‏السلام را با سخنرانى‏ها، جانفشانى‏ها و حمايت‏هاى بى‏دريغش از امام بر خود، به منصه ظهور رساند.


پى‏نوشت‏ها:

1ـ شيخ عباس قمى، نفس المهموم، قم مكتبة بصيرتى، 1405 ق، ص 332.

2ـ سيد محسن امين، اعيان الشيعه، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1406 ق، ج 7، ص 429.

3ـ محمد بن ابراهيم كلباسى، خصائص العباسية، مؤسسه انتشارات خامه، 1408 ق، ص 119 و 120.

4ـ محمد على ناصرى، مولد العباس بن على عليه‏السلام، قم، انتشارات شريف الرضى، 1372 ش، صص 61 و 62.

5ـ عبدالرزاق مقرم، العباس عليه‏السلام، نجف، مطبعة الحيدرية، بى تا، ص 88.

6ـ محمدمهدى حائرى مازندرانى، معالى السبطين، بيروت، مؤسسه النعمان، بى تا، ج 2، ص 437، العباس عليه‏السلام، ص 153.

7ـ ابوالفضل هادى منش، ماه در فرات؛ نگرشى تحليلى به زندگانى حضرت عباس عليه‏السلام، قم، مركز پژوهش‏هاى اسلامى صدا و سيما، 1381 ش، ص 47، به نقل از تذكرة الشهداء، ص 255.

8ـ احمد بن محمد المكى الخوارزمى، المناقب، قم، مؤسسه النشر الاسلام، 1411 ق، ص 227، العباس، ص 154.

9ـ در احاديث شيعه و سنى رواياتى مبنى بر جواز به كار بستن فريب جنگى وجود دارد. امير المؤمنين عليه‏السلام فرمود: در جنگ خندق از رسول خدا شنيدم كه فرمود: «الحربُ خُدعةٌ» و سپس فرمود: در جنگ هر چه مى‏خواهيد، بگوييد. (فيض كاشانى، كتاب الوافى، ج 15، ص 123.) ابن هشام نيز در روايتى طولانى، خدعه زدن رسول خدا صلى‏الله ‏عليه ‏و آله را در اين جنگ با دشمن نقل كرده كه مرحوم شيخ طوسى نيز آن را در باب جهاد(شيخ طوسى، تهذيب الاحكام، ج 6، ص 180) به روايت از ابن هشام (نك: السيرة النبوية لابن هشام، ج 3، ص 183ـ 179) نقل مى‏نمايد. همچنين مى‏نويسد: از مسعدة بن صدقه روايت شده: از فردى از نوادگان عدى بن حاتم شنيدم كه گفت: امام على (عليه‏السلام) در روز جنگ صفين، با صدايى رسا به گونه‏اى كه همه شنيدند، فرياد برآورد: به خدا سوگند معاويه و اصحابش را خواهم كشت. سپس بى درنگ زير لب گفت: ان شاءالله. من عرض كردم: يا اميرالمؤمنين! شما بر آن چه فرموديد، سوگند ياد كرديد، اما در پايان، سخنتان را تغيير داديد. چه در سر مى‏پروريد؟ [و قصدتان با اين سوگند چه صورتى پيدا مى‏كند؟] امام پاسخ داد: همانا جنگ خدعه است و من نيز دروغگو نيستم. خواستم سپاهيانم را بر جنگ برانگيزم تا پراكنده نشوند و به نبرد طمع ورزند. پس [قصد مرا از اين خدعه] بفهم كه اگر خدا بخواهد، تو نيز از آن خدعه انتفاع خواهى برد. و بدان كه خدا نيز هنگامى كه موسى و هارون را به سوى فرعون فرستاد، فرمود: با او [فرعون [به نرمى سخن گوييد، شايد پند گيرد و [از خداى خودش] بترسد (طه/ 44). اين در حالى است كه به يقين خدا مى‏دانست كه او پند نخواهد گرفت و نخواهد ترسيد، اما بدين وسيله موسى را براى دعوت و گفتگو با فرعون و رفتن به سوى او ترغيب نمود(كتاب الوافى، ج 15، ص 123).

10ـ همان.

11ـ همان، ص 228.

12ـ همان.

13ـ نهج البلاغه دشتى، خطبه 192، ص 398.

14ـ محمدباقر بيرجندى، كبريت الاحمر، تهران، كتابفروشى اسلاميه، 1377ق، ص 385.

15ـ جعفر بن محمد بن جعفر بن قولويه القمى، كامل الزيارات، بيروت، دارالسرور، 1418 ق، ص 441.

16ـ مولد العباس بن على(عليهماالسلام)، ص 74.

17ـ باقر شريف قرشى، العباس بن على عليهماالسلام رائد الكرامة و الفداء فى الاسلام، بيروت، دارالكتب الاسلامى، 1411ق، ص 112.

18ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الرسالة، 1403 ه. ق، ج 44، ص 326.

19ـ همان.

20ـ محمد بن جرير الطبرى، تاريخ الطبرى، بيروت، مؤسسه عزالدين، چاپ دوم، ج 3، ص 172؛ سيد بن طاووس، المهلوف على قتل الطفوف، ص 98.

21ـ ابو جعفر محمد بن على بن شهر آشوب اسروى المازندرانى، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 88.

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥

كرامت كربلايى

كرامت كربلايى

(حضرت ابوالفضل العباس ‏عليه السلام)

كرامت، يعنى: نزاهت از پستى و فرومايگى كه در عزت نفس، مناعت طبع، برخوردارى از روحى بزرگ، برازندگى، بلندنظرى، جوانمردى، آزادانديشى و آزادمنشى و آزادگى ابوالفضل جلوه‏گر مى‏شود و احيانا از آن به «بزرگوارى‏» تعبير مى‏شود .

خودساختگى كربلاييان آنان را در فضايى بسيار عالى و فراتر از تيررس ترس و طمع به پرواز درآورد و سلاح تهديد و تطميع اهريمنان دون، كوتاه‌تر از آن بود كه به ساحت قدسيشان برسد .

سال‌ها پس از واقعه‏ى كربلا به يكى از سپاهيان پسر سعد گفتند: «اين چه ننگى بود كه بر خود، خريديد، چرا فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و يارانش را آن چنان نامردانه به خاك و خون كشيديد؟

جواب داد: خفه شو! گروهى روى در روى ما ايستادند، دست‌ها بر قبضه‏ى شمشير، گام‌ها استوار، نه امان مى‏پذيرفتند، نه فريفته‏ى مال مى‏شدند، جز دو راه پيش روى آنان نبود، كشتن و به دست گرفتن حكومت ‏يا كشته شدن. مادرت به عزايت ‏بنشيند ما جز آنچه كرديم، چاره‏اى نداشتيم. (1)

از همين گفتگوهاى كوتاه كه تاكيد دارد عاشوراييان «نه امان مى‏پذيرفتند و نه فريفته‏ى مال مى‏گشتند؛ بلكه با گام‌هاى استوار و دست‌هاى شمشيردار پايدارى مى‏كردند» مى‏توان فهميد كه آنان جهاد اكبر و اصغر را در هم آميخته و به اوج مقام مخلصين رسيده بودند و شيطان هم گفته بود كه: «و لاضلنهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين‏»(2)؛ پروردگارا من ... و همكيشان را گمراه خواهم ساخت؛ مگر بندگان مخلصت را.»

سال‌ها پس از واقعه‏ى كربلا به يكى از سپاهيان پسر سعد گفتند: «اين چه ننگى بود كه بر خود، خريديد، چرا فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و يارانش را آن چنان نامردانه به خاك و خون كشيديد؟ جواب داد: خفه شو! گروهى روى در روى ما ايستادند، دست‌ها بر قبضه‏ى شمشير، گام‌ها استوار، نه امان مى‏پذيرفتند، نه فريفته‏ى مال مى‏شدند، جز دو راه پيش روى آنان نبود، كشتن و به دست گرفتن حكومت ‏يا كشته شدن. مادرت به عزايت ‏بنشيند ما جز آنچه كرديم، چاره‏اى نداشتيم.


حضرت صادق عليه السلام درباره‏ ابوالفضل‏ عليه السلام مى‏فرمايد: عمويم عباس، با بصيرت، ثابت قدم و داراى ايمان راسخ بود. همراه ابوعبدالله ‏عليه السلام مجاهدت كرد، «وابلى بلاء احسنا»(3)؛ عجب نيكو امتحان داد!

امام صادق ‏عليه السلام فرمود: «خدا رحمت كند عموى ما عباس را، عجب نيكو امتحان داد، ايثار كرد و حداكثر آزمايش را انجام داد. براى عمويم عباس مقامى نزد خداوند است كه تمام شهيدان غبطه‏ آن مقام را مى‏برند. (4)

جوانمردى، خلوص نيت، فداكارى تا به اين حد! ما تنها از ناحيه‏ عمل نگاه مى‏كنيم، به روح عمل نمى‏نگريم تا اهميت آن را بفهميم .

شب عاشوراست، عباس در خدمت اباعبدالله نشسته است، در همان وقت ‏يكى از سران دشمن مى‏آيد، فرياد مى‏زند: عباس بن على و برادرانش را بگوييد بيايند. عباس مى‏شنود؛ ولى اعتنا نمى‏كند، مثل اين كه ابدا نشنيده است .

آنچنان در حضور امام حسين‏ عليه السلام مؤدب است كه آقا به او فرمود: جوابش را بده، هر چند فاسق است! اباالفضل العباس مى‏آيد، مى‏بيند شمربن ذى الجوشن است، روى يك رابطه‏ خويشاوندى دور كه از طرف مادر با عباس دارد و هر دو از يك قبيله‏اند، وقتى از كوفه آمده است‏ به خيال خودش، خوش خدمتى كرده است، تا حرف خودش را گفت، عباس پرخاش مردانه‏اى به او كرد و فرمود: خدا تو را و آن كسى كه اين نامه را به دست تو داده است، لعنت كند. تو مرا چه شناخته‏اى و درباره‏ من چه فكر كرده‏اى؟ تو خيال كرده‏اى من آدمى هستم كه براى حفظ جان خودم، امامم، برادرم حسين بن على‏ عليهماالسلام را اين جا بگذارم و بيايم دنبال تو؟ آن دامنى كه ما، در آن تربيت ‏شده‏ايم و آن پستانى كه از آن شير خورده‏ايم، اينطور ما را تربيت نكرده است. (5)


همواره در جنگ‌ها هنگامى كه سپاهى شكست‏ بخورد، بخشى از رزمندگانش اسير مى‏شوند، اما رزمندگانى همانند سپاه ابوالفضل - كه به ظاهر لشكرشان شكست‏ خورد، همه‏ فرماندهانش شهيد شدند، حتى يك رزمنده‏ اسير هم نداشته و اين از عجايب تاريخ است ‏سربازان پرچمدار كربلا به سپهسالارشان اقتدا كردند، آن قدر جنگيدند كه همگى به شهادت رسيدند؛ ولى اسير دشمن نشدند، جوانمردى و رشادت سربازان كربلاست كه حتى يك سرباز ساده يا غلام سياه سر فرود نياورد و دست تسليم بالا نبرد.

استاد شهيد مطهرى در اين باره مى‏فرمايد: اساسا حسين‏ عليه السلام حاضر نبود فردى كه كوچكترين نقطه ضعفى دارد، همراهشان باشد و از اين رو، از اول اعلام داشت «هر كه جانباز نيست، نيايد.»

اگر روز عاشورا، يكى از ياران امام؛ حتى يك بچه، ضعف نشان مى‏داد و به لشگر دشمن - كه قوي‌تر و نيرومندتر بود - ملحق مى‏شد و به اصطلاح، خودش را از خطر نجات مى‏داد و در پناه آنها مى‏رفت، براى امام عليه السلام و مكتب حسينى نقص بود؛ اما برعكس شد افرادى را از لشكر دشمن به سوى خود آوردند، همان دشمنى كه در امنيت ‏بود جذب امام شد و خود را در كانون خطر قرار داد. (6)

گفت اى گروه هر كه ندارد هواى ما

سر گيرد و برون رود از كربلاى ما

 ناداده تن به سختى و ناكرده ترك ‏سر

نتوان نهاد پاى به خلوت سراى ما

اين عرصه نيست جلوه‏گه روبه و گراز

شيرافكن است ‏باديه ابتلاى ما (7)


سردار كربلا معنا بخش واژه‏هاى عزت و اسرافرازى است، اسلام گذشته از مفاهيم و درس‏هاى عالى، اسوه‏ها را در ميدان عمل نشان مى‏دهد و اين يكى از رموز برترى اين مكتب است.

قرآن، عزت و مناعت را ويژه خدا و رسول و مؤمنان مى‏داند: "ان العزة لله و لرسوله و للمؤمنين؛ عزت مخصوص خدا و رسولش و مؤمنان است، يعنى مؤمن، حق ندارد خودش را خوار و ذليل سازد .

قرآن، عزت و مناعت را ويژه خدا و رسول و مؤمنان مى‏داند:

"ان العزة لله و لرسوله و للمؤمنين؛ عزت مخصوص خدا و رسولش و مؤمنان است، يعنى مؤمن، حق ندارد خودش را خوار و ذليل سازد .

حضرت امير عليه السلام در وصيت ‏به امام حسن‏ عليه السلام فرمود: اكرم نفسك عن كل دنية (8)؛ از هر پستى، جانت را برتر و گرامى‏تر بدار، و باز سفارش فرمود: المنية ولا الدنية. (9)

حضرت صادق عليه السلام نيز مى‏فرمايد: و نااميدى از آنچه در دست مردم است، مايه عزت مؤمن در دينش است: «والياس مما في ايدى الناس، عز للمؤمن فى دينه‏.»(10)

بسيارى از خواهش‏ها، ذلت‌آور و حقيركننده است، عاشورائيان در سخت‏ترين حالات، دست نياز به سوى‏ ديگران دراز نكردند. صاحبنظران گويند: با آن همه محدوديت كه براى كاروان امام عليه السلام ايجاد شد، طبيعى بود كه از نظر مواد غذايى نيز در مضيقه و مشكل باشند و دست كم بعد از غارت خيمه‏ها و آتش زدن‌ها، چيزى نداشتند؛ ولى كسى نديد كه حتى يكبار سربازان كربلا يا يكى از بازماندگان عاشورا، از دشمن غذا بخواهد .

بديهى است فرياد العطش، اگر باشد ناظر به تبليغات مظلومانه است، تا دشمن نگويد اگر مى‏دانستيم آب مى‏داديم از طرفى، آب خواستن در عرف هيچ ملتى عيب نيست و با عزت نفس منافات ندارد .

گذشته از اينها در گذر از كوچه‏هاى كوفه، برخى قدرى نان و خرما و گردو به كودكان مى‏دادند؛ اما ام‌كلثوم با مشاهده اين منظره، نهيب زد: اى كوفيان، صدقه بر ما حرام است. او نان و خرما را از دست و دهان كودكان درآورد و بر زمين انداخت. اين است مكتبى كه ابوالفضل در آن پرورش يافته و پرچمدار سربازانش شده است. (11)


زينب كبرى مى‏پرسد: پدر، نام و كنيه برادرم چيست؟ حضرت امير عليه السلام مى‏فرمايد: نامش عباس، كنيه‏اش ابوالفضل، و القابش بسيار است: ماه بنى‏هاشم و سقا و ... .

زينب: پدر در نام «عباس‏» نشانى از شجاعت و جوانمردى و در كنيه ابوالفضل، نشانى از شهامت و تفضل و در لقب «ماه بنى‏هاشم‏» نشانى از جمال ‏و زيبايى است؛ ولى لقب «سقا» چرا؟ مگر شغل برادرم آب آوردن است!

پدر: نه دخترم، كار او آب دهى نيست؛ بلكه او عشيره و بستگان خود را آب مى‏دهد (تشنگان اهل‌بيت در كربلا) اشك از ديدگان زينب جارى شد؛ ولى پدر فرمود: گريه نكن تو را با او رابطه ‏و كارى هست ... .

عبد مناف را ماه بطحا، عبدالله (پدر پيامبر اكرم) را ماه حرم، و عباس را ماه بنى‏هاشم و ماه عشيره مى‏ناميدند.(12)

از كتب تاريخى به دست مى‏آيد كه در جنگ صفين حضرت ابوالفضل حضورى شجاعانه داشته او همچون بازويى براى برادرانش بود و هنگامى كه آب فرات به اشغال معاويه درآمد و سپاه على عليه السلام از آن محروم و ممنوع شد، يك بار سواران براى آزادى آب عملياتى انجام دادند، ولى موفق نشدند، براى بار دوم امام حسين عليه السلام حمله كرد و توانست آب را آزاد كند.

برخى مورخان عقيده دارند، عباس هم در اين پيروزى سهم مهمى داشت. در اين موقعيت ‏برخى به امام پيشنهاد كردند مقابله به مثل شود و به سپاه معاويه اجازه استفاده از فرات ندهند؛ اما بزرگوارى حضرت امير عليه السلام مانع پذيرش اين پيشنهاد شد و به معاويه خبر داد بياييد از آب استفاده كنيد ... . (13)

در يكى از روزهاى صفين اين حادثه عجيب روى داد: جوانى كه بر صورت خود نقاب زده بود، در برابر معاويه قرار گرفت و مبارز طلبيد، چنان آثار شجاعت و هيبت از وجود او آشكار بود كه احدى از شاميان جرات اين كه با او نبرد كند را در خود نمى‏يافت. معاويه كه در تنگناى مخوفى گرفتار شده بود، به مردى به نام «ابن شعثا» دستور داد شتاب گيرد و با جوان ناشناس به نبرد پردازد، او در پاسخ معاويه گفت: مردم مرا با ده هزار سوار برابر مى‏شمارند، چگونه مرا به اين جوان مامور مى‏كنى؟

معاويه گفت: چه كار خواهى كرد؟ گفت: مرا هفت پسر است، يكى از آنها را به جنگ وى مى‏فرستم، تا كارش را تمام كند.

سپس يكى از فرزندانش را به جنگ فرستاد، طولى نكشيد كه فرزند ابن شعثا از پاى درآمد. ابن شعثا فرزند ديگرش را فرستاد. او نيز كشته شد؛ ساير فرزندانش نيز يكى پس از ديگرى به ميدان آمدند و كشته شدند.  ابن شعثا ناچار شد كه خود به جنگ جوان ناشناس بيايد، هنگامى كه با وى روبرو شد، گفت: فرزندانم را كشتى؟ ! به خدا سوگند، پدر و مادرت را به عزايت مى‏نشانم، در جنگ تن به تن، لحظاتى زد و خوردها و كشمكش‏ها به طول انجاميد، ولى سرانجام، جوان ناشناس، او را دو نيم كرد. همه از شجاعت و دلاورى جوان ناشناس در شگفت‏ بودند. در اين وقت، اميرالمؤمنين عليه السلام به جوان ناشناس دستور داد كه بازگردد، او بازگشت و نقاب از چهره‏اش برداشت، اميرالمؤمنين پيشانيش را بوسيد و همه فهميدند كه او ماه بنى‏هاشم عباس است. (14)

اين كه حضرت ابوعبدالله عليه السلام ابوالفضل را پرچمدار كربلا كرد، به تنهايى، شجاعت، رشادت و كفايت وى را اثبات مى‏كند. آرى مسلما ابوالفضل اولويت‌هايى را داشت كه حضرت او را بر ديگران مقدم كرد.

«شجاعت‏» در اخلاق ارسطو، حد اعتدال و توازن بين صفت جبن و تهور است. شخص شجاع، از هرگونه افراط و تفريطى بر كنار و كاملا متين و استوار است و در برابر حوادث ترسناك مقاومت مى‏كند و هيچ جا از خود ضعف و زبونى نشان نمى‏دهد.

پدر و مادر او هر دو شجاع و از تبار پهلوانان بوده‏اند گرچه نمى‏شود مولا على عليه السلام را جز با انبيا و اوليا مقايسه كرد؛ ولى طايفه و قبيله پدرى و مادرى عباس در ميان عرب، از نظر رشادت ممتاز و درخشان است .

او راه و رسم دلاورى و نبرد را در مكتب پدر آموخت و در صفين و جمل و نهروان پرورش يافت. كربلا نمايشگاه دليرى و دلاورى اوست و عباس در آن جا، انگشت‏نما و اسطوره و اسطوانه مقاومت ‏شد. با حضور او، رشادت شجاعان لشكر كفر در هم فرو ريخت و پا در گل شد وحشت و ترس بر دل آنان خيمه زد و باد لرزه اندامشان را به هر سو كشاند. و عفريت مرگ بر سرشان سايه افكند.

او راه و رسم دلاورى و نبرد را در مكتب پدر آموخت و در صفين و جمل و نهروان پرورش يافت. كربلا نمايشگاه دليرى و دلاورى اوست و عباس در آن جا، انگشت‏نما و اسطوره و اسطوانه مقاومت ‏شد. با حضور او، رشادت شجاعان لشكر كفر در هم فرو ريخت و پا در گل شد وحشت و ترس بر دل آنان خيمه زد و باد لرزه اندامشان را به هر سو كشاند. و عفريت مرگ بر سرشان سايه افكند.


عصمت مراتبى دارد كه بالاترينش براى چهارده معصوم و ساير مراتبش براى ساير انبيا، اوليا و اوصيا عليهم‌السلام است. هيچ كسى دليلى نياورده است تا بتواند در عصمت ‏حضرت عباس خدشه وارد سازد؛ ولى تاييدات فراوانى بر پاكى و طهارت آن حضرت وجود دارد. از قبيل:

شهيد مطهرى قدس سره مي‌گويد: امام حسين عليه السلام به برادرش عباس مى‏گفت: عباس جانم، جان من به قربانت، بنفسى انت و اين تعبير خيلى مهم است، زيرا عباس حدود 23 سال از امام كوچكتر بود، و از نظر سنى و تربيتى حضرت به منزله پدر ابوالفضل به شمار مى‏رفت ... . (15)

حضرت صادق عليه السلام تعبيرات بسيار والايى درباره آن حضرت و در زيارتش دارد از جمله:

«لعن الله امة استحملت منك المحارم، و انتهكت فى قتلك حرمة الاسلام‏»؛ خدا لعنت كند مردمى را كه حرمت تو را حفظ نكردند و با كشتن تو به اسلام بى حرمتى شد .

آيا كسى كه با كشتنش، حرمت اسلام از بين مى‏رود، فردى عادى است؟ و سومين نشانه، سخن امام سجاد عليه السلام است كه مى‏فرمايد:

«و ان لعمى العباس منزلة يغبطه عليها جميع الشهداء يوم القيامة‏»؛ آيا مى‏شود شهيدان والامقام، مقام كسى را آرزو كنند كه عصمت نداشته باشد؟ (16)


اوصاف متعالى، گاهى اكتسابى است و گاهى ذاتى و ارثى، قمر بنى‏هاشم با هر دو بال، بر فراز فضاى فضيلت‏ها پرواز مى‏كرد؛ زيرا هم عصاره و ثمره و سر شخصيتى (17) است كه مى‏فرمايد:

لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا؛ اگر پرده‏ها پس رود، يقينم را افزايش نمى‏دهم. يعنى به درجه‏ى عالى رسيده‏ام. (18) على عليه السلام هنگامى كه بشارت شهادتش را از پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله و سلم (در خطبه‏ شعبانيه) شنيد، خوشحال شد و پرسيد: افى سلامة من دينى؟ آيا با ايمان سالم و كامل خواهم رفت؟ و پنجاه سال بعد عطر همان گل در فضاى كربلا با فرياد شعارهاى ابوالفضل فضا را معطر كرد كه مى‏فرمود: «انى احامي ابدا عن دينى ... .»


يكى از بهترين القابى كه امام صادق‏ عليه السلام به او داد، «عبد صالح‏» است كه هم مقام بندگى و عبوديت را مى‏رساند و هم او را در رديف صالحان قرار مى‏دهد. قرآن كريم هم چنين شخصيتى را در خط صراط مستقيم و صراط كسانى كه مورد انعام الهى هستند و در آيه‏اى ديگر آنان را در رديف انبيا معرفى مى‏فرمايد: «من يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين والشهداء والصالحين و حسن اولئك رفيقا.» (19)

عبوديت، يعنى خرد كردن بت‏ خودپرستى و انانيت، يعنى كمال معرفت و خودسازى، مقامى كه سكوى پرش همه‏ انبيا و اولياست، اول بايد شخصى به مقام بندگى برسد تا لايق دريافت منصب نبوت و رسالت و عصمت و امامت ‏شود. در اصول كافى و تفسير نورالثقلين ذيل «ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا» روايات فراوانى وارد شده (20) كه مضمون برخى چنين است: اول بايد بندگى و خودسازى باشد و آن گاه كه اين درجه حاصل شد، منصب‏هايى چون نبوت و ... داده مى‏شود. پشتوانه‏ اصلى اين مناصب، مقام بندگى است كه انسان را تحت تدبير و تربيت الهى قرار مى‏دهد و به اصطلاح انسان تحت ولايت الهى قرار مى‏گيرد. «الله ولى الذين آمنوا» پس پيامبران ابتدا به لقب «عبد» مشرف مى‏شوند و بالاترين لقبى كه در نماز به ‏پيامبر اكرم مى‏گوييم بندگى است: "و اشهد ان محمدا عبده و رسوله‏" قرآن هم بارها حضرت را به صفت‏ بندگى مفتخر فرموده است مثل: «سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجدالحرام الى المسجد الاقصى الذى باركنا حوله لنريه من آياتنا.» (21)

اگر مقام عبوديت از ارجمندترين امتيازاتى نبود كه بنده، به آن متصف مى‏شد، خداوند به انبيايش اين مدال افتخار را نمى‏داد.


«و اذكر عبدنا داود ذاالايد انه اواب‏» (22) ؛ و به ياد آر بنده‏ى ما داوود را، كه صاحب اقتدار بود و بسيار انابه و توبه داشت .

«واذكر عبادنا ابراهيم و اسحق و يعقوب اولى الايدى و الابصار» (23) ؛ و به يادآور بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را كه صاحب اقتدار و بصيرت بودند.

با توجه به جايگاه عبدالله بودن در قرآن به اين مطلب مى‏رسيم كه خطاب امام صادق عليه السلام به حضرت اباالفضل عليه السلام با عنوان عبد صالح تا چه حد داراى اهميت است.


در دين اسلام از نظر حقوقى همه‏ افراد جامعه يكسان هستند و روابط فاميلى مايه‏ بهره‏مندى از مزاياى بيشتر يا موجب تضييع حقوق نمى‏شود؛ ولى مسئله توارث و تربيت، در سازندگى ويژگى‏هاى روحى هر فرد تاثير بسزا دارد، خصوصا اگر به جهتى خاندانى مورد توجه الهى باشند.

براى تبيين اين نكته كافى است‏ به صدر زيارت جامعه (السلام عليكم يا اهل بيت النبوة) توجه شود.

همچنين است آيه شريفه‏ مباهله كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، على‏ عليه السلام را جان خود مى‏خواند (و انفسنا و انفسكم)، همچنين حديث مشهورى كه در دعاى ندبه منعكس شده است: (انا و علي من شجرة واحدة و ساير الناس من شجر شتى) و آخرين فراز خطبه‏ شعبانيه‏ حضرت رسول ‏صلى الله عليه و آله و سلم كه مى‏فرمايد: «من و تو از يك نور آفريده شده‏ايم با اين تفاوت كه من نبى هستم و تو وصى هستى.»

از نظر تربيت در دامن پاكان تنها به اشارتى اكتفا مى‏كنيم. تكفل زكريا براى حضرت مريم از فضايل آن حضرت است كه «قرآن كريم‏» يادآور مى‏شود، «و كفلها زكريا كلما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقا.»(24)

قرآن كريم در ميان برگزيدگان به چند «خاندان‏» تصريح مى‏كند و مي‌فرمايد: «ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين ذرية بعضها من بعض‏.» (25)

حضرت اباالفضل العباس‏ عليه السلام شاگرد چهار امام است: پدرش، على، برادرانش امام حسن ‏عليه‌السلام و امام حسين‏ عليه السلام و برادرزاده‏اش حضرت سجاد عليه السلام .

چگونه مى‏توان شاگرد چهار امام بود و از تاثير طهارت محيط در پرورش خود بهره‏اى نبرد؟

به بيانى ديگر، قرابت جسمى مهم نيست ولى خويشاوندى روحى و پيوند جان‌ها مهم است؛ كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد: (السلمان منا اهل البيت).

اين كه برخى به صرف صحابه بودن آن همه اهميت مى‏دهند، بدين لحاظ است كه برهه‏اى يا چند روزى محضر حضرت رسول اكرم ‏صلى الله عليه و آله و سلم را درك كرده است. حال آن كه اين كجا و پرورش در بوستان طهارت و عصمت كجا .

حضرت امير عليه السلام كه در اوج آسمان معرفت و فضيلت قرار دارد، به خاندان و فرزندانش مى‏بالد و در روز شورى مى‏فرمايد: «انشدكم بالله هل فيكم احد مثل الحسن والحسين ابنى رسول الله و سيدى شباب اهل الجنة غيري؟» (26)

باز وقتى با فخر فروشى‏هاى شجره‏ خبيثه‏ اموى و معاويه رو به رو مى‏شود خاندانش را معرفى مى‏كند و دستور مى‏دهد با سرودن اشعارى پاسخ او و آنها را بدهند:

و سبطا احمد ولداى منها

 فايكم له سهم كسهمى؟

فويل ثم ويل ثم ويل 

لمن يلقى ادركه له بظلمى (27)

   

در ميان خواهرانش، حضرت زينب وجود دارد كه فخر زنان جهان است . كسى كه حضرت سجاد عليه السلام در وصفش مى‏فرمايد: «عالمة غير معلمه و فهمة غير مفهمه، او دانايى است‏ خودجوش، كه به تعليم ديگران دانا نشد و خوش‏فهمى است كه ديگران به او نمى‏فهمانند. او يادگار امام مؤمنان نايب امام حسين‏ عليه السلام، قافله سالار كربلا بود .

مادرش نيز زنى با معرفت و بزرگوار بود. و نسب شناس عرب (عقيل) درباره‏اش مى‏گفت: «ليس في العرب اشجع من آبائها ولا افرس‏»؛ در ميان عرب، شجاع‌تر و دليرتر از نياكان او كسى نيست.(28) نامش فاطمه، دختر حزام بن خالد است .


وقتى به سراى على قدم نهاد، ام البنين نبود، با نام فاطمه او را صدا مى‏زدند، ناگاه متوجه شد، هر بار نام فاطمه مطرح مى‏شود، خاطره حضرت زهرا عليهاالسلام براى حضرت على ‏عليه السلام و فرزندان او تداعى مى‏شود، از اين رو سفارش كرد او را مادر فرزندان (يعنى حسنين و زينبين ‏عليهم السلام) بخوانند. او همواره براى فرزندان زهرا همچون مادرى مهربان بود. فرزندان فاطمه نيز او را گرامى مى‏داشتند، هنگامى كه زينب عليهاالسلام از سفر اسارت برگشت، به زيارتش شتافت و او را به خاطر شهادت چهار پسرش تسليت گفت. در آغاز اين ديدار ام‌البنين ابتدا سراغ حسين را گرفت كه اين خود نشانى است از معرفت اين مادر .


روزى ام‌البنين مشاهده كرد كه حضرت على‏ عليه السلام عباس را بر زانوى خود نشانده و دست‌هاى كوچكش را مى‏بوسد و مى‏گريد او نگران شد؛ خدايا مگر اين پدر مهربان در دست و بازوى فرزندم نقص و عيبى ديده كه به گريه در آمده است؟ لحظه‏ حساسى بود، مادرى دلسوز با دنيايى از اميد و آرزو و با چنين صحنه‏اى مواجه شده بود، اما اميرالمؤمنين ‏عليه السلام به مادر اطمينان داد كه دستان كودك عيبى ندارد. و آنگاه از حوادث آينده از جمله واقعه‏اى كه در كنار نهر علقمه به وقوع مى‏پيوست، پرده برداشت.

آن روز در خانه‏ امامت ‏شيونى به پا شد و همه گريه سر دادند؛ اما هنگامى كه حضرت، ام‌البنين را مطمئن ساخت كه جدا شدن دستان حضرت عباس در راه يارى دين است و او در پيشگاه خدا مقامى والا دارد. و در مقابل دو دستى كه در راه خدا بريده مى‏شود، خداوند به او، مانند جعفر طيار دو بال مى‏دهد تا همراه فرشتگان به پرواز درآيد، قلبش آرام گرفت و شادمان شد .


او در كنار امامش، گويى در سايه‏ى آفتاب بود و امام را مظهر صفات و اراده‏ى الهى مى‏دانست و خويش را فانى در راه امامت مى‏ديد.

چنانكه امام صادق‏ عليه السلام در زيارتش خطاب به او مى‏فرمايد: «اشهد تك بالتسليم و التصديق، و الوفاء و النصيحة لخلف النبى المرسل؛ شهادت مى‏دهم كه نسبت ‏به جانشين رسول اكرم ‏صلى الله عليه و آله و سلم تسليم بودى، حضرتش را تصديق نمودى، و در شان وى وفا ورزيدى و خيرخواهى كردى.» (29)

تعبير قرآن كريم از امام ‏عليه السلام چنين است: «و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا ... .»

و خود مى‏فرمايد: «رضى الله رضانا اهل البيت نصبر على بلائه و يوفينا اجور الصابرين ... .» (30)

اراده و خواست معصومان پايدارى بر محور خواست الهى است و بدين جهت است كه «ان‏ الله يرضى لرضا فاطمه و يغضب لغضبها»؛ هر كه فاطمه زهرا عليهاالسلام را بيازارد و خشمناك كند، خدا را خشمگين كرده است، زيرا فاطمه خود را در خواست ‏خدا فانى كرده است و تصميم و اراده‏اش، جز مظهرى از اراده‏ الهى نيست .

حضرت عباس هم اراده‏ خويش را در اختيار تام امامت مى‏بيند و همه‏ هستى‏اش را تقديم امام مى‏كند و همين است معنى ايثار و نثار؛ ايثار يعنى ديگرى را بر خود مقدم داشتن. و جز امام حسين‏ عليه السلام كه مظهر اراده‏ الهى است چه كسى سزاوارتر؟ و ابوالفضل همه خواسته‏هاى خويش را محو اراده امام كرد؛ لذا با وجود جنايات اموى‏ها در برابر حسين‏ عليه السلام تسليم محض بود و دندان بر جگر مى‏نهاد.

از اين رو حضرت امام صادق‏ عليه السلام خطاب به او مى‏فرمايد:

«اشهد لقد نصحت لله و لرسوله و لاخيك فنعم الاخ المواسي‏» (31)؛ شهادت مى‏دهم كه خيرخواهى كردى هم براى دين خدا هم براى فرستاده‏ او و هم براى برادرت، پس تو چه نيكو برادرى هستى كه مواسات كردى.

اگر نعمت ولايت، باعث اكمال دين است(32) عباس گام بر قله‏ى كمال دين و تمام نعمت نهاد، آن هم در زمانى كه اكثر مردم گرد گوساله‏هاى سامرى سرگردان‏اند.

در همين زمينه قرآن كريم حدود 30 بار داستان ابليس را مطرح مى‏كند تا بگويد؛ خودپرستى و انانيت مانع پذيرش ولايت و امامت الهى است.

حضرت باقر عليه السلام نيز در حديثى چنين مى‏فرمايد:

«لو ان عبدا صام و صلى و زكى و لم يات بالولاية ما قبل الله له عملا ابدا (33)؛ هرگاه بنده‏اى روزه بدارد و نماز بگزارد و زكات بپردازد؛ ولى حق ولايت را به جا نياورد، هرگز خداوند كارى از او نمى‏پذيرد.

او غيرت، شجاعت و توان دشمن‏كشى بى‏برنامه، و هجوم گاه و بيگاه را داشت؛ ولى بى ‏اجازه‏ امام، شمشير نمى‏زد پست فطرتى‏هاى بنى‏اميه دلش را به درد آورد ولى چون امام سفارش مى‏كرد: «تو بمان، انت صاحب لوايى‏»؛ صبر پيشه مى‏كرد تا اين كه در نهايت نزد حسين آمد و عرض كرد: «قد ضاق صدرى و سئمت من الحياة (34)؛ رخدادهاى بى‏ادبانه‏ دشمن، دل غيرتمند او را به درد آورده بود.

ولى با اين همه، تسليم فرمان امامش بود و بالاتر، آن كه او نتوانست ‏سيراب شود و امامش عطشان بماند؛ لذا هنگامى كه خود را به شريعه فرات رسانيد و كفى از آب برگرفت تا بنوشد، با ياد جگر تشنه‏ حسين، آب را ريخت و گفت: «ما هذا فعال دينى‏» اين شيوه‏ من نيست!

در شب عاشورا هم او اولين كسى بود كه به نداى يارى ‏طلبى امام ‏عليه السلام لبيك گفت.

مى‏گويند: همه‏ شهيدان كربلا در آخرين لحظه، از دست رسول الله ‏صلى الله عليه و آله سيراب شدند؛ جز ابوالفضل كه نخواست‏ سيراب برود و حسين ‏عليه السلام تشنه بماند و اين است رمز مقامى كه سايرين به آن غبطه مى‏خورند. همچنين در سه روزى كه در كربلا آب كمياب بود، قدرى آب را سهميه بندى كردند؛ ولى سه تن: امام، زينب و عباس ‏عليهم السلام حتى از سهميه‏ خويش استفاده نكردند. (35)

هرگز تاريخ، چنين صميميت و صفايى نديده است و هرگز در قاموس انسانيت وفايى زيباتر از وفاى عباس ثبت نشده است. آرى اوست اسوه‏ ايثار و وفا و صفا و نثار و ايثار .

مسلم بود كه روز عاشورا، همه‏ ياران ابوعبدالله ‏عليه السلام به شهادت مى‏رسند، ولى ايثار ابوالفضل اجازه نداد كه برادران تنى و كوچكترش (عبدالله، جعفر و عثمان) شهيد شدنش را ببينند و جگر سوخته و داغدار گردند از اين رو ترجيح داد آن گل‌ها مقابل چشمانش پرپر شوند و اجر صبر بر شهادت و مقام معنوى خانواده‏ شهيدان را كسب كند و آنان را پيش از خويش، در خون غلطان ببيند. (36)

حضرت صادق عليه السلام تعبيرات بسيار والايى درباره آن حضرت و در زيارتش دارد از جمله:

«لعن الله امة استحملت منك المحارم، و انتهكت فى قتلك حرمة الاسلام‏»؛ خدا لعنت كند مردمى را كه حرمت تو را حفظ نكردند و با كشتن تو به اسلام بى حرمتى شد

«لايمسه الا المطهرون.‏»(37)

پيكر پاك پرچمدار كربلا را امام سجاد عليه السلام به خاك سپرد. حضرت هنگامى كه براى تدفين شهدا به كربلا آمده بود، با اين كه به بنى‏اسد اجازه داد در دفن شهيدان او را يارى كنند، ولى براى دفن امام حسين و حضرت عباس‏ عليهماالسلام به آنها اجازه‏ مشاركت نداد، وقتى پرسيدند؛ تو تنها چگونه مى‏توانى؟ فرمود: «ان معى من يعينني‏»؛ با من كسى هست كه كمكم كند. (فرشتگان عالم غيب به ياريم مى‏آيند) .

به روايت صفار، در كتاب «بصائر الدرجات‏» اميرمؤمنان ‏عليه السلام، جبرئيل و فرشتگان را مى‏ديد كه او را در غسل، كفن و دفن پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله و سلم يارى مى‏كردند، حسنين‏ عليهماالسلام نيز پيامبر و فرشتگان را مى‏ديدند كه آنها را در دفن پيكر پدرشان كمك مى‏كردند، امام حسين ‏عليه السلام پيامبر و على و فرشتگان را مى‏ديد كه او را در دفن جسد امام حسن‏ عليه السلام كمك مى‏كردند، امام باقر عليه‌السلام نيز پيامبر و على و حسنين‏ عليه السلام و فرشتگان را براى هميارى تدفين حضرت سجاد عليه‌السلام مشاهده كرد. (38)


پى‏نوشت‌ها:

1) دكتر شهيدى، قيام حسين ‏عليه السلام، ص 161/ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 307 .

2) حجر/39 و 40 .

3) عمدة الطالب، ص 323 / نفس المهموم، ص 332 .

4) ابصار العين، ص 26 .

5) حماسه حسينى، ج 2، ص 87 و 88 / سردار كربلا، ص 210 و 211 .

6) حماسه حسينى، ج 2، ص 111 و 112 .

7) ديوان نير تبريزى .

8) بحار، ج 103، ص 39، ح 88 .

9) بحار، ج 78، ص 84، ح 89 .

10) اصول كافى، ج 2، ص 148 .

11) ارشاد مفيد، ج 2، ص 55/ تاريخ طبرى، ج 4، ص 278 / بحارالانوار، ج 45، ص 114 .

12) محمد على الناصرى، مولد العباس بن على، ص 50 و 51 .

13) قهرمان كربلا، ص 221 تا 228/ نقل از كبريت احمر، ج 4، ص 24 / معالى السبطين و مناقب خوارزمى .

14) قهرمان كربلا، ص 222، نقل از كبريت احمر، ج 2، ص 24/ ولى طبق مشهور سن حضرت ابوالفضل كمتر از آن بود كه در جنگ صفين وارد ميدان شود .

15) حماسه حسينى، ج 2، ص 116 .

16) العباس، ص 132 .

17) اشاره به حديث: الولد سر ابيه، فرزند نمايانگر اسرار پدر است .

18) بحار الانوار، ج 40، ص 153، ح 54 .

19) نساء/69 .

20) اصول كافى، ج اول، باب تفويض/ تفسير نورالثقلين، ج 5، سوره حشر، آيه 7 .

21) اسراء/1 .

22) ص/17 .

23) ص/45 .

24) آل عمران/37 .

25) آل عمران/33 و 34 .

26) خصال الصدوق، ج 2، ص 551/ العباس، ص 95 .

27) الاحتجاج، طبرى، ص 180 و 181 .

28) العباس، ص 127 .

29) سردار كربلا، ص 229 - 230 .

30) بحارالانوار، ج 44، ص 366، ح 2 .

31) زيارت حضرت عباس ‏عليه السلام .

32) اشاره به آيه‏ شريفه «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى‏»، سوره‏ مائده، آيه‏ 3 .

33) اصول كافى، ج 2، كتاب الحجة .

34) بحارالانوار، ج 45، ص 41 .

35) پيشواى شهيدان، سيد رضا صدر، ص 322 .

36) ارشاد مفيد، اعلام الورى .

37) واقعه/79 .

38) قهرمان كربلا، ص 120 .


پيكر پاك

ايثار ابوالفضل‏ عليه السلام

شادى در آغوش غم

معرفت مادر

شجره طيبه

اعطا مقام عبوديت ‏به ساير پيامبران

مقام عبوديت عباس عليه السلام

ايمان سردار

عصمت عباس عليه السلام

اشك على عليه السلام

عزت نفس

رزمگاهى بى‏نظير

پرچمدار رادمردى

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥

نوحه(جدید)

با سلام عزاداریتون قبول باشه امیدوارم که همیشه حسینی باشید برای دانلود سخنرانی ومداحی سید محمد انجوی نژاد میتونید میتونید روی دانلود کلیک کنید اگر دانلود نکنید ضرر کردید چون سخنرانی ها زندگی انسان را عوض میکنه یک نماهنگ هم از بچه های خودمونه حتما ببینید صلوات یادتون نره

دانلود مداحی

نما هنگ

مراسم شب چهارم محرم با مداحی هلالی با سه کیفیت (ویژه محرم)

MP3  128

دانلود مداحی

WMA  64

دانلود مداحی

WMA  32

دانلود مداحی

 

مراسم شب ششم محرم امسال  با صدای حاج محمود کریمی با دو کیفیت (ویژه محرم)

MP3  128

Track 01

Track 02

Track 03

WMA  64

Track 01

Track 02

Track 03

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥

 

با سلام عزاداریتون قبول باشه امیدوارم که همیشه حسینی باشید برای دانلود سخنرانی ومداحی سید محمد انجوی نژاد میتونید میتونید روی دانلود کلیک کنید اگر دانلود نکنید ضرر کردید چون سخنرانی ها زندگی انسان را عوض میکنه یک نماهنگ هم از بچه های خودمونه حتما ببینید صلوات یادتون نره

دانلود مداحی

نما هنگ

مراسم شب چهارم محرم با مداحی هلالی با سه کیفیت (ویژه محرم)

MP3  128

دانلود مداحی

WMA  64

دانلود مداحی

WMA  32

دانلود مداحی

 

مراسم شب ششم محرم امسال  با صدای حاج محمود کریمی با دو کیفیت (ویژه محرم)

MP3  128

Track 01

Track 02

Track 03

WMA  64

Track 01

Track 02

Track 03

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥

نوحه از هلالی و کريمی(جديد)

مراسم شب دوم محرم امسال با صدای عبدالرضا هلالی با دو کیفیت (ویژه محرم)

MP3  128

لینک صفحه دانلود

WMA  64

دانلود

WMA  32

دانلود

 

مراسم شب سوم محرم امسال با صدای عبدالرضا هلالی با سه کیفیت (ویژه محرم)

MP3  128

دانلود      سرور ۲

WMA  64

دانلود

WMA  32

دانلود

 

مراسم شب پنجم محرم امسال  با صدای حاج محمود کریمی با دو کیفیت (ویژه محرم)

MP3  128

Track 01

Track 02

Track 03

WMA  64

Track 01

Track 02

Track 03

 

مراسم شب ششم محرم امسال  با صدای حاج محمود کریمی با دو کیفیت (ویژه محرم)

MP3  128

Track 01

Track 02

Track 03

WMA  64

Track 01

Track 02

Track 03

ما را هم دعا کنید صلوات و نظر یادتون نره در تالار گفتمان هم شرکت کنید

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥

مراسم عزاداری امسال با مداحی مداحان اهل بيت

اسلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

با سلام امروز چند تا نوحه براتون آماده کردم اگر دانلود نکنید از دستتون رفته اگر خواستید به مراسم ما بیایید ما در شیراز هستیم آدرس ما خیابان شهید آقایی-حسینیه سید الشهدا(ع)

نظر یادتون نره  الهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم یا حسین

مراسم شب اول محرم امسال با صدای عبدالرضا هلالی  با سه کیفیت (ویژه محرم)

MP3  128

لینک صفحه دانلود      سرور ۲

WMA  64

دانلود

WMA  32

دانلود

مراسم شب چهارم محرم امسال با صدای حاج محمود کریمی با دو کیفیت (ویژه محرم)

MP3  128

Track 01

Track 02

Track 03

Track 04

WMA  64

Track 01

Track 02

Track 03

Track 04

برای دانلود روی قسمت شنیدن کلیک کنید مداحی ازحسینیه خودمون

سخنران و مداح سید محمد انجوی نژاد

دانلود

شنيدن

متن

موضوع

رديف

معیشت عاشورا 6 - قسمت ششم
حجت الاسلام انجوي نژاد

57

معیشت عاشورا 6 - قسمت پنجم
حجت الاسلام انجوي نژاد

56

معیشت عاشورا 6 - قسمت چهارم
حجت الاسلام انجوي نژاد

55

معیشت عاشورا 6 - قسمت سوم
حجت الاسلام انجوي نژاد

54

معیشت عاشورا 6 - قسمت دوم
حجت الاسلام انجوي نژاد

53

معیشت عاشورا 6 - قسمت اول
حجت الاسلام انجوي نژاد

52

معیشت عاشورا 5 - قسمت هفتم
حجت الاسلام انجوي نژاد

51

معیشت عاشورا 5 - قسمت ششم
حجت الاسلام انجوي نژاد

50

معیشت عاشورا 5 - قسمت پنجم
حجت الاسلام انجوي نژاد

49

معیشت عاشورا 5 - قسمت چهارم
حجت الاسلام انجوي نژاد

48

معیشت عاشورا 5 - قسمت سوم
حجت الاسلام انجوي نژاد

47

معیشت عاشورا 5 - قسمت دوم
حجت الاسلام انجوي نژاد

46

معیشت عاشورا 5 - قسمت اول
حجت الاسلام انجوي نژاد

45

معیشت عاشورا 4 - قسمت ششم
حجت الاسلام انجوي نژاد

44

معیشت عاشورا 4 - قسمت پنجم
حجت الاسلام انجوي نژاد

43

معیشت عاشورا 4 - قسمت چهارم
حجت الاسلام انجوي نژاد

42

معیشت عاشورا 4 - قسمت سوم
حجت الاسلام انجوي نژاد

41

معیشت عاشورا 4 - قسمت دوم
حجت الاسلام انجوي نژاد

40

معیشت عاشورا 4 - قسمت اول
حجت الاسلام انجوي نژاد

39

دانلود

شنيدن

متن

موضوع

رديف

مداحی شب سوم - قسمت نهم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

38

مداحی شب سوم - قسمت هشتم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

37

مداحی شب سوم - قسمت هفتم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

36

مداحی شب سوم - قسمت ششم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

35

مداحی شب سوم - قسمت پنجم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

34

مداحی شب سوم - قسمت چهارم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

33

مداحی شب سوم - قسمت سوم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

32

مداحی شب سوم - قسمت دوم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

31

مداحی شب سوم - قسمت اول
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

30

معیشت عاشورا 3 - قسمت پنجم
حجت الاسلام انجوي نژاد

29

معیشت عاشورا 3 - قسمت چهارم
حجت الاسلام انجوي نژاد

28

معیشت عاشورا 3 - قسمت سوم
حجت الاسلام انجوي نژاد

27

معیشت عاشورا 3 - قسمت دوم
حجت الاسلام انجوي نژاد

26

معیشت عاشورا 3 - قسمت اول
حجت الاسلام انجوي نژاد

25

مداحی شب دوم - قسمت هفتم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

24

مداحی شب دوم - قسمت ششم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

23

مداحی شب دوم - قسمت پنجم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

22

مداحی شب دوم - قسمت چهارم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

21

مداحی شب دوم - قسمت سوم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

20

مداحی شب دوم - قسمت دوم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

19

مداحی شب دوم - قسمت اول
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

18

معیشت عاشورا 2 - قسمت پنجم
حجت الاسلام انجوي نژاد

17

معیشت عاشورا 2 - قسمت چهارم
حجت الاسلام انجوي نژاد

16

معیشت عاشورا 2 - قسمت سوم
حجت الاسلام انجوي نژاد

15

معیشت عاشورا 2 - قسمت دوم
حجت الاسلام انجوي نژاد

14

معیشت عاشورا 2 - قسمت اول
حجت الاسلام انجوي نژاد

13

مداحی شب اول - قسمت هفتم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

12

مداحی شب اول- قسمت ششم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

11

مداحی شب اول - قسمت پنجم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

10

مداحی شب اول - قسمت چهارم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

9

مداحی شب اول- قسمت سوم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

8

مداحی شب اول- قسمت  دوم
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

7

مداحی شب اول - قسمت اول
حجت الاسلام انجوي نژاد - اسحاق رهنما

6

معیشت عاشورا 1 - قسمت پنجم
حجت الاسلام انجوي نژاد

5

معیشت عاشورا 1 - قسمت چهارم
حجت الاسلام انجوي نژاد

4

معیشت عاشورا 1 - قسمت سوم
حجت الاسلام انجوي نژاد

3

معیشت عاشورا 1 - قسمت دوم
حجت الاسلام انجوي نژاد

2

معیشت عاشورا 1 - قسمت اول
حجت الاسلام انجوي نژاد

1

  دعا و صلوات و نظر یادتون نره

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥

گلچين نوحه شب اول.دوم وسوم امسال با صدای حاج محمود کريمی و سيد مجيد بنی فاطمه

با سلام ان شاءالله که عزاداریتان مورد قبول باشه چند تا نوحه براتون آماده کردم اگر دانلود نکنید از دستتون رفته. ما راهم دعا کنید. نظر هم یادتون نره اگر نظر ندید آبدیت نمیکنم و از نوحه خبری نیست یا علی صلوات یادتون نره.

  مراسم شب اول محرم امسال با صدای حاج محمود کریمی با دو کیفیت (ویژه محرم)

MP3  128

Track 01

Track 02

Track 03

Track 04

Track 05

WMA  64

Track 01

Track 02

Track 03

Track 04

Track 05

 مراسم شب دوم محرم امسال (چیذر) با صدای حاج محمود کریمی و حاج سید مجید بنی فاطمه با دو کیفیت (ویژه محرم)

MP3  128

Track 01

Track 02

Track 03

Track 04

Track 05

Track 06

WMA  64

Track 01

Track 02

Track 03

Track 04

Track 05

Track 06

مراسم شب سوم محرم امسال (هییت ثارالله) با صدای حاج سید مجید بنی فاطمه با دو کیفیت (ویژه محرم)

MP3  128

Track 01 

Track 02

Track 03

Track 04    از زبان حضرت رقیه فوق العاده زیباست

Track 05

Track 06

Track 07

Track 08

Track 09    این ترک مربوط میشه به مراسم شب دوم

Track 10    این ترک مربوط میشه به مراسم شب دوم

WMa  64

Track 01 

Track 02

Track 03

Track 04

Track 05

Track 06

Track 07

Track 08

Track 09

Track 10

۶ نوحه بسیار زیبا و شنیدنی از محمود کریمی و مجید بنی فاطمه با دو کیفیت (ویژه محرم)

MP3  128

Amoo Abbas

Yare Javoonam Khodahafez

Parastoye Sefidam Maro Madar

Saghaye Lab Teshneh

Amoon Az dast e In Del

Namaz e Hajat

WMA  64

Amoo Abbas

Yare Javoonam Khodahafez

Parastoye Sefidam Maro Madar

Saghaye Lab Teshneh

Amoon Az dast e In Del

Namaz e Hajat

  

نویسنده : صادق ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٥

آمد محرم ماه خون انا اليه راجعون يا حسين(ع):::::::::-::::::::::(مداحی)

با سلام شهادت سالار شهیدان آقا اباعبدالله حسین (ع)را به آقا امام زمان(ع) وبه شیعیان و دوستاران آن حضرت تسلیت عرض میکنم یک کلیپ و مداحی و كليپ‌هاي ويدئويي و زنگهاي مذهبي برای موبایل برای شما آماده کردم حتما دانلود کنید از برنامه دپ استفاده کنید مناسب تر است ما را هم دعا کنید عزاداری همتون قبول باشد ان شاءالله به برکت صلواتي بر محمدُ آل محمد ........:-:.......یا حسین.......:-:.......

 پخش مستقيم از حرم امام حسين عليه السلام 

پخش زنده از حرم امام حسین (ع)

كليپ PlayDownload

امام حسينكريميPlayDownload
حضرت رقيهكريميPlayDownload
حضرت علي اصغركريميPlayDownload
حضرت حر 1محمد طاهريPlayDownload
حضرت حر 2محمد طاهريPlayDownload
حضرت علي اصغرمحمد طاهريPlayDownload
حضرت علي اكبرمحمد طاهريPlayDownload
حضرت قاسممحمد طاهريPlayDownload
روضه علي اصغرمحمد طاهريPlayDownload
طفلان زينبمحمد طاهريPlayDownload
ورود به كربلامحمد طاهريPlayDownload
حضرت رقيهبني فاطمهPlayDownload
حضرت علي اصغربني فاطمهPlayDownload
حضرت قاسمحداديانPlayDownload
حضرت علي اكبرحداديانPlayDownload
حضرت علي اصغرحداديانPlayDownload
طفلان زينبحداديانPlayDownload
حضرت رقيهخلجPlayDownload
حضرت علي اصغرخلجPlayDownload
حضرت علي اكبرخلجPlayDownload
ورود به كربلاخلجPlayDownload
حضرت علي اصغرسيب سرخيPlayDownload
حضرت قاسمسيب سرخيPlayDownload
ورود به كربلاسيب سرخيPlayDownload
امام حسينميرداماديPlayDownload
حضرت عبداللهميرداماديPlayDownload
حضرت علي اصغر 1ميرداماديPlayDownload
حضرت علي اصغر 2ميرداماديPlayDownload
حضرت قاسم 1ميرداماديPlayDownload
حضرت قاسم 2ميرداماديPlayDownload
طفلان زينبميرداماديPlayDownload
ورود به كربلاميرداماديPlayDownload
حضرت علي اصغرفيضيPlayDownload
ورود به كربلاارضيPlayDownload

 موبايل اسلامي (كليپ‌هاي ويدئويي و زنگهاي مذهبي)
كليپ‌هاي ویدیوئی

تم نوکیامذهبی

تم موبایل سونی ایریکسون

کلیپ های مذهبی

::::::::::مداحی::::::::::

سكينه منتظر تا كه برم من آب در خيمه ، بيا لطفي بكن مولا مرا ديگر مبر خيمه -:- حسين سيب سرخي
من به ياد عطر آب علقمه مي‌شم هوايي ، مي‌رمو و داد مي‌زنم تو كربلا به ياد ساقي -:- حسين سيب سرخي
اي واي من جان بر لبم ، من وارث غم زينبم ، گريه شده روز و شبم ، ماندم در اين دنيا ، تك و تنها بدون يار و كَس -:- مهدي مختاري
مسافريم بيا بريم، بريم به شهر آرزو - سينه زنان، گريه كنان ، مويه كنان، بيا بريم ديار او -:- مهدي مختاري
نوكر تو روز و شب آروم نداره ، روزا گريه مي‌كنه شب زنده‌داره -:- عبدالرضا هلالي
وصيت نامه - اگه تو را نبينم من مي‌ميرم حسين ، وقتي دارم مي‌ميرم سراغتو من مي‌گيرم حسين -:- حميدرضا عليمي
دل من غصه نخور ، يك روز آقاتو مي‌بيني - ميري تا كربلا ، كنار ارباب مي‌شيني -:- حميد عليمي
شاه وفا اباالفضل(عليه السلام)... تو شهرياري ، فاطمه تباري ، مانند حيدر همتا نداري -:- حميد عليمي
آهای عطر گل یاس آهای خدای احساس - تموم زندگیم فدای یک نگاه عباس -:- جواد مقدم
ثبت نام کوی جانبازی شدم ، بعداز آن راهی سربازی شدم - نام من سرباز کوی عترت است ، دوره آموزشی ام هیأت است -:- عبدالرضا هلالی
لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار ، ای نماز حق پرستان ذکر نامت یا علی -:- عبدالرضا هلالی
حرف دل... ، تا میاد اسم قشنگت مثل خون تو رگ می جوشم.... -:- حمید علیمی
قصه شهداء... (سینه زنی) زِ شرار دل مي سوزم زِ تمامي وجود ، بسم رب الشهداء يکي بود يکی نبود
عطش عشق... -:- حميد رضا عليمي
ای مظهر آدینه ام، من عاشق دیرینه ام، عشقت شفای سینه ام، مهدی بیا مهدی بیا
درد دلی با امام حسین(ع) -:- سعید حدادیان
مناجات با امام زمان(عجل الله) - ما که از دلبرم رویی ندیدم
طوبی قد کمون من، ببین ز قصه دلگیرم، مادر مهربون من مرو مرو که می میرم - فاطمیه84 -:- عبدالرضا هلالی
بانوی خانه ام از خانه می روی، امشب کبوترم از لانه می روی - فاطمیه84 -:- عبدالرضا هلالی
بمون که خونه حیدر با بودن تو بهاره، بمون که تا تو نباشی علی(ع) کسی را نداره - فاطمیه84 -:- محمود کریمی
تنها نگاه می کنی و آه می کشی، روزم سیاه می کنی و آه می کشی - فاطمیه84 -:- محمود کریمی
هرجا برات گریه کنم، بهشته یا اباالفضل(ع)، زهرا(س) به روی قلب من نوشته یا اباالفضل(ع) - فاطمیه84 -:- محمود کریمی
ویلی، ویلی علی شبلی - ماه منیر کربلاست، به گلعزاری حیدره، کنج لبش خال سیاست، که یادگار حیدره - فاطمیه84 -:- محمود کرمی
دل دریا، دل بابا، دل طوفانی ابرها، چشمهاشون به چشم ماهه، کنار تربت زهراء(س) - فاطمیه84 -:- محمود کریمی
گر نگاهی به ما کند زهراء(س)، درد مارا دوا کند زهراء(س) - فاطمیه84 -:- محمود کریمی
می میرم و زنده میشم، هربار که چشمهات باز و بسته میشه(شهادت حضرت زهراء(س) ) - فاطمیه84 -:- محمود کریمی
خيلي وقته که دلم پر ميزنه، ميره بين الحرمين سر ميزنه - (گلچین 84) -:- عبدالرضا هلالي
آقام آقام... بنده ام بنده ولاي تو ام، عاشق صحن با صفاي تو ام - (گلچین 84) -:- عبدالرضا هلالي
اگه که قبر گمشده پيدا بشه، دلم دوباره زائر زهراء(س) بشه، مي ميرم ز تمناي نگاه پاک مادر بي پروا- (گلچین 84) -:- عبدالرضا هلالي
شب قدر شب يلدا، شب بي قراري من، شبيه دست بتوله، بال اين قناري من (حضرت رقيه) - (گلچین 84) -:- عبدالرضا هلالي
حسين اي عشق دنياي ديونه، حسين مي نوشم کنج اين ميخونه - (گلچین 84) -:- عبدالرضا هلالي
آهاي خداي مهربون تنگه دلامون، براي صاحب الزمان تنگه دلامون، براي يار مهربون تنگ دلامون -(گلچین 84) -:- عبدالرضا هلالي
مي دونم که آخرش به رسوايي کار مي کشه، سرمو گيسوي دلبر بالاي دار مي کشه - (گلچین 84) -:- عبدالرضا هلالي
شب اصغر شب هفتم، شب قحط آب مردم، سه شبه ديگه تن شه، ميشه زير نيزه ها گم - (گلچین 84) -:- عبدالرضا هلالي
ما خانه به دوشيم، غم زينب به دوعالم نفروشيم، ما مست و الستيم، به در خانه ارباب نشستيم - (گلچین 84) -:- عبدالرضا هلالي
پر از عطر خدايي کف العباس، که با عشق آشنايي کف العباس - گلچین 84 -:- عبدالرضا هلالي
نعره حيدري با من، مدال نوکري با تو، غم دو عالمين با من، کرب بلا حسين با تو - (گلچین 84) -:- عبدالرضا هلالي
بعضی روزا فکر می کنم بار گناهم، کاری کرده با من که پیش تو رو سیاهم(سوال و جواب، شب اول قبر) -:- محمود کریمی
یک مناجات بسیار زیبا با امام زمان(عجل الله) به صورت دکلمه
ای قلم سوزلرین دَ اثر یوخ...(مناجات با امام زمان(عج)به زبان ترکی) -:- حاج ابراهیم رهبر
شب تار، بي قرار دلي که چاره نداره نفسم مونده تو سينه چشم من به راه يار، شب تاره -:- محمود کريمی
مانده ام تنها سالار مضطر من، بعد تو شد خاک عالم بر سر من بی کس و بی یار و یاور در دل صحرا، کاروانی بی پناه و یک زن تنها -:- محمود کریمی
دل خون تر از ابر و طوفان، غمگين تر از باد و باران مانده به راه برادر، تنهاترين چشم گريان -:- محمود کريمي
دکلمه و همخوانی در فراق امام زمان(عج) -:- (تمنا) سید هادی گرسویی
همخوانی ترکی در فراق امام زمان(عج) -:- (تمنا) سید هادی گرسویی
گل نرگس آبروی دوعالم، خیالت کی می رود ز خیالم، جمالت جلوه الله -:- (تمنا) سید هادی گرسویی
یا صاحب الزمان(عج) تو دلم یک دنیا حرفه که می خواهم بگم برا تو، تو بگو به من کجایی تا ببوسم خاک پا تو -:- (تمنا) سید هادی گرسویی
بیا یاابن الحسن دورت بگردم، بیا تا دست خالی برنگردم -:- (تمنا) سید هادی گرسویی
ما از دوکوهه امدیم اینجا غریبیمف حتی زبوی فاطمه هم بی نصیبیم(مرو مادر) شهادت حضرت زهراء(س) -:- عبدالرضا هلالی
آقا جون کرب بلات، صحن و سرات، کرده دیونم انشاء الله قسمت بشه تو حرمت روضه بخونم -:- عبدالرضا هلالی
صد مرده زنده مي شود از ذکر ياحسين، ارباب ما معلم عيسي بن مريم است -:- محمود کريمي
قيامت را قيامت مي کني تو، برامامان هم امامت مي کني تو -:- محمود کريمي
وای.. وای.. بابا حسینم (درد دل حضرت رقیه(س) با امام حسین(ع) ) -:- محمد رضا طاهری
ماه غم آمد، بزن بر سر و بر سینه مه ماتم آمد
شهید علقمه واویلا، واویلا عزیز فطمه واویلا، واویلا -:- محمود کریمی
قدر تو زياد خريدارم زياد، اينم بمونه همه عالمو بدم باز کم مياد، اينم بمونه -:- عبدالرضا هلالی
اگه يک روز فرشته ها بگن چي مي خواي از خدا، لبام باز مي کنم و مي گم به خواهش و دعا،شهادت شهادت همه آرزومه -:- عبدالرضا هلالي
مناجات با خدا و مناجات با امام زمان(عج) -:- محمود کريمي
مناجات با امام زمان(عج) و امام علي(ع) شب 21 ماه رمضان 83 -:- محمود کريمي
دلم به عشق یارم گرفته حال و هوایی، نوشته روی قلبم به خط کربٌ بلایی، همه هستیم حسینه، می و مستیم حسینه -:- حسین سیب سرخی
نماز عشق را خواندم به پشت درب این خانه، ولی من سجده خود را میان کوچه ها کردم...(فاطمیه) -:- محمود کریمی
غم عشقت بیابون پرورم کرد ... هوای وصل بی بال و پرم کرد، به ما گفتی صبوری کن صبوری... (امام زمان (عج) ) -:- محمد رضا طاهری
تو دلم يه دنيا حرفه كه مي خواهم بگم براتون ... تو بگو به من كجايي تاببوسم خاك پاتون (امام زمان (عج) ) -:- ميرداماد
فرازهايي از زيارت عاشورا همراه با درد دلي با امام زمان (عج) -:- سعيد حداديان
به زیر زلفت این، ماه است و یا رو ... به روی ماهت این، شب است و یا مو (امام زمان (عج) ) -:- حمید علیمی
ای ساربان آهسته ران، کارام جان گم کرده ام ... آخر شده ماه حسین، من میزبان گم کرده ام (امام زمان (عج) ) -:- حمید علیمی
سايتون سنگينه مولا، كجا رفته اون چشمهاتون، كوچه خيلي وقته مونده، چشم به راه قدمهاتون (امام زمان (عج) ) -:- عبدالرضا هلالي
دل پریشونم، پریشونم که اربابم نیومد ... بعد عمری عاشقی حتی یک شب خوابم نیومد (امام زمان (عج) ) -:- عبدالرضا هلالی
عزیز بی قرینه کی می آیی، صفای زخم سینه کی می آیی... -:- محمود کریمی
دلم بهونه می گیره، انگار دوباره تنگته، بهونه گیر گنبد، ناز و طلایی رنگته... -:- (عبد الرضا هلالی)
این دل رمیده من در انتظار حرم یاره، می خواد شش گوشه ببینه جز غم و زاری کاری نداره... -:- (عبدالرضا هلالی)
نیمه شبه و خلوته تموم شهر کربلا، بعد یک روز با شکوه، خوابن همه مسافرا... -:- (عبدالرضا هلالی)
لب تو طعنه به لعل سلقر میزنه، همه دلها برا عشق تو پرپر میزنه... -:- (عبدالرضا هلالی)
الا یا ایها الساقی... پیر میخونه کوثر، قهرمان آل حیدر... -:- (عبدالرضا هلالی - حسین سیب سرخی)
خدا حافظی با محرم و درد دلی با حضرت ام البنین(سبک خاک سرخ)... (حمید علیمی)
این، دل دیونه، کرده هوای، حرم ابوفاضل... (حمید علیمی)
آدمی که این بختشه، بزار بگه که وقتشه، یک دلبری دارم عجیب، این دل من پایتختشه... (عبدالرضا هلالی)
یادش بخیر، با بچه های کوچمون، با چادر مادرامون،گوشه یک پیاده رو، یاد محرم کرده بودیم... (محمود کریمی)
دلم بهونه می گیره انگار دوباره تنگته... بهونه گیر گنبد ناز و طلایی رنگته (عبدالرضا هلالی)
این دل رمیده من در انتظار حرم یاره ... می خواد شش گوشه ببینه جز غم و زاری کاری نداره (عبدالرضا هلالی)
نیمه شب و خلوته تموم دشت کربلا... (عبدالرضا هلالی)
ببین که خصم بی دین چه می کند خدایا... آتش زده چو قلبم تمام خیمه ها را (حسن خلج)
یادم میاد اون قدیما... با بچه های کوچمون... همبازیهای مدرسه...تو مسجد محلمون (شعادت حضرت زهرا(سلام الله) ) (عبدالرضا هلالی)
(سینه زنی عربی) من البین، یاحسین، من زغری شاب الرأس.... (ملا باسم)
(سینه زنی عربی) یابن امی، جارت الدنیا علینا... (ملا باسم)
(عشق فقط، عشق حسین) عمریه که دل به سینه، میزنه سنگ حسینو.... (عبدالرضا هلالی)
(نهانخانه دل) تو ای عشقو ای تمام وجودم، تو بود و نبودم، فدای رخ تو همه عالم... (حمید علیمی)
خدایا، خدایا... بی حسین من می میرم.... (حمد علیمی)
عمو جون، تا تو بودی سر و سامونی داشتیم.... (محمود کریمی)
سفر عشقو شروع کن، دلتو بزن به دریا... (عبدالرضا هلالی)
دلمو زدم به دریا، اومدم به سوی زهرا(س).... (عبدالرضا هلالی)
آقامون دلبره، ماها رو می خره، کربلا می بره... (عبدالرضا هلالی)
درد دلی با سید الشهداء(علیه السلام)
درد دلی با امام زمان(عجل الله)

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

مقتل خواني حجة الاسلام والمسلمين جان نثاري( صوتي )

آخرين پيام

Play

Download

آخرين دعاي سيد الشهدا عليه السلام

Play

Download

در تاسوعا چه گذشت ؟

Play

Download

در شب عاشورا چه گذشت؟

Play

Download

عطش الحسين عليه السلام

Play

Download

مقتل جناب حر بن يزيد رياحي

Play

Download

مقتل جناب زهير

Play

Download

مقتل جناب مسلم و حبيب

Play

Download

مقتل حضرت سيدالشهدا عليه السلام

Play

Download

مقتل حضرت عبدالله بن الحسن

Play

Download

مقتل حضرت علي اصغر عليه السلام

Play

Download

مقتل حضرت علي اكبر

Play

Download

مقتل حضرت قاسم بن الحسن

Play

Download

مقتل دو غلام

Play

Download

مقتل عبدالله بن مسلم بن عقيل

Play

Download

مقتل قمر بني هاشم عليه السلام

Play

Download

نماز ظهر عاشورا

Play

Download

وداع با حضرت سجاد عليه السلام

Play

Download

وداع سيد الشهدا با خاندان

Play

Download

ورود به كربلا

Play

Download

  

نویسنده : صادق ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

آثار و بركات عزادارى و گريه بر سيدالشهدا عليه السلام

 


«گريه» مظهر شديدترين حالات احساسى انسان است، و علت‌ها و انگيزه‏هاى مختلفى دارد كه هر يك از آنها نشان‌دهنده حالتى خاص است. در روايات، بعضى از انواع گريه تحسين شده و از صفات پسنديده بندگان پاكدل خداوند به حساب آمده است، و بعضى از انواع گريه مذموم شمرده شده است.

گريه، از حالات و انفعالات انسانى است كه با مقدمه‏اى از اندوه و ناراحتى روانى به طور طبيعى به ظهور مى‏رسد، و گاه ممكن است انگيزه‏اش هيجانات تند روانى باشد. مثل شوق و ذوقى كه از ديدار محبوب پس از زمانى طولانى ناشى مى‌شود. همچنين گاهى هم گريه كردن حاكى از عقايد مذهبى انسان است با اين توصيف، از آنجايى كه گريه عملى طبيعى و اى بسا غير ارادى است؛ لذا نمى‌شود مورد امر و نهى و حسن و قبح قرار گيرد، بلكه آنچه كه مورد حسن و قبح است، مقدمات و انگيزه‏هاى گريه مى‏باشد. چنانكه گفته‏اند: «تو آنى كه در بند آنى.»

در اينجا براى اين كه بدانيم گريه بر سيدالشهدا عليه السلام چگونه گريه‏اى است و چه تأثيرات و بركاتى مى‏تواند داشته باشد، بهتر آن است كه اشاره‏اى به انواع گريه كنيم تا بعد از آن، نوع گريه بر آن حضرت برايمان معلوم گردد.

امام باقر عليه السلام فرمود: «هر مؤمنى كه در سوگ حسين عليه السلام اشك ديده ريزد، به حدى كه بر گونه‏اش جارى گردد، خداوند او را ساليان سال در غرفه‏هاى بهشت مسكن مى‏دهد.»

1- گريه طفوليت: زندگى انسان با گريه شروع مى‌شود كه همان گريه، نشانه سلامت و تندرستى نوزاد است، و در واقع گريه در آن زمان، زبان طفل است .

2- گريه شوق: مانند گريه مادرى كه از ديدن فرزند گمشده خويش پس از چندين سال سرداده مى‏شود . و اين گريه‏اى است كه از روى هيجان و احياناً جهت سرور و شادى به انسان دست مى‏دهد.

3- گريه عاطفى و محبت: محبت از عواطف اصيل انسانى است كه با گريه انس ديرينه دارد. مثلاً محبت حقيقى به خداوند حسن آفرين است و براى قرب به او بايد اشك محبت ريخت.

4- گريه معرفت و خشيت: انجام عبادات خالصانه و تفكر در عظمت آفرينش و كبريايى خداوند، و همچنين اهميت تكاليف و مسئوليت‌هاى انسانى باعث مى‏گردد كه نوع خاصى از خوف، در درون انسان ايجاد شود و اين خوف، خوفى است كه از روى معرفت به خداوند و تهذيب نفس به دست مى‏آيد كه «خشيت» ناميده مى‌شود.

5- گريه ندامت: از عوامل اندوه‌زدايى كه منجر به گريه مى‏گردد، محاسبه نفس و حسابرسى شخصى است، و همين حسابرسى باعث مى‏شود كه انسان به گذشته خود فكر كند و با حسابرسى، جبران كوتاهى و خطاها را بكند و اشك حسرت و ندامت از چشمانش جارى نمايد، اين گريه، نتيجه توبه و بازگشت به خداست.

اشك مي‌غلتد به مژگانم به جرم رو سياهى         اى پناه بى پناهان، مو سپيد روسياهم

روز و شب از ديدگان اشك پشيمانى فشانم         تا بشويم شايد از اشك پشيمانى گناهم

6- گريه پيوند با هدف:گاهى قطره‏هاى اشك انسان، پيام آور هدف‌هاست. گريه بر شهيد از اين نوع گريه است. گريه بر شهيد خوى حماسه را در انسان زنده مى‏كند و گريستن بر سيدالشهدا عليه السلام خوى حسينى را در انسان احيا مى‏كند، و خوى حسينى چنان است كه نه ستم مى‏كند و نه ستم مى‏پذيرد. آن كسى كه با شنيدن حادثه كربلا قطره اشكى از درون دل بيرون مى‏فرستد، صادقانه اين پيوند با هدف والاى سيدالشهدا عليه السلام را بيان مى‏كند.

7- گريه ذلت و شكست:گريه افراد ضعيف و ناتوانى كه از رسيدن به اهداف خود مانده‏اند و روح و شهامتى براى پيشرفت در خود نمى‏بينند.

با ذكر اين مطلب، حال بايد بررسى كرد كه گريه بر حسين عليه السلام از چه نوع گريه است. هر كس با اندك توجهى خواهد دانست كه گريه بر حسين عليه السلام گريه محبت است، آن محبتى كه در دل‌هاى عاشقانش به ثبت رسيده است. گريه بر او، گريه شوق است، زيرا قسمت زيادى از حماسه‏هاى كربلا، شوق آفرين و شورانگيز است و به دنبال آن سيلاب اشك شوق به خاطر آن همه رشادت، فداكارى، شجاعت و سخنراني‌هاى آتشين مردان و زنان به ظاهر اسير، از ديدگان شنونده سرازير مى‏گردد و نيز گريه معرفت و پيوند با هدف متعالى و انسان ساز او است؛ و به تعبير امام خمينى(ره) گريه سياسى است كه فرمود: «ما ملت گريه سياسى هستيم، ما ملتى هستيم كه با همين اشك‌ها، سيل جريان مى‏دهيم و سدهايى را كه در مقابل اسلام ايستاده است خرد مى‏كنيم.»

هزار سال فزون شد ز وقعه عاشورا        ولى ز تعزيه هر روز، روز عاشوراست

هيهات كه گريه بر حسين عليه السلام گريه ذلت و شكست باشد، بلكه گريه پيوند با سرچشمه عزت است، گريه امت نيست، كه گويا است، گريه سرد كننده نيست، كه حرارت بخش است، گريه بزدلان نيست، كه گريه شجاعان است، گريه يأس و نااميدى نيست كه گريه اميد است، و بالاخره گريه معرفت است و گريه معرفت در عزاى حسين عليه السلام از انحراف و تحريف در قيام آن حضرت جلوگيرى مى‌كند و شايد به همين جهت باشد كه در فضيلت گريه بر سيدالشهدا عليه السلام روايات متعددى وارد شده است. از آن جمله، روايتى است كه امام صادق عليه السلام فرمود: «گريه و بى‌تابى در هر مصيبت براى بنده مكروه است، مگر گريه بر حسين بن على عليه السلام كه اجر و ثواب نيز دارد.»(1)

گريه و عزادارى براى سيدالشهدا عليه السلام داراى آثار و بركات مهمى است كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:


حفظ رمز نهضت حسينى

از ارزنده‏ترين آثار و بركات مجالس عزادارى و گريه بر ابى عبدالله حسين عليه السلام حفظ رمز نهضت حسينى است.

به راستى؛ چرا در دوران منحوص سلاطين و پادشاهان جور از برپايى مجالس عزاى اهل‌بيت عليهم السلام به خصوص سالار شهيدان جلوگيرى مى‌شد؟ آيا نه اين است كه عزاى حسينى و امامان شيعه، سبب مى‌شود كه سخنوران و دانشمندان متعهد و انقلابى، مردم را از ظلم‏هاى حكومت‌ها آگاهى دهند و انگيزه قيام آن حضرت كه امر به معروف و نهى از منكر است به اطلاع مردم برسد؟

آرى، اينگونه مجالس، آموزشگاه‌ها و دانشگاه‌هايى است كه به بهترين روش و زيباترين اسلوب مردم را به سوى دين خوانده و عواطف را آماده مى‏كند و جاهلان و بى‏خبران را از خواب سنگين غفلت بيدار مى‏سازد و نيز در اين مجالس است كه مردم، ديانت را همراه با سياست، از مكتب حسين بن على عليه السلام مى‏آموزند.

رسول اكرم صلي الله عليه و آله به فاطمه زهرا عليهاالسلام فرمود: «هر چشمى در روز قيامت گريان است مگر چشمى كه براى مصائب حسين عليه السلام گريه كرده باشد، چنين كسى در قيامت خندان و شادان به نعمت‏هاى بهشتى است.»

گريه بر سيدالشهدا عليه السلام و تشكيل مجالس عزاى حسينى نه تنها اساس مكتب را حفظ مى‏كند، بلكه باعث مى‏گردد شيعيان با حضور در اين مجالس از والاترين تربيت اسلامى برخوردار شده و در جهت حسينى شدن رشد و پرورش يابند.

كدام اجتماعى است كه در عالم چنين اثرى را از خود بروز داده باشد؟ كدام حادثه‏اى است مانند حادثه جانسوز كربلا كه از دوره وقوع تاكنون و بعدها بدينسان اثر خود را در جامعه بشريت گذارده، و روز به روز دامنه آن وسيع‌تر و پيروى و تبعيت از آن بيشتر گردد؟ از اين رو بايد گفت كه در حقيقت مراسم عزادارى حافظ و زنده نگهدارنده نهضت مقدس امام حسين عليه السلام و در نتيجه حافظ اسلام و ضامن بقاى آن است .

تشكيل مجالس عزادارى حسين، نه تنها اساس مكتب را حفظ كرده و مى‏كند بلكه به علاوه سبب آن گرديد كه شيعيان با حضور در اين مجالس از والاترين تربيت اسلامى برخوردار شده و در جهت حسينى شدن رشد و پرورش يابند.

«موريس دوكبرى» مى‏نويسد: «اگر مورخين ما، حقيقت اين روز را مى‏دانستند و درك مى‏كردند كه عاشورا چه روزى است، اين عزادارى را مجنونانه نمى‌پنداشتند. زيرا پيروان حسين به واسطه عزادارى حسين مى‏دانند كه پستى و زير دستى و استعمار را نبايد قبول كنند. زيرا شعار پيشرو و آقاى آنان تن به زير بار ظلم و ستم ندادن است.

قدرى تعمق و بررسى در مجالس عزادارى حسين نشان مى‏دهد كه چه نكات دقيق و حيات بخشى مطرح مى‌شود، در مجالس عزادارى حسين گفته مى‌شود كه حسين عليه السلام براى حفظ شرف و ناموس مردم و بزرگى مقام و مرتبه اسلام، از جان و مال و فرزند گذشت و زير بار استعمار و ماجراجويى يزيد نرفت؛ پس بياييد، ما هم شيوه او را سرمشق قرار داده از زير دستى استعمار گرايان خلاصى يابيم و مرگ با عزت را بر زندگى با ذلت ترجيح دهيم...»(2)


ازدياد محبت به امام، و تنفر از دشمنان آن حضرت

سوزى كه از دل سوخته عاشقان سيدالشهدا عليه السلام به چشم سرايت كرده و از مجارى دو چشم آنها به صفحه رخسار وارد مى‌شود، مراتب علاقه و اخلاص و دلبستگى به خاندان وحى و رسالت را مى‏رساند و اين عمل اثرى مخصوص در ابقاى مودت و ازدياد محبت دارد.

گريه بر حضرت سيدالشهدا عليه السلام از مواردى است كه هيچ انسانى از فرط دلسوزى و انقلاب، طاقت بردبارى و تحمل در برابر استماع مصائب او را ندارد، و اين گريه و بيقرارى، علاوه بر ازدياد محبت و مهر و مودت، موجب كثرت تنفر و بيزارى از دشمنان و قاتلان آن حضرت شده و موجب برائت دوستداران اين خانواده از دشمنان ايشان مى‏گردد.

گريه با آگاهى و معرفت بر امام حسين عليه السلام، در واقع، اعلام انزجار از قاتلان اوست و اين تبرى از آثار برجسته گريه بر امام حسين عليه السلام است زيرا مردم به ويژه افرادى كه داراى شخصيت هستند از گريه كردن در برابر حوادث تا سر حد امكان امتناع مى‏ورزند، و تا شعله درونى آنان به مرتبه انفجار نرسد حاضر به گريه كردن مخصوصاً در برابر چشم ديگران نيستند، اين گريه و عزادارى ابراز كمال تنفر در برابر تعدى و تجاوز و ستمگرى و پايمال نمودن حقوق جامعه و به ناحق تكيه زدن بر مسند حكومت آنان مى‏باشد.


آشنايى با حقيقت دين و نشر آن

يكى ديگر از آثار و بركات مجالس عزادارى سيدالشهدا عليه السلام اين است كه مردم در سايه مراسم عزادارى به حقيقت اسلام آشنا شده و بر اثر تبليغات وسيع و گسترده‏اى كه همراه با اين مراسم انجام مى‏گيرد، آگاهى توده مردم بيشتر شده و ارتباطشان با دين حنيف محكم‌تر و قوي‌تر مى‏گردد. چه اين كه قرآن و عترت دو وزنه نفيسى هستند كه هرگز از يكديگر جدا نمى‏شوند و اين آگاهى در اقامه ماتم و مراسم سوگوارى عترت رسول اكرم صلي الله عليه و آله به خصوص امام حسين عليه السلام به آحاد مردم داده خواهد شد.


آمرزش گناهان

ريان بن شبيب از امام رضا عليه السلام روايت كرده كه فرمود: «اى پسر شبيب، اگر بر حسين عليه السلام گريه كنى تا آن كه اشك چشمت بر صورتت جارى شود، خداوند گناهان كوچك و بزرگ، و كم يا زياد تو را مى‌آمرزد.»(3)

و نيز فرمود: «گريه كنندگان بايد بر كسى همچون حسين عليه السلام گريه كنند، زيرا گريستن براى او گناهان بزرگ را فرو مى‏ريزد.»(4)


سكونت در بهشت

امام باقر عليه السلام فرمود: «هر مؤمنى كه در سوگ حسين عليه السلام اشك ديده ريزد، به حدى كه بر گونه‏اش جارى گردد، خداوند او را ساليان سال در غرفه‏هاى بهشت مسكن مى‏دهد.»(5)

و نيز امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس درباره حسين عليه السلام شعرى بخواند و گريه نمايد و يك نفر را بگرياند، بهشت براى هر دوى آنها نوشته مى‏شود. كسى كه حسين عليه السلام نزد او ذكر شود و از چشمش به مقدار بال مگسى اشك آيد، اجر او نزد خداست و براى او جز به بهشت راضى نخواهد شد.»(6)

و نيز فرمود: «هر كس كه در عزاى حسين عليه السلام بگريد يا ديگرى را بگرياند و يا آن كه خود را به حالت گريه و عزا درآورد، بهشت بر او واجب مى‏شود.»(7)


شفا يافتن

يكى ديگر از آثار و بركات مجالس عزادارى حضرت سيدالشهدا عليه السلام شفا گرفتن است. به طورى كه بارها ديده‏ايم و شنيده‏ايم كه بعضى از عزاداران و گريه كنندگان بر حسين عليه السلام شفا گرفته‏اند.

نقل است كه مرجع بزرگ شيعه مرحوم آية الله العظمى بروجردى در سن نود سالگى داراى چشمانى سالم بودند كه بدون عينك خطوط ريز را هم مى‏خواندند و مى‏فرمودند: اين نعمت را مرهون وجود مبارك حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام هستم: و قضيه را چنين نقل مى‏فرمودند:

در يكى از سال‌ها در بروجرد بودم، به چشم درد عجيبى مبتلا شدم كه بسيار مرا نگران ساخته بود. معالجه پزشكان فايده‏اى نكرد و درد چشم هر روز بيشتر و ناراحتى من افزونتر مى‏گرديد، تا اين كه ايام محرم شد. در ايام محرم آية الله فقيد، دهه اول را روضه داشتند و دسته‏هاى مختلف هم در اين عزادارى شركت مى‏كردند. يكى از دسته‏هايى كه روز عاشورا به خانه آقا وارد شده بود، «هيئت گِلگيرها» است كه نوعاً سادات و اهل علم و محترمين هستند، در حالى كه هر يك حوله سفيدى به كمر بسته‏اند، سر و سينه خود را گل آلود كرده و به طور بسيار رقت بار و مهيج و در عين حال با سوز و گداز فراوان و ذكرى جانسوز آن روز را تا ظهر عزادارى مى‌كنند. آقا فرمودند:

«هنگامى كه اين دسته به خانه من آمدند و وضع مجلس با ورود اين هيئت هيجان عجيبى به خود گرفته بود من هم در گوشه‏اى نشسته و آهسته آهسته اشك مى‏ريختم و در اين بين هم مقدارى گِل از روى پاى يكى از همين افراد گلگير برداشته و بر روى چشم‌هاى ملتهب و ناراحتم كشيدم، و به بركت همين توسل، چشمانم خوب شد و امروز علاوه بر اين كه متبلا به درد چشم نشدم، از نعمت بينايى كامل برخوردارم، و به بركت حضرت امام حسين عليه السلام احتياج به عينك هم ندارم.» با اين كه همه قواى جسمانى ايشان تحليل رفته بود با اين وجود تا آخرين ساعات زندگانى از بينايى كامل برخوردار بودند.


گريه كننده بر حسين، در قيامت گريان نيست

رسول اكرم صلي الله عليه و آله به فاطمه زهرا عليهاالسلام فرمود: «هر چشمى در روز قيامت گريان است مگر چشمى كه براى مصائب حسين عليه السلام گريه كرده باشد، چنين كسى در قيامت خندان و شادان به نعمت‏هاى بهشتى است.»(8)

آن روز ديده‏ها همه گريان شود ز هول         جز چشم گريه كرده به سوگ و عزاى او


امان از سكرات موت و آتش دوزخ

مسمع گويد: حضرت امام صادق عليه السلام فرمود: آيا متذكر مى‌شوى با حسين چه كردند؟ عرض كردم: آرى، فرمود: آيا جزع و گريه مى‏كنى؟ گفتم: آرى، به خدا سوگند گريه مى‏كنم و آثار غم و اندوه در صورتم ظاهر مى‏شود حضرت فرمود: «خدا اشك چشمت را رحمت كند. آگاه باش كه تو از آن اشخاصى هستى كه از اهل جزع براى ما شمرده مى‏شوند، به شادى ما شاد و به حزن ما محزون و اندوهناك مى‏گردند. آگاه باش كه به زودى هنگام مرگ، پدرانم را بر بالين خود حاضر مى‏بينى، در حالى كه به تو توجه كرده و ملك‌الموت را درباره تو بشارت مى‌دهند، و خواهى ديد كه ملك الموت در آن هنگام از هر مادر مهربان به فرزندش، مهربانتر است.» سپس فرمود: «كسى كه بر ما اهل‌بيت به خاطر رحمت و مصائب وارده بر ما گريه كند، رحمت خدا شامل او مى‏شود قبل از اين كه اشكى از چشمش خارج گردد؛ پس زمانى كه اشك چشمش بر صورت جارى شود اگر قطره‏اى از آن در جهنم بريزد، حرارت آن را خاموش كند، و هيچ چشمى نيست كه گريه كند بر ما مگر آن كه با نظر كردن به كوثر و سيراب شدن با دوستان، خوشوقت مى‏گردد.»(9)

با توجه به اين روايت شريف بايد گفت: جايى كه آتش جهنم كه قابل مقايسه با آتش دنيا نيست و به وسيله گريه بر حسين عليه السلام خاموش و برد و سلام گردد، پس اگر در موردى، آتش ضعيف دنيا عزادار حسينى را نسوزاند جاى تعجب نيست .


واقعه‌اي عجيب

سيد جليل مرحوم دكتر اسماعيل مجاب(داندانساز) عجايبى از ايام مجاورت در هندوستان كه مشاهده كرده بود نقل مى‏كرد، از آن جمله مى‏گفت: عده‏اى از بازرگانان هندو (بت پرست) به حضرت سيدالشهدا عليه‌السلام معتقد و علاقه‌مندند و براى بركت مالشان با آن حضرت شركت مى‏كنند، يعنى در سال مقدارى از سود خود را در راه آن حضرت صرف مى‏كنند. بعضى از آنها روز عاشورا به وسيله شيعيان، شربت و پالوده و بستنى درست كرده و خود به حال عزا ايستاده و به عزاداران مى‏دهند، و بعضى آن مبلغى كه راجع به آن حضرت است را به شيعيان مى‏دهند تا در مراكز عزادارى صرف نمايند.

يكى از آنان را عادت چنين بود كه همراه سينه زن‌ها حركت مى‏كرد و با آنها به سينه زدن مشغول مى‌شد. وقتى از دنيا رفت، بنا به مرسوم مذهبى خودشان، بدنش را با آتش سوزانيدند تا تمام بدنش خاكستر شد جز دست راست و قطعه‏اى از سينه‏اش كه آتش، آن دو عضو را نسوزانيده بود.

بستگان آن دو عضو را آوردند نزد قبرستان شيعيان و گفتند: «اين دو عضو راجع به حسين شماست.»(10)


تأثير شعر سرودن در عزاى حسينى

امام صادق عليه السلام فرمود: «كسى نيست كه براى حسين عليه السلام شعرى بسرايد و گريه كند يا بگرياند مگر اين كه خداوند بهشت را بر او واجب كرده و گناهانش را مى‏آمرزد.»(11)


پى‌نوشت‌ها:

1- وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، ج 10 ص 393

2- بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 44 ص 284

3- منتخب كامل الزيارات، ابن قولويه، ص 165

4- منتخب كامل الزيارات، ابن قولويه، ص 168

5- جلاء العيون، علامه مجلسى، ص 462

6- بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 44 ص 293

7- وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، ج 10 ص 397

8- داستانهاى شگفت، آيت الله شهيد دستغيب، ص 9

9- اختيار معرفة الرجال، شيخ طوسى، 89

10- خلاصه اى از مقاله عاشورا، نوشته جواد محدثى .


منبع:كتاب آثار و بركات سيدالشهدا، عليرضا رجالى تهرانى.

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

آثار و بركات زيارت سيدالشهداء عليه السلام

اى غمين ز اشتياق حضرت او          روز و شب مايل به زيارت او

تو از او دور نيستى بالله        «قبره فى قلوب من والاه »

در طول تاريخ انسان هايى بوده و هستند كه پس از مرگشان، زندگى و حياتشان ادامه پيدا كرده و با مرگ بدنشان، وجودشان و شخصيت و انديشه‏شان ادامه يافته است. مردان خدا و شخصيت هاى الهى، همانگونه كه در زمان حيات خويش استوانه دين و محور انسانيت و پشتوانه حق و عدالت هستند، در زمان پس از مرگ نيز آرامگاه و زيارتگاهشان پشتوانه حق و عدالت و فضيلت است. و در اين ميان، زيارت مشهد حسينى از ويژگي هاى برجسته‏اى برخوردار است. آنان كه توفيق پيدا مى كنند و به زيارت مرقد مطهرش مشرف مى شوند، روى به آستان امام حسين عليه السلام آورده و به جانب اين مدرسه عشق و فضيلت و دانشگاه كمال و تربيت مى‏گرايند. اينگونه تربيت اجتماعى و يك چنين موسسه تهذيب اخلاق و ادب، براى هيچ ملتى از ملل گيتى ميسر و مقدور نيست .

زرارة بن اعين گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: «زائرين حسين يك برترى نسبت به ساير مردم دارند.» پرسيدم: برتريشان چيست؟ فرمود: «چهل سال قبل از مردم وارد بهشت مى‏شوند در حالى كه ديگران هنوز در حال حساب هستند.»

البته ملحدين و معاندين و مخالفين مكتب تشيع به خيال خود شبهات و اشكال هاى مى كنند و مى گويند: «زيارت قبور، بت پرستى است؟!» در حالى كه هر كس كه به زيارت قبور ائمه عليهم السلام مى رود هرگز به عنوان «بت» آنها را زيارت نمى‏كند. چه كسى است كه حسين بن على عليه السلام را خدا بداند؟!! شيعه، امام را مقرب درگاه خدا مى‏داند و با توسل به او قربى به خدا پيدا مى كند، همانطور كه خودش در قرآن مجيد فرمود: «به سوى او وسيله بگيريد.»(1) امام را وسيله الهى مى‏داند. زيرا توسل و شفاعت، بعدى از ابعاد زيارت است كه زائر از اين طريق خود را به درگاه الهى نزديك مى‏كند، و پيشوايان ما وعده فرموده‏اند كه از زائران خود دستگيرى كنند.

امام رضا عليه السلام مى رمايد: «هر امامى بر گردن دوستان و پيروانش عهد و پيمانى دارد و وفاى به اين عهد، با زيارت قبر آنان ممكن مى‏باشد. و كسى كه به شوق زيارت آنها و با تصديق به فضيلت آنها به سوى قبور آنها برود مورد شفاعت ائمه در قيامت قرار مى‏گيرد.

پس هر زائرى بايد بكوشد تا از اين شفاخانه فيض، استشفاى دردهاى درونى و امراض قلبى و اندرونى خود را خواسته، خواستار آن شود كه صفاى دل و دوستى خاطر و پاكيزگى روح و قداست روان و سلامت تن، از خدمت آفريدگار جهان به وى عطا گردد، تا اين كه هم ظاهر او به جمال و كمال آراسته شود و هم باطن وى از آلودگى‏ها پاك و مصفا گردد.

از طرفى زيارتنامه‏هاى وارده، و خواندن هر كدام از آنها، خواننده و زائر را به دقت و تفكر واداشته، متذكر تاريخ و احوال انبيا و اولياى معصوم مى‏گرداند. تأمل در زيارت عاشورا و ديگر زيارات، اين مطلب را به خوبى روشن مى سازد كه امامان به اين وسيله در صدد ساختن انسان هاى مؤمن و متعهد بوده‏اند، لذا به آنها تعليم داده‏اند كه در زيارت امام حسين عليه السلام از خداوند بخواهند كه زندگى و مرگشان را «حسين گونه» قرار دهد، و آنها را در دينا و آخرت همراه آن حضرت بدارد: «اللهم اجعل محياى محيا محمد و آل محمد، و مماتى ممات محمد و آل محمد ... و ان يجعلنى معكم فى الدنيا و الاخرة.»

به اميد اين كه خداوند متعال توفيق زيارت حضرتش را در دنيا و شفاعتش را در روز قيامت نصيب ما گرداند، به آثار و بركاتى كه زيارت سيدالشهدا عليه السلام به دنبال دارد مى‏پردازيم:


آرامش بخشيدن به زائر

قبل از آن كه به آثار و بركاتى كه برگرفته از روايات اسلامى است اشاره كنيم، اين نكته لازم به ذكر است كه زيارت مرقد شريف امام حسين عليه السلام مانند ساير ائمه، به مردم و زيارت كنندگانش، نوعى آرامش و اطمينان مى‏بخشد. در اين عصر كه انسان را موجودى مضطرب مى نامند، و پيوسته دست به گريبان با پديده‏هايى چون ترديد، ناكامى، تشويش، ترس و ناسازگارى با محيط و زندگى ماشينى و محروميت و جنگ و حتى كنار نيامدن با خود است، و هر روز شاهد كاهش ها و فرسايش ها است و نمى تواند از اضطراب در امان بماند، اين زيارت مرقد مردان خدا و پيشوايان دين است كه به انسان آرامش خاطر مى دهد.

امام صادق عليه السلام به ابوصباح كنانى فرمود: «همانا نزد شما قبرى است كه هيچ فرد پريشانى نزد آن نمى‏رود مگر آن كه خداوند از او پريشانى را دفع نموده و حاجتش را برآورده مى‌نمايد، و همانا نزد او چهار هزار فرشته هستند كه از هنگام شهادتش آشفته و غم‌آلود تا روز قيامت بر او مى‏گريند. هر كس او را زيارت كند، وى را تا خانه‏اش بدرقه مى‏كنند، و هر كه مريض شود به عيادتش مى‏روند، و هر كه بميرد جنازه‏اش را تشييع مى‏كنند.»

در زيارت يك نوع كشش و نياز الزام آورى انسان را وامى‏دارد كه فشارها و فريادهاى درونى را از راهى خارج كند. زائر آن مرقد شريف در پرتو دعا و گفتگو با پاكان و استمداد از ارواح پاك مقربان درگاه الهى، نيرو گرفته و نابساماني ها را با توسل بدان ها بر خود هموار مى سازند، و خستگى‏ها و فشارهاى وارد بر روان، و نيز اضطراب ها و يأس ها را از خود مى زدايند و به آرامش و اطمينانى براى ادامه زندگى دست مى‏يابند.


در امان خدا بودن

به امام صادق عليه السلام عرض كردند: كمترين اثرى كه براى زائر قبر امام حسين عليه السلام چيست؟ فرمود: «كمترين تأثيرش اين است كه خداوند متعال، او و خانواده و مالش را حفظ مىكند تا به سوى اهل خويش برگردد، و چون روز قيامت فرا رسد، خداوند حافظ او خواهد بود. »(2)


زائر خدا محسوب شدن

زيد بن شحام گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: براى زائر قبر امام حسين عليه السلام چه مى‏باشد؟ فرمود: «همانند كسى است كه خدا را در عرش ديدار نموده باشد.» گفتم: براى كسى كه يكى از شما را زيارت كند چه مى‏باشد؟ فرمود:

«همانند كسى است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله را زيارت نموده است. »(3)


برآورده شدن حاجات و دفع پريشانى

امام صادق عليه السلام فرمود: «همانا نزد شما قبرى است كه هيچ فرد پريشانى نزد آن نمى‏آيد مگر آن كه خداوند از او دفع پريشانى نمايد و حاجتش را برآورد.»(4)

و نيز به ابوصباح كنانى فرمود: «همانا نزد شما قبرى است كه هيچ فرد پريشانى نزد آن نمى‏رود مگر آن كه خداوند از او پريشانى را دفع نموده و حاجتش را برآورده مى نمايد، و همانا نزد او چهار هزار فرشته هستند كه از هنگام شهادتش آشفته و غم آلود تا روز قيامت بر او مى‏گريند. هر كس او را زيارت كند، وى را تا خانه‏اش بدرقه مى‏كنند، و هر كه مريض شود به عيادتش مى‏روند، و هر كه بميرد جنازه‏اش را تشييع مى‏كنند.»(5)


زيادتى در عمر و رزق

امام باقر عليه السلام فرموده است: «شيعيان ما را به زيارت قبر حسين عليه السلام امر كنيد، زيرا زيارت او موجب فزونى در رزق و طول عمر و دفع بلايا و ناگواري ها مى‏شود. »(6)


آمرزش گناهان

امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس حسين عليه السلام را زيارت كند در حالي كه عارف به حق او بوده و به امامتش اقرار داشته باشد خداى سبحان، گناهان گذشته و آينده‏اش را مى‏آمرزد.»(7)

و جابر جعفى در ضمن يك حديث طولانى از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: «چون از نزد قبر حسين عليه السلام بازگشتى، ندا كننده‏اى تو را ندا مى‏دهد كه اگر آن را مى‏شنيدى، تمام عمر را نزد قبر شريف حسين عليه السلام اقامت مى‏گزيدى. آن منادى گويد:خوشا به حال تو اى بنده خدا كه سود فراوان بردى و به سلامت (در دين) دست يافتى. عمل از سر بگير كه گناهان گذشته‏ات آمورزيده شد.»(8)


محسوب نشدن ايام زيارت از عمر زائر

امام صادق عليه السلام فرمود: «همانا ايام زيارت زائران حسين بن على عليه السلام از عمرشان محسوب نگشته و جزء حياتشان به شمار نمى‏آيد.»(9)


حفاظت زائر در دنيا و آخرت

عبدالله بن هلال به امام صادق عليه السلام عرض كرد: فدايت شوم، كمترين نصيبى كه زائر امام حسين عليه السلام دارد، چيست؟ فرمود: «اى عبدالله، كمترين چيزى كه براى او مى‏باشد، اين است كه خداوند او و خانواده‏اش را حفظ مى

كند تا وى را به سوى خانواده‏اش بازگرداند، و چون روز قيامت فرا رسد، خداوند حافظ او مى‏باشد.»(10)

شيعه، امام را مقرب درگاه خدا مى‏داند و با توسل به او قربى به خدا پيدا مى‌كند، همانطور كه خودش در قرآن مجيد فرمود: «به سوى او وسيله بگيريد.» امام را وسيله الهى مى‏داند. زيرا توسل و شفاعت، بعدى از ابعاد زيارت است كه زائر از اين طريق خود را به درگاه الهى نزديك مى‏كند، و پيشوايان ما وعده فرموده‏اند كه از زائران خود دستگيرى كنند.


عنايت و توجه سيدالشهدا عليه السلام

امام صادق عليه السلام فرمود: «حسين در نزد پروردگارش، به زائرانش نظر مى كند. او نگاه مى كند كه چه كسى براى آن حضرت گريه مى كند، پس براى او طلب آمرزش كرده و پدرانش را مى‏خواند تا براى آن زائر دعا كرده و طلب آمرزش و مغفرت نمايند. سپس امام (حسين) مى

فرمايد: اگر زائر من مى‏دانست كه خدا چه چيزى براى او عطا مى

و امام حسين عليه السلام فرمود: «هر كس مرا در زندگانيش زيارت كند، پس از مرگش بازديدش خواهم كرد.»(12)


خير و بركت زياد

امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر مردم مى‏دانستند كه چقدر خير و بركت در زيارت امام حسين عليه

السلام وجود دارد، براى زيارت كردنش با يكديگر مقاتله مى‏كردند، و هر آينه اموالشان را براى رفتن به زيارتش مى‏فروختند.»(13)

و امام باقر عليه السلام فرمود: «اگر مردم مى‏دانستند كه زيارت قبر شريف حسين عليه السلام چه مقدار فضيلت و بركت دارد، از شوق زيارت جان مى سپردند و نفسهايشان از شدت حسرت بند مى‏آمد.»(14)


برابرى زيارت قبر حسين عليه السلام با حج

عبدالله بن عبيد انبارى گويد: به امام صادق عليه السلام عرضه داشتم: فدايت شوم، همه ساله وسايل تشرف به حج برايم فراهم نمى‏شود. فرمود: «چون قصد حج نمودى و اسباب برايت فراهم نگشت، به زيارت قبر حسين عليه السلام برو، كه يك حج برايت نوشته مى شود.»(15)


نام زائر در اعلى عليين ثبت مى‏شود

امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس به زيارت قبر حسين عليه السلام برود در حالى كه عارف به حق او باشد، خداوند نام او را در اعلى عليين مى‏نويسد.»(16)


غرق شدن در رحمت الهى

از امام صادق عليه السلام پرسيدند: ثواب كسى كه قبر امام حسين عليه السلام را زيارت كند، در حالى كه كبر و غرور نداشته باشد چيست؟ فرمود: «برايش هزار عمره و حج مقبول نوشته مى

شود. اگر شقى باشد، سعيد نوشته مى‏گردد، و پيوسته در رحمت الهى غوطه‏ور خواهد بود.»(17)


دعاى معصومين براى زائر

معاوية بن وهب از امام صادق عليه السلام نقل نموده كه فرمود: «اى معاويه، زيارت قبر حسين عليه

السلام را از روى ترس وامگذار، زيرا هر كه آن را ترك كند، چنان دچار حسرت مى‏شود كه آرزو نمايد قبرش نزد او باشد. آيا دوست ندارى كه خداوند تو را در زمره كسانى به حساب آورد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و على و فاطمه و امامان معصوم عليه السلام برايش دعا مى‏كنند؟»(18)

و نيز فرمود: «همانا فاطمه عليهاالسلام دختر محمد صلي الله عليه و آله نزد زائران قبر فرزندش حسين عليه السلام حضور يافته و براى گناهانشان طلب آمرزش مى‏كند.»(19)


تجلى خدا

امام صادق عليه السلام فرمود: «به درستى كه خداى تبارك و تعالى، قبل از اهل عرفات، براى زائران قبر حسين عليه السلام تجلى مى نمايد، حوايج آنان را برآورده مى‏كند، گناهانشان را آمرزيده و درخواست هايشان را به اجابت مقرون مى‏سازد، و سپس متوجه اهل عرفات شده و در مورد آنان نيز اينگونه عمل مى‏كند.»(20)


سعادت

امام صادق عليه السلام به عبدالملك خثعمى فرمود: «زيارت حسين بن على عليه السلام را ترك مكن و دوستانت را نيز به آن فرمان بده، تا خداوند بر عمرت افزوده و روزيت را زياد گرداند. خداوند سبحان زندگانى تو را در سعادت قرار خواهد داد، و نمى‏ميرى مگر سعادتمند، و تو را در سلك سعادتمندان خواهند نوشت.»(21)


تأثير زيارت در روز عاشورا

امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس قبر حسين را در روز عاشورا زيارت كند، همانند كسى است كه در برابر او به خون خود غلطيده باشد.»(22)


قرار گرفتن در جوار پيامبر و على و فاطمه عليهم السلام

امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس مى‏خواهد در جوار پيامبر صلي الله عليه و آله و على و فاطمه عليهماالسلام باشد، نبايد زيارت حسين بن على عليه السلام را ترك كند.»(23)


تأثير زيارت در روز قيامت

امام صادق عليه السلام فرمود: «هيچ كس در روز قيامت نيست مگر آن كه آرزو مى‏كند كه اى كاش از زائرين امام حسين عليه السلام مى‏بود زيرا مشاهده مى‏نمايد كه با زائران حسين عليه السلام به واسطه مقامى كه در نزد پروردگار دارند، چگونه عمل مى‏شود.»(24)

و نيز فرمود: «هر كس دوست دارد در روز قيامت بر سر سفره‏هايى از نور بنشيند پس بايد از زائرين حسين بن على عليه السلام باشد.»(25)

و زرارة بن اعين گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: «زائرين حسين يك برترى نسبت به ساير مردم دارند» پرسيدم: برتريشان چيست؟ فرمود: «چهل سال قبل از مردم وارد بهشت مى‏شوند در حالى كه ديگران هنوز در حال حساب هستند.»(26)


رهايى از شدايد قيامت

رسول گرامى اسلام صلي الله عليه و آله فرمود: «من تعهد مى‏كنم كه در روز قيامت هنگامه رستاخيز، ضمن ملاقات با زائر حسين عليه السلام، دستش را بگيرم و از مراحل هول‏انگيز و سختي هاى قيامت نجاتش بخشيده و او را به بهشت وارد كنم.»(27)


نجات از آتش جهنم

امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس قبر حسين عليه السلام را به خاطر خداوند و در راه خدا زيارت نمايد، خداوند او را از آتش دوزخ آزاد مى‏سازد، و روز ترس بزرگ (قيامت) او را ايمن مى‏دارد. از خداوند نيز هيچ حاجتى از حوائج دنيا و آخرت را طلب نمى‏كند مگر آن كه به او عطا مى‏نمايد.»(28)

اين آثار و آثار ديگرى كه به خاطر اجتناب از طولانى شدن مطلب ذكر نكرديم، همگى به بركت وجود حضرت سيدالشهدا عليه السلام است كه اميدوارم هر چه زودتر توفيق زيارت مرقد مطهرش نصيب تمام عاشقان گردد.


پي نوشت ها

1- سوره مائده، آيه 39.

2- ثواب الاعمال شيخ صدوق، ص 116.

3- منتخب كامل الزيارات، ابن قولويه، ص 281.

4- منتخب كامل الزيارات، ابن قولويه، ص 337.

5- همان مأخذ.

6- همان مأخذ، ص 289.

7- كافى، مرحوم كلينى، ج 4، ص 582.

8- منتخب كامل الزيارات، ابن قولويه، ص 295.

9- وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، ج 10، ص 322.

10- منتخب كامل الزيارات، ابن قولويه، ص 247.

11- امالى شيخ طوسى، ص 55.

12- بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 101، ص 16.

13- منتخب كامل الزيارات، ابن قولويه، ص 87.

14- سفينة البحار، محدث قمى، ج 1، ص 565.

15- منتخب كامل الزيارات، ابن قولويه، ص 306.

16- وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، ج 10، ص 324.

17- منتخب كامل الزيارات، ابن قولويه، ص 328.

18- منتخب كامل الزيارات، ابن قولويه، ص 199.

19- منتخب كامل الزيارات، ابن قولويه، ص 204.

20- منتخب كامل الزيارات، ابن قولويه، ص 346.

21- منتخب كامل الزيارات، ابن قولويه، ص 292.

22- وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، ج 10، ص 331.

23- وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، ج 10، ص 230.

24- وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، ج 10، ص 330.

25- وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، ج 10، ص 331.

26- بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 44، ص 235.

27- منتخب كامل الزيارات، ابن قولويه، ص 278.

28- وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، ج 10، ص 324.

منبع:

كتاب آثار و بركات سيدالشهدا، عليرضا رجالى تهرانى.

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

شهادت طفلان مسلم


اصحاب مجروح امام عليه‏السلام

بعضى از ياران امام عليه‏السلام به سبب جراحات در ميدان افتاده و سپاه عمر بن سعد آنها را به قتل نرساندند و اين افراد عبارت بودند از:

1- سوار بن حمير جابرى: او را در حالى كه مجروح شده بود از معركه قتال بيرون بردند، و بعد از گذشت شش ماه در اثر آن جراحات در گذشت.

2- عمرو بن عبدالله:او نيز در ميدان جنگ در اثر جراحات افتاده بود كه او را انتقال دادند و بعد از يك سال از دنيا رفت.

3- حسن بن الحسن:او فرزند امام حسن مجتبى عليه‏السلام و در كنار عموى گراميش امام حسين عليه‏السلام با سپاه كوفه مبارزه نمود تا در اثر جراحات به زمين افتاد، و چون اصحاب عمربن سعد براى جدا نمودن سرها آمدند او را ديدند كه رمقى در بدن دارد، مردى به نام اسمأ بن خارجه كه از اقوام مادرى او بود از كشتن او مانع شد او را با خود به كوفه برد و جراحات او را معالجه كرد تا اين كه التيام يافت، آنگاه از كوفه به مدينه منتقل گرديد.(25)


مادران شهدايي كه در كربلا بودند

سماوى نقل كرده است كه در كربلا 9 نفر شهيد شدند كه مادران آنان نيز در كربلا حضور داشتند:

1- عبدالله بن الحسين عليه‏السلام، مادرش رباب است.

2 - عون بن عبدالله بن جعفر، مادرش زينب كبرى است.

3 - قاسم بن الحسن عليه‏السلام، مادرش رمله است.

4 - عبدالله بن الحسن عليه‏السلام، مادرش دختر شليل بجلى است.

5 - عبدالله بن مسلم، مادرش رقيه دختر على عليه‏السلام است.

7 - عمرو بن جناده كه مادرش او را امر به جنگ با دشمنان مى‏كرد.

8 - عبدالله كلبى كه او نيز بر اساس آنچه طاووسى ذكر كرده است مادرش او را ترغيب به جهاد مى‏كرد.

9 - على بن الحسين عليه‏السلام، مادرش ليلى است كه در خيمه ايستاده بود و دعا مى‏كرد، بر اساس آنچه در بعضى از اخبار آمده است، و هنگامى كه آن بزرگوار را شهيد كردند او شاهد شهادت فرزندش بود.(26)

و در تنقيح المقال آمده است كه منجح به همراه مادرش حسنيه نيز در كربلا حضور داشته است.(27)


شهدايى از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله

از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه در واقعه كربلا به شهادت رسيدند پنج نفر بودند:

1- انس بن الحرث كاهلى كه همه مورخين شهادت او را در كربلا ذكر كرده‏اند.

2 - حبيب بن مظاهر اسدى، ابن حجر ذكر كرده است.

3 - مسلم بن عوسجه اسدى، محمد بن سعد در «طبقات» ذكر كرده است.

4 - هانى بن عروه مرادى كه در كوفه با مسلم بن عقيل شهيد شد و بيش از هشتاد سال داشت.

5- عبدالله بن يقطر حميرى كه سن او با سن امام حسين عليه‏السلام برابر بود، او نيز قبل از امام عليه‏السلام در كوفه شهيد شد.(28)


تعداد شهداى كربلا

1- «هفتاد و دو نفر» اين تعداد را بلاذرى نقل كرده است و مى‏گويد: تمام كسانى كه با حسين عليه‏السلام كشته شده‏اند از اصحاب و ياران او هفتاد و دو مرد بوده است.(29) و شيخ مفيد رحمة الله همين تعداد را ذكر كرده است و مى‏گويد: امام حسين عليه‏السلام با اصحابش صبح روز عاشورا آماده قتال شدند و با امام حسين عليه السلام سى و دو نفر سواره و چهل نفر پياده بودند.(30) و همين عدد را ابن اثير در تاريخش آورده است.(31) و باز همين تعداد را محمد بن جرير طبرى شيعى در «دلائل الامه» نقل كرده است(32)، و همين قول مشهور است.

2- «هشتاد و هفت نفر» اين تعداد را مسعودى نقل كرده و مى‏گويد: جميع كسانى كه با حسين عليه‏السلام در روز عاشورا در كربلا كشته شده‏اند هشتاد و هفت نفر بوده‏اند.(33)

3- «شصت و يك نفر» بعضى روايت كرده‏اند كه در آن روز تعداد شهيدان شصت و يك نفر بوده است(34)، ولى ممكن است اين تعداد اصحاب و ياران امام غير از شهداى از اهل بيت و بنى هاشم بوده‏اند كه با شهداى بنى هاشم مجموعا همان قول بعدى خواهد بود.

4- «هفتاد و هشت نفر» اين تعداد را سيد ابن طاووس نقل كرده است و مى‏گويد: روايت شده است كه اصحاب حسين عليه‏السلام هفتاد و هشت نفر بوده‏اند(35)، و با امام عليه‏السلام هفتاد و نه نفر مى‏شوند و با آن تعدادى كه از «اثبات الوصيه» نقل شده و شهداى بنى هاشم تطبيق مى‏كند.

5 - «هشتاد و دو نفر» اين تعداد را مرحوم مجلسى از محمد بن ابى طالب نقل كرده است.(36)

6 - «يكصد و چهل و پنج نفر» از امام باقر عليه‏السلام نقل كرده‏اند كه شهداى كربلا چهل و پنج سواره و يكصد نفر پياده بوده‏اند.(37)


يارانى كه به شهادت نرسيدند

چندتن از ياران امام عليه‏السلام بودند كه از دست ستمگران مجرمى كه تشنه ريختن خون هاى اهل بيت معصومين بودند نجات يافتند كه آنان عبارت بودند از:

1- امام زين العابدين عليه‏السلام، آن بزرگوار در كربلا بيمار بود، شمر خواست آن حضرت را به قتل برساند، زينب عليهاالسلام آمد و از كشتن او ممانعت كرد.(38)

2- امام محمد بن على الباقر عليه‏السلام، آن بزرگوار در واقعه كربلا كودكى بود كه دو سال و چند ماه از عمر شريفش بيشتر نگذشته بود.(39)

3- حسن بن الحسن، شرح حال او را قبلا ذكر كرديم كه مجروح شد و او را به كوفه بردند و معالجه نمودند تا بهبودى يافت.(40)

4- عمر بن الحسن.

5 - زيد بن الحسن.

چون اسيران را منتقل كردند اين سه نفر از اولاد امام حسن عليه‏السلام از جمله اسرأ بودند.(41)

6 - قاسم بن عبدالله، او يكى ديگر از فرزندان عبدالله بن جعفر طيار است.

7 - محمد بن عقيل.(42)

8 - عقبة بن سمعان، او غلام حضرت رباب است،(43)سپاهيان دشمن او را گرفته و نزد عمربن سعد آوردند، عمر بن سعد او را گفت: تو كيستى؟ عقبه بن سمعان گفت: من مملوك و غلامم. او را آزاد نمودند.(44)

9- موقع بن ثمامه اسدى، او نيز با امام حسين عليه‏السلام بود و آنچه تير داشت به سوى دشمن افكند و با آنان مقاتله كرد، پس گروهى از قبيله‏اش آمده و او را امان دادند و نزد آنان رفت، چون عبيدالله از اين واقعه آگاه شد او را به «زاره» تبعيد نمود.(45)

10- مسلم بن رباح، او با امام حسين عليه‏السلام بود و آن حضرت را خدمت مى‏كرد و چون امام عليه‏السلام كشته شد او رهائى پيدا كرده و نجات يافت، و او همان كسى است كه بعضى از وقايع كربلا را روايت مى‏كند.(46)

11- ضحاك بن عبدالله، در گذشته بيان كرديم كه يكى ديگر از كسانى كه در كربلا كشته نشد ضحاك بن عبدالله مى‏باشد كه مشروحاً جريان امر را ذكر كرديم.


كسانى كه بعد از امام عليه‏السلام شهيد شدند

1- سويد بن ابى مطاع كه بيهوش شده بود، چون به هوش آمد و خبر شهادت امام عليه‏السلام و فرياد كودكان آن حضرت را شنيد، مقاتله كرد تا شهيد شد.

2 و 3 - سعد بن الحرث و برادر او ابو الحتوف كه در سپاه دشمن بودند، چون امام عليه‏السلام شهيد شد و فرياد اطفال آن حضرت را شنيدند تائب شدند و روى به سپاه كوفه كردند و شمشير زدند تا به شهادت رسيدند.

4- محمد بن ابى سعيد بن عقيل كه چون امام حسين عليه‏السلام بر روى زمين افتاد و فرياد عيال و كودكان بلند شد او هراسان به در خيمه آمد، او را لقيط يا هانى به شهادت رساند.(47)


طفلان مسلم بن عقيل

چون حسين بن على عليه‏السلام شهيد گرديد، دو پسر كوچك از لشكرگاهى اسير شدند(48) و آنها را نزد عبيدالله آوردند، او زندانبان را احضار كرد و به او گفت: اين دو كودك را به زندان ببر و خوراك خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها سخت‏گيرى كن.

اين دو كودك در زندان روزها روزه مى‏گرفتند و شب دو قرص نان جو و يك كوزه آب براى آنها مى‏آوردند. يك سال بدين منوال گذشت، يكى از آنها به ديگرى مى‏گفت: اى برادر! مدتى است ما در زندانيم و عمر ما تباه و تن ما رنجور شده است، امشب كه زندانبان آمد ما خود را به او معرفى مى‏كنيم شايد دلش به حال ما بسوزد و ما را آزاد كند.

شب هنگام كه زندانبان پير نان و آب آورد، برادر كوچكتر به او گفت: اى شيخ! آيا محمد صلى الله عليه و آله و سلم را مى‏شناسى؟

جواب داد: چگونه نشناسم؟! او پيامبر من است.

گفت: جعفر بن ابى طالب را مى‏شناسى؟

در جواب گفت: چگونه جعفر را نشناسم؟! او پسر عمو و برادر پيامبر من است.

گفت: ما از خاندان پيامبر تو محمد صلى الله عليه و آله و سلم و فرزندان مسلم بن عقيل بن ابى طالب هستيم كه يك سال است در دست تو اسيريم و در زندان به ما سخت مى‏گيرى.

زندانبان پير به شدت ناراحت شد و براى جبران بى مهري هاى خود، بر پاى آن دو بوسه مى‏زد و مى‏گفت: جانم به قربان شما اى عترت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم، اين در زندان به روى شما باز است هر كجا كه مى‏خواهيد برويد. و دو قرص نان جو و يك كوزه آب در اختيار آنها قرار داد و بعد راه فرار را به آنها نشان داد و گفت: شب

ها راه رفته و روزها پنهان شويد تا خدا اسباب نجات شما را فراهم سازد.

آن دو كودك(49) از زندان بيرون آمده و به در خانه پيرزنى رسيدند، پس به او گفتند: ما دو كودك غريب و ناآشنائيم، امشب ما را ميهمان كن و چون صبح شود خواهيم رفت.

پيرزن گفت: عزيزانم! شما كي هستيد كه از هر گلى خوشبوتريد؟

گفتند: ما از خاندان پيغمبريم كه از زندان عبيدالله بن زياد گريخته‏ايم.

پيرزن گفت: عزيزانم! من داماد بدكارى دارم كه در واقعه كربلا به طرفدارى از اين زياد حضور داشته و مى‏ترسم شما را ببيند و پس از شناختن به قتل برساند.

گفتند: ما همين امشب را نزد تو خواهيم بود و صبح به راه خود ادامه مى‏دهيم.

پير زن براى آنها شام آورد و آن دو پس از خوردن شام، خوابيدند، برادر كوچك به برادر بزرگتر گفت: بيا امشب پيش هم بخوابيم، مى‏ترسم مرگ، ما را از هم جدا كند!

پاسى از شب گذشته بود كه داماد آن پيرزن در خانه را به صدا درآورد، پيرزن پرسيد: كيستى؟

گفت: داماد تو.

گفت: چرا اينقدر دير آمدى؟

گفت: واى بر تو، پيش از آن كه از خستگى از پاى در افتم در را باز كن.

پرسيد: مگر چه اتفاق افتاده؟!

گفت: دو كودك از زندان عبيدالله گريخته‏اند و امير فرمان داده است به هر كس كه سر يكى از آنها را بياورد هزار درهم جايزه بدهند، و براى دو سر، دو هزار درهم خواهد داد. و من خيلى تلاش كردم تا آنها را پيدا كنم ولى متأسفانه نتوانستم!

پيرزن گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بترس كه در روز قيامت دشمن تو باشد.

گفت چه مى‏گويى؟ بايد دنيا را به دست آورد!

گفت: دنياى بى آخرت به چه دردى مى‏خورد؟

گفت: تو از آنها طرفدارى مى‏كنى مثل اين كه از آنها اطلاع دارى، بايد تو را نزد امير ببرم.

گفت: امير از من پيرزن كه در گوشه بيابان زندگى مى‏كنم چه مى‏خواهد؟!

گفت: در را باز كن تا امشب را استراحت كرده و صبح به جستجوى آنها برخيزم.

پيرزن در را به روى او باز كرد و او وارد خانه شد و پس از خوردن شام به استراحت پرداخت. نيمه شب بود كه صداى آن دو كودك به گوشش خورد، از جا جست و در تاريكى شب به جستجوى آنها پرداخت و چون به نزديكى آنها رسيد، پرسيدند: كيستى؟ گفت: من صاحب خانه‏ام شما كيستيد؟ برادر كوچكتر كه زودتر بيدار شده بود، برادر بزرگتر را بيدار كرد و به او گفت: از آنچه مى‏ترسيديم به سراغمان آمد، سپس به او گفتند: اگر با تو به راستى سخن گوييم، در امان تو خواهيم بود؟

گفت: آرى.

گفتند: امانى كه خدا و رسولش محترم مى‏دارند؟

گفت: آرى.

گفتند: بر امان خود، خدا و رسول را گواه مى‏گيرى؟

گفت: آرى.

گفتند: ما از عترت پيامبر تو هستيم كه از زندان عبيدالله گريخته‏ايم.

او كه از فرط خوشحالى سر از پاى نمى شناخت گفت: از مرگ گريخته و به مرگ گرفتار شديد! سپاس خداى را كه شما را به دست من اسير كرد. سپس آن دو كودك يتيم را محكم بست تا فرار نكنند.

در سپيده دم، غلام سياهى را كه «فليح» نام داشت، صدا كرد و گفت: اين دو كودك را گردن بزن و سر آنها را برايم بياور تا نزد ابن زياد برده و دو هزار دينار درهم جايزه بگيرم!

غلام، شمشير برداشت و آنها را جلو انداخت تا در كنار فرات ايشان را به شهادت برساند، و چون از خانه دور شدند يكى از آنها گفت: اى غلام سياه! تو به بلال مؤذن پيغمبر شباهت دارى.

گفت: به من دستور داده شده تا گردن شما را بزنم، شما مگر كيستيد؟!

گفتند: ما از خاندان پيامبريم و از ترس جان از زندان ابن زياد گريخته و اين پيرزن ما را ميهمان كرد و اينك دامادش مى‏خواهد ما را بكشد.

ن غلام سياه دست و پاى آنها را بوسيد و گفت: جانم به قربان شما اى عترت پيامبر؛ سپس شمشير را به دور انداخت و خود را به فرات افكند و گريخت، و در پاسخ اعتراض صاحب خود گفت: من به فرمان توام تا تحت فرمان خدا باشى، و چون نافرمانى خدا كنى من از تو اطاعت نمى كنم.

داماد پيرزن بعد از اين جريان پسرش را خواست و گفت: من اسباب آسايش تو را از حلال و حرام فراهم مى‏كنم و دنياى تو را آباد خواهم كرد، فوراً اين دو كودك را گردن بزن و سرهاى آنها را بياور تا نزد عبيدالله بن زياد برده جايزه بگيرم. فرزندش شمشير بر گرفت و كودكان را جلو انداخت و به طرف فرات روانه گشت، يكى از آنها گفت: اى جوان! من از عذاب دوزخ براى تو بيمناكم.

گفت: شما كيستيد؟

گفتند: ما از عترت پيامبر محمد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم هستيم، پدرت مى‏خواهد ما را بكشد.

آن پسر هم پس از آگاهى، آنان را بوسيد و همانند غلام سياه شمشيرش را به دور انداخت و خود را به فرات افكند، پدرش فرياد زد: تو هم نافرمانى كردى؟ گفت: فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است.

آن مرد گفت: جز خودم كسى آنها را نكشد؛ شمشير بر گرفت و آن دو كودك را به كنار فرات برده تيغ بر كشيد و چون چشم كودكان به شمشير برهنه او افتاد گريسته و گفتند: اى مرد! ما را در بازار بفروش و مخواه كه روز قيامت پيامبر خدا دشمن تو باشد.

گفت: سر شما را براى ابن زياد مى‏برم و جايزه مى‏گيرم.

گفتند: خويشى ما با رسول خدا را ناديده مى‏گيرى؟

گفت: شما با رسول خدا پيوندى نداريد!

گفتند: اى مرد! ما را نزد عبيدالله ببر تا خودش درباره ما حكم كند.

گفت: من بايد با ريختن خون شما خود را به او نزديك كنم.

گفتند: اى مرد! به كودكى ما رحم كن!

گفت: خدا در دلم رحمى نيافريده است.

گفتند: پس بگذار ما چند ركعت نماز بخوانيم.

گفت: به حال شما سودى ندارد، بخوانيد.

آنها چهار ركعت نماز خوانده و چشم به آسمان گشودند و فرياد بر آورند كه: يا حى يا حكيم يا احكم الحاكمين ميان ما و او به حق حكم كن.(50)

سپس آن مرد برخاست و اول گردن برادر بزرگتر را زد و سرش را در پارچه‏اى گذارد؛ پس برادر كوچك، خود را در خون برادر بزرگتر غلطاند و گفت: مى‏خواهم رسول خدا را ملاقات كنم در حالى كه آغشته به خون برادرم باشم. آن مرد گفت: عيب ندارد، تو را هم به او مى‏رسانم! او را هم كشت و سرش را در همان پارچه گذاشت و بدن هر دو را به آب فرات انداخت و سر آن دو را نزد ابن زياد برد.

ابن زياد بر تخت نشسته و عصاى خيزرانى به دست داشت، سرها را جلوى ابن زياد گذاشت، ابن زياد همين كه چشمش به آنها افتاد، سه بار برخاست و نشست و گفت: واى بر تو! كجا آنها را پيدا كردى؟!

گفت: پيرزنى از خويشان من آنها را ميهمان كرده بود.

گفت: از ميهمان بدينگونه پذيرايى كردى؟

سپس از او پرسيد: به هنگام كشته شدن با تو چه گفتند؟ و آن مرد تمامى جريان را براى ابن زياد بازگو كرد.

ابن زياد پرسيد: چرا آنها را زنده نياوردى تا به تو چهار هزار درهم جايزه دهم؟

گفت: دلم راه نداد جز آن كه با خون آنها خود را به تو نزديك كنم.

ابن زياد گفت: آخرين حرف آنان چه بود؟

گفت: دست

ها را به طرف آسمان برداشتند و گفتند: يا حى يا حكيم يا احكم الحاكمين! ميان ما و اين مرد به حق حكم كن.

ابن زياد گفت: خدا در ميان تو و آن دو كودك به حق حكم كرد. پس رو به حاضران در مجلس كرده گفت: كيست كه كار اين نابكار را بسازد؟

مردى شامى از جاى برخاست و گفت: من!(51)

عبيدالله گفت: او را به همان جايى كه اين دو كودك را كشته ببر و گردن بزن، ولى خون او را مگذار كه با خون آنها در هم آميزد، و سر او را نزد من بياور.

آن مرد شامى فرمان برد و طبق دستور ابن زياد آن مرد را در كنار فرات به سزاى عمل ننگينش رسانيد و سرش را براى ابن زياد برد.

نوشته‏اند كه: سر او را بر نيزه كرده و در كوچه‏ها مى‏گرداندند و كودكان با پرتاب سنگ و تير آن را نشانه مى‏رفتند و مى‏گفتند: اين است كشنده عترت رسول خدا.(52)

حجم خسارات و تلفات دشمن به غايت سنگين و زياد بود. ياران امام عليه‏السلام با وجود كمى تعدادشان دشمن را تار و مار كرده و ضربات مهلكى بر آنها وارد آورده بودند به گونه‏اى كه بعضى از مورخين گفته‏اند: خانه‏اى در كوفه نبود مگر آن كه از آن صداى نوحه و گريه بلند بود. در بعضى از مقاتل تعداد كشتگان لشكر عمر بن سعد را هشت هزار و هشتاد نفر ذكر نموده‏اند.(53) البته با توجه به شجاعت فوق العاده امام عليه‏السلام و برادران و فرزندان و ديگر عزيزان او، و نيز ايثار و فداكارى اصحاب آن حضرت، اين تعداد مبالغه‏آميز به نظر نمى

رسد، به عنوان نمونه تنها امام عليه‏السلام يك هزار و نهصد و پنجاه تن را به قتل رسانيده است(54)؛ همچنين حضرت عباس بن على عليه‏السلام وقتى يك تنه حمله نمود به شريعه كه از آن چهار هزار نفر محافظت مى‏نمودند همه از هم گسيختند و تعداد زيادى از آنان به خاك مذلت غلطيدند(55) كه تعداد مقتولين را قبل از ورود به شريعه بر حسب آنچه روايت شده است هشتاد نفر ذكر كرده‏اند(56)؛ و لشكر دشمن در برابر حضرت على اكبر عليه‏السلام ناتوان و حيران مانده بود و با آن كه تشنه

كام بود صد و بيست نفر را به قتل رساند(57)، كه بعضى اين تعداد را دويست نفر ذكر كرده‏اند.(58) و همينطور ديگر عزيزان از اهل

بيت و اصحاب شجاع و فداكار امام عليه‏السلام.

درباره سن آن بزرگوار گفته شده است كه در روز شهادت پنجاه و هشت سال داشت كه هفت سال در كنار جدش رسول خدا و سى سال با پدرش اميرالمؤمنين و ده سال نيز با برادرش امام حسن عليه‏السلام و مدت امامت و خلافت حضرت بعد از برادرش يازده سال بوده است.(59)

عمر بن سعد، سر مقدس امام عليه‏السلام را در همان روز (روز عاشورا) به وسيله خولى بن يزيد اصبحى و حميدبن مسلم ازدى نزد عبيدالله بن زياد فرستاد(60) پس خولى بن يزيد با آن سر مقدس به كوفه آمد و به جانب قصر عبيدالله رفت، چون در قصر را بسته يافت به سوى خانه خود آمد و آن سر مقدس را زير طشتى قرار داد!

هشام مى‏گويد: پدرم براى من از نوار، دختر مالك (همسر خولى) نقل كرد كه گفت: شب هنگام ديدم خولى چيزى را به خانه آورد زير طشت پنهان مى‏كند، از او سؤال كردم اين چيست؟

گفت: چيزى براى تو آوردم كه هميشه بى نياز باشى! اينك سر حسين در سراى توست.

نوار گفت: به او گفتم: واى بر تو! مردم زر و سيم به خانه مى‏آورند و تو سر پسر دختر پيامبر؟! به خدا سوگند هرگز با تو در يك خانه زندگى نمى

كنم، و از بستر برخاستم و به صحن خانه رفتم، به خدا سوگند كه نورى را ديدم همانند ستون از آسمان تا آن طشت پيوسته بود و مرغان سفيدى را نيز ديدم كه برگرد آن طشت تا بامداد مى‏چرخيدند، و چون صبح شد خولى آن سر را نزد عبيدالله بن زياد برد.(61)

به خولى گفت آن زن پارسا را باز از پا در آورده‏اى؟! كه در اين دل شب چو غارتگران برايم زر و زيور آورده‏اى به همراهت امشب چه بوى خوشى ستمگر بار مشك‏تر آورده‏اى؟! چنان كوفتى در، كه پنداشتم ز ميدان جنگى، سر آورده‏اى؟! چو دانست آورده سر، گفت: آه! كه مهمان بى پيكر آورده‏اى چو بشناخت سر را، بگفت: اى عجب! سرى با شكوه و فرآورده‏اى بميرم، در اين نيمه شب از كجا سر سبط پيغمبر آورده‏اى؟! چه حقى شده در ميان پايمان كه تو رفته‏اى داور آورده‏اى؟! گل آتش ست اين، كه از كوه طور تو با خاك و خاكستر آورده‏اى (نگارنده)! با گفتن اين رثا خروش از ملايك بر آورده‏اى(62)


تقسيم سرهاى مقدس

عمر بن سعد فرمان داد كه سرهاى ديگر ياران و اصحاب امام را از بدن

ها جدا ساخته! و خاك و خون از آنها شسته و اين هفتاد و دو سر را با شمر بن ذى الجوشن و قيس بن اشعث و عمرو بن حجاج به كوفه فرستاد.(63)

و روايت شده است كه قبائل، آن سرهاى مقدس را بين خود تقسيم كردند:

1- قبيله كنده كه رئيس آنها قيس بن اشعث بود، سيزده سر!

2- قبيله هوازن به فرماندهى شمر بن ذى الجوشن، دوازده سر!

3- قبيله تميم، هفده سر!

4 - قبيله بنى اسد، شانزده سر!

5 - قبيله مذحج، هفت سر!

6 - باقيمانده از مردم، سيزده سر!(64)

پاورقى ها:

25- حياة الامام الحسين 3/312.

26- ابصار العين،130. ولى برخى از محققان بر اين عقيده‏اند كه مادر حضرت على اكبر در كربلا حضور نداشته است.

27- تنقيح المقال، 3/247.

28- ابصار العين، 128.

29- انساب الاشرافف 3/205.

30- ارشاد شيخ مفيد، 2/95.

31- كامل ابن اثير، 4/10.

32- دلائل الامامة، 71.

33- مروج الذهب 3/61 / البد و التاريخ 6/11.

34- اثبات الوصية، 126.

35- الملهوف، 60.

36- بحار الانوار، 45/4.

37- نفس المهموم، 236. و كتاب «شفأ الصدور» اقوال ديگرى را راجع به عدد شهدا ذكر كرده است كه طالبين مى‏توانند به اين كتاب رجوع كنند (شفأ الصدور 1/241).

38- المنتظم ابن جوزى، 5/341.

39- مقتل الحسين مقرم، 305. ولى بنا بر قول اصح ولادت حضرت باقر عليه‏السلام در سال 57 و عمر شريفش در واقعه كربلا نزديك به چهار سال بوده است.

40- ارشاد شيخ مفيد، 2/25.

41- مقاتل الطالبيين، 119.

42- حياة الامام الحسين، 3/314.

43- رباب دختر امر القيس كلبى، مادر حضرت سكينه دختر امام حسين عليه‏السلام است.

44- انساب الاشراف 3/205.

45- كامل ابن اثير 4/80.

46- حياة الامام الحسين 3/313.

47- ابصار العين، 129.

48- همانطور كه از اين نقل ظاهر است اين كودك به همراه امام حسين عليه‏السلام بوده‏اند، ولى قزوينى از روضة الشهدا نقل نموده كه اين دو كودك همراه پدرشان مسلم بن عقيل به كوفه آمدند و عبيدالله بن زياد آنها را اسير و زندانى نمود. (رياض الاحزان، 5).

49- نام آن دو كودك محمد و ابراهيم بود كه محمد از ابراهيم بزرگتر بوده است. (رياض الاحزان، 6).

50- از متنخب نقل شده است كه: آن مرد چون خواست كودكان را به قتل برساند همسر او پيش آمد و گفت: از اين دو كودك يتيم درگذر و از خدا طلب كن آنچه را از عبيدالله آرزو دارى، خداوند در عوض آن جايزه كه عبيدالله به تو دهد چندين برابر روزى تو گرداند، ولى مؤثر نيفتاد. (رياض الاحزان، 6).

51- در منتخب نام اين مرد را «نادر» و بعضى نام او را «مقاتل» و از دوستان اهل

بيت ذكر كرده‏اند. (رياض الاحزان، 8).

52- امالى شيخ صدوق، مجلس 19، حديث 2.

53- حياة الامام الحسين، 3/315.

54- مناقب ابن شهر آشوب، 4/110.

55- مقتل الحسين مقرم، 268.

56- بحار الانوار، 45/41.

57- نفس المهموم، 309.

58- مقتل الحسين مقرم، 259.

59- ارشاد شيخ مفيد 2/133 / انساب الاشراف 3/219. و اقوال ديگرى در سن مبارك آن حضرت وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مى‏كنيم:

مسعودى مى‏گويد: حسين مقتول شد در حالى كه از عمرش پنجاه و پنج سال گذشته بود.(مروج الذهب 3/62).

طبرى شيعى مى‏گويد: امام حسين عليه‏السلام در هنگام شهادت، پنجاه و هفت سال از عمر شريفش گذشته بود. (دلائل الامامة، 70).

ابن جوزى مى‏گويد: امام حسين صلوات الله عليه روز عاشورا كه مصادف با جمعه بود، در محرم سال شصت و يك هجرت شهيد شد در حالى كه از عمرش پنجاه و شش سال و پنج ماه گذشته بود (صفة الصفوة 1/387).

و ابوالفرج اصفهانى نيز سن مبارك آن حضرت را پنجاه و شش ساله و چند ماه ذكر كرده است كه قبلا در قسمت «تاريخ شهادت» به آن اشاره كرديم. (مقاتل الطالبيين، 78).

60- الملهوف، 60.

61- تاريخ طبرى، 5/445. بعضى نوشته‏اند: حامل سر امام به نزد عبيدالله بن زياد مردى بنام بشر بن مالك بود و چون آن سر مقدس را نزد عبيدالله نهاد و گفت:

املأ ركابى فضة و ذهبا       فقد قتلت الملك المحجبا

«مركبم را از سيم و زر سنگين بار كن، كه من پادشاه با فرو شكوهى را كشتم.»

ابن زياد از كلام او در غضب شد و گفت: اگر مى‏دانستى كه او چنين است، پس چرا او را كشتى؟! به خدا سوگند چيزى به تو ندهم و تو را به او ملحق كنم. پس گردن او را بزد. (كشف الغمه، 2/232).

62- شعر از آقاى عبدالعلى نگارنده است.

63- ارشاد شيخ مفيد، 2/113.

64- الملهوف، 60.

منبع:قصّه كربلا- به ضميمه قصّه انتقام، على نظرى‏منفرد

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

آتش زدن خيمه ‏ها

امام حسين عليه‏السلام در روز جمعه دهم محرم سال 61 هجرى بعد از نماز ظهر به شهادت رسيد و در آن هنگام از سن مباركش 56 سال و چند ماه گذشته بود.(1)

بلاذرى نقل كرده است كه: شهادت آن حضرت روز شنبه بوده است مصادف با عاشورا، و گفته شده كه روز جمعه بوده است.(2)

و ابن شهر آشوب نيز روز شنبه دهم محرم را روز شهادت آن بزرگوار نقل نموده، سپس مى‏گويد: گفته شده است كه روز جمعه بعد از نماز ظهر بوده، و گفته شده كه روز دوشنبه بوده است.(3)

ابن شهر آشوب مى‏گويد: كمان آن حضرت و متعلقاتش را دحيل بن خثيمه جعفى بن شبيب حضرمى و جرير بن مسعود و ثعلبة بن اسود اوسى برداشتند، و انگشتر آن حضرت را بجدل بن سليم كلبى برداشت و انگشت آن حضرت را با انگشتر قطع نمود! و اين انگشتر غير از آن انگشترى است كه از ذخائر نبوت است زيرا آن را امام حسين عليه‏السلام آن طورى كه شيخ صدوق از محمد بن مسلم نقل كرده است در دست حضرت على بن الحسين عليه‏السلام نمود.


تعداد زخم‌هاى امام عليه‏السلام

روايت شده است كه در پيراهن آن بزرگوار يكصد و چند نشانه از تير و نيزه و شمشير مشاهده شد، و از امام صادق عليه‏السلام نقل شده كه: بر بدن امام حسين عليه‏السلام جاى سى و سه زخم نيزه و سى و چهار زخم شمشير پيدا كردند.(4)


پس از شهادت

گفته‏اند: پس از شهادت امام عليه‏السلام، سپاه دشمن براى به يغما بردن لباس‌هاى امام از يكديگر سبقت گرفتند.

طبرى از ابو مخنف نقل كرده است كه: لباس‌هاى امام را از بدن مباركش بيرون آوردند! سراويل آن حضرت را بحر بن كعب تميمى گرفت! (در الملهوف روايت نموده كه او زمين‌گير و پاهاى او خشك شد و از حركت ماند)، و پيراهن او را اسحاق بن حياة حضرمى برداشت و پوشيد (پس موى او ريخت و پيسى گرفت)، و عمامه آن بزرگوار را احبش بن مرثد و يا جابر بن يزيد بر سر بست (و ديوانه شد)، و برنس آن حضرت را كه از خز بود مالك بن بشير كندى به يغما برد و چون همسرش از اين جريان آگاه يافت بين ايشان نزاع در گرفت (او نيز فقير و مستمند باقيمانده عمرش ار زندگى كرد)، و زره «بترأ» آن بزرگوار را عمر بن سعد برداشت! و چون مختار او را كشت آن زره را به قاتل او ابى عمره واگذار نمود. و زره ديگر آن حضرت را مالك بن نمير گرفت و پوشيد (و مجنون گرديد)، قطيفه آن بزرگوار را قيس بن اشعث برداشت كه از جنس خز بود و پس از آن او را قيس قطيفه ناميدند (و خوارزمى نقل كرده است او به مرض جذام گرفتار شد و افراد خانواده‏اش از او كناره مى‏گرفتند و او را در مزبله انداختند تا اين كه مرد و سگ‌ها گوشت بدن او را قبل از مرگ خوردند). و كفش آن حضرت را مردى از قبيله بنى اود برداشت كه او را اسود مى‏گفتند، و شمشير او را مردى از قبيله بنى نهشل گرفت و پس از آن به دست حبيب بن بديل افتاد، و در الملهوف آمده كه اين شمشير به غارت رفته غير از ذوالفقار است كه آن از ذخائر نبوت و امامت است.

ابن شهر آشوب مى‏گويد: كمان آن حضرت و متعلقاتش را دحيل بن خثيمه جعفى بن شبيب حضرمى و جرير بن مسعود و ثعلبة بن اسود اوسى برداشتند، و انگشتر آن حضرت را - آنگونه كه در اكثر مقاتل آمده است - بجدل بن سليم كلبى برداشت و انگشت آن حضرت را با انگشتر قطع نمود! و اين انگشتر غير از آن انگشترى است كه از ذخائر نبوت است زيرا آن را امام حسين عليه‏السلام آن طورى كه شيخ صدوق از محمد بن مسلم نقل كرده است در دست حضرت على بن الحسين عليه‏السلام نمود.

محمد بن مسلم مى‏گويد: از امام صادق عليه‏السلام درباره خاتم امام حسين عليه‏السلام سؤال نمودم كه بعد از ايشان به دست چه كسى رسيد؟ و به امام عرض كردم كه گويا انگشتر آن بزرگوار را دشمن برده است.

فرمود: چنين نيست كه مى‏گويند، به درستى كه حسين عليه‏السلام به فرزندش على بن الحسين وصيت نمود و خاتم خود را در انگشت او نمود و امر را به او واگذار كرد.(5)

ابن زائده مى‏گويد: ديگر شهدا و اصحاب و اهل‌بيت آن بزرگوار را نيز سپاه كوفه عريان نموده و لباسشان را به يغما بردند!(6)


غارت خيام

دشمن در غارت خيمه‏هاى حسينى بر يكديگر سبقت مى‏گرفتند به گونه‏اى كه چادر از سر زنان مى‏كشيدند، دختران آل رسول از سراپرده خود بيرون آمده و همه مى‏گريستند و از فراق عزيزان و بزرگان خويش شيون مى‏كردند.

حميدبن مسلم روايت كرده است كه: زنى را ديدم از قبيله بنى بكر بن وائل با شوهرش در سپاه عمر بن سعد بود و هنگامى كه ديد آن گروه بر زنان حسين و خيام آنها يورش برده و غارت مى‏كنند، شمشيرى به دست گرفت و به سوى خيام آمده قبيله خود را صدا زد و گفت: اى آل بكر بن وائل! آيا دختران رسول خدا را تاراج مى‏كنند؟ «لا حكم الا لله، يا لثارات رسول الله»؛ «هيچ فرمانى جز فرمان خداوند نيست، به خونخواهى رسول خدا برخيزيد»، شوهرش او را گرفت و به جاى خود بازگرداند.

عمر بن سعد به جهت امتثال فرمان ابن زياد، در ميان اصحابش فرياد برداشت: «كيست كه دواطلب باشد و بر پيكر حسين اسب بتازد تا سينه و پشت او را زير سم اسب‌ها لگدمال نمايد؟!» شمر مبادرت نمود! و اسب بر بدن مطهر امام تاخت! و ده نفر ديگر از سپاه كوفه اجابت كردند كه نام‌هاى آنها عبارت است از: اسحاق بن حويه، اخنس بن مرثد، حكيم بن طفيل، عمرو بن صبيح، رجأ بن منقذ، سالم بن خثيمه جعفى،  واحد بن ناعم، صالح بن وهب، هانى بن ثبيت، اسيد بن مالك. (لعنة الله عليهم )

رواى گفت: سپاهيان عمر بن سعد زنان را از خيمه‏ها بيرون نموده و آتش در آن افكندند، كه زنان به بيرون دويدند در حالى كه جامه‏هايشان ربوده سر و پاى آنها برهنه بود!(7) آنگاه يك مرد پستى از سپاه دشمن به ام‏اكلثوم يورش برد و گوشواره او را به در آورد! و آن خبيث در حالى كه مى‏گريست متوجه فاطمه بنت الحسين گرديد و خلخال از پايش كشيد!

دختر امام حسين عليه‏السلام با تعجب به او گفت: چرا گريه مى‏كنى؟!!

او در پاسخ گفت: چگونه نگريم در حالى كه اموال دختر رسول خدا را غارت مى‏كنم!

فاطمه بنت الحسين چون اين عطوفت را ديد به او گفت: پس چنين مكن!

آن مرد گفت: هراس دارم ديگرى آن را بردارد!(8)

پس آنچه در خيام از اموال و امتعه بود به يغما بردند. شمر قطعه طلائى را در خيام يافت و آن را به دخترش داد تا براى خود زيورى بسازد! آن طلا را نزد طلا ساز برد و چون آن طلا را در آتش گذاشت از بين رفت!(9)

حميد بن مسلم مى‏گويد: به خدا سوگند من ديدم كه سپاهيان ابن سعد كه به خيمه‏ها يورش برده بودند بر سر تصاحب جامه‏هاى زنان با آنها نزاع مى‏كردند تا اين كه مغلوب شده و جامه آنها را مى‏بردند.

شمر با گروهى از پياده نظام به خيمه على بن الحسين عليه‏السلام آمدند و او بر فراش خود خوابيده و به شدت بيمار بود، همراهان شمر به او گفتند كه: اين بيمار را به قتل نمى‌رسانى؟

حميد بن مسلم مى‏گويد: من گفتم: سبحان الله! آيا نوجوانان(10) هم كشته مى‏شوند؟ اين كودك است و بيمارى او را بس است؛ پس من اصرار نمودم تا اين كه آنها را از كشتن او باز داشتم.(11)

شمر گفت: ابن زياد مرا امر كرده است كه فرزندان حسين را به قتل برسانم ولى عمر بن سعد در جلوگيرى از كشتن او مبالغه كرد؛ خصوصا چون زينب دختر اميرالمؤمنين از قصد شمر مطلع شد آمد و گفت: او هرگز كشته نشود تا من كشته نشوم، آنگاه دست از او كشيدند.(12)

فاطمه بنت الحسين عليه‏السلام مى‏گويد: مردى را ديدم كه زنان را با سر نيزه خود تعقيب مى‏كرد، بعضى از آنان به بعضى پناه مى‏بردند! و جامه‏ها و زيور آنان را ربوده بودند! اما آن مرد چون مرا ديد آهنگ من نمود، گريختم! او مرا دنبال نمود و با نيزه بر من حمله كرد كه من بر صورت خود افتاده و بيهوش شدم! و چون به هوش آمدم عمه‏ام ام كلثوم را ديدم كه بر بالين من نشسته و گريه مى‏كند.(13)


حميده دختر مسلم

حضرت مسلم بن عقيل را دخترى بود كه يازده سال داشت و نام او حميده و مادرش ام‏كلثوم دختر على بن ابى طالب عليه‏السلام است، و بعضى نام او را عاتكه و مادر او را رقيه دختر على‌بن ابى طالب عليه‏السلام گفته‏اند، و عمرش هفت سال بود، و در روز عاشورا چون لشكر به خيمه‏ها هجوم بردند به شهادت رسيد!(14)


آتش زدن خيمه‏ها

در اين هنگام دشمن براى سوزاندن خميه‏هاى اهل‌بيت عليهم ‏السلام اقدام نمود در حالى كه زنان و فرزندان در خيام بودند، پس شعله‌هايى از آتش آوردند در حالى كه يكى از آنها فرياد مى‏زد: «احرقوا بيوت الظالمين!!»؛ «سراپرده ظالمين را بسوزانيد!!» و ايشان آتش در خيمه‏ها افكندند! دختران رسول خدا از خيمه‏ها خارج شده و مى‏گريختند در حالى كه آتش آنها را از پشت سر تعقيب مى‏كرد! بعضى از كودكان يتيم دامن عمه را گرفته تا از آتش محفوظ بمانند و از ظلم دشمنان در امان باشند، و بعضى در بيابان متوارى و برخى به آن ستمگرانى كه دل‌هايشان خالى از مهربانى و عطوفت بود استغاثه مى‏كردند.

دشمن در غارت خيمه‏هاى حسينى بر يكديگر سبقت مى‏گرفتند به گونه‏اى كه چادر از سر زنان مى‏كشيدند، دختران آل رسول از سراپرده خود بيرون آمده و همه مى‏گريستند و از فراق عزيزان و بزرگان خويش شيون مى‏كردند.

امام سجاد عليه‏السلام در طول حياتش بعد از شهادت امام حسين عليه‏السلام هرگاه خاطره‏هاى تلخ روز عاشورا را به ياد مى‏آورد با اشك و اندوه فراوان مى‏فرمود: به خدا سوگند هيچ گاه به عمه‏ها و خواهرانم نظر نمى‌كنم جز اين كه بغض گلويم را مى‏گيرد و ياد مى‏كنم آن لحظات را كه آنها از خيمه‏اى به خيمه ديگر مى‏گريختند و منادى سپاه كوفه فرياد مى‏زد كه: خيمه‏هاى اين ستمگران را بسوزانيد!(15)

حميدبن مسلم مى‏گويد: عمر بن سعد نزديك خيمه‏هاى امام آمد، زنان برخاسته و رو در روى او فرياد بر آوردند و گريستند، پس او به اصحابش گفت: كسى حق ندارد كه در خيمه‏هاى اين زنان در آيد و متعرض اين جوان مريض (امام سجاد) شود. زنان از او خواستند تا لباس‌هاى غارت شده آنان را به ايشان باز گرداند تا خود را بپوشانند، عمر بن سعد گفت: كسى كه از متاع اين زنان چيزى برداشته بازگرداند؛ به خدا سوگند احدى از آن گروه چيزى را باز پس نداد، پس عمر بن سعد گروهى را به خيمه و سراپرده زنان گماشت و دستور داد آنها را نگهدارى كنند تا كسى از خيمه‏ها خارج نگردد و آنان را آزار ندهند، آنگاه عمر بن سعد به چادر خود بازگشت.(16)

مؤلف كتاب «معالى السبطين» نقل كرده است كه: شامگاه روز عاشورا دو طفل در اثر دهشت و تشنگى جان سپردند، و چون زينب كبرى براى جمع عيال و اطفال جستجو مى‏كرد آن دو طفل را نيافت تا اين كه آنها را در حالى كه دست در گردن يكديگر داشتند پيدا كرد كه آنها از دنيا رفته بودند.(17)


درخواست جايزه

پس سنان بن انس بر در خيمه عمر بن سعد آمد و با صداى بلند فرياد زد:

 انا قتلت الملك المحجبا

اوقر ركابى فضًْ و ذهبا

و خيرهم اذ ينسبون نسبا

 قتلت خير الناس امّاً و ابا

    

و خيرهم فى قومهم مركبا(18)

عمر بن سعد گفت: گواهى مى‏دهم كه تو ديونه‏اى! و هرگز عاقل نبوده‏اى! بعد دستور داد او را به درون خيمه آورند، و چون سنان بن انس وارد خيمه شد با چوبدستى خود بر او چند ضربه نواخت و گفت: اى احمق! اين چنين سخن مى‏گويى؟! به خدا سوگند اگر ابن زياد از تو بشنود گردن تو را خواهد زد!!(19)


اوج بيدادگرى

آنگاه عمر بن سعد به جهت امتثال فرمان ابن زياد، در ميان اصحابش فرياد برداشت: «من ينتدب للحسين؟!»؛ «كيست كه دواطلب باشد و بر پيكر حسين اسب بتازد تا سينه و پشت او را زير سم اسب‌ها لگدمال نمايد؟!»

شمر مبادرت نمود! و اسب بر بدن مطهر امام تاخت!(20) و ده نفر ديگر از سپاه كوفه اجابت كردند كه نام‌هاى آنها عبارت است از:

اسحاق بن حويه، اخنس بن مرثد، حكيم بن طفيل، عمرو بن صبيح، رجأ بن منقذ، سالم بن خثيمه جعفى،  واحد بن ناعم، صالح بن وهب، هانى بن ثبيت، اسيد بن مالك. (لعنة الله عليهم )

آنان با اسب بر بدن امام تاختند به گونه‏اى كه سينه مبارك آن بزرگوار را در هم كوبيدند. پس اين ده نفر آمدند و در برابر ابن زياد ايستاده و جايزه طلب كردند، ابن زياد گفت: شما كيستيد؟ اسيد بن مالك - يكى از اينان لعنهم الله - گفت:

نحن رضضنا الصدر بعد الظهر     بكل يعبوبٍ شديد الاسر(21)

عبيدالله فرمان داد تا جايزه ناچيزى به آنها دادند!!(22)

امام سجاد عليه‏السلام در طول حياتش بعد از شهادت امام حسين عليه‏السلام هرگاه خاطره‏هاى تلخ روز عاشورا را به ياد مى‏آورد با اشك و اندوه فراوان مى‏فرمود: به خدا سوگند هيچ گاه به عمه‏ها و خواهرانم نظر نمى‌كنم جز اين كه بغض گلويم را مى‏گيرد و ياد مى‏كنم آن لحظات را كه آنها از خيمه‏اى به خيمه ديگر مى‏گريختند و منادى سپاه كوفه فرياد مى‏زد كه: خيمه‏هاى اين ستمگران را بسوزانيد!

همچنين نقل شده است كه آنها سينه و كمر امام حسين عليه‏السلام را زير لگد اسب‌ها كوبيدند.(23)


حديث جمّال

چون امام عليه‏السلام به شهادت رسيد ساربان آمد و بدن آن بزرگوار را بدون سر يافت، دست برد تا كمربند حضرت را بردارد، آن بزرگوار دست خود را آورد و كمربند را گرفت، پس جمّال، دست آن حضرت را قطع كرد، و سپس مجدداً خواست كه كمربند را باز كند، امام عليه‏السلام با دست چپ كمربند را گرفت، جمّال دست چپ آن حضرت را نيز قطع كرد.(24)


پي‌نوشت‌ها:

1- مقاتل الطالبيين، 78.

2- انساب الاشراف، 3/187.

3- مناقب ابن شهر آشوب، 4/77.

4- الملهوفف 54 / انساب الاشراف، 3/203.

5- الامام الحسين و اصحابه، 361.

6- بحار الانوار، 45/179.

7- الملهوفف 55.

8- امالى شيخ صدوق، مجلس 31، حديث 2.

9- حياة الامام حسين، 3/301.

10- گرچه امام سجاد عليه‏السلام در آن هنگام 23 ساله بود ولى اين تعبير حميد بن مسلم براى جلوگيرى از قتل امام بوده است، چه آن كه از مقررات جنگ‌هاى صدر اسلام اين بود كه كودكان را نمى‌كشتند.

11- ارشاد شيخ مفيد، 2/112.

12- مقتل الحسين مقرم، 301.

13- مقتل الحسين مقرم ،300.

14- معالى السبطن، 1/266.

15- حياة الامام الحسين، 3/298.

16- ارشاد شيخ مفيد، 2/113.

17- وسيلة الدارين، 297.

18- «شترم را از سيم و زر سنگين بار كن! كه من پادشاه با فرّ و شكوهى راكشتم؛ بهترين مردم را از نظر پدر و مادر كشتم! و بهترين آنها از نظر نژاد و نسب؛ و والاترين آنها در ميان قبيله خود!»

19- انساب الاشراف، 3/205.

20- حياة الامام الحسين، 3/303.

21- «ما سينه حسين را در هم كوبيديم بعد از آن كه پشت او را لگدمال كرديم، با اسبان قوى هيكل و تيز تاز»

22- الملهوف، 56.

23- الامام الحسين و اصحابه، 367.

24- اثبات الهداة، 2/588.

منبع:قصّه كربلا- به ضميمه قصّه انتقام، على نظرى‏منفرد

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

شهادت سالار شهيدان

يورش وحشيانه

آنگاه عمر بن سعد فرياد برآورد و به سپاه كوفه گفت: مادامى كه حسين در كنار خيمه‏ها با اهل‌بيت خود مشغول وداع است بر او حمله كنيد! كه اگر از آنان فارغ شود شما را از هم به طورى پراكنده كند كه ميمنه از ميسره باز شناخته نشود! پس بر آن حضرت حمله كرده و او را تير باران نمودند به گونه‏اى كه تيرها از ميان طناب چادرها و خيمه‏ها مى‏گذشت و پيراهن بعضى از زنان را پاره مى‏كرد، پس امام عليه‏السلام بر سپاه دشمن حمله كرد و همانند شيرى خشمگين بر آنان تاخت در حالى كه از هر طرف باران تير مى‏باريد و آن بزرگوار سينه‏اش را سپر آن تيرها قرار مى‏داد.(299)

در اين هنگام امام عليه‏السلام به سپاه كوفه فرمود: براى چه با من مقاتله مى‏كنيد؟ آيا حقى را ترك كردم يا سنتى را تغيير داده‏ام؟ و يا شريعتى را تبديل كرده‏ام؟!

آن جماعت پاسخ دادند: نه! ولى با تو قتال مى‏كنيم به خاطر كينه‏اى كه از پدرت داريم! و آنچه با پدران و بزرگان ‏ما در روز بدر و حنين كرده است.(300)

چون امام عليه‏السلام اين سخن را از آن گروه شنيد به سختى گريست و بعد به طرف راست و چپ نگريست ولى كسى از انصارش را نديد مگر اين كه خاك بر پيشانى آنها نشسته و شهيد شده بودند.(301)

سپس باز هم آن حضرت با دشمن مقاتله مى‏كرد تا اين كه شمر بن ذى الجوشن آمد و بين او و خيمه‏ها و اهل‌بيت آن حضرت حائل شد؛ امام عليه‏السلام بر سپاه كوفه فرياد زد و فرمود: واى بر شما اى پيروان آل ابى سفيان! اگر شما را دينى نيست و از روز معاد باكى نداريد لااقل در دنيا آزاده باشيد، اگر از نژاد عرب هستيد به حسب خود باز گرديد!


تير سه شعبه

امام عليه‏السلام ايستاد تا لحظه‏اى استراحت نمايد در حالى كه در اثر مبارزه و شدت گرما توانش كم شده بود، ناگاه سنگى بر پيشانى مباركش اصابت كرد، پس لباس خود را گرفت كه خون را از صورتش پاك نمايد تيرى سه شعبه آهنين و مسموم بر سينه مباركش - و بر اساس بعضى از روايات - بر قلب مبارك حضرتش نشست.

امام حسين عليه‏السلام فرمود: «بسم الله و بالله و على ملة رسول الله» و سر به سوى آسمان برداشت و گفت: خدايا! تو مى‏دانى اينان كسى را مى‏كشند كه روى زمين فرزند پيامبرى جز او نيست؛ سپس تير را گرفته از پشت بيرون آورد و خون همانند ناودان جارى شد، آنگاه دستش را زير آن زخم گرفته، چون از خون لبريز شد به آسمان پاشيد و از آن خون قطره‏اى باز نگشت، باز دست مباركش را از خون پر كرده و بر صورت و محاسنش ماليد و فرمود: همين گونه باشم تا جدم رسول خدا را ملاقات كنم و بگويم: اى رسول خدا! مرا اين گروه كشتند.(302)


تهاجم به خيام

سپس باز هم آن حضرت با دشمن مقاتله مى‏كرد تا اين كه شمر بن ذى الجوشن آمد و بين او و خيمه‏ها و اهل‌بيت آن حضرت حائل شد(303)؛ امام عليه‏السلام بر سپاه كوفه فرياد زد و فرمود: واى بر شما اى پيروان آل ابى سفيان! اگر شما را دينى نيست و از روز معاد باكى نداريد لااقل در دنيا آزاده باشيد، اگر از نژاد عرب هستيد به حسب خود باز گرديد!

شمر ندا كرد: چه مى‏گوئى اى پسر فاطمه ؟!

امام عليه‏السلام فرمود: من با شما مقاتله مى‏كنم و شما با من جنگ داريد، زنان را گناهى نيست، به اين گروه تجاوزگر خود سفارش كن تا زنده هستم متعرض حرم من نشوند.

شمر گفت: اين چنين خواهيم كرد اى پسر فاطمه!

آنگاه رو به لشكرش كرده و فرياد زد: از حرم و سراپرده اين مرد دور شويد و آهنگ خود او كنيد! كه به جان خودم سوگند او كفو كريمى است!

پس سپاه كوفه با سلاح متوجه آن حضرت گرديده و آن بزرگوار بر آنها حمله مى‏كرد و آنان بر آن حضرت يورش مى‏بردند و در آن حال در طلب جرعه‏اى آب بود كه نيافت تا هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد شد.(304)

و گفته‏اند: آنقدر تير بر بدن مباركش اصابت كرده بود كه زره آن حضرت همانند خار پشت پر از تير بود، و تمام اين تيرها در قسمت جلو و پيش روى آن حضرت بود.(305)

پس مدتى نسبتاً طولانى از روز سپرى شد و مردم از كشتن آن حضرت پرهيز كرده و هر كدام اين كار را به ديگرى واگذار مى‏نمودند، در اين هنگام شمر فرياد زد: واى بر شما! مادرتان در عزايتان بگريد! چه انتظارى داريد؟ او را بكشيد. پس از هر جانب به او حمله ور شدند.(306)

بعضى نوشته‏اند كه: امام حسين عليه‏السلام سه ساعت از روز روى زمين افتاده بود و به آسمان نظر مى‏كرد و مى‏گفت: «صبراً على قضائك، لا معبود سواك، يا غياث المستغثين»، پس چهل نفر از لشكر به سوى امام شتافتند تا سر از بدنش جدا سازند و عمر بن سعد مى‏گفت: در كشتن او شتاب كنيد.

امام صادق عليه‏السلام به زراره فرمود: اى زراره! آسمان چهل روز بر حسين عليه‏السلام خون گريست و زمين چهل روز به سياهى گريست و خورشيد تا چهل روز به گرفتگى و سرخى گريست و كوه‌ها از هم پاشيد و فرو ريخت و درياها متلاطم گشت.

شبث بن ربعى در حالى كه شمشير در دست داشت نزديك امام آمد كه سر از تن آن بزرگوار جدا نمايد، آن حضرت نظرى به او نمود كه او شمشير را رها كرده و در حالى كه فرياد مى‏زد فرار كرد.(307)


دعاى امام عليه‏السلام

و چون امر بر حسين سخت شد سر به سوى آسمان برداشت و گفت:

"اللهم متعالى المكان عظيم الجبروت شديد المحال غنى عن الخلائق عريض الكبريأ قادر على ما تشأ قريب الرحمة صادق الوعد سابغ النعمة حسن البلأ قريب اذا دعيت محيط بما خلقت قابل التوبة لمن تاب اليك قادر على ما اردت تدرك ما طلبت شكور اذا شكرت ذكور اذا ذكرت ادعوك محتاجاً و ارغب اليك فقيراً و افزع اليك خائفاً و ابكى مكروباً و استعين بك ضعيفا و اتوكل عليك كافياً اللهم احكم بيننا و بين قومنا فانهم غرونا و خذلونا و غدروا بنا و نحن عترة نبيك و ولد حبيبك محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم الذى اصطفيته بالرسالة و ائتمنته على الوحى فاجعل لنا من امرنا فرجاً و مخرجاً يا ارحم الراحمين."(308)

اى خداى بلند مرتبه و داراى قدرت و سلطنتى عظيم و تدبير و عقابى شديد، بى نياز از خلائق و داراى كبريائى پهناور و گسترده و بر هر چه خواهى قدرت دارى، رحمت تو قريب و به وعده خود عمل خواهى كرد، نعمت تو تمام و بلاى تو نيكو، چون خوانده شوى نزديك و بر مخلوقات احاطه داشته و توبه تائب را مى‏پذيرى، بر هر چه اراده كنى نيرومند و بر آنچه خواهى كنى توانا، چون تو را سپاس گويند سپاس جزا دهى و چون تو را ياد كنند يادشان كنى، تو را مى‏خوانم در حالى كه محتاجم، و رغبت به سوى تو دارم در حالى كه فقيرم، به تو پناه مى‏برم در هراس و ترس و مى‏گريم در سختي‌ها، و از تو كمك مى‏گيرم در حال ضعف، و بر تو توكل مى‏كنم و مرا كافى است. خدايا بين ما و قوم ما تو حكم فرما، اينان ما را فريفته و ما را تنها گذاشتند و با ما غدر نمودند و ما عترت پيامبر توايم فرزند حبيب تو محمد كه او را به رسالت برگزيدى و او را امين وحى خود قرار دادى، پس براى ما قرار ده از امر ما فرج و گشايشى اى مهربان‌ترين مهربانان.


مناجات امام عليه‏السلام

امام عليه‏السلام در آخرين لحظات عمر شريفش با خدا راز و نياز نموده با اين جملات مناجات مى‏كرد:

"صبراً على قضائك يا رب، لا اله سواك يا غياث المستغيثين مالى ربُّ سواك ولا معبود غيرك، صبراً على حلمك يا غياث من لا غياث له يا دائماً لا نفاد له يا محيى الموتى يا قائماً على كل نفس بما كسبت، احكم بينى و بينهم و انت خير الحاكمين."(309)

بر قضا و حكم تو اى خدا صبر پيشه سازم، خدايى به جز تو نيست! اى فريادرس استغاثه كنندگان! پروردگارى براى من غير تو نيست و معبودى به جز تو ندارم، بر حكم تو صبر مى‏كنم اى فريادرس كسى كه جز تو فريادرسى ندارد و اى كسى كه ابدى و دائمى هستى و مردگان را زنده مى‏كنى، اى آگاه و شاهد و ناظر بر تمام كردار و افعال مخلوق خود! تو در ميان من و اين گروه حكم كن كه تو بهترين حكم كنندگانى.


شهادت امام عليه‏السلام

هنگامى كه در اثر كثرت جراحات و تشنگى ضعف بر آن بزرگوار مستولى گرديد، شمر فرياد زد: چرا منتظر هستيد؟ حسين جراحات زيادى برداشته و نيزه‏ها او را از پاى درآورده است، از هر طرف بر او حمله كنيد، مادرانتان در عزاى شما بگريد!

پس از هر طرف بر او حمله‌ور شدند، حصين بن تميم تيرى بر دهان آن حضرت زد و ابو ايوب غنوى تيرى بر حلق نازنينش و زرعه بن شريك ضربه‌اى بر كتف امام وارد ساخت و سنان بن انس نيزه‏اى به سنيه مبارك آن حضرت زد و صالح بن وهب نيزه‏اى بر پهلوى آن بزرگوار وارد كرد كه آن حضرت بر گونه راست روى زمين افتاد، آنگاه آن حضرت نشست و تير را از حلق شريفش به در آورد، در اين حال عمر بن سعد به امام نزديك شد.(310)


فرياد عقيله بني‌هاشم عليهاالسلام

زينب كبرى از خيمه بيرون آمد و فرياد مى‏زد: وا اخاه! وا سيداه! وا اهل بيتاه! اى كاش آسمان بر زمين سقوط مى‏كرد و اى كاش كوه‌ها خرد و پراكنده بر هامون مى‏ريخت.(311) پس بر عمر بن سعد فرياد زد: واى بر تو! ابو عبدالله را مى‏كشند و تو تماشا مى‏كنى؟ او هيچ جوابى نداد! زينب فرياد برآورد و گفت: واى بر شما! آيا در ميان شما مسلمانى نيست؟ باز هيچ كس پاسخى نداد.(312)

و بعضى نقل كرده‏اند كه: عمر بن سعد اشكش جارى گرديد ولى صورتش را از زينب برگرداند.(313)


هلال بن نافع

هلال مى‏گويد: ما با اصحاب عمر بن سعد ايستاده بوديم كه ناگهان ديديم كسى فرياد مى‏زد: اى امير! بشارت كه اينك شمر حسين را به قتل رساند!

هلال مى‏گويد: من ميان دو صف آمدم و جان دادن امام را تماشا مى‏كردم! به خدا قسم هيچ كشته به خون آغشته‏اى را نيكوتر و درخشنده روى‏تر از او نديدم. نور چهره و زيبائى هيئت او انديشه قتل وى را از ياد من برد و در آن حال شربتى از آب مى‏خواست، شنيدم مردى مى‏گفت: هرگز آب نخورى تا بر آتش درآئى و از حميم آن بنوشى.

و امام را شنيدم در پاسخ مى‏فرمود: من نزد جدم مى‏روم و در بهشت در كنار او خواهم بود و از آب گوارا بنوشم و از آنچه شما با من كرديد به او شكايت كنم. پس همه جماعت در غضب شدند كه گوئى خداوند در دل آنها رحمت نيافريده بود و من گفتم: به خدا قسم ديگر در هيچ كار با شما شريك نشوم!(314)

هنگامى كه در اثر كثرت جراحات و تشنگى ضعف بر آن امام مستولى گرديد، شمر فرياد زد: چرا منتظر هستيد؟ حسين جراحات زيادى برداشته و نيزه‏ها او را از پاى درآورده است، از هر طرف بر او حمله كنيد، مادرانتان در عزاى شما بگريد! پس از هر طرف بر او حمله‌ور شدند، حصين بن تميم تيرى بر دهان آن حضرت زد و ابو ايوب غنوى تيرى بر حلق نازنينش و زرعه بن شريك ضربه‌اى بر كتف امام وارد ساخت و سنان بن انس نيزه‏اى به سنيه مبارك آن حضرت زد و صالح بن وهب نيزه‏اى بر پهلوى آن بزرگوار وارد كرد كه آن حضرت بر گونه راست روى زمين افتاد، آنگاه آن حضرت نشست و تير را از حلق شريفش به در آورد، در اين حال عمر بن سعد به امام نزديك شد.


آخرين لحظات

پس زمانى گذشت هر كس كه نزديك آن بزرگوار مى‏شد و كشتن امام براى او ممكن بود، باز مى‏گشت و كراهت داشت كه آن حضرت را به قتل برساند، سپس شخصى كه او را مالك بن نمير كندى مى‏گفتند و او مردى شقى و بى‌باك بود نزديك امام آمد و شمشيرى بر سر آن بزرگوار زد كه برنس(عمامه) را قطع كرده و به سر مبارك آن حضرت رسيد كه خون جارى گرديد. امام حسين عليه‏السلام آن برنس را انداخت و كلاهى را طلب كرد و بر سر گذاشت و به آن مرد فرمود: هرگز با آن دست غذا و آب نخورى و خدا تو را با ظالمان محشور گرداند! آن مرد كندى برنس امام را برداشت و بعد از آن هميشه در فقر و مسكنت به سر مى‏برد و دستانش مانند آدم‌هاى شل، از كار افتاد.(315)

و چون آن بزرگوار از اسب به روى زمين فرود آمد خواست بر جانب راست بخوابد از كثرت جراحات ممكن نشد سپس بر پهلوى چپ خواست بخوابد اما نشد پس مقدارى از رمل و خاك را گرد آورد و همانند بالشى درست كرده و سر بر آن نهاد و سپاه كوفه در حيرت بودند كه او در چه حالتى است؟ بعضى مى‏گفتند: او از دنيا رفته است و بعضى گفتند: توان جنگ كردن ندارد.(316)


فرمان قتل

عمر بن سعد به مردى كه در طرف راست او بود گفت: واى بر تو! پياده شو و او را به قتل برسان، خولى بن يزيد سرعت كرده تا سر امام را جدا سازد، سنان بن انس نخعى لعنة الله پياده شد و با شمشير بر گلوى شريف آن حضرت مى‏زد و مى‏گفت: والله! من سر تو را جدا مى‏كنم و مى‏دانم تو پسر رسول خدا هستى و پدر و مادرت بهترين مردم است، سپس سر مقدس آن بزرگوار را از بدن جدا كرد.(317)


تعيين قاتل

1- «شمر بن ذى الجوشن» ابن عبدالبر از خليفة بن خياط نقل كرده است: آن كسى كه امام حسين را به قتل رساند شمر بن ذى الجوشن است و امير لشكر عمر بن سعد بوده است(318)، و نوشته است كه: شمر در خشم شد و روى سينه مبارك امام نشست و محاسن آن بزرگوار را گرفت، چون خواست امام را به قتل برساند امام لبخندى زد و فرمود: آيا مرا مى‏كشى و مى‏دانى من كيستم؟

شمر گفت: تو را خوب مى‏شناسم، مادرت فاطمه زهرا و پدرت على مرتضى و جدت محمد مصطفى است، تو را مى‏كشم و باكى ندارم!! پس امام را با دوازده ضربه شمشير به شهادت رساند و سر مبارك آن حضرت را جدا كرد.(319)

2- «سنا بن انس نخعى» او به خولى گفت: سر حسين را از بدن جدا كن، خولى چون خواست چنين كند فتورى در او پيدا شد و لرزه بر اندامش افتاد، سنان او را گفت: «فِتّ اللّه عَضُدك!»؛ «خدا بازويت را سست گرداند از چه مى‏لرزى؟» پس خود پياده گشت و سر امام را جدا ساخته و او را به دست خولى داد!(320)

3- «خولى بن يزيد» او بر امام يورش برد و سر مقدس آن بزرگوار را جدا نمود و نزد عبيدالله بن زياد برد و گفت: اوقر ركابى فضة و ذهبا انى قتلت الملك المحجبا قتلت خيرالناس اما و ابا و خيرهم ان ينسبون نسبا.(321) و (322)


شيون ملائكه

چون امام عليه‏السلام به شهادت رسيد ملائكه آسمان به شيون آمدند و گفتند: پروردگارا! اين حسين برگزيده تو و فرزند پيامبر توست. پس خداوند عزوجل تمثال حضرت قائم عليه‏السلام را براى ملائكه ظاهر گردانيد و فرمود: به وسيله اين قائم از خون حسين انتقام خواهم گرفت.(323)

و گفته‏اند: آنقدر تير بر بدن مباركش اصابت كرده بود كه زره آن حضرت همانند خار پشت پر از تير بود، و تمام اين تيرها در قسمت جلو و پيش روى آن حضرت بود.


خبر شهادت

راوى مى‏گويد: كنيزى از ناحيه خيام امام حسين عليه‏السلام بيرون آمد، مردى به او گفت: يا امة الله! مولاى تو كشته شده است.

آن كنيز مى‏گويد: من با سرعت به سوى بانوى خود به حرم بازگشتم و فرياد زدم و زنان حرم نيز بپاخاسته و همراه من فرياد زدند.(324)

همه از خيمه‏ها بيرون دويدند ولى سالار زينب را نديدند.


آخرين شهيد

سويد بن مطاع در ميان شهدا در اثر جراحات زياد افتاده بود (ظاهرا او در حمله اول در اثر تيرهاى دشمن روى زمين افتاده و از هوش رفته بود) وقتى به هوش آمد شنيد كه مى‏گويند: قتل الحسين! «حسين كشته شد» در خود احساس سبكى كرد كه مى‏تواند برخيزد و با او حربه‏اى بود و شمشير او را گرفته بودند، پس با همان حربه ساعتى با دشمن مقاتله كرد تا او را عروة بن بطان و زيد بن رقاد به قتل رسانيدند و او آخرين نفر از اصحاب امام حسين بود كه شهيد گرديد.(325)


ذوالجناح

پس اسب آن حضرت شيهه كشان و گريان به جانب خيمه‏ها شتافت در حالى كه پيشانى خود را به خون امام عليه‏السلام آغشته نموده بود.(326) و از امام باقر عليه‏السلام نقل شده است كه اسب مى‏گفت «الظلمية الظليمة من امة قتلت ابن بنت نبيها»؛ «واى از ستم امتى كه فرزند دختر پيامبر خود را كشتند» و با همان فرياد رو به خيمه‏ها آورد.(327)

و در زيارت ناحيه آمده است:

"فلما رأين النّسأ جوادك مَخزيّاً و نظرن سرجك عليه ملويّاً برزن من الخُدور ناشرات الشُّعور على الخدود لا طمات الوجوه سافراتٌ و بالعويل داعيات و بعد العزّ مُذلّلات و الى مصرعك مُبادرات، و الشّمر جالس على صدرك و مولغ سيفه على نحرك قابض على شيبتك بيده ذابح لك بمهنّده."(328)

پس چون بانوان حرم اسب تو را با آن هيئت و بدون سوار مشاهده نمودند كه زينش واژگون و يالش پر از خون است از خيمه‏ها بيرون آمدند در حالى كه موهاى خود را پريشان و بر صورت خود سيلى مى‏زدند و نقاب از چهره‏ها مى‏افكندند و به صداى بلند شيون مى‏كردند و به سوى قتلگاه مى‏شتافتند. در همان حال شمر ملعون بر سينه مباركت نشسته بود و محاسن شريفت را در يك دست گرفته و با دست ديگر با خنجر سر از بدنت جدا مى‏كرد.


دگرگونى عالم

پس از شهادت آن بزرگوار، سپاه كوفه سه تكبير گفتند! زمين به سختى لرزيد و شرق و غرب تاريك شد و مردم را زلزله و برق فرو گرفت و آسمان خون باريد و هاتفى از آسمان ندا كرد كه: به خدا سوگند امام فرزند امام و برادر امام و پدر امامان، حسين بن على كشته شد.(329)

رواى گفت: در آن وقت غبار شديد توأم با تاريكى و طوفان سرخى كه امكان ديدن نبود آسمان را فرا گرفت كه آن گروه گمان كردند عذاب بر آنها نازل گرديده و ساعت‌ها ادامه داشت.(330)

امام صادق عليه‏السلام به زراره فرمود: اى زراره! آسمان چهل روز بر حسين عليه‏السلام خون گريست و زمين چهل روز به سياهى گريست و خورشيد تا چهل روز به گرفتگى و سرخى گريست و كوه‌ها از هم پاشيد و فرو ريخت و درياها متلاطم گشت.(331)

داودبن فرقد از امام صادق عليه‏السلام نقل كرده است كه حضرت فرمود: چون حسين بن على عليه‏السلام شهيد شد آسمان نيلگون گرديد تا يك سال؛ سپس فرمود: آسمان و زمين بر حسين بن على عليه‏السلام يك سال گريست و بر يحيى بن زكريا نيز گريسته بود، و سرخى آسمان همان گريه آن است.(332)

در «اثبات الوصيه» مسعودى آمده است: روايت شده است كه آسمان چهارده روز بر حسين عليه‏السلام گريست؛ سؤال شد كه: علامت گريه آسمان چه بوده است؟ در پاسخ گفتند: خورشيد در ميان سرخى طلوع و غروب مى‏كرد.(333)

و سيوطى نقل مى‏كند كه: چون حسين بن على كشته شد تا هفت روز نور خورشيد بر ديوارها زرد رنگ بود و بعضى از كواكب با بعضى ديگر برخورد كردند، و روز عاشورا كه آن حضرت شهيد شد خورشيد گرفت و آفاق آسمان تا شش ماه سرخ گونه بود.(334)

خلاد مى‏گويد: بعد از شهادت حسين عليه‏السلام تا مدتى خورشيد چون طلوع مى‏كرد بر ديوارها و ساختمان‌ها صبح و عصر آثار سرخى به چشم مى‏خورد و مردم هر سنگى را بر مى‏داشتند زير آن خون تازه بود!

ابو قبيل مى‏گويد: چون حسين عليه‏السلام كشته شد خورشيد آن چنان گرفت كه ستارگان نيمه روز ظاهر گرديدند تا اين كه ما گمان كرديم قيامت برپا شده است.(335)

و در صواعق ابن حجر از ترمذى نقل كرده است: ام سلمه پيامبر را در خواب ديد در حالى كه بر چهره و سرش غبار و گرد نشسته و مى‏گريست، علت آن را پرسيد، پيامبر فرمود: هم اكنون حسين را كشتند.(336)

از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه: چون حسين بن على را به شمشير زدند و از اسب افتاد و مردم براى جدا كردن سر مبارك او شتاب كردند، از عرش منادى فرياد زد: اى امتى كه بعد از پيامبر خود متحير و گمراه شده‏ايد! خداوند شما را به اضحى و فطر موفق ندارد.(337)

مردم مدينه شامگاه آن روز كه حسين عليه‏السلام كشته شد هاتفى را شنيدند كه مى‏گفت:

مسح الرسول جبين هفله بريق فى الخدود ابواه من عليا قريش و جدُّه خير الجدود.(338) و (339)

پاورقى‌ها:

299- مقتل الحسين مقرم، 277.

300- الامام الحسين و اصحابه، 306.

301- ذريعة النجاة، 134.

302- بحار الانوار، 45/53.

303- مثير الاحزان، 72.

304- الملهوف 50 ؛ بحار الانوار 45/51.

305- مناقب ابن شهر آشوب، 4/111.

306- كامل ابن اثير 4/78.

307- تظلم الزهرأ 211.

308- مقتل الحسين مقرم ،282.

309- مقتل الحسين مقرم، 283.

310- بحار الانوار 45/55.

311- الملهوف 51 / كامل ابن اثير 4/78.

312- ارشاد شيخ مفيد 1/112.

313- كامل ابن اثير 4/78.

314- نفس المهموم، 366.

315- انساب الاشراف، 3/203.

316- المفيد فى ذكرى السبط الشهيد، 123.

317- الملهوف، 52.

318- الاستيعاب 1/395 / ابصار العين 14.

319- بحار الانوار 45/56.

320- كامل ابن اثير 4/78 / انساب الاشراف 3/203.

321- «ركاب مرا از طلا و نقره لبريز كن، من پادشاه بزرگى را به قتل رساندم، بهترين مردم را از نظر مادر و پدر كشتم و بهترين مردم از نظر نژاد و نسب را.»

322- الاستيعاب 1/393/ كشف الغمه 2/51/ مناقب ابن شهر آشوب 4/111. و برخى، اقوال ديگرى را در رابطه با قاتل آن حضرت ذكر كرده‏اند كه چون اقوال نادرى است از ذكر آنها خوددارى شد. (الامام الحسين و اصحابه، 315).

323- كافى، 1/456.

324- الملهوف، 55.

325- كامل ابن اثير 4/79 / انساب الاشراف 3/204.

326- الفتوح، 5/220.

327- مقتل الحسين، 283.

328- زيارت ناحيه، بحار الانوار 98/317.

329- ذريعة النجاة، 147.

330- الملهوف، 53.

331- بحار الانوار، 45/206.

332- بحار الانوار، 45/210.

-333 اثبات الوصية، 167.

334- تاريخ الخلفا، 207.

335- مختصر تاريخ ابن عساكر، 7/149.

336- الامام الحسين و اصحابه، 336.

337- علل الشرايع، 2/76.

338- «پيامبر دست به پيشانى خود گرفته، و اشك بر گونه‌هايش جارى است؛ پدر و مادر حسين از برجستگان قريش هستند، و جد او بهترين اجداد است.»

339- البد و التاريخ، 6/13.

منبع:قصّه كربلا- به ضميمه قصّه انتقام، على نظرى‏منفرد

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

غربت و تنهايي امام حسين عليه السلام


اشعار امام حسين عليه‏السلام

هنگامى كه امام حسين عليه‏السلام طفل شيرخوار را دفن كرد، بپاخاست و اين اشعار را قرائت كرد:

«اينان به خدا كافر شدند، و از ثواب الهى از دير زمان اعراض كردند؛ على را در گذشته كشتند، و فرزندش حسن، زاده بهترين خلق را شهيد كردند؛ و اين نتيجه كينه اينان بود، آنگاه گفتند: الان بر حسين به طور جمعى يورش بريم، اى واى بر گروهى كه پست هستند، جمعيت را گرد آورند براى اهل دو حرم؛ سپس حركت كردند و يكديگر را سفارش نمودند بر كشتن من براى خشنودى دو ملحد (عبيدالله و يزيد)؛ از خدا بر ريختن خونم نترسيدند، به امر عبيدالله كه زاده دو كافر است؛ ابن سعد با لشكرش همانند قطرات باران بر من تير زدند؛ مرا جرم و گناهى از گذشته نبود، جز اين كه فخر مى‏كردم به نور فرقدين (دو ستاره): على بهترين خلق بعد از پيامبر، و پيغمبر كه والدين او هر دو از قريشند؛ برگزيده خدا از خلق پدرم على است، سپس مادرم، پس من فرزند دو برگزيده هستم؛ نقره‏اى كه از طلا خالص گرديده، من همان نقره هستم و فرزند دو طلا؛ چه كسى همانند جد من در دنيا دارد، يا همانند پدرم، پس من فرزند دو ماه هستم؛ مادرم فاطمه زهرا، و پدرم شكننده سپاه كفر است در بدر و حنين؛ ريسمان محكم دين على مرتضى است، و پراكنده كننده لشكر دشمن و نمازگزار و به دو قبله؛ براى او در جنگ احد واقعه‏اى است كه حرارت آن فروكش كرد با گرفتن دو سپاه؛ سپس در احزاب و فتح، كه در آن نابودى دو سپاه عظيم بود؛ در راه خدا چه كردند، امت زشت كردار با عترت پيامبر و على؛ عترت نيكوكردار نبى مصطفى، و على بزرگوار و شجاع هنگام مقابله با سپاه؛ او خدا را در كودكى پرستيد، در حالى كه قريش دو بت را مى‏پرستيدند؛ او بتها را رها كرد و آنها را سجده نكرد، با قريش هرگز حتى به مقدار طرفة العين.» (274)

آيا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ و آيا خداپرستى در ميان شما وجود دارد كه درباره ظلمى كه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ و يا كسى هست كه به فريادرسى ما به خدا دل بسته باشد؟ و يا كسى هست كه در كمك كردن به ما چشم اميد به اجر و ثواب الهى دوخته باشد؟ زنان حرم وقتى كه اين را از امام عليه‏السلام شنيدند صداى آنها به گريه بلند شد.

استغانه امام عليه‏السلام در دل دشمن اثرى نگذاشت، از همين رو امام عليه‏السلام مقابل اجساد مطهر يارانش آمد و فرمود:

اى حبيب بن مظاهر! و اى زهير بن قين! و اى مسلم بن عوسجه! اى دليران و اى پا در ركابان روز كارزار! چرا شما را ندا مى‏كنم ولى كلام مرا نمى‌شنويد؟! و شما را فرا مى‏خوانم ولى مرا اجابت نمى‌كنيد؟! شما خفته و من اميد دارم كه سر از خواب شيرين برداريد كه اينان پردگيان آل رسولند كه بعد از شما ياورى ندارند، از خواب برخيزيد اى كريمان و در برابر اين عصيان و طغيان از آل رسول دفاع كنيد.


استغاثه امام عليه‏السلام

چون امام عليه‏السلام بدن‌هاى پاك و پاره پاره‏ يارانش را ديد كه بر روى خاك كربلا افتاده است و ديگر كسى نمانده است كه از او حمايت كند و نيز بي‌تابى اهل‌بيت را مشاهده فرمود، در برابر سپاه كوفه ايستاد و فرياد برآورد كه:

هل من ذابٌ‏ٍ يذُبُّ عن حرم رسول الله؟ هل من موحٌدٍ يخاف اللّهِ فينا؟ هل من مغيث يرجو اللّه فى اغاثتنا؟ هل من معين يرجو ما عندالله فى اغاثتنا؟(275)

آيا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ و آيا خداپرستى در ميان شما وجود دارد كه درباره ظلمى كه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ و يا كسى هست كه به فريادرسى ما به خدا دل بسته باشد؟ و يا كسى هست كه در كمك كردن به ما چشم اميد به اجر و ثواب الهى دوخته باشد؟

زنان حرم وقتى كه اين را از امام عليه‏السلام شنيدند صداى آنها به گريه بلند شد.(276)

و امام سجاد عليه‏السلام چون استغانه پدر را شنيد، از خيمه بيرون آمد و او آنچنان بيمار بود كه نمى‌توانست شمشير خود را حمل كند، و با اين ضعف مفرط به سوى ميدان حركت كرد در حالى كه ام‏كلثوم از پشت سر او را صدا مى‏زد كه: اى فرزند برادرم! بازگرد، و آن حضرت مى‏گفت: اى عمه! مرا بگذار كه در برابر پسر رسول خدا مبارزه كنم.

امام حسين عليه‏السلام فرمود: اى خواهر! او را نگاه دار كه زمين خالى از نسل آل محمد نشود.(277)

اين استغانه امام عليه‏السلام در دل دشمن اثرى نگذاشت، از همين رو امام عليه‏السلام مقابل اجساد مطهر يارانش آمد و فرمود:

يا حبيب بن مظاهر! و يا زهير بن القين! و يا مسلم بن عوسجه! و يا ابطال الصفأ! و يا فرسان الهيجأ! مالى اُناديكم فلا تسمعون؟! و اَدعوكم فلا تُجيبون؟! و انتم نيام ارجوكم تنتبهون، فهذه نسأ ال الرسول فقد علاهُنَّ من بعدكم النحول، فقوموا عن نومتكم ايّها الكرام و ادفعوا عن آل الرسول الصغاة اللئام.(278)

اى حبيب بن مظاهر! و اى زهير بن قين! و اى مسلم بن عوسجه! اى دليران و اى پا در ركابان روز كارزار! چرا شما را ندا مى‏كنم ولى كلام مرا نمى‌شنويد؟! و شما را فرا مى‏خوانم ولى مرا اجابت نمى‌كنيد؟! شما خفته و من اميد دارم كه سر از خواب شيرين برداريد كه اينان پردگيان آل رسولند كه بعد از شما ياورى ندارند، از خواب برخيزيد اى كريمان و در برابر اين عصيان و طغيان از آل رسول دفاع كنيد.

در بعضى از روايات آمده است كه آن بدن‌هاى پاك به حركت در آمدند تا به نداى امام مظلوم خود لبيك گفته باشند و به زبان حال و يا به لسان قال مى‏گفتند: «ما براى اجراى فرامين تو حاضريم و در انتظار مقدم مبارك تو هستيم.»(279)


سفارش امام حسين به امام سجاد عليه‏السلام

از امام سجاد عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: پدرم در روز شهادتش مرا به سينه چسبانيد در حالى كه خون ار سراپايش مى‏جوشيد و به من فرمود: اى فرزندم! اين دعا را كه تعليم مى‏كنم حفظ كن كه آن را مادرم فاطمه زهرا عليهاالسلام به من تعليم كرد و او از رسول خدا و رسول خدا از جبرئيل نقل كرده‏اند، هنگامى كه حاجت بسيار مهم و غمى بزرگ و امرى عظيم و دشوار به تو رو كند بگو: «بحق يس والقرآن الحكيم و بحق طه و القرآن العظيم، يا من يقدر على حوائج السائلين، يا من يعلم ما فى الضمير، يا منفّساً فن المكروبين، يا مُفرّجاً عن المغمومين، يا راحم الشيخ الكبير، يا رازق الطفل الصغير، يا من لايحتاج الى التفسير صلِّ على محمد و آل محمد و افعل بى كذا و كذا.»(280)

نوشته‏اند: امام عليه‏السلام هزار و نهصد و پنجاه نفر از سپاه دشمن را به استثناى مجروحان به قتل رسانيد تا اين كه عمر بن سعد فرياد برآورد: واى بر شما! مى‏دانيد با چه كسى مبارزه مى‏كنيد؟! اين فرزند على بن ابى طالب كشنده عرب است! پس، از همه سوى بر او بتازيد؛ پس از صدور اين فرمان صد و هشتاد نفر با نيزه و چهار هزار نفر با تير به آن حضرت حمله‌ور شدند.


وداع امام عليه‏السلام

در اين هنگام امام عيله السلام براى وداع به سوى خيام آمد و فرمود: «يا سكينه! يا فاطمه! يا زينب ! يا ام‌كلثوم! عليكنّ منّى السّلام!»

سكينه فرياد بر آورد: اى پدر! آيا تن به مرگ داده‏اى؟!

امام عليه‏السلام فرمود: چگونه چنين نباشد كسى كه نه كمك كننده‏اى دارد و نه ياورى؟

سكينه گفت: اى پدر! ما را به حرم جدمان بازگردان!

امام عليه‏السلام فرمود: اگر مرغ قطا را رها مى‏كردند مى‏خوابيد.(281)

خانم‌هاى حرم با شنيدن سخنان امام به زارى و شيون پرداختند، امام عليه‏السلام آنها را آرام فرمود و روى به‏ ام اكلثوم نمود و گفت: اى خواهر! تو را وصيت مى‏كنم كه خوددار باشى! آنگاه سكينه فريادكنان به سوى امام آمد، و آن حضرت سكينه را بسيار دوست مى‏داشت، او را به سينه چسبانيد و اشك او را پاك كرد و گفت:

سيطول بعدى يا سكينه فاعلمى منك البكأ اذا الحمام دهانى لا تحرقى قلبى بدمعك حسرًْ مادام منّى الروح فى جثمانى فاذا قلت فانت اولى بالّذى تأتيننى يا خيرة النّسوان.(282) و (283)


دختر سه ساله

هنگامى كه امام عليه‏السلام با اهل حرم وداع كرد و اراده ميدان فرمود: دختر سه ساله خود را بوسيد و آن طفل از شدت تشنگى فرياد بر آورد: «يا ابتاه! العطش!» آن حضرت فرمود: اى دختر كوچك من! صبر كن تا برايت آبى بياورم.

پس آن حضرت روانه ميدان شد و به سوى فرات رفت، در اين زمان مردى از سپاه كوفه آمد و گفت: اى حسين! لشكر به خيمه‏ها ريختند.

آن حضرت از فرات بيرون آمد و خود را به سرعت به خيمه‏ها رسانيد. آن دختر كوچك به استقبال پدر آمد و گفت: اى پدر مهربان! براى من آب آورده‏اى؟!

امام از شنيدن اين سخن، اشك از ديدگانش جارى شد و فرمود: عزيزم! به خدا سوگند كه تحمل تشنگى و بي‌قرارى تو بر من دشوار است؛ پس انگشت خود را در دهان آن طفل گذارد و دست بر پيشانى او كشيد و او را تسلى داد؛ و چون امام خواست از خيمه‏ها بيرون رود آن طفل به سوى امام دويد و دامان امام را گرفت، امام فرمود: اى فرزندم! نزد تو خواهم آمد.(284)

از امام باقر عليه‏السلام نقل شده است: امام حسين عليه‏السلام چون هنگام شهادتش رسيد دختر بزرگش فاطمه را خواند و نامه‏اى پيچيده به او داد و وصيتى به صورت شفاهى به او فرمود، و على بن الحسين عليه‏السلام به گونه‏اى بيمار بود كه اميد بهبودى او را ظاهراً نداشتند و فاطمه آن نوشته را به على بن الحسين تسليم كرد و پس از او به ما رسيد.(285)


مبارزه امام عليه‏السلام

آنگاه امام عليه‏السلام در حالى كه شمشيرش را برهنه كرده بود در برابر سپاه دشمن ايستاد و اين اشعار را قرائت فرمود:

انا ابن على الطُّهر من آل هاشمٍ كفانى بهذا مفخراً حين افخر و جدّى رسول اللّه اكرم من مشى و نحن سراج الله فى الخلق نزهر و فاطم امُّى من سلالة احمد و عمّى يُدعى ذا الجناحين جعفر و فينا كتاب اللّه أُنزل صادقاً و فينا الهدى و الوحى بالخير يُذكر و نحن امان اللّه للنّاس كلّه منطول بهذا فى الانام و نجهر و نحن ولاْ الحوض نسقى وُ لا تنابكأس رسول اللّه ما ليس يُنْكر و شيعتنا فى النّاس اكرم شيعة و مبغصنا يوم القيامة يخسر.(286) و (287)

سپس آنان را به مبارزه طلبيد و هر كس به ميدان قدم مى‏نهاد او را به قتل مى‏رسانيد تا گروه زيادى از دشمن را كشت، پس بر ميمنه سپاه حمله كرد و مى‏گفت:

الموت اولى من ركوب العار و العار اولى من دخول لنارح.(288)

آنگاه بر مسيره حمله‌ور مى‏شد و مى‏فرمود:

انا الحسين بن على آليت ان لا انثنى احمى عيالات ابى امضى على دين النبى.(289) و (290)

امام فرمود: لباسى را براى من آريد كه كسى در آن طمع نكند تا آن را زير لباس‌هايم بپوشم كه از بدنم بيرون نياورند، پس لباس كوتاهى را براى او آوردند، آن حضرت فرمود: نه، اين لباس اهل ذلت است؛ آنگاه لباس كهنه‏اى را گرفته و آن را پاره نمود و در بر كرد. پس آن را چاك زده و پوشيد، و چنين كرد كه آن را بيرون نياورند.

نوشته‏اند: امام عليه‏السلام هزار و نهصد و پنجاه نفر از سپاه دشمن را به استثناى مجروحان به قتل رسانيد تا اين كه عمر بن سعد فرياد برآورد: واى بر شما! مى‏دانيد با چه كسى مبارزه مى‏كنيد؟! اين فرزند على بن ابى طالب كشنده عرب است!(291) پس، از همه سوى بر او بتازيد؛ پس از صدور اين فرمان صد و هشتاد نفر با نيزه و چهار هزار نفر با تير به آن حضرت حمله‌ور شدند.(292)

امام عليه‏السلام بر اعور سلمى و عمرو بن حجاج زبيدى كه با چهار هزار نفر بر شريعه نگهبان بودند حمله كرد و اسب خود را در شريعه فرات راند، و چون اسب سر در آب برد كه بنوشد امام فرمود: تو تشنه‏اى و من تشنه، واللّه كه آب ننوشم تا تو آب نخورى، و چون اسب سخن امام را شنيد سر برداشت، و آب ننوشيد! گويا سخن امام را فهميد.

امام حسين عليه‏السلام فرمود: بنوش كه من نيز بنوشم! پس امام عليه‏السلام دستش را دراز كرد و مشتى از آب را برداشت.

شمر به امام گفت: به خدا سوگند كه به آن دسترسى پيدا نخواهى كرد.

پس مردى به امام عليه‏السلام گفت: فرات را مى‏بينى كه همانند شكم ماهيان جلوه مى‏كند؟! به خدا سوگند كه از آن ننوشى تا لب تشنه جان دهى!

امام حسين عليه‏السلام فرمود: خدايا او را تشنه بميران.

نوشته‏اند كه: آن مرد پس از آن ماجرا فرياد مى‏زد: مرا آب دهيد! آب برايش مى‏آوردند و آنقدر مى‏نوشيد كه از دهانش مى‏ريخت، باز فرياد مى‏زد: مرا سيراب كنيد! تشنگى مرا كشت! و چنين بود تا جان داد.(293)

برخى هم گفته‏اند كه: در آن هنگام سوارى گفت: اى ابا عبدالله! تو از خوردن آب لذت مى‏برى در حالى كه حريم تو را غارت مى‏كنند؟!

پس امام از شريعه بيرون آمد و بر آن قوم حمله كرد تا خود را به خيمه آل الله رسانيد و ديد كه سراپرده‏اش هنوز از دستبرد دشمن در امان مانده است.(294)


آخرين خطبه

امام عليه السلام در آخرين خطبه خود با بيانى بليغ و رسا دشمنان را از مغرور شدن به دنيا و به آن بر حذر داشت، و از نوشته مورخان چنين بر مى‏آيد آن حضرت به فاصله كوتاهى پس از ايراد اين خطبه پر شور به شهادت رسيد، و آن خطبه چنين است:

عباد الله اتقوا الله و كونوا من الدنيا على حذر فان الدنيا لو بقيت لاحد و بقى عليها احد لكانت الانبيأ احق بالبقأ و اولى بالرضأ و ارضى بالقضأ، غير ان الله تعاى خلق الدنيا للبلأ و خلق اهلها للفنأ، فجديدها بال و نعيمها مضمحل و سرورها مكفهر و المنزل بلغة و الدار قلعة، فتزودوا فانّ خير الزاد التقوى و اتقوا الله لعلّكم تفلحون.(295)

اى بندگان خدا! تقواى خدا پيشته سازيد و از دنيا حذر كنيد، اگر دنيا براى كسى باقى مى‏ماند و كسى در دنيا جاويدان بود انبياى الهى سزوارترين مردم به بقأ و اولى به رضا و خشنودى و راضى‏تر به قضاء الهى بودند، ولى خداى تعالى دنيا را براى بلا و آزمايش آفريده است و اهل آن را براى فنا خلق فرموده، هر چيز نو و جديد آن كهنه مى‏شود و نعمت‌هاى آن از بين مى‏رود و سرور آن به تلخى مبدل گردد؛ دنيا منزل ماندن نيست بلكه محل توشه برگرفتن است، پس توشه برگيريد كه بهترين توشه‏ها تقوى است و تقواى خدا را پيشه سازيد تا رستگار شويد.


آخرين وداع

سپس امام عليه‏السلام براى بار دوم به خيام آمد و با اهل‌بيت خود وداع فرمود و آنان را به صبر و شكيبايى فراخواند و به ثواب و اجر الهى وعده داد و فرمان داد كه لباس‌هاى خود را پوشيده و آماده بلا شوند و به آنان فرمود: خود را براى سختي‌ها مهيا كنيد و بدانيد كه خداى تعالى حافظ و حامى شماست و به زودى شما را از شر دشمنان نجات خواهد داد، و عاقبت امر شما را ختم به خير خواهد نمود و دشمنان شما را به انواع گرفتار خواهد ساخت و در عوض رنج‌ها و سختي‌هايى كه مى‏كشيد شما را از انواع نعمت‌ها و كرامت‌ها برخوردار خواهد كرد، پس شكوه مكنيد و سخنى نگوئيد كه از قدر و ارزش شما بكاهد.(296)

آنگاه فرمود: لباسى را براى من آريد كه كسى در آن طمع نكند تا آن را زير لباس‌هايم بپوشم كه از بدنم بيرون نياورند، پس لباس كوتاهى را براى او آوردند، آن حضرت فرمود: نه، اين لباس اهل ذلت است؛ آنگاه لباس كهنه‏اى را گرفته و آن را پاره نمود و در بر كرد.(297). پس آن را چاك زده و پوشيد، و چنين كرد كه آن را بيرون نياورند.

و چون خواست به طرف ميدان رود التفاتى به سوى دخترش كه از زنان جدا گشته و در گوشه‏اى مى‏گريست و ندبه مى‏كرد، نمود، امام عليه‏السلام نزد او آمد و او را تسلى داد و اين زبان حال اوست:

هذا الوداع عزيزتى و الملتقى يوم القيامة عند حوض الكوثر فدعى البكأ و للارسار تهيئى و استشعرى الصبر الجميل و بادرى و اذا رايتينى على وجه الثرى دامى الوريد مبضعاً فتصرى.(298)

پي‌نوشت‌ها:

274- الاحتجاج 2/101.

275- حياة الامام الحسين 3/274.

276- الملهوف، 51.

277- بحار الانوار 45/46.

278- المفيد فى ذكرى السبط الشهيد، 115.

279- المفيد فى ذكرى السبط الشهيد، 115.

280- نفس المهموم، 347.

281- اين مثل را در جائى به كار مى‏برند كه كسى مجبور بر انجام امرى شود كه آن را مكروه بدارد.

282- «اى سكينه! بدان كه طولانى خواهد بود، گريه كردن تو پس از شهادت من؛ دل مرا با اشك حسرت خويش مسوزان، مادامى كه جان در تن من است؛ و هنگامى كه كشته گردم تو اولى هستى كه در سوگ من نشينى اى برگزيده زنان.»

283- نفس المهموم، 346.

284- مخزن البكأ ملا صالح بر غانى، مجلس نهم.

285- بحار الانوار، 46/17.

286- «من فرزند على پاك از خاندان هاشمم، و فخر مى‏كنم و اين فخر مرا كافى است؛ جدم رسول خدا بهترين كسى كه روى زمين حركت كرد، و ما مشعل‌هاى نورانى الهى در ميان خلقيم، مادرم فاطمه از سلاله احمد است، و عمويم جعفر است كه صاحب دو بال مى‏باشد؛ در ميان ما كتاب خدا به صدق نازل گرديده، و در ما هدايت و وحى به خوبى ذكر مى‏شود؛ ما امان خدائيم براى تمام مردم، كه آشكارا و پنهان آن را بيان مى‏كنيم، ما صاحبان حوضيم دوستان را سيراب مى‏كنيم با ظرف رسول خدا، و اين قابل انكار نيست؛ پيروان ما در ميان مردم گرامى‏ترين پيروانند، و دشمن ما روز رستاخيز زيانكار است.»

287- الاحتجاجف 2/103.

288- «مردن به از آلوده شدن به عار و ننگ، و عار به از داخل شدن در آتش».

289- «من حسين فرزند على هستم، سوگند ياد كردم كه تسليم نشوم، عيالات پدرم را حمايت مى‏كنم، و پيرو دين نبى اكرم باشم.»

290- مقتل الحسين مقرم 274.

291- «هذا ابن الانزع البطين، هذا ابن قتال العرب».

292- مناقب ابن شهر آشوب 4/110.

293- مقاتل الطالبيين، 86.

294- مناقب ابن شهر آشوب 4/58. مرحوم شعرانى مى‏گويد: اينگونه غفلت و فريب شايسته مقام امامت نيست هر چند جلودى ناقل اين جريان از مشاهير اخباريين است و اميرالمؤمنين فرمود: «لا استغفل عن مكيدة»و اگر از امامت هم قطع نظر كنيم زيركى و تيزهوشى آنان قابل انكار نيست.(ترجمه نفس المهموم 249).

295- حياة الامام الحسين 3/282.

296- نفس المهموم، 355.

297- الملهوف، 51.

298- «اى عزيز من! اين آخرين وداع است، و ملاقات روز قيامت نزد حوض كوثر خواهد بود؛ گريه را رها كن و براى اسارت مهيا باش، بردبارى نيكو را شعار خود قرار ده؛ و چون پيكر قطعه قطعه مرا روى خاك مشاهده كردى، در حالى كه از رگ‌هايم خون جارى است، شكيبائى كن».

منبع:قصّه كربلا- به ضميمه قصّه انتقام، على نظرى‏منفرد.

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

معرفي شهداي كربلا از بني هاشم


خطاب امام عليه‏السلام به يارانش

امام عليه‏السلام اصحاب خود را مخاطب قرار داد و فرمود: پايدارى كنيد اى بزرگ زادگان! مرگ به مانند پلى است كه شما را از سختي‌ها و دردهاى دنيا به سوى بهشت وسيع و نعمت دائم الهى عبور مى‏دهد، كدام يك از شما ترك زندان به اميد آرميدن در قصر را نمى‌پسنديد؟! پدرم از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم برايم حديث كرد كه فرمود: دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است و مرگ جسر مؤمن است به سوى بهشت و پل كافر است به سوى جحيم، نه به من دروغ گفته شده و نه من دروغ مى‏گويم.(167)

اصحاب امام حسين عليه‏السلام در رفتن به سوى ميدان و مبارزه و شهادت برابر آن حضرت بر يكديگر سبقت مى‏گرفتند(168) و مبارزه سختى كردند تا اين كه روز به نيمه رسيد، حصين بن نمير كه فرماندهى تيراندازان سپاه كوفه را بر عهده داشت چون مقاومت اصحاب امام را ديد، به سپاه پانصد نفرى خود دستور داد تا ياران امام را تيرباران كنند.

روايت شده است كه آن بزرگوار با اين كه تشنه بود يكصد و بيست نفر را كشت، آنگاه نزد پدر آمد در حالى كه زخم‌هاى زيادى برداشته بود و گفت: اى پدر! عطش مرا كشت و سنگينى سلاح مرا به زحمت انداخت، آيا جرعه آبى هست كه توان ادامه رزميدن با دشمنان را پيدا كنم؟!
امام حسين عليه‏السلام گريست و فرمود: وا غوثاه! اى پسر من! اندكى ديگر به مبارزه خود ادامه بده، ديرى نمى‌گذرد كه جد بزرگوارت رسول خدا را زيارت خواهى كرد و تو را از آبى سيراب كند كه ديگر هرگز احساس تشنگى نكنى.

در اثر اين تيراندازى، تعداد ديگرى از اصحاب امام عليه‏السلام مجروح و تعدادى از اسب‌ها نيز از پاى درآمدند. چون تعداد ياران امام حسين عليه‏السلام اندك بود لذا هر يك نفر از آنان كه به شهادت مى‏رسيد، جاى خالى او در ميانه اصحاب كاملا نمايان مى‏شد، ولى از سپاه دشمن به علت كثرت، هر تعدادى كه از آنها كشته مى‏شد، در ظاهر نقصانى پديد نمى‌آمد.(169)

امام حسين عليه‏السلام روى به عمربن سعد كرد و گفت: براى آنچه كه امروز تو مشاهده مى‏كنى روزى خواهد بود كه تو را آزرده خواهد كرد.

سپس امام عليه‏السلام دستش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: اى خدا! اهل عراق ما را فريفتند و با ما خدعه كردند و با برادرم حسن بن على كردند آنچه كردند؛ خدايا! شيرازه امور آنان را از هم بگسل.(170)


مبارزه ياران امام عليه‏السلام

عمربن سعد چون ديد كه او و يارانش توان مقاومت در مقابل امام عليه‏السلام و اصحابش را ندارند، افرادش را فرستاد تا خيمه‏ها را از جانب راست و چپ از جا بكنند تا بتوانند ياران امام را محاصره كنند. براى روياروئى با اين حليه جنگى، اصحاب امام در گروه‌هاى سه نفره و چهار نفره افراد دشمن را كه در حال كندن خيمه‏ها و غارت كردن آنها بودند از دم تير و شمشير مى‏گذراندند و اسب‌هاى آنها را از پاى در مى‏آوردند، پس عمر بن سعد دستور داد تا خيمه‏ها را بسوزانند!!(171)

امام فرمود بگذاريد آنها را بسوزانند تا به دست خود راه عبور خود را بسته باشند. و همانگونه كه امام عليه‌السلام پيش‏بينى فرمود، شد. (172)


حمله به خيام

سپاهيان تحت امر شمر، طبق دستور ابن سعد به آتش زدن خيمه‏ها مشغول شدند و شمر به خيمه امام نزديك شد و با نيزه به سوى خيمه اشاره رفت و فرياد زد: آتش بيآوريد تا اين خيمه را با كسانى كه در آن هستند بسوزانم .

اهل حرم در حالى كه فرياد مى‏زند، از خيمه بيرون ريختند، امام حسين عليه‏السلام بر سر شمر فرياد زد: اى پسر ذى الجوشن! تو آتش طلب مى‏كنى كه خيمه مرا با اهل‌بيتم بسوزانى؟! خدا تو را در آتش عذاب خود بسوزاند.

حضرت علي اكبر همچنان مى‏رزميد تا اين كه تعداد افرادى كه به دست او به هلاكت رسيدند به دويست نفر رسيد. لشكريان عمر بن سعد از كشتن على بن الحسين پرهيز مى‏كردند، ولى مرة بن منقذ عبدى كه از دلاورى او به تنگ آمده بود گفت: گناه همه عرب بر گردن من اگر اين جوان بر من بگذرد و من داغ او را بر دل پدرش ننشانم! پس على اكبر به او رسيد در حالى كه بر آن سپاه حمله ور بود، مرة بن منقذ راه بر او گرفت و با نيزه‏اى او را از اسب بر زمين انداخت، آن گروه در اطراف او جمع شده و با شمشير، پاره پاره‏اش كردند!

حميد بن مسلم كه در آنجا حضور داشت به شمر گفت: پناه مى‏برم به خدا! آتش زدن خيمه‏ها سزاوار نيست، آيا مى‏خواهى اين كودكان معصوم و زن‌هاى بى پناه را در آتش بسوزانى و به دست خود اسباب عذاب ابدى خود را فراهم سازى؟! به خدا قسم كه اكتفا به كشتن مردان اينها، امير تو را خوشحال مى‏كند! چه نيازى به كشتن كودكان و زنان است؟!

شمر پرسيد: تو كيستى؟

حميد بن مسلم از بيم جان، خود را معرفى نكرد تا از گزند او در امان باشد.(173)

شبث بن ربعى به شمر گفت: تو را تا به اين حد قسى القلب نمى شناختم و رفتارى از اين زشت‏تر از تو نديده بودم، آيا تصميم دارى كه با زنان مقابله كنى و آنها را بترسانى؟!

در اين هنگام شمر - لعنة الله عليه - باز گشت.(174)


ضحاك بن عبدالله(175)

او از قبيله همدان بود و در ميان راه به امام حسين عليه‏السلام و يارانش پيوست. چون ياران امام عليه‏السلام شهيد شدند و آن حضرت تنها ماند نزد امام آمد و گفت: من با شما بودم و مى‏خواستم تا وقتى كه اصحاب وفادارت به شهادت نرسيده‏اند، از شما دفاع كنم، اكنون كه همه رفتند و شما تنها مانده‏ايد، من در خود قدرت دفاع از شما را نمى‌‌بينم، اجازه ده تا از راهى كه آمده‏ام بازگردم!!

امام عليه‏السلام به او اجازه داد و او فرار را بر قرار ترجيح داد و جاسوسان عمر بن سعد راه را بر او گرفتند، و هنگامى كه او را شناختند رهايش كردند و او از كربلا رفت!(176)


توجيه احمقانه و اعتراف به شجاعت و بزرگوارى ياران امام

به يكى از كسانى كه در سپاه كوفه حضور داشت، گفته شد: واى بر تو! چرا تو فرزند پيغمبر را كشتى؟!

آن مرد گفت: دهانت خرد باد! تو اگر مى‏ديدى آنچه كه ما در كربلا ديديم، تو هم همين كار را مى‏كردى! آنها دست به قبضه شمشير مى‏بردند و مانند شيران غرنده به ما حمله مى‏كردند و خود را در دهان مرگ مى‏انداختند! امان قبول نمى‌كردند، رغبتى به مال و منال دنيا نداشتند! هيچ چيزى نمى‌توانست در ميان ايشان و مرگ فاصله بيندازد. اگر با آنها نمى‌جنگيديم، همه ما را از دم شمشير مى‏گذرانيدند، چگونه مى‏توانستيم از جنگ كردن با آنها خودارى كنيم؟!!(177)

امام حسين عليه‏السلام بر بالين على آمد و صورت بر صورتش نهاد و گفت: خدا بكشد گروهى كه تو را كشتند و گستاخى از حد گذراندند و حرمت رسول خدا را شكستند. پس از تو خاك بر سر دنيا!

ابن عماره از پدرش نقل مى‏كند كه: از حضرت صادق عليه‏السلام سؤال كردم و گفتم: از اصحاب امام حسين عليه‏السلام و اقدام آنها بر فداكارى و ايثار جان مرا آگاه كن.

آن حضرت فرمود: پرده و حجاب از برابر آنان برداشته شد و منازل خويش را در بهشت مشاهده كردند به طورى كه بر شهادت و كشته شدن شتاب مى‏كردند تا با حور معانقه نموده و به سوى جايگاه خود در بهشت بروند.(178)

اين شاعر عرب، چه زيبا، حالات اصحاب امام را ترسيم كرده است:

جادوا بانفسهم فى حب سيدهمو الجود بالنفس اقصى غاية الجودالسابقون الى المكارم و العلى والحائزون غداً حياض الكوثر لولا صوارمهم و وقع نبالهملم تسمع الاذان صوت مكبر(179) (180)؛ تاج بر سر بوالبشر خاك شهيدان توست اين شهدا تا ابد فخر بنى آدمند خاك سر كوى تو زنده كند مرده را زانكه شهيدان آن جمله مسيحا دمند.


شهداى بنى‌هاشم

پس از اين كه ياران امام عليه‏السلام يكى پس از ديگرى به خدمت آن حضرت آمدند و اذن گرفتند و جانانه مبارزه كردند تا به فيض شهادت نائل آمدند، جز اهل‌بيت خاص آن حضرت، ديگر كسى براى دفاع از حريم حرمت امام عليه‏السلام باقى نماند و نوبت فداكارى به اهل‌بيت رسيد(181) ؛ اينك به شرح احوال و توصيف جانبازي‌هاى آنان مى‏پردازيم:


على بن الحسين عليهماالسلام

حضرت على‌بن الحسين(على اكبر) در يازدهم ماه شعبان(182) سال سى و سوم هجرت متولد شد.(183) او از جد بزرگوارش على بن ابى طالب عليه‏السلام حديث نقل مى‏كرد، و ابن ادريس در «سرائر» به اين مطلب اشاره نموده است. كنيه او ابوالحسن و ملقب به اكبر است زيرا او بر اساس روايات موثق بزرگترين فرزند امام حسين عليه‏السلام بود.(184)

مادرش ليلا دختر ابى مرة بن عروة بن مسعود ثقفى است.(185) و از نظر وجاهت و تناسب اندام كسى همتاى حضرت على اكبر نبود.

در روز عاشورا به محض اين كه از پدر اذن جنگيدن طلبيد، امام عليه‏السلام به او اجازه فرمود، پس نگاهى از سر مهر بر او انداخت و بعد سر خود را به زير افكند و اشك در چشمان مباركش حلقه زد(186) و انگشت سبابه خود را به طرف آسمان بالا برد و گفت: خدايا! گواه باش جوانى را براى جنگ با كفار به ميدان فرستادم كه از نظر جمال و كمال و خلق و خوى شبيه‌ترين مردم به رسول تو بود و ما هر وقت كه مشتاق ديدار پيامبر تو مى‏شديم، به صورت او نظر مى‏كرديم، خدايا! بركات زمين را از آنها دريغ كن و جمعيت آنها را پراكنده ساز و در ميان آنها جدائى افكن و امراى آنها را هيچگاه از آنان راضى مگردان! كه اينان ما را دعوت كردند كه به يارى ما برخيزند و اكنون بر ما مى‏تازند و از كشتن ما ابائى ندارند.

پس به قاسم حمله كرد و ضربه‌اى بر فرق او زد كه به صورت بر زمين افتاد و فرياد بر آورد: يا عماه! پس حسين عليه‏السلام با شتاب آمد و از ميان صفوف گذشته تا بر بالين قاسم رسيد و ضربه‌اى بر قاتل قاسم بن حسن زد، او دست خود را پيش آورد، دستش از مرفق جدا گرديد و كمك طلبيد، سپاه كوفه براى نجات او شتافتند و جنگ شديدى در گرفت و سينه او در زير سينه اسبان خرد شد. غبار، فضاى ميدان را پر كرده بود، چون غبار نشست، امام حسين را ديدم كه بر سر قاسم ايستاده و قاسم پاهاى خود را بر زمين مى‏كشد. امام حسين عليه‏السلام فرمود: چقدر بر عموى تو سخت است كه او را به كمك بخوانى و از دست او كارى بر نيايد و يا اگر كارى هم بتواند انجام دهد براى تو سودى نداشته باشد، از رحمت خدا دور باد قومى كه تو را كشتند.

سپس امام عليه‏السلام رو به عمر بن سعد كرده، فرياد زد: خدا رحِم تو را قطع كند، و هيچ كار را بر تو مبارك نگرداند، و بر تو كسى را بگمارد كه بعد از من سر تو را در بستر از تن جدا كند، و رشته رحم تو را قطع كند كه تو قرابت من با رسول خدا را ناديده گرفتى؛ پس با آواز بلند اين آيه را تلاوت كرد "ان الله اصطفى آدم و نوحاً و آل ابراهيم و آل عمران على العاليمن* ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم."(187)

در اين هنگام على اكبر خروشيد و بر سپاه كوفه حمله كرد(188) در حالى كه اين رجز مى‏خواند:

انا على بن حسين بن على نحن و بيت الله اولى بالنبى اطعنكم بالرمح حتى ينثنى اضربكم بالسيف احمى عن ابى ضرب غلام هاشمى علوى والله لا يحكم فينا ابن الدعى.(189)

و چندين بار بر سپاه دشمن تاخت و بسيارى از سپاهيان كوفه را كشت تا اين كه دشمن از كثرت كشته شدگان به خروش آمد!

و روايت شده است كه آن بزرگوار با اين كه تشنه بود يكصد و بيست نفر را كشت(190)، آنگاه نزد پدر آمد در حالى كه زخم‌هاى زيادى برداشته بود و گفت: اى پدر! عطش مرا كشت و سنگينى سلاح مرا به زحمت انداخت، آيا جرعه آبى هست كه توان ادامه رزميدن با دشمنان را پيدا كنم؟!

امام حسين عليه‏السلام گريست و فرمود: وا غوثاه! اى پسر من! اندكى ديگر به مبارزه خود ادامه بده، ديرى نمى‌گذرد كه جد بزرگوارت رسول خدا را زيارت خواهى كرد و تو را از آبى سيراب كند كه ديگر هرگز احساس تشنگى نكنى.

برخى از مورخان نوشته‏اند(191) كه امام عليه‏السلام به او فرمود: اى پسرم! زبان خود را نزديك آر! و بعد زبان او را در دهان گرفت و مكيد و انگشترى خود را به او داد و فرمود: آن را در دهان بگذار و به سوى دشمن بازگرد، اميدوارم كه هنوز روز به پايان نرسيده باشد كه جدت رسول خدا جامى به تو نوشانَد كه هرگز تشنه نگردى؛ پس به ميدان بازگشت و اين رجز را مى‏خواند:

الحرب قد بانت لها الحقايق و ظهرت من بعدها مصادق والله رب العرش لا نفارق جموعكم او تعمد البوارق.(192)

و همچنان مى‏رزميد تا اين كه تعداد افرادى كه به دست او به هلاكت رسيدند به دويست نفر رسيد.(193)

لشكريان عمر بن سعد از كشتن على بن الحسين پرهيز مى‏كردند، ولى مرة بن منقذ عبدى كه از دلاورى او به تنگ آمده بود گفت: گناه همه عرب بر گردن من اگر اين جوان بر من بگذرد و من داغ او را بر دل پدرش ننشانم! پس على اكبر به او رسيد در حالى كه بر آن سپاه حمله ور بود، مرة بن منقذ راه بر او گرفت و با نيزه‏اى او را از اسب بر زمين انداخت، آن گروه در اطراف او جمع شده و با شمشير، پاره پاره‏اش كردند!(194)

از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: عمويم عباس بن على داراى بصيرتى نافذ و ايمانى محكم و پايدار و در ركاب امام حسين عليه‏السلام جهاد نمود و نيكو مبارزه كرد تا به شهادت رسيد.

و بعضى نقل كرده‏اند كه مرة بن منقذ ابتدا به نيزه به پشت او زد و بعد با شمشير ضربه‌اى به فرق آن بزرگوار وارد كرد كه فرق مباركش را شكافت و او دست به گردن اسب خود انداخت ولى اسب كه ظاهراً خون روى چشمانش را گرفته بود او را در ميان سپاه دشمن برد و دشمن از هر طرف بر او تاخت و بدن مباركش را پاره پاره كرد(195)، كه در اين هنگام فرياد زد: السلام عليك يا ابتاه، اين جدم رسول خداست كه مرا سيراب كرد و او امشب در انتظار توست(196)، تو را سلام مى‏رساند و مى‏گويد: در آمدنت به نزد ما شتاب كن؛ سپس فريادى زد و به شهادت رسيد.(197)

امام حسين عليه‏السلام بر بالين على آمد و صورت بر صورتش نهاد و گفت: خدا بكشد گروهى كه تو را كشتند و گستاخى از حد گذراندند و حرمت رسول خدا را شكستند. پس از تو خاك بر سر دنيا!(198)

در اين حال صداى گريه آن حضرت بلند شد به گونه‏اى كه كسى تا آن زمان صداى گريه او را نشنيده بود(199)، آنگاه سر على را بر دامان گرفت و در حالى كه خون از دندان‌هايش پاك مى‏كرد و بر صورتش بوسه مى‏زد گفت: فرزندم تو هم از محنت دنيا آسوده شدى و به سوى رحمت جاودانه حق رهسپار گشتى و پدرت پس از تو تنها مانده است، ولى به زودى به تو ملحق خواهد شد.(200)

در اين هنگام زينب كبرى عليهاالسلام با شتاب از خيمه بيرون آمد در حالى كه فرياد مى‏زد: يا اخياه! و ابن اخياه و خود را بر روى على بن الحسين افكند. امام حسين عليه‏السلام او را از روى كشته على اكبر برداشت و به خيمه باز گرداند و به جوانان دستور داد تا جسد على را از ميدان بيرون برند و آنان پيكر على اكبر را در برابر خيمه‏اى كه در مقابل آن مبارزه مى‏كردند بر زمين نهادند.(201)

امام حسين عليه‏السلام به خيمه بازگشت در حالى كه محزون بود، سكينه عليهاالسلام پيش آمد و از پدر سراغ برادرش را گرفت و امام خبر شهادت او را به دخترش داد، سكينه عليهاالسلام در حالى كه فرياد مى‏زد خواست از خيمه خارج شود، امام حسين عليه‏السلام اجازه نداد و فرمود: اى سكينه! تقواى خدا پيشه كن و شكيبا باش.

سكينه گفت: اى پدر! چگونه صبر كند كسى كه برادرش را كشته‏اند.(202) و (203)


خاندان عقيل بن ابى طالب

1 - عبدالله بن مسلم بن عقيل:او فرزند رقيه دختر اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود، و بعد از على بن الحسين به ميدان آمد(204) در حالى كه رجز مى‏خواند مى‏گفت:

اليوم القى مسلماً و هو ابى وفتية بادوا على دين النبى ليسوا كقوم عرفوا بالكذب لكن خيار و كرام النسب.(205)

نوشته‏اند كه: طى سه حمله متوالى نود و هشت نفر از سپاه كوفه را به دوزخ فرستاد(206). مردى به نام عمرو بن صبيح تيرى به سوى او پرتاب كرد در حالى كه عبدالله بن مسلم(207) به طرف او مى‏تاخت و چون ديد كه پيشانى او را نشانه گرفته است دست بر پيشانى خود گذاشت تا از اصابت تير به پيشانى خود جلوگيرى كند ولى آن تير دست او را به پيشانى دوخت و چون خواست دست خود را جدا كند نتوانست، در اين حال عمرو بن صبيح نيزه خود را به قلب او فرو برد و او را به شهادت رسانيد.(208) و (209)

2 - محمد بن مسلم بن عقيل: بعد از شهادت عبدالله بن مسلم بن عقيل، بنى‌هاشم و فرزندان ابى طالب به صورت هماهنگ بر سپاه كوفه حمله كردند(210) و امام حسين عليه‏السلام فرياد زد: اى عموزادگان من! صبر و مقاومت پيشه خود سازيد، و اى اهل‌بيت من! شكيبا باشيد كه بعد از امروز ديگر هرگز روى سختى و مصيبت را نخواهيد ديد.(211) و (212)

نقل شده كه روزى على بن الحسين عليه‏السلام به فرزند عباس عليه‏السلام كه نامش عبيدالله بود نظر كرد و گريست سپس فرمود: هيچ روزى بر رسول خدا سخت‏تر از روز جنگ احد كه حمزة بن عبدالمطلب شهيد گرديد و بعد از آن روز جنگ موته كه جعفر بن ابى طالب پسر عم او شهيد گشت، نبود؛ و هيچ روزى همانند روز حسين نبود، سى هزار نفر گرد او جمع شدند كه خود را از اين امت مى‏دانستند! و با خون حسين به خدا تقرب مى‏جستند! و حسين عليه‏السلام آنها را موعظه فرمود ولى نپذيرفتند، تا او را به ستم شهيد كردند.

و در اين حمله بود كه محمد بن مسلم به روى زمين افتاد و او را ابو مرهم ازدى و لقيط بن اياس جهنى به شهادت رساندند.(213)

3 - جعفر بن عقيل: مادر او حوصأ دختر عمرو بن عامر است. او به ميدان آمد و شمشير زنان مى‏گفت:

انا الغلام الا بطحى الطالبى من معشر فى هاشم و غالب فنحن حقا سادة الذوائبفينا حسين اطيب الاطائب.(214)

و پانزده نفر از سپاه كوفه را كشت و او را سرانجام مردى به نام بشر بن خوط به شهادت رساند.(215) و (216)

4 - عبدالرحمن بن عقيل:او به ميدان آمد و رجز خواند و از لشكر دشمن هفده سواره را به دوزخ روانه كرد و شخصى به نام عثمان بن خالد جهنى او را به شهادت رساند.(217)

5 - عبدالله بن عقيل: به او عبدالله اكبر لقب داده بودند. به ميدان آمده و مبارزه كرد و عاقبت به دست عثمان بن خالد و مردى از قبيله همدان شهيد شد.(218)

6 - محمد بن ابى سعيد بن عقيل:چون امام حسين عليه‏السلام شهيد شد، نوجوانى از خيمه بيرون آمد در حالى كه نگران و مضطرب بود و به طرف چپ و راست خود با دل نگرانى نگاه مى‏كرد، سوارى بر او حمله كرد و ضربه‌اى بر او وارد ساخت، از نام و نشانش پرسيدم، گفتند كه او محمد بن ابى سعيد بن عقيل است، از نام و نشان آن سوار پرسيدم، گفتند: لقيط بن اياس جهنى است.

هانى بن ثبيت حضرمى مى‏گويد: من در كربلا به هنگام كشته شدن امام حسين حضور داشتم، و ما ده نفر سواره بوديم و من دهمين آنها بودم كه اسبان را در ميدان به جولان در آورديم، ناگهان نوجوانى از اهل‌بيت حسين از خيمه بيرون آمد در حالى كه چوبى در دست و پيراهنى در بر داشته و به راست و چپ خود مى‏نگريست، در اين هنگام سوارى به او نزديك شد و بدن او را با شمشير پاره كرد.

هشام كلبى، ناقل اين خبر مى‏گويد: هانى بن ثبيت خود قاتل آن نوجوان بود ولى از ترس نام خود را ذكر نكرده است.(219)


خاندان جعفر بن ابى طالب

1- عون بن عبدالله بن جعفر: فرزند زينب كبرى عقيله بنى‌هاشم دختر على بن ابى طالب است.(220)

عبدالله بن جعفر دو فرزند خود را به نام عون و محمد نزد امام حسين عليه‏السلام فرستاد و آن دو در وادى عقيق به امام عليه‏السلام ملحق شدند.

عون بن عبدالله در روز عاشورا به ميدان آمد و اين رجز را مى‏خواند:

"ان تنكرونى فانا ابن جعفر شهيد صدق فى الجنان ازهر يطير فيها بجناح اخضر كفى بهذا شرفا فى المحشر." (221)

امام سجاد عليه‏السلام فرمود: خدا عمويم عباس را رحمت كند! او خود را فداى برادرش حسين عليه‏السلام نمود و ايثار كرد تا اين كه هر دو دست او قطع شد و خداوند به او همانند جعفر طيار دو بال عطا فرمود كه در بهشت با فرشتگان پرواز كند. و فرمود: براى عباس نزد خداى متعال منزلت و درجه‏اى است كه تمام شهدا در قيامت به آن درجه و منزلت غبطه مى‏خورند.

و سه نفر از سواران سپاه دشمن و هجده نفر از پيادگان آنها را به قتل رساند، آنگاه عبدالله بن قطنه بر او حمله كرد و او را با شمشير به شهادت رسانيد.(222)

2- محمدبن عبدالله بن جعفر: فرزند خوصأ، دختر حفصه است. بعضى گفته‏اند او قبل از برادرش عون به ميدان آمد و اين رجز را مى‏خواند:

اشكو الى الله من العدو انفعال قوم فى الردى عميان قد بدلوا معالم القرآن و محكم التنزيل و التبيان.(223)

و ده نفر از آن گروه را كشت، سپس دشمن بر او حمله‏ور شد و سرانجام او را شخصى به نام عامر بن نهشل تميمى به شهادت رسانيد.(224)

3- عبيدالله بن عبدالله بن جعفر:او نيز فرزند خوصأ دختر حفصه بود، و به يارى امام حسين عليه‏السلام آمده بود كه به شهادت رسيد.(225) و گفته‏اند كه او را بشر بن حويطر قانصى به قتل رسانيد.(226)

4- قاسم بن محمد بن جعفر بن ابى طالب: او هميشه ملازم پسر عمويش امام حسين عليه‏السلام بود و هرگز از او مفارقت نمى‌كرد، امام عليه‏السلام دختر عمويش ام‌كلثوم كه دختر عبدالله بن جعفر و مادرش زينب كبرى بود به او تزويج نمود.

قاسم به همراه همسرش به كربلا آمد و بعد از عون بن عبدالله بن جعفر به ميدان رفت و جمع كثيرى از دشمنان را كشت كه بعضى تعداد سوارگان از آنها را هشتاد نفر و از پيادگان را دوازده نفر ذكر كرده‏اند، تا آن كه جراحات زيادى برداشت، پس از هر سو بر او حمله‏ور شدند و او را شهيد كردند.(227)


فرزندان امام حسن عليه‏السلام

- قاسم بن حسن: مادرش رملد نام داشت(228) و او نوجوانى بود كه هنوز به حد بلوغ نرسيده بود، وقتى براى اجازه ميدان رفتن خدمت امام حسين عليه‏السلام رسيد، امام عليه‏السلام نظر بر او افكند و دست بر گردن او انداخت و هر دو گريه كردند تا از حال رفتند، آنگاه براى مبارزه از امام اذن خواست ولى امام ابا كرد، قاسم به دست و پاى امام بوسه زد تا آن حضرت او را رخصت داد پس به ميدان آمد در حالى كه اشكش بر گونه‏هايش جارى بود و اين رجز را مى‏خواند:

"ان تنكرونى فانا ابن الحسن سبط النبى المصطفى المؤتمن هذا حسين كالاسير المرتهن بين اناس لا سقوا صوب المزن."(229)

نوشته‏اند كه: صورت او همانند قرص ماه بود، پس جنگ شديدى كرد و با همان كودكى سى و پنج نفر را به قتل رساند.

حميدبن مسلم مى‏گويد: من در ميان سپاه كوفه ايستاده بودم و به اين نوجوان نظر مى‏كردم كه پيراهنى در بر و نعلينى بر پا داشت، پس بند يكى از آنها پاره شد و فراموش نمى‌كنم كه بند نعلين پاى چپ او بود، عمرو بن سعد ازدى به من گفت كه: من بر او حمله كنم.

به او گفتم: سبحان الله! چه منظورى دارى؟ به خدا قسم كه اگر او مرا بكشد من دست خود را به سوى او دراز نكنم، اين گروه كه اطراف او را گرفته‏اند او را بس است!

او گفت: من به او حمله خواهم كرد.

پس به قاسم حمله كرد و ضربه‌اى بر فرق او زد كه به صورت بر زمين افتاد و فرياد بر آورد: يا عماه! پس حسين عليه‏السلام با شتاب آمد و از ميان صفوف گذشته تا بر بالين قاسم رسيد و ضربه‌اى بر قاتل قاسم بن حسن زد، او دست خود را پيش آورد، دستش از مرفق جدا گرديد و كمك طلبيد، سپاه كوفه براى نجات او شتافتند و جنگ شديدى در گرفت و سينه او در زير سينه اسبان خرد شد.(230) غبار، فضاى ميدان را پر كرده بود، چون غبار نشست، امام حسين را ديدم كه بر سر قاسم ايستاده و قاسم پاهاى خود را بر زمين مى‏كشد. امام حسين عليه‏السلام فرمود: چقدر بر عموى تو سخت است كه او را به كمك بخوانى و از دست او كارى بر نيايد و يا اگر كارى هم بتواند انجام دهد براى تو سودى نداشته باشد، از رحمت خدا دور باد قومى كه تو را كشتند.(231)

آنگاه امام حسين عليه‏السلام قاسم را به سينه گرفت و او را از ميدان بيرون برد.

حميدبن مسلم مى‏گويد: من به پاهاى آن نوجوان نظر مى‏كردم و مى‏ديدم كه بر زمين كشيده مى‏شود و امام سينه خود را به سينه او چسبانيده بود، با خود گفتم: كه او را به كجا مى‏برد؟ ديدم او را آورد و در كنار كشته فرزندش على بن الحسين و ساير شهداى خاندان خود قرار داد.(232)

و در «كفاية الطالب» آمده است: وقتى قاسم از روى اسب بر زمين افتاد و عمو را صدا زد، مادرش ايستاده بود و نظاره‌گر صحنه بود، و حسين عليه‏السلام در حالى كه قاسم را به سينه گرفته بود اين اشعار را مى‏خواند:

غريبون عن اوطانهم و ديار همتنوح عليهم فى البرارى و حوشها و كيف ولا تبكى العيون لمعشر سيوف الاعادى فى البرارى تنوشها بُدُورٌ توارى نُورها فتغير تمحاسنها ترب الفلاه نعوشها.(233)

2- ابوبكر بن الحسن: او و برادرش قاسم از يك مادر و پدر بودند. از امام باقر عليه‏السلام نقل است كه او را مردى به نام عقبة الغنوى به شهادت رسانيد.(234)

3- عبدالله بن الحسن:در حالى كه سپاه كوفه امام عليه‏السلام را محاصره كرده بود، عبدالله بن الحسن كه هنوز به حد بلوغ نرسيده بود مى‏خواست خود را شتابان به امام عليه‏السلام برساند، زينب كبرى خواست او را از اين عمل باز دارد ولى او مقاومت مى‏كرد و مى‏گفت: به خدا قسم كه از عمويم هرگز جدا نمى‌گردم. در اين هنگام بحر بن كعب - و بعضى گفته‏اند حرملة بن كاهل - با شمشير به امام حسين عليه‏السلام حمله كرد، عبدالله به او گفت: اى پسر زن بدكاره! مى‏خواهى عمويم را بكشى؟ و او شمشير خود را به طرف آن كودك فرود آورد، عبدالله دست خو را سپر قرار داد و شمشير، دست او را قطع كرده و آن را به پوست آويزان كرد، پس او فرياد مى‏زد: اى مادر!

عباس آخرين شهيد از اصحاب امام حسين عليه‏السلام بود، و بعد از او كودكانى از آل ابى طالب كه سلاح نداشتند شهيد شدند.

امام حسين عليه‏السلام آن كودك را در آغوش كشيد و گفت: اى پسر برادر! در اين سختى شكيبا باش و از خداى خود چشم نيكى دار تا تو را به پدران نيكوكارت ملحق كند.

حرملة بن كاهل تيرى به او زد در حالى كه در دامان امام قرار داشت و آن كودك به شهادت رسيد.(235)

4- حسن بن الحسن:يكى ديگر از فرزندان امام مجتبى، حسن مثنى است، او روز عاشورا به ميدان آمد و همانند دليران رزمجو جنگيد تا به زمين افتاد؛ هنگامى كه سپاه كوفه براى جدا كردن سرهاى شهدا آمدند، ديدند كه او هنوز زنده است و رمقى در او باقى است، اسمأ بن خارجه كه از خويشان مادرى او بود، وساطت كرد و او را با خود به كوفه برد و مداوا كرد تا زخم‌هاى تن او التيام يافت و بعد از كوفه به مدينه رفت.(236)


فرزندان امير المؤمنين عليه‏السلام

1- عبدالله بن على:مادر او فاطمه ‏ام‌البنين است و هنگام شهادت اميرالمؤمنين عليه‏السلام كودكى شش ساله بوده است. و در واقعه كربلا حدود 27 سال از عمرش مى‏گذشت. هنگامى كه اصحاب امام عليه‏السلام و گروهى از اهل‌بيت او شهيد شدند، عباس بن على عليه‏السلام برادران خود را كه از مادر با او يكى بودند خواند و گفت: به ميدان رويد.

اولين آنها عبدالله بن على كه از عثمان و جعفر بزرگتر بود بپاخاست، ابوالفضل به او گفت: اى برادر! به ميدان برو تا تو را كشته در راه خدا ببينم و تو فرزندى ندارى، پس او به ميدان آمد و رجز مى‏خواند و شمشير مى‏زد و مبارزه كرد تا آن كه مردى به نام هانى بن ثبيت بر او حمله كرد و با شمشير ضربه‌اى بر سر او وارد كرد و او را شهيد نمود.(237)

2- عثمان بن على: او بعد از برادرش عبدالله بن على به ميدان رفت در حالى كه بيست و يك سال از عمر او مى‏گذشت.(238) و اين رجز را مى‏خواند:

"انى انا عثمان ذو مفاخر شيخى على ذوالفعال الطاهر سنو النبى ذى الرشاد السائرما بين كل غائب و حاضر."(239)

خولى بن يزيد تيرى بر او زد و او را به شهادت رسانيد. و برخى نوشته‏اند كه: در اثر آن تير از اسب به روى زمين افتاد و مردى از قبيله بنى ابان بر او حمله كرد و او را شهيد نمود و سر او را از بدن جدا كرد.(240)

3- جعفر بن على:او هنگام شهادت على عليه‏السلام دو ساله بود و با برادرش امام حسن عليه‏السلام دوازده سال و با برادرش امام حسين عليه‏السلام بيست و يك سال زندگى كرد، و روايت شده است كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام او را به نام برادرش جعفر نامگذارى كرد به جهت علاقه‏اى كه به برادرش داشت. او نيز به ميدان رفت و اين رجز را مى‏خواند:

"انى انا جعفر ذو المعالى ابن على الخير ذوالنوال ذاك الوصى ذو السنا و الوالى حسبى بعمى جعفر و الخال احمى حسينا ذى الندى المفضال." (241) و (242 )

و مبارزه كرد تا آن كه خولى بن يزيد بر او حمله‏ور گرديد و او را به شهادت رسانيد و بعضى قاتل او را هانى بن ثبيت ذكر كرده‏اند.(243)

پس مشك را به دندان گرفت، آنگاه تيرى بر مشك خورد و آب‌هاى آن فرو ريخت و تير ديگرى بر سينه مباركش اصابت كرد، و بعضى گفتند تير بر چشم حضرت نشست، و برخى نوشته‏اند كه عمودى آهنين بر فرق مباركش زدند كه از اسب بر زمين افتاد و فرياد بر آورد و امام حسين عليه‏السلام را صدا زد.

4- ابوبكر بن على: مورخان، نام او را ذكر نكرده‏اند و ابوبكر كنيه اوست، و مادر او ليلا دختر مسعود بن خالد است. او نيز به ميدان آمد و رجز خواند و مبارزه كرد تا اين كه به دست مردى از قبيله همدان شهيد شد.(244)

5- محمد بن على: او محمد اصغر است و اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرزند ديگرى به نام محمد دارد كه از او بزرگتر بوده است لذا او را محمد اصغر مى‏گويند، مادر او ام ولد است. او را مردى از قبيله بنى ابان به شهادت رسانيد.(245) بعضى مادر او را اسمأ بنت عميس نوشته‏اند.(246)

6- عباس الاصغر(247):از قاسم بن اسبغ مجاشعى نقل شده است كه گفت: وقتى كه سرهاى شهدا را وارد كوفه مى‏كردند سوارى را ديدم كه سر جوانى را كه محاسن نداشت به گردن اسب خود آويخته و صورت آن جوان مثل ماه شب چهارده مى‏درخشيد، وقتى كه اسب، سرش را به زير مى‏برد آن سر نازنين به زمين مى‏رسيد، از آن سوار سؤال كردم كه اين سر كدام مظلوم است كه به گردن اسب خود آويخته‏اى؟!

گفت: سر عباس بن على!

گفتم: تو كيستى؟

گفت: حرملة بن كاهل اسدى.

قاسم گفت: چند روزى نگذشت كه ديدم صورت حرمله سياه شد.(248)

7- عباس بن على: او در سال بيست و شش هجرى متولد شد و مادر بزرگوار آن حضرت، ام البنين فاطمه دختر حزام بن خالد است.

على عليه‏السلام به برادرش عقيل - كه عالم به انساب و اخبار عرب بود - فرموده بود: براى من زنى را كه فرزندانى شجاع بياورد انتخاب كن. عقيل، فاطمه دختر حزام را معرفى كرد و گفت: در عرب شجاع‌تر از پدران او كسى را نمى‌شناسم . على عليه‏السلام با او ازدواج كرد و اول فرزندى كه از ام‌البنين به دنيا آمد عباس عليه‏السلام بود كه او را به سبب زيبائى سيما، قمر بنى‌هاشم لقب داده بودند و كنيه او ابوالفضل است، و پس از عباس از ام البنين سه فرزند به ترتيب عبدالله و عثمان و جعفر متولد شدند. عباس بن على چهارده سال با پدرش اميرالمؤمنين عليه السلام و مابقى عمر را در كنار دو برادرش زندگى كرد و هنگام شهادت سى و چهار سال از عمر شريفش گذشته بود. او در شجاعت بى نظير بود و هنگامى كه بر اسب سوار مى‏شد پاى مباركش به زمين مى‏رسيد.

از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: عمويم عباس بن على داراى بصيرتى نافذ و ايمانى محكم و پايدار و در ركاب امام حسين عليه‏السلام جهاد نمود و نيكو مبارزه كرد تا به شهادت رسيد.(249)

و نقل شده كه روزى على بن الحسين عليه‏السلام به فرزند عباس عليه‏السلام كه نامش عبيدالله بود نظر كرد و گريست سپس فرمود: هيچ روزى بر رسول خدا سخت‏تر از روز جنگ احد كه حمزة بن عبدالمطلب شهيد گرديد و بعد از آن روز جنگ موته كه جعفر بن ابى طالب پسر عم او شهيد گشت، نبود؛ و هيچ روزى همانند روز حسين نبود، سى هزار نفر گرد او جمع شدند كه خود را از اين امت مى‏دانستند! و با خون حسين به خدا تقرب مى‏جستند! و حسين عليه‏السلام آنها را موعظه فرمود ولى نپذيرفتند، تا او را به ستم شهيد كردند.

سپس امام سجاد عليه‏السلام فرمود: خدا عمويم عباس را رحمت كند! او خود را فداى برادرش حسين عليه‏السلام نمود و ايثار كرد تا اين كه هر دو دست او قطع شد و خداوند به او همانند جعفر طيار دو بال عطا فرمود كه در بهشت با فرشتگان پرواز كند. و فرمود: براى عباس نزد خداى متعال منزلت و درجه‏اى است كه تمام شهدا در قيامت به آن درجه و منزلت غبطه مى‏خورند.(250)

امام حسين عليه السلام بر بالين عباس آمد و چون آن حال را ديد فرمود: «الان انكسر ظهرى و قلّت حيلتى»؛ «الان كمرم شكست و راه چاره به رويم بسته شد.» و چون چشم تير خورده و تن در خون طپيده عباس را بر روى زمين در كنار فرات ديد خم شد و در كنار او نشست، زار زار گريست تا عباس جان سپرد، سپس او را به سوى خيمه برد.

عده‏اى از تاريخ نويسان نوشته‏اند: عباس چون تنهائى امام عليه‏السلام را ديد، نزد او آمد و گفت: آيا مرا رخصت مى‏دهى تا به ميدان روم؟

امام حسين عليه‏السلام گريه شديدى كرد و آنگاه گفت: اى برادر! تو صاحب پرچم و علمدار من هستى.

عباس گفت: اى برادر! سينه‏ام تنگ و از زندگى خسته شده‏ام و مى‏خواهم از اين منافقان خونخواهى كنم.

امام حسين عليه‏السلام فرمود: براى اين كودكان كمى آب تهيه كن.

عباس به ميدان آمد و سپاه كوفه را موعظه كرد و آنها را از عذاب خدا ترساند، ولى اثرى نكرد، پس بازگشت و ماجرا به برادر گفت، در آن هنگام بود كه فرياد العطش كودكان را شنيد، پس بر مركب سوار شد و مشك و نيزه خود را برگرفت و آهنگ فرات نمود، چهار هزار نفر از سپاه دشمن كه بر فرات گمارده شده بودند او را احاطه كردند و او را هدف تير قرار دادند، عباس آنها را پراكنده كرد و هشتاد نفر از آنان را كشت تا وارد فرات شد، و چون خواست مقدارى آب بنوشد ياد عطش حسين و اهل‌بيت و كودكان او را از نوشيدن آب بازداشت، پس آب را ريخت و به قولى اين اشعار را خواند:

يا نفس من بعد الحسين هونى و بعده لا كنت ان تكونى هذا الحسين شارب المنونو تشربين بارد المعين.(251)

و مشك را از آب پر كرد و بر شانه راست خود انداخت و راهى خميه‏ها شد، لشكر كوفه راه را بر او بستند و از هر طرف او را محاصره نمودند، عباس با آنها پيكار مى‏كرد و اين رجز را مى‏خواند:

"لا ارهب الموت اذا الموت زقى حتى اوارى فى المصاليت لقا نفسى لنفس المصطفى الطّهر وقاانى انا العباس اغدو بالسقا ولا اخاف الشر يوم الملنقى."(252)

تا اين كه نوفل ارزق دست راست او را از بدن جدا كرد، آنگاه مشك را بر دوش چپ نهاد و پرچم را به دست چپ گرفت و اين رجز را خواند:

"والله ان قطعتم يمينى انى احامى ابدا عن دينى و عن امام صادق اليقيننجل النّبى الطاهر الامين."(253)

دست چپ حضرت را نيز همان ملعون از مچ جدا كرد؛ و نيز نقل شده است كه در آن هنگام حكيم بن طفيل كه در پشت درخت خرما كمين كرده بود شمشيرى بر دست چپ او زد و آن را از بدن جدا كرد، آن حضرت پرچم را به سينه خود چسبانيد و اين رجز را خواند:

"يا نفس لا تخشى من الكفار و ابشرى برحمة الجبار مع النّبى السّيد المختار قد قطعوا ببغيهم يسارى

فاصلهم يا رب حر النار."(254 )

پس مشك را به دندان گرفت، آنگاه تيرى بر مشك خورد و آب‌هاى آن فرو ريخت و تير ديگرى بر سينه مباركش اصابت كرد، و بعضى گفتند تير بر چشم حضرت نشست، و برخى نوشته‏اند كه عمودى آهنين بر فرق مباركش زدند كه از اسب بر زمين افتاد و فرياد بر آورد و امام حسين عليه‏السلام را صدا زد.

آن حضرت بر بالين عباس آمد و چون آن حال را ديد فرمود: «الان انكسر ظهرى و قلّت حيلتى»؛ «الان كمرم شكست و راه چاره به رويم بسته شد.»(255) و چون چشم تير خورده و تن در خون طپيده عباس را بر روى زمين در كنار فرات ديد خم شد و در كنار او نشست، زار زار گريست تا عباس جان سپرد(256)، سپس او را به سوى خيمه برد.(257)

بعضى هم گفته‏اند: امام حسين عليه‏السلام بدن عباس را به جهت كثرت جراحات نتوانست از قتلگاهش به جائى كه اجساد شهدا در آنجا بود حمل كند.(258) و (259)

آنگاه امام حسين عليه‏السلام بر دشمن حمله كرد و از طرف راست و چپ بر آنان شمشير مى‏زد و آن سپاه از مقابلش مى‏گريختند و آن حضرت مى‏گفت: كجا فرار مى‏كنيد؟ شما برادرم را كشتيد! شما بازوى مرا شكستيد! سپس به تنهائى به جايگاه اول خود باز مى‏گشت.

عباس آخرين شهيد از اصحاب امام حسين عليه‏السلام بود، و بعد از او كودكانى از آل ابى طالب كه سلاح نداشتند شهيد شدند.(260)

در بعضى از كتب آمده است: هنگامى كه عباس و حبيب بن مظاهر شهيد شدند اثر شكستگى در چهره امام حسين عليه‏السلام ظاهر شد، پس با اندوه و غم نشست و اشكش بر صورت مباركش جارى شد.(261)

سكينه نزديك آمد و از پدر سراغ عمويش عباس را گرفت، امام عليه‏السلام خبر شهادتش را به او داد، در آن حال زينب فرياد بر آورد: و اخاه! وا عباساه! وا ضعيتنا بعدك!

در اين زمان زنان حرم به گريه در آمدند، و امام حسين عليه‏السلام گريست و فرمود: وا ضعيتنا بعدك!(262) وا انقطاع ظهراه، سپس اين اشعار قرائت فرمود:

"اخى يا نور عينى يا شقيقى فَلى قد كنت كالركن الوثيق اَيا ابن ابى نصحت اخاك حتّى سقاك الله كأساً من رحيق اَيا قمراً منيراً كنت عونى على كل النوائب فى المضيق فبعدك لا تطيب لنا حياة سنجمع فى الغداة على الحقيق اَلا للّه شكوائى و صبرى و ما القاه من ظمأٍ و ضيق."(263)

8 - محمد بن عباس بن على:ابن شهر آشوب در بيان شهداى بنى‌هاشم با امام حسين عليه‏السلام ذكر كرده است كه: بعضى گفته‏اند محمد بن عباس بن على بن ابى طالب نيز شهيد شده است.(264)


آخرين لحظه‏ها و كودك شيرخوار

امام عليه‏السلام به خيمه آمد و فرزندش عبدالله را نزد وى آوردند، آن حضرت او را در دامان خود نشانيد، در اين اثنأ مردى از بنى اسد تيرى پرتاب كرد و آن طفل را شهيد ساخت، پس امام عليه‏السلام خون آن طفل را گرفت و چون دستش پر شد آن را روى زمين ريخت(265) و فرمود: پروردگارا!! اگر باران آسمان را از ما منع فرمودى خير ما را در اين خون قرار ده و انتقام ما را از اين گروه ستمگر بگير. آنگاه آن طفل را آورده و در كنار ديگر شهدا قرار داد.(266)

در نقل ديگرى آمده است كه: امام عليه‏السلام مقابل خيمه‏ها آمد و به زينب گفت: فرزند كوچكم را نزد من آريد تا با او وداع كنم، پس او را گرفته و صورتش را نزديك آورد تا او را ببوسد، حرمة بن كاهل اسدى تيرى رها كرد و گلوى آن كودك را دريد و او را قربانى كرد؛ و شاعر چه زيبا اين مضمون را در قالب نظم عربى ريخته است:

"لله مفطور من الصبّر قلبه و لو كان من صمّ الصّفا لتفطّرا و مُنعطفٍ اهوى لتقبيل طفله فقبل منه قبله السّهم منحرا."(267)

پس امام عليه‏السلام به زينب فرمود: كودك را بگير، آنگاه دست خود را زير خون گلوى او گرفت و چون دستش پر از خون شد به سوى آسمان پاشيد و گفت: «هوّن علىّ ما نزل بى انّه بعين اللّه»؛ «چون خدا مى‏بيند آنچه كه از بلا بر من نازل شد، بلا بر من آسان گشت.»(268)

هشام بن محمد كلبى نقل كرده است كه: چون امام عليه‏السلام سپاه كوفه را ديد كه در ريختن خونش اصرار مى‏ورزند، قرآن را گرفته و آن را باز كرد و روى سر نهاد و فرياد بر آورد: بين من و شما كتاب خدا و جدم محمد رسول اللّه، اى قوم! خون مرا به چه چيز حلال مى‏شماريد؟

در اين حال امام حسين عليه‏السلام نظر كرد و طفلى را ديد كه از تشنگى مى‏گريد، او را روى دست گرفته و گفت: اى جماعت! اگر به من رحم نمى‌كنيد پس به حال اين كودك شيرخوار رحم آوريد. در اين اثنأ مردى از سپاه كوفه با تيرى آن كودك بي‌گناه را به قتل رساند. امام حسين عليه‏السلام با مشاهده اين احوال مى‏گريست و مى‏فرمود: «اللهم احكم بيننا و بين قوم دعونا لينصرونا فقتلونا»؛ «خداوندا! داورى كن در ميان ما و اينان كه ما را دعوت كردند تا به ياريمان بشتابند ولى شمشيرهاى خود را به روى ما كشيدند.»

بعضى ذكر كرده‏اند كه ندائى در آسمان شنيده شد كه: اى حسين! كودك را به ما بسپار كه در بهشت براى او شير دهنده‏اى هست.(269)

پس از اين كه آن طفل شهيد شد، امام حسين عليه‏السلام با غلاف شمشير نزديك خيمه قبر كوچكى را حفر كرد و او را با همان حالت به خاك سپرد.(270)

و نقل شده است كه بر جنازه او نماز گزارد و او را به خون خود آغشته ساخت و بعد دفن نمود.(271)


نوزاد شهيد

امام عليه‏السلام در حالى كه بر اسب خود سوار و عازم ميدان بود، كودكى را كه در همان ساعت متولد شده بود نزد آن حضرت آوردند، امام عليه‏السلام در گوش فرزند خود اذان گفت و كام او را برداشت، در آن هنگام تيرى بر حلق آن طفل اصابت نموده و او را به شهادت رسانيد. امام حسين عليه‏السلام تير را از حلقوم آن طفل بيرون كشيد و كودك را به خونش آغشت و گفت: به خدا سوگند تو گرامى‏تر از ناقه‏اى (ناقه صالح) در پيشگاه خداى تعالى، و جد تو رسول خدا، گرامى‏تر از صالح پيغمبر است نزد خدا آنگاه جنازه خون‌آلود كودك را آورده و نزد ساير فرزندان و برادرزادگانش نهاد.(272)


تعداد شهداى اهل بيت عليه‏السلام

اهل تاريخ در عدد شهداى اهل‌بيت اختلاف كرده‏اند كه به برخى از آن اقوال اشاره مى‏كنيم:

1- «17نفر» اين تعداد از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است. در حديثى آمده است كه آن حضرت فرمود: خونى است كه خدا آن را طلب خواهد كرد، آنان كه از اولاد فاطمه شهيد شدند و مصيبتى همانند مصيبت حسين نيست كه با او هفده نفر از اهل‌بيت خود شهيد شدند و در راه خدا صبر پيشه ساخته و خالصانه جان باختند.

و از محمدبن حنفيه نقل شده است كه: هفده نفر با حسين كشته گشتند كه همه آنها از فاطمه بنت اسد مادر اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏باشند.

در زيارات ناحيه نام هفده نفر شهيد ذكر شده از اهل‌بيت، و شيخ مفيد هم همين تعداد را ذكر كرده و شايد همين اقرب باشد.

2 - «16 نفر» اين قول از حسن بصرى نقل شده است كه مى‏گويد: با حسين بن على شانزده نفر كشته شدند كه همانند و نظيرى در روى زمين نداشتند.

3 - «15 نفر» اين تعداد را مغيرة بن نوفل در شعرى كه در مرثيه آنان سروده ذكر كرده است.

4 - «19 نفر»

5 - «20 نفر»

6 - «23 نفر»

7 - «27 نفر» از اولاد فاطمه بنت اسد.

8 - «78 نفر» اين را نسّابه سيد ابو محمد الحسين حسينى ذكر كرده و شايد تعداد تمام شهداى كربلا باشد نه شهداى اهل‌بيت.

9 - «30 نفر» كه در حديث عبدالله بن سنان آمده است.

10 - «13 نفر» اين را مسعودى در مروج الذهب ذكر كرده است.

11 - «14 نفر» اين عدد را خوارزمى ذكر كرده.(273)

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

خطبه خوان ي هاي امام و ياران با وفايش


خطبه امام عليه‏السلام

امام حسين عليه‏السلام مركب خود را طلب كرد و بر آن سوار شد و با صداى بلند ندا كرد به طورى كه بيشتر مردم حاضر در لشكر عمر بن سعد صداى آن حضرت را مى‏شنيدند:

"ايها الناس اسمعوا قولى ولا تعجلوا حتى اعظكم بما هو حق لكم علىّ، و حتى اعتذر اليكم من مقدمى عليكم، فان قبلتم عذرى و صدقتم قولى و اعطيتمونى النصف من انفسكم كنتم بذلك اسعد و لم يكن لكم علىّ سبيل، و ان لم تقبلوا منى العذر و لم تعطوا النصف من انفسكم (فاجمعوا امركم و شركأ كم ثم لا يكن امركم عليكم غمه ثم اقضوا الىّ ولا تنظرون.)(31)(ان وليى الله الذى نزل الكتاب و هو يتولى الصالحين.)(32)

اى مردم! سخن مرا بشنويد و در جنگ شتاب مكنيد تا شما را به چيزى كه اداى آن بر من فريضه است و حق شما بر من است موعظه كنم و حقيقت امر را با شما در ميان بگذارم، اگر انصاف داديد، سعادتمند خواهيد شد و اگر نپذيرفته و از مسير عدل و انصاف كناره ‏گرفتيد، تصميم خود را عملى سازيد و با ما بجنگيد، خداى بزرگ ولى و صاحب اختيار من است، همان خدايى كه قرآن را نازل فرمود و اختيار نيكوكاران به دست اوست."

امام عليه‏السلام فرياد برآورد و فرمود: اى شبث بن ربعى! اى حجار بن ابجر! اى قيس بن اشعث! اى يزيد بن حارث! آيا شما براى من نامه ننوشتيد كه ميوه‏ها رسيده، و زمين‌ها سبز شده، اگر بيايى لشكرى آراسته در خدمت تو خواهد بود؟!!

قيس بن اشعث گفت: ما نمى‌دانيم چه مى‏گويى!! ولى اگر به فرمان بنى عم خود تسليم شوى جز نيكى نخواهى ديد!

اهل حرم (خواهران و دختران آن حضرت) چون سخنان امام را شنيدند، به گريستن و شيون پرداختند، امام عليه‏السلام برادرش عباس و فرزندش على اكبر را به خيمه‏ها فرستاد تا آنان را خاموش سازند و فرمود: به جان خودم سوگند كه بعد از اين بسيار خواهند گريست!

چون آنها ساكت شدند، حمد و سپاس الهى را بجا آورد و در نهايت فصاحت، خدا را ياد كرد و بر پيامبر گرامى اسلام و فرشتگان خدا و پيامبران الهى درود فرستاد. و در ادامه سخنان خود فرمود:

نسب مرا به ياد آريد و ببينيد كه كيستم؟ و به خود آييد و خود را ملامت كنيد و نگاه كنيد كه آيا كشتن و شكستن حرمت من رواست؟!

آيا من پسر دختر پيامبر شما و فرزند جانشين و پسر عم او نيستم؟! همان كسى كه بيشتر از همه، ايمان آورد و رسول خدا را به آنچه از جانب خداى آورده بود تصديق كرد؟!

آيا حمزه سيدالشهدا عموى من نيست؟!

و آيا جعفر طيار كه خداوند دو بال به او كرامت فرمود تا در بهشت به پرواز در آيد عموى من نيست؟!

آيا شما نمى‌دانيد كه رسول خدا درباره من و برادرم فرمود: اين دو سرور جوانان اهل بهشتند؟!

اگر كلام مرا باور نكرده و در صداقت گفتار من شك داريد، به خدا قسم از زمانى كه دانستم خداوند، دروغگويى را دشمن مى‏دارد، هرگز سخنى به دروغ نگفته‏ام، در ميان شما هستند افرادى كه به درستى و راستى مشهورند و گفتار مرا تأييد مى‏كنند، از جابر بن عبدالله انصارى و ابو سعيد خدرى و سهل بن سعد ساعدى و زيد بن ارقم و انس بن مالك بپرسيد تا براى شما آنچه را كه از رسول خدا شنيده‏اند، بازگو كنند تا صدق گفتار من براى شما ثابت گردد. آيا اين گواهي‌ها و شهادت‌ها مانع از ريختن خون من نمى‌شود؟!(33)


گفتگو شمر با امام عليه‏السلام

در اينجا شمر بن ذى الجوشن گفت: اگر چنين است كه تو مى‏گويى، من هرگز خداى را با عقيده راسخ عبادت نكرده باشم!!

جبيب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند كه تو را مى‏بينم خدا را با تزلزل و ترديد بسيار پرستش مى‏كنى! و من گواهى مى‏دهم كه تو راست مى‏گويى و نمى‌دانى كه امام چه مى‏گويد!! خداى بزرگ بر دل تو مهر غفلت زده است.

امام عليه‏السلام فرمود: آيا شما در اين هم شك داريد كه من پسر دختر پيامبر شما هستم؟!! به خدا سوگند كه در فاصله مشرق و مغرب عالم، فرزند دختر پيامبرى، به جز من نيست. واى بر شما! آيا از شما كسى را كشته‏ام كه از من خونبهاى او را مى‏خواهيد؟! آيا مالى از شما تباه ساخته و يا قصاصى بر گردن من است كه آن را مطالبه مى‏كنيد؟! آنها سكوت كرده و خاموش بودند، چرا كه حرفى براى گفتن نداشتند. بعد، امام عليه‏السلام فرياد برآورد و فرمود: اى شبث بن ربعى! اى حجار بن ابجر! اى قيس بن اشعث! اى يزيد بن حارث! آيا شما براى من نامه ننوشتيد كه ميوه‏ها رسيده، و زمين‌ها سبز شده، اگر بيايى لشكرى آراسته در خدمت تو خواهد بود؟!!

حر مقابل لشكر كوفه ايستاد و گفت: اى اهل كوفه! مادرتان در سوگتان بگريد، اين بنده صالح خدا را خوانديد و گفتند در راه تو جان خواهيم باخت، ولى اينك شمشيرهاى خود را بر روى او كشيده و او را از هر طرف احاطه كرده‏ايد و نمى‌گذاريد كه در اين زمين پهناور به هر كجا كه مى‏خواهد، برود، و مانند اسير در دست شما گرفتار مانده است، او و زنان و دختران او را از نوشيدن آب فرات منع كرديد در حالى كه قوم يهود و نصارى از آن مى‏نوشند و حتى بهائم در آن مى‏غلطند، و اينان از عطش به جان آمده‏اند! شما پاس حرمت پيامبر را درباره عترت او نگاه نداشتيد، خدا در روز تشنگى شما را سيراب نگرداند.

قيس بن اشعث گفت: ما نمى‌دانيم چه مى‏گويى!! ولى اگر به فرمان بنى عم خود تسليم شوى جز نيكى نخواهى ديد!

امام حسين عليه‏السلام فرمود: نه! به خدا سوگند دستم را همانند افراد ذليل و پست در دست شما نخواهم گذاشت، و از پيش روى شما همانند بردگان فرار نخواهم كرد.(34)

سپس امام عليه‏السلام فرمود: اى بندگان خدا! من به خداى خود و خداى شما پناه مى‏برم، ولى بيزارم از گردنكشانى كه به روز قيامت ايمان ندارند، و از گزند آنان نيز به خدا پناه مى‏برم.

آنگاه مركب خود را خواباند و به عقبه بن سمعان دستور داد تا زانوان مركب را ببندد.(35)


ابن ابى جويريه و تميم بن حصين

در اين هنگام مردى از لشكر عمربن سعد كه او را ابن ابى جويريه مى‏ناميدند در حالى كه بر اسبى سوار بود، رو به سوى خيمه‏ها كرد، و چون نظرش به آتش افتاد فرياد بر آورد: اى حسين! و اى اصحاب حسين! شادمان باشيد به چشيدن آتشى كه در دنيا بر افروخته‏ايد!

امام حسين عليه‏السلام فرمود: اين مرد كيست؟

گفتند: ابن ابى جويريه مزنى!

امام حسين عليه‏السلام دعا كردند كه: بارالها! عذاب آتش را در دنيا به او بچشان! و هنوز سخن امام تمام نشده بود كه اسبش او را در آتش خندق افكند!!

و بعد، مرد ديگرى از لشكر عمربن سعد نزديك آمد به نام تميم بن حصين فزارى و فرياد برآورد كه: اى حسين! و اى اصحاب حسين! فرات را نمى‏بينيد كه همانند شكم مار به خود مى‏پيچد؟! به خدا سوگند كه قطره‏اى از آن را نخواهيد چشيد تا تلخى مرگ را در كام خود احساس كنيد!

امام عليه‏السلام فرمود: اين كيست؟

گفتند: تميم بن حصين است.

امام عليه‏السلام فرمود: اين مرد و پدرش از اهل آتشند، خدايا او را در نهايت عطش بميران!

و نوشته‏اند كه عطشى بى سابقه بر تميم عارض شد و از شدت تشنگى از اسب بر زمين افتاد و آنقدر پامال ستوران شد تا به هلاكت رسيد.(36)


عبدالله بن حوزه

گروهى از سپاهيان به سوى امام عليه‏السلام حركت كردند و در ميان آنها عبدالله بن حوزه تميمى فرياد بر آورد كه: حسين در ميان شماست؟!

اصحاب امام حسين پاسخ دادند: اين امام حسين است، چه مى‏خواهى؟!

گفت: اى حسين! تو را به آتش بشارت مى‏دهم!

امام فرمود: سخنى دروغ گفتى، من نزد پروردگار بخشنده و شفيع و مطاع مى‏روم، تو كسيتى؟

گفت: من ابن حوزه هستم.

امام عليه‏السلام در حالى كه دست‌هاى مبارك را بلند كرد به حدى كه سپيدى زير بغلش نمايان گشت گفت: خدايا! او را در آتش بسوزان.

آن مرد به خشم آمد، و ناگاه اسب او رم كرد و ابن حوزه بر زمين سقوط كرد در حالى كه پايش به ركاب اسب گير كرده بود، آنقدر بدنش بر روى خاك كشيده شد كه قسمتى از بدنش جدا شد و قسمت ديگر به ركاب اسب آويزان بود، و سرانجام پس از برخورد باقيمانده بدنش به سنگ، در ميان آتش خندق افتاد و مزه آتش را چشيد.

امام عليه‏السلام به خاطر استجابت دعايش، سجده شكر بجاى آورد و دستانش را برداشت و عرض كرد: اى خدا! ما از مقربان درگاه تو، اهل‌بيت پيامبر تو و ذريه او هستيم، حق ما را از جباران ستمگر بستان، به درستى كه تو شنوا و از هر كس به مخلوق خود نزديكترى.

محمدبن اشعث گفت: چه قرابتى بين تو و پيامبر است؟!!

امام حسين عليه‏السلام گفت: خدايا! محمدبن اشعث مى‏گويد در ميان من و پيامبرت نسبتى نيست، خدايا! امروز طعم ذلت و خوارى خود را به او بچشان تا من عقوبت او را ببينم.

اين دعاى امام نيز مستجاب شد، و محمد بن اشعث به جهت قضاى حاجت از اسب پياده شد و عقربى او را گزيد و با لباسى آلوده به هلاكت رسيد.(37) و (38)


تنبيه مسروق

مسروق بن وائل حضر مى‏گويد: من در پيش روى لشكر ابن سعد بودم به اين اميد كه سر حسين را گرفته و نزد عبيدالله بن زياد برده و جايزه بگيرم!! اما چون اجابت دعاى آن حضرت را درباره ابن حوزه مشاهده كردم، دانستم كه اين خاندان را حرمت و منزلتى است نزد خدا، لذا از لشكر عمر بن سعد جدا شده و بازگشتم، و به خاطر چيزهايى كه از اين خاندان مشاهده كردم هرگز با آنها جنگ نخواهم كرد.(39)


خطبه زهير بن قين

زهير بن قين به طرف لشكر دشمن خارج شد در حاى كه سوار بر اسب بوده و لباس جنگ به تن داشت، و خطاب به آنان گفت: اى مردم كوفه! از عذاب خدا بترسيد، حق مسلمان بر مسلمان اين است كه برادرش را نصيحت كند، ما هم اكنون برادريم و بر يك دين، مادامى كه جنگى بين ما رخ نداده است، و چون كار به مقاتله كشد شما يك امت و ما امت ديگرى خواهيم بود؛ خدا ما را به وسليه خاندان رسولش در مقام آزمونى بزرگ قرار داده تا ما را بيازمايد، من شما را به يارى اين خاندان و ترك يارى يزيد و عبيدالله بن زياد فرا مى‏خوانم زيرا شما در حكومت اينان جز سوء رفتار و قتل و كشتار و به دار آويختن و كشتن قاريان قرآن همانند حجر بن عدى و اصحاب او و هانى بن عروه و امثال او، نديده‏ايد.

سپاهيان عمر بن سعد به زهير ناسزا گفتند و عبيدالله را مدح و دعا كردند، سپس گفتند: ما از اين مكان نمى‌رويم تا حسين و يارانش را بكشيم و يا آنها را نزد عبيدالله ببريم!

زهير گفت: اى بندگان خدا! فرزند فاطمه به محبت و يارى سزاوارتر از پسر سميه (عبيدالله بن زياد) است، اگر او را يارى نمى‌كنيد، دست خود را به خون او آلوده نكنيد، او را رها كنيد تا يزيد هر چه مى‏خواهد، با او رفتار كند، به جان خودم سوگند كه يزيد بدون كشتن حسين نيز از شما خشنود خواهد بود.

در اين اثنأ، شمر تيرى به سوى زهير پرتاب كرد و گفت: ساكت باش! خدا صداى تو را فرو نشاند، تو ما را به زيادى سخنت آزردى.

حر گفت: به خدا سوگند خود را در ميان بهشت و دوزخ مى‏بينم، و به خدا قسم چيزى را بر بهشت بر نمى‌گزينم اگر چه مرا پاره كرده و در آتشم بسوزانند. سپس بر اسب خود نهيب زده و به امام حسين عليه‏السلام پيوست، و به آن حضرت عرض كرد: اى پسر رسول خدا! جان من به فداى تو باد، من كسى بودم كه بر تو سخت گرفته و در اين مكان فرود آوردم، و گمان نمى‌كردم كه اين گروه با تو چنين رفتار نمايند و سخن تو را نپذيرند، به خدا سوگند اگر مى‏دانستم كه اين گروه با تو چنين خواهند كرد هرگز دست به چنين كارى نمى‌زدم، و من به درگاه خداى بزرگ توبه مى‏كنم از آنچه كه انجام داده‏ام، آيا توبه من پذيرفته مى‏شود؟

زهير در پاسخ شمر گفت: اى اعرابى زاده! من با تو سخن نگويم، تو حيوانى بيش نيستى! من گمان ندارم حتى دو آيه از كتاب خدا را بدانى، مژده باد تو را به رسوايى روز قيامت و عذاب دردناك الهى.

شمر گفت: خدا تو و امام تو را پس از ساعتى خواهد كشت!

زهير گفت: مرا از مرگ مى‏ترسانى؟! به خدا سوگند در نظر من شهادت با حسين بهتر از زندگى جاودانه با شماست. سپس زهير رو به مردم كرده و با صدايى بلند گفت: اى بندگان خدا! اين مرد درشت خوى، شما را نفرييد، به خدا سوگند شفاعت رسول خدا هرگز به گروهى كه خون فرزندان و اهل‌بيت او را بريزند و ياران آنها را بكشند، نخواهد رسيد.(40)

پس مردى از ياران امام بانگ برداشت: اى زهير! بازگرد، امام عليه‏السلام مى‏فرمايد: به جان خودم سوگند همانگونه كه مؤمن آل فرعون قومش را نصيحت كرد، تو نيز در نصيحت اين گمراهان انجام وظيفه كردى و در دعوت آنها به راه مستقيم پا فشارى نمودى، اگر سودى داشته باشد!(41)


خطبه برير

برير بن خضير از امام حسين عليه‏السلام اجازه گرفت كه با سپاه كوفه صحبت كند. امام او را اجازه داد، و او نزديك سپاه كوفه آمد و گفت: اى گروه مردم! خدا پيامبر را مبعوث كرد و او مردم را به توحيد و يكتاپرستى فراخواند، هم بشير بود و هم نذير، هم بشارت مى‏داد و هم از آتش دوزخ مى‏هراساند، او مشعل تابناكى بود فرا راه انسان‌ها؛ اين آب فرات است كه حيوانات بيابان از آن مى‏نوشند ولى آن را از پسر دختر پيامبر مضايفه مى‏كنيد!! پاداش رسول خدا اين است؟!(42) و (43)

محمدبن ابى طالب نقل كرده است كه: سپاه دشمن بر مركب‌هاى خود سوار شدند و امام عليه‏السلام نيز با جمعى از اصحاب سوار بر اسب شدند و در پيشاپيش آنها برير حركت مى‏كرد، امام به او فرمودند: با اين قوم صحبت كن.

برير پيش آمد و گفت: اى مردم! تقواى خدا را پيشه سازيد، اين خاندان پيامبر است كه مقابل شماست، و اينها فرزندان و دختران و حرم پيامبرند، چه تصميمى در باره آنها گرفته‏ايد؟

پاسخ دادند كه: ما آنها را به عبيدالله بن زياد تسليم مى‏كنيم تا او درباره آنها حكم كند!

برير گفت: آيا نمى‌پذيريد به همان مكانى كه از آنجا آمده‏اند، بازگردند؟ اى مردم كوفه! واى بر شما! آيا نامه‏ها و پيمان‌هاى خود را فراموش كرده‏ايد؟ واى بر شما! اهل بيت پيامبر را دعوت مى‏كنيد و تعهد مى‏كنيد كه خود را فداى آنها كنيد و هنگامى كه به نزد شما آمدند، آنها را به عبيدالله بن زياد تسليم مى‏كنيد؟!! او درباره آنها از فرات هم مضايقه مى‏كنيد؟! چه بد پاس حرمت پيامبر را نگاه داشيتد! شما را چه مى‏شود؟! خدا شما را در قيامت سيراب نگرداند كه بد مردمى هستيد!

مردى از سپاه كوفه گفت: ما نمى‌دانيم چه مى‏گويى!

برير گفت: خدا را سپاس مى‏گويم كه بصيرتم را درباره شما زياده كرد، بارالها! به درگاه تو بيزارى مى‏جويم از اعمال اين گروه، بارالها! ترس خود را در ميان ايشان افكن، و چنان كن كه چون تو را ملاقات كنند از آنها خشمناك باشى.

سپس سپاه كوفه او را هدف تير قرار دادند و برير بازگشت.(44)


آشوب و همهمه

چون عمربن سعد سپاه خود را براى محاربه با امام حسين آماده كرد و پرچم‌ها را در جاى خود قرار داد و ميمنه و ميسره لشكر را منظم نمود، به افرادى كه در قلب لشكر بودند گفت: در جاى خود ثابت بمانيد و حسين را از هر طرف احاطه كنيد تا او را همانند حلقه انگشترى در ميان بگيريد!

در اين اثنا، امام عليه‏السلام در برابر سپاه كوفه ايستاد و از آنها خواست كه خاموش شوند، ولى آنها ساكت نشدند!! امام به آنها فرمود:

واى بر شما! چه زيان مى‏بريد اگر سخن مرا بشنويد؟! من شما را به راه راست مى‏خوانم، هر كس فرمان من برد بر راه صواب باشد، و هر كه نافرمانى من كند هلاك شود، شما از همه فرامين من سر باز مى‏زنيد و سخن مرا گوش نمى‌دهيد چرا كه شكم‌هاى شما از مال حرام پر شده و بر دل‌هاى شما مهر شقاوت نهاده شده است، واى بر شما! آيا خاموش نمى‌شويد و گوش نمى‌دهيد؟!

پس اصحاب عمربن سعد يكديگر را ملامت كرده و گفتند: گوش دهيد!!


خطبه دوم امام عليه‏السلام

پس از سكوت سپاه دشمن، امام عليه‏السلام فرمود:

اى مردم! هلاك و اندوه بر شما باد كه با آن شور و شعف زايد الوصف ما را خوانديد تا به فرياد شما رسيم، و ما شتابان براى فريادرسى شما آمديم، ولى شما شمشيرى را كه خود در دست شما نهاده بوديم به روى ما كشيديد، و آتشى كه ما بر دشمن خود و دشمنان شما افروخته بوديم براى ما فروزان كرديد! و در جنگ با دوستانتان، به يارى دشمنانتان برخاستيد! با اين كه آنان در ميان شما نه به عدل رفتار كردند و نه اميد خيرى از آنان داريد و بدون آن كه از ما امرى صادر شده باشد كه سزاوار اين دشمنى و تهاجم باشيم. واى بر شما! چرا آنگاه كه شمشيرها در غلاف و دل‌ها آرام و خاطرها جمع بود ما را رها نكرديد؟! و همانند مگس به سوى فتنه پريديد و همانند پروانه‏ها به جان هم افتاديد، هلاك باد شما را اى بندگان كنيز! و بازماندگان احزاب! و رها كنندگان كتاب! و اى تحريف كنندگان كلمات خدا! و فراموش كنندگان سنت رسول! و كشندگان فرزندان انبيا و عترت اوصياى پيامبران! و ملحق كنندگان ناكسان به صاحبان انساب! و آزار كنندگان مؤمنين! و فريادگران رهبران كه قرآن را پاره كردند!

امام عليه‏السلام فرمود: مى‏گويم از خدا بترسيد و مرا مكشيد، زيرا كشتن و هتك حرمت من، جايز نيست، من فرزند دختر پيامبر شما هستم و جده من خديجه همسر پيغمبر شماست، و شايد سخن پيامبر به شما رسيده باشد كه فرمود: حسن و حسين، دو سيد جوانان اهل بهشتند.

آرى به خدا سوگند بيوفايى و پيمان شكنى، عادت شماست، ريشه شما با مكر و بيوفايى درهم آميخته است، شاخه‏هاى شما بر آن پروريده است. شما خبيث‏ترين ميوه‏ايد، گلوگير در كام باغبان خود و گورا در كام غاصبان و راهزنان، لعنت خدا بر پيمان شكنانى كه ميثاق‌هاى محكم شده را شكستند، خدا را كفيل خود قرار داده بوديد، و به خدا سوگند كه آن پيمان شكنان شمائيد! اينك اين دعى ابن دعى (عبيدالله بن زياد) مرا در ميان دو چيز مخير كرده است: يا شمشير كشيدن و يا خوار شدن! و هيهات كه ما به ذلت تن نخواهيم داد، خدا و رسول او و مؤمنان براى ما هرگز زبونى نپسندند، دامن‌هاى پاكى كه ما را پرورانده‏اند و سرهاى پرشور و مردان غيرتمند هرگز طاعت فرومايگان را بر كشته شدن مردانه ترجيح ندهند، و من با اين جماعت اندكى با شما مى‏جنگم هر چند ياوران، مرا تنها گذاشتند.(45)

سپس اشعارى را قرائت فرمود كه ترجمه‏اش اين است:

«اگر پيروز شويم، دير زمانى است كه پيروز بوده‏ايم؛ و اگر مغلوب شويم باز هم مغلوب نشده‏ايم. عادت ما ترس نيست ولى كشته شدن ما با دولت ديگران قرين است.»

سپس فرمود:

به خدا سوگند اى گروه كفران پيشه! پس از من چندان زمانى نخواهد گذشت مگر به مقدارى كه سواره‏اى بر مركبش سوار شود، كه روزگار چون سنگ آسيا بر شما بگردد، و شما در دلهره و اضطرابى عميق فرو برد، و اين عهدى است كه پدرم از طرف جدم با من بسته است، پس رأى خويش و همراهان خود را بار ديگر ارزيابى كنيد تا روزگار بر شما غم و اندوه نبارد! من كار خويش را بر عهده خدا نهادم و مى‏دانم كه چيزى بر زمين نجنبد مگر به دست قدرت بالغه الهى.

بار خدايا! باران آسمان را از اينان دريغ كن، و بر ايشان تنگى و قحطى پديد آور، و آن غلام ثقفى را بر ايشان بگمار تا جام زهر به ايشان بچشاند، و انتقام من و اصحاب و اهل‌بيت و شيعيان مرا از اينان بگيرد، كه اينان ما را تكذيب كردند و بى ياور گذاشتند، و تو پروردگار مائى، به سوى تو رو آورديم و بر تو توكل نموديم و باز گشت ما به سوى توست.(46)


خبر دادن امام عليه‏السلام از عاقبت امر عمر بن سعد

سپس امام عليه‏السلام فرمود: عمربن سعد كجاست؟ او را نزد من بخوانيد.

عمربن سعد در حالى كه دوست نداشت اين ملاقات صورت پذيرد، به نزد امام آمد. امام به او گفت: تو مرا مى‏كشى؟! گمان نمى‌كنى كه دعى بن دعى (ابن زياد) حكومت رى و گرگان را به تو ارزانى دارد؟! به خدا سوگند كه چنين نخواهد شد، و اين عهدى است معهود! هر چه خواهى بكن كه پس از من نه در دنيا و نه در آخرت، شاد نگردى، و گويى مى‏بينم سر تو را كه در كوفه بر نيزه نصب كرده و كودكان بر آن سنگ مى‏زنند و آن را هدف قرا مى‏دهند؟!

عمربن سعد خشمگين شد و روى بگرداند! و سپاه خود را گفت: در انتظار چه هستيد؟! همه يكباره بر او حمله كنيد كه اينان يك لقمه بيش نيستند!!(47)


خطبه ديگرى از امام عليه‏السلام(48)

پس آن حضرت برابر سپاه دشمن آمد در حالى كه به صفوف آنها مى‏نگريست كه همانند سيل مى‏خروشيدند و به عمر بن سعد نظر كرد كه در ميان اشراف كوفه ايستاده بود، پس فرمود:

"خدايى را حمد مى‏كنم كه دنيا را آفريد و آن را خانه فنا و زوال مقرر نمود و اهل دنيا را در احوالى مختلف و گوناگون قرار داد، آن كه فريب دنيا را خورد بى خرد است و آن كه فريفته دنيا گردد نگون بخت است، مبادا دنيا شما را فريب دهد كه دنيا اميد هر كس را كه بدان گرايد، قطع كند و طمع آن كس را كه بدان دل بندد به نااميدى مبدل نمايد. شما را مى‏بينم براى انجام كارى در اينجا اجتماع كرديد كه خدا را به خشم آورده‏ايد، و روى از شما برتافته و عقابش را بر شما نازل كرده و از رحمت خود شما را دور ساخته است. نيكو پروردگارى است خداى ما، و شما بد بندگانى هستيد كه به طاعت او اقرار كرده و به رسولش ايمان آورده ولى بر سر ذريه و عترت او تاختيد و تصميمى بر قتل آنها گرفتيد، شيطان بر شما غالب گرديد و خداى بزرگ را از ياد برديد، هلاك باد شما و آنچه مى‏خواهيد. انالله و انا اليه راجعون. اينان جماعتى هستند كه پس از ايمان كافر شدند، دور باد رحمت پروردگار از ستمگران."

در اين اثنأ عمر بن سعد رو به اشراف كوفه كرد و گفت: واى بر شما! كه با او تكلم كنيد، به خدا سوگند اين پسر همان پدر است كه اگر يك روز هم ادامه سخن دهد از سخن گفتن عاجز نشود!

پس شمر پيش آمد و گفت: اى حسين! اين چه سخن است كه مى‏گويى؟ به ما تفهيم كن تا بفهميم!

امام عليه‏السلام فرمود: مى‏گويم از خدا بترسيد و مرا مكشيد، زيرا كشتن و هتك حرمت من، جايز نيست، من فرزند دختر پيامبر شما هستم و جده من خديجه همسر پيغمبر شماست، و شايد سخن پيامبر به شما رسيده باشد كه فرمود: حسن و حسين، دو سيد جوانان اهل بهشتند.(49)


حر بن يزيد (50)

امام عليه‏السلام از مركب پياده شد و به عقبة بن سمعان دستور داد كه آن را ببندد، در اين اثنأ سپاه كوفه براى جنگ و قتال به طرف امام و اصحاب امام روى آورد!

حربن يزيد رياحى هنگامى كه آن گروه را مصمم به جنگ ديد(51)، نزد عمربن سعد آمد و گفت: آيا با حسين جنگ مى‏كنى؟!

گفت: آرى، به خدا سوگند، قتالى كه كمترينش اين باشد كه سرها و دست‌ها جدا گردد!!

حر گفت: آنچه حسين بيان كرد، براى شما كافى نبود؟!

عمر بن سعد گفت: اگر كار به دست من بود، مى‏پذيرفتم، ولى امير تو عبيدالله نمى‌پذيريد!!

حر بازگشت و مردى از قبيله‏اش همراه او بود به نام قرة بن قيس، حربن يزيد به او گفت: اى قره! آيا اسب خويش را آب داده‏اى؟ گفت: نداده‏ام. قره مى‏گويد: من احساس كردم كه او مى‏خواهد از جنگ كناره گيرد و اگر از قصدش مرا آگاه مى‏كرد، من هم به او مى‏پيوستم.

پس حربن يزيد كم كم به سوى خرگاه(خيمه‌گاه) حسين نزديك مى‏شد، مردى(52) به او گفت: اين چه حالتى است كه در تو مى‏بينم؟

حر گفت: به خدا سوگند خود را در ميان بهشت و دوزخ مى‏بينم، و به خدا قسم چيزى را بر بهشت بر نمى‌گزينم اگر چه مرا پاره كرده و در آتشم بسوزانند. سپس بر اسب خود نهيب زده و به امام حسين عليه‏السلام پيوست(53)، و به آن حضرت عرض كرد: اى پسر رسول خدا! جان من به فداى تو باد، من كسى بودم كه بر تو سخت گرفته و در اين مكان فرود آوردم، و گمان نمى‌كردم كه اين گروه با تو چنين رفتار نمايند و سخن تو را نپذيرند، به خدا سوگند اگر مى‏دانستم كه اين گروه با تو چنين خواهند كرد هرگز دست به چنين كارى نمى‌زدم، و من به درگاه خداى بزرگ توبه مى‏كنم از آنچه كه انجام داده‏ام، آيا توبه من پذيرفته مى‏شود؟

امام حسين عليه‏السلام فرمود: آرى، خدا توبه تو را مى‏پذيرد، پياده شو!

حر بن يزيد گفت: من براى تو سواره باشم به از آن است كه پياده شوم، روى اين اسب مدتى مبارزه مى‏كنم و در پايان كار فرود خواهم آمد.

امام حسين عليه‏السلام فرمود: خداى تو را بيامرزد! آنچه را كه تصميم گرفته‏اى انجام ده.

سپس حر مقابل لشكر كوفه ايستاد و گفت: اى اهل كوفه! مادرتان در سوگتان بگريد، اين بنده صالح خدا را خوانديد و گفتند در راه تو جان خواهيم باخت، ولى اينك شمشيرهاى خود را بر روى او كشيده و او را از هر طرف احاطه كرده‏ايد و نمى‌گذاريد كه در اين زمين پهناور به هر كجا كه مى‏خواهد، برود، و مانند اسير در دست شما گرفتار مانده است، او و زنان و دختران او را از نوشيدن آب فرات منع كرديد در حالى كه قوم يهود و نصارى از آن مى‏نوشند و حتى بهائم در آن مى‏غلطند، و اينان از عطش به جان آمده‏اند! شما پاس حرمت پيامبر را درباره عترت او نگاه نداشتيد، خدا در روز تشنگى شما را سيراب نگرداند.

در اين حال گروهى با تير بر او حمله ور شدند، او پيش آمده و در مقابل امام حسين عيله السلام ايستاد.(54)


هاتفى از غيب

نوشته‏اند كه: حر به امام حسين عليه‏السلام گفت: هنگامى كه عبيدالله بن زياد مرا سوى تو روانه كرد، و از قصر بيرون آمدم، از پشت سر آوازى شنيدم كه مى‏گفت: اى حر! شاد باش كه به خيرى روى آوردى! چون به پشت سرم نگريستم، كسى را نديدم! با خود گفتم: اين چه بشارتى است كه من به پيكار حسين عليه‏السلام مى‏روم؟! و هرگز تصور نمى‌كردم كه سرانجام از شما پيروى خواهم كرد.

امام عليه‏السلام فرمود: به راه خير هدايت شدى.(55) و (56)


فرمان يورش

عمرم بن حجاج فرياد بر آورد به سپاه كوفه گفت: اى نادانان! شما مى‏دانيد كه با چه كسانى مى‏جنگيد؟! اينان شجاعان و دلاوران كوفه هستند! شما با كسانى مى‏جنگيد كه خود را آماده مرگ ساخته‏اند! كسى به تنهايى به ميدان آنها نرود، اينها تعدادشان كم است و زمان كوتاهى باقى خواهند ماند، به خدا سوگند اگر آنها را سنگباران كنيد، كشته خواهند شد!!

عمربن سعد گفت: راست گفتى، رأى تو صحيح است، كسى را بفرست تا به سپاهيان كوفه بگويد كه به تنهايى به ميدان آنان نرود.(57)

امام عليه‏السلام در اين هنگام دست بر محاسن گرفت و گفت: خدا بر قوم يهود آنگاه خشم گرفت كه براى او فرزند قائل شدند، و بر امت مسيح آن هنگام كه او را يكى از سه خداى خود دانستند، و بر زرتشتيان وقتى كه بندگى ماه و خورشيد پذيرفتند، و غضب خدا اينك به نهايت رسيد درباره اين قوم كه بر كشتن پسر دختر پيغمبر خود يك دل و يك زبان متفق شدند! به خدا قسم آنچه از من مى‏خواهند، اجابت نخواهم كرد تا آن كه در خون خود آغشته به لقاى پروردگار نائل شوم.(58)

پاورقى‌ها:

31- سوره يونس: 71.

32- سوره اعراف: 196.

33- حياة الامام الحسين 3/184.

34- «لا و الله لا اعطيكم بيدى اعطأ الذليل و لا افر فرار العبيد».

35- ارشاد شيخ مفيد 2/97.

36- جلأ العيون شبر 2/173.

37- ارشاد شيخ مفيد 2/102.

38- خوارزمى نيز از حاكم جشمى نقل مى‏كند كه همان روز محمدبن اشعث به هلاكت رسيد، بعد مى‏گويد: اين صحيح نيست بلكه محمدبن اشعث تا زمان حكومت مختار زنده بود و مختار او را كشت، ولى در اثر همان علت خانه نشين شده بود. (مقتل الحسين خوارزمى 1/349).

39- كامل ابن اثير 4/66.

40- كامل ابن اثير 4/63.

41- نفس المهموم 243.

42- يعنى خداى متعال در قرآن اجر رسالت را مودت اقربأ مقرر نموده و شما به فرزند دختر رسولش آب نمى‌دهيد در حالى كه حتى حيوانات بيابان نيز از آن بهره‏مند مى‏باشند.

43- ابصار العين 71.

44- بحار الانوار 45/5.

45- تحف العقول 4/174/ الاحتجاج 2/99/ متقل الحسين خوارزمى /2/6.

46- بحارالانوار /45/9.

47- بحار الانوار 45/10.

48- در اين كه امام عيله السلام روز عاشورا چند مرتبه به ميدان آمده و با سپاه كوفه صحبت كرده است، تاريخ گويا نيست، ما در اينجا سه خطبه از آن حضرت نقل كرديم و روشن نيست آن بزرگوار اين سخنان را يك بار انشأ كرده‏اند و اهل تاريخ آن را از هم مجزا نموده‏اند، يا آن كه در چند نوبت ايراد كرده‏اند، و بعضى تعداد اين خطبه‏ها را بيش از سه ذكر كرده‏اند. (وسلية الدارين 298).

49- بحار الانوار 45/5.

50- او حربن يزيد بن ناجية بن عتاب است. او در ميان قوم خويش چه در جاهليت و چه در اسلام، شريف بوده است، و جد او (عتاب) رديف و نديم نعمان بن منذر پادشاه حيره بوده، حر پسر عموى «احوص» شاعر كه از اصحاب رسول خداست مى‏باشد، و نسب شيخ حر عاملى صاحب «وسائل» به او منتهى مى‏گردد. (وسلية الدارين 127).

51- خوارزمى نقل كرده است: چون امام فرياد برآورد «اما من مغيث يغيثنا لوجه الله تعالى؟ اما من ذاب يذب عن حرم رسول الله؟» و حربن يزيد استغاثه امام را شنيد قلبش مضطرب و اشك از چشمانش جارى شد و نزد عمربن سعد آمد. (مقتل الحسين خوارزمى 2/9).

52- نام اين مرد مهاجر بن اوس است.

53- و با حربن يزيد غلام ترك او نيز همراه بود و به امام ملحق گرديد. (مقتل الحسين خوارزمى 2/10).

54- اعلام الورى 238.

55- مثير الاحزان 59.

56- و در نقل ديگر آمده است كه حر به حضرت عرض كرد: اى سيد من! پدرم را در خواب ديدم به من گفت: در اين ايام كجائى؟ گفتم: بيرون آمدم تا سر راه حسين قرار بگيرم، او بر من فرياد زد: واويلا تو را چكار با فرزند رسول خدا؟ اگر مى‏خواهى معذب و در آتش خالد باشى به جنگ او بيرون رو و اگر دوست دارى كه جد او شفيع تو باشد و در قيامت با او محشور گردى او را يارى نما و در راه او مجاهده كن. (وسيله الدارين 127).

57- ارشاد شيخ مفيد 2/103.

58- الملهوف 42.

منبع:قصّه كربلا- بضميمه قصّه انتقام‏ ، على نظرى‏منفرد

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

وقايع شب عاشورا


يك شب مهلت براى راز و نياز

پس عباس عليه‏السلام نزد سپاهيان دشمن بازگشت و از آنها شب عاشورا را - براى نماز و عبادت - مهلت خواست. عمربن سعد در موافقت با اين درخواست، مردد بود، و سرانجام از لشكريان خود پرسيد كه: چه بايد كرد؟!

عمرو بن حجاج گفت: سبحان الله! اگر اهل ديلم (كنايه از مردم بيگانه) و كفار از تو چنين تقاضايى مى‏كردند سزاوار بود كه با آنها موافقت كنى!

قيس بن اشعث گفت: درخواست آنها را اجابت كن، به جان خودم سوگند كه آنها صبح فردا با تو خواهند جنگيد.

ابن سعد گفت: به خدا سوگند كه اگر بدانم چنين كنند، هرگز با درخواست آنها موافقت نكنم.(1)

و عاقبت، فرستاده ابن سعد به نزد عباس بن على عليه‏السلام آمد و گفت: ما به شما تا فردا مهلت مى‏دهيم، اگر تسليم شديد شما را به نزد عبيدالله بن زياد خواهيم فرستاد! و اگر سر باز زديد، دست از شما بر نخواهيم داشت.(2)


خطبه امام عليه‏السلام شب عاشورا

امام عليه‏السلام ياران خود را نزديك غروب به نزد خود فراخواند.

على بن الحسين عليه‏السلام مى‏فرمايد: من نيز خدمت پدرم رفتم تا گفتار او را بشنوم در حالى كه بيمار بودم، پدرم به اصحاب خود مى‏فرمود:

"اثنى على الله احسن الثنأ و احمده على السرأ و الضرأ، اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوة و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئده و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدين فاجعلنا لك من الشاكرين، اما بعد فانى لا اعلم اصحابا او فى ولا خيرا من اصحابى ولا اهل‌بيت ابر ولا اوصل من اهل‌بيتى فجزاكم الله جميعا عنى خيرا. الا و انى لاظن يومنا من هؤلأ الاعدأ غدا و انى قد اذنت لكم جميعا فانطلقوا فى حل ليس عليكم منى ذمام، هذا الليل قد غشيكم فاتخذوه و جملا و لياخذ كل رجل منكم بيد رجل من اهل‌بيتى فجزاكم الله جميعا ثم تفرقوا فى البلاد فى سوادكم و مدائنكم حتى يفرج الله فان القوم يطلبوننى و لو اصابونى لهوا عن طلب غيرى."(3)

من يارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل‌بيتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل‌بيتم نمى‌شناسم، خدا شما را به خاطر يارى من جزاى خير دهد! من مى‏دانم كه فردا كار ما با اينان به جنگ خواهد انجاميد. من به شما اجازه مى‏دهم و بيعت خود را از شما بر مى‏دارم تا از سياهى شب براى پيمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنيد و هر يك از شما دست يك تن از اهل‌بيت مرا بگيريد و در روستاها و شهرها پراكنده شويد تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. اين مردم، مرا مى‏خواهند و چون بر من دست يابند با شما كارى ندارند.

خداى را ستايش مى‏كنم بهترين ستايش‌ها و او را سپاس مى‏گويم در خوشى و ناخوشى. بار خدايا! تو را سپاسگزاريم كه ما را به نبوت گرامى داشتى و علم قرآن و فقه دين را به ما كرامت فرمودى و گوشى شنوا و چشمى بينا و دلى آگاه به ما عطا كردى، ما را از زمره سپاسگزاران قرار بده. من يارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل‌بيتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل‌بيتم نمى‌شناسم، خدا شما را به خاطر يارى من جزاى خير دهد! من مى‏دانم كه فردا كار ما با اينان به جنگ خواهد انجاميد. من به شما اجازه مى‏دهم و بيعت خود را از شما بر مى‏دارم تا از سياهى شب براى پيمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنيد و هر يك از شما دست يك تن از اهل‌بيت مرا بگيريد و در روستاها و شهرها پراكنده شويد تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. اين مردم، مرا مى‏خواهند و چون بر من دست يابند با شما كارى ندارند.


پاسخ ياران امام عليه‏السلام

برادران امام و فرزندان و برادرزادگان او و فرزندان عبدالله بن جعفر (فرزندان حضرت زينب عليهاالسلام) به امام عرض كردند: ما براى چه دست از تو برداريم؟ براى اين كه پس از تو زنده بمانيم؟! خدا نكند كه هرگز چنين روزى را ببينيم.

ابتدا عباس بن على عليه‏السلام اين سخن را گفت و بعد ديگران از او پيروى كردند و جملاتى همانند، بر زبان راندند.

پس امام عليه‏السلام روى به فرزندان عقيل نمود و فرمود: شما را كشته شدن مسلم كافى است، برويد كه من شما را اذن دادم.

آنها گفتند: سبحان الله! مردم چه مى‏گويند؟! مى‏گويند ما بزرگ و سالار خود و عموزادگان خود كه بهترين مردم بودند در دست دشمن رها كرديم و با آنها به طرف دشمن تيرى رها نكرديم و نيزه و شمشيرى عليه دشمن به كار نبرديم!! نه! به خدا سوگند چنين نكنيم، بلكه خود و اموال و اهل خود را فداى تو سازيم و در كنار تو بجنگيم و هر جا كه روى كنى با تو باشيم، ننگ باد بر زندگى پس از تو.

سپس مسلم بن عوسجه بپا خاست و گفت: بهانه ما در پيشگاه خدا براى تنها گذاردن تو چيست؟! به خدا سوگند اين نيزه را در سينه آنها فرو برم و تا دسته اين شمشير در دست من است بر آنها حمله كنم، و اگر سلاحى نداشته باشم كه با آن بجنگم سنگ برداشته و به طرف آنها پرتاب مى‏كنم، به خدا سوگند كه ما تو را رها نكنيم تا خدا بداند كه حرمت پيامبر را در غيبت او درباره تو محفوظ داشتيم، به خدا قسم اگر بدانم كه كشته مى‏شوم و بعد زنده مى‏شوم و سپس مرا مى‏سوزانند و ديگر بار زنده مى‏گردم و سپس در زير پاى ستوران بدنم در هم كوبيده مى‏شود و تا هفتاد بار اين كار را در حق من روا بدارند، هرگز از تو جدا نگردم تا در خدمت تو به استقبال مرگ بشتابم، و چرا چنين نكنم كه كشته شدن يك بار است و پس از آن كرامتى است كه پايانى ندارد.

پس از او زهيربن قين برخاست و گفت: به خدا سوگند دوست دارم كشته شوم، باز زنده گردم، و سپس كشته شوم، تا هزار مرتبه، تا خدا تو را و اهل‌بيت تو را از كشته شدن در امان دارد!

و بعد از زهير گروه ديگرى از اصحاب سخنانى حماسى بر زبان جارى كردند، و امام عليه‏السلام در حق آنها دعاى خير فرمود و به خيمه خود بازگشت.(4) و (5)

سپاه عمر بن سعد رو به سوى خيمه‏ها نموده و اطراف خيام امام حسين عليه‏السلام را محاصره كردند با خندقى كه به دستور امام عليه‏السلام در اطراف خيمه‏ها حفر شده بود و در آن آتش افروخته بودند، برخورد كردند، شمر بن ذى الجوشن (عليه اللعنه) نعره بر آورد كه: اى حسين! پيش از فرا رسيدن قيامت و آتش دوزخ، به استقبال آتش رفته‏اى؟!


محمدبن بشير

در شب عاشورا به محمدبن بشير حضرمى خبر دادند كه فرزندت در سر حد رى اسير شده است، او در پاسخ گفت: ثواب مصيبت او و خود را از خداى متعال آرزو مى‏كنم و دوست ندارم كه فرزندم اسير باشد و من بعد از او زنده بمانم.

امام حسين عليه‏السلام چون سخن او را شنيد، فرمود: خدا تو را بيامرزد، من بيعت خود را از تو برداشتم، بر و در رهايى فرزندت از اسارت بكوش.

محمدبن بشير گفت: در حالى كه زنده هستم طعمه درندگان گردم اگر چنين كنم و از تو جدا شوم.

امام عليه‏السلام فرمود: پس اين لباس‌ها را به فرزندت كه همراه توست بده تا در نجات برادرش به مصرف برساند.

نوشته‏اند كه: امام پنج جامه به او داد كه هزار دينار ارزش داشت.(6)


مرگ از عسل شيرين‏تر است

قاسم بن حسن عليه‏السلام به امام عليه‏السلام عرض كرد: آيا من هم در شمار شهيدانم؟

امام عليه‏السلام با عطوفت و مهربانى فرمود: اى فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟

عرض كرد: اى عمو! مرگ در كام من از عسل شيرين‏تر است!

و چه زيبا است اين شعر در توصيف اين نوجوان:

گرچه من خود كودكى نو رسته‏ام    ليك دست از زندگانى شسته‏ام

كرده در روز ولادت مام من   باز با شهد شهادت كام من

امام عليه‏السلام فرمود: عمويت به فداى تو باد! آرى تو نيز از شهيدان خواهى بود آن هم پس از رنجى سخت، و پسرم عبدالله نيز كشته خواهد شد.

قاسم گفت: اى عمو! مگر لشكر دشمن به خيمه‏ها هم حمله مى‏كنند تا عبدالله شيرخوار هم شهيد شود؟!

امام عليه‏السلام فرمود: عمويت به فدايت تو باد! عبدالله كشته خواهد شد هنگامى كه دهانم از شدت عطش خشك شود و به خيمه‏ها آمده آب با شير طلب كنم و چيزى نيابم، فرزندم عبدالله را طلب مى‏كنم تا از رطوبت دهانش بنوشم، چون او را نزد من آوردند قبل از آن كه لبانم را بر دهان او بگذارم، شقاوت پيشه‏اى از لشكريان دشمن، گلوى فرزند شير خوارم را با تير پاره كند و خون او بر دستانم جارى شود، آنگاه است كه دست به آسمان بلند كنم و از خدا طلب صبر نمايم و به ثواب او دل بندم، در اين حال نيزه‏هاى دشمن مرا به سوى خود خواند و آتش از خندق پشت خيمه‏ها زبانه كشد و من بر آنها حمله خواهم كرد و آن لحظه، تلخ‏ترين لحظه دنياست و آنچه خدا خواهد، واقع شود.

على بن الحسين عليه‏السلام فرمود: قاسم با شنيدن اين سخنان زار زار گريست و ما نيز گريستيم و بانگ شيون و زارى از خيمه‏ها بلند شد.(7)


ايستادگى تا مرز شهادت

از على بن الحسين عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: چون پدرم به اصحاب فرمودند كه بيعت خود را از شما برداشتم و شما آزاد هستيد، اصحاب و ياران آن حضرت بر فداكارى و وفادارى خود تا مرز شهادت در كنار امام پافشارى نمودند.

امام در حق آنها دعا كرده فرمودند: سرهاى خود را بلند كنيد و جايگاه خود را ببينيد! ياران و اصحاب امام نظر كرده و جايگاه و مقام خود را در بهشت مشاهده كردند و امام عليه‏السلام منزلت رفيع هر كدام را به آنها نشان مى‏داد.(8)

بعد از اين معجزه امام عليه‏السلام بود كه اصحاب با سينه‏هاى فراخ و صورت‌هاى بر افروخته به استقبال نيزه‏ها و شمشيرها مى‏رفتند تا زودتر به جايگاهى كه در بهشت دارند، برسند.(9)


حفر حندق در اطراف خيام

امام عليه‏السلام فرمان داد تا مقدارى چوب و نى كه در پشت خيمه‏ها بود، در محلى كه اصحاب امام در شب عاشورا مانند خندق در اطراف خيمه‏ها حفر كرده بودند، بريزند، زيرا هر لحظه احتمال شبيخون دشمن از پشت خيمه‏ها مى‏رفت. امام عليه‏السلام دستور داد به محض حمله دشمن، آن چوب‌ها و نى‏ها را آتش زنند تا راه ارتباطى دشمن با خيمه‏ها قطع شود و فقط از يك قسمت كه ياران امام مستقر بودند، نبرد صورت پذيرد، و اين تدبير براى اصحاب امام بسيار سودمند بود.(10)

امام حسين عليه‏السلام برخاست و آب بر رويش پاشيد تا به هوش آمد و فرمود: اى خواهر! تقواى خدا را پيشه كن و به شكيبايى خود را تسلى ده و بدان كه اهل زمين مى‏ميرند و اهل آسمان نمى‌مانند و هر چيزى فانى شود مگر خدا، همان خدايى كه خلق را به قدرت خود آفريد و باز آنها را برانگيزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است، پدرم بهتر از من، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند، من و هر مسلمانى بايد از رسول خدا سرمشق بگيريم و در بلاها و مصيبت‌ها عنان اختيار خود را از دست ندهيم.


تحكيم مواضع

امام عليه‏السلام از خيمه بيرون آمد و به اصحاب فرمان داد كه خيمه‏ها را نزديك يكديگر قرار داده و طناب بعضى را در بعض ديگر ببرند و لشكر دشمن را در روبروى خود قرار داده و خيمه‏ها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند به گونه‏اى كه خيمه‏ها در سه طرف آنها قرار بگيرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند.(11) سپس امام و يارانش به جايگاه خود بازگشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپرى كردند و آن شب اصلاً نخوابيدند.(12)


غسل شهادت

امام عليه‏السلام حضرت على اكبر را با سى نفر سواره و بيست نفر پياده فرستاد تا آب آوردند، آنگاه روى به ياران خود نموده و فرمودند: برخيزيد و آب بنوشيد كه اين آخرين توشه شماست، و وضو گرفته و غسل كنيد و لباس‌هاى خود را بشوئيد تا كفن شما باشد.(13)


اشعار امام عليه‏السلام

على بن الحسين عليه‏السلام مى‏گويد: من شب عاشورا در كنارى نشسته بودم و عمه‏ام زينب نيز نزد من بود و مرا پرستارى مى‏كرد، ناگهان پدرم برخاست و به خيمه ديگرى رفت و جوين(14) غلام ابى ذر غفارى در خدمت آن حضرت بود و شمشير او را اصلاح مى‏كرد، و پدرم اين اشعار را مى‏خواند:

"يا دهر اف لك من خليلكم لك بالاشراق و الاصيل من صاحب و طالب قتيلو الدهر لا يقنع بالبديل و انما الامر الى الجليلو كل حى سالك سبيلى."(15)

اين اشعار را پدرم دو يا سه بار تكرار كرد، من مقصود او را يافتم، پس بغض گلويم را گرفت ولى خوددارى كرده و سكوت كردم و دانستم كه بلا نازل گرديده است. اما عمه‏ام زينب چون اشعار امام را شنيد به خاطر رقت قلب و احساس لطيفى كه داشت نتوانست خود را نگاه دارد و بپا خاست در حالى كه لباسش به زمين كشيده مى‏شد، نزد پدرم رفت و گفت: واى از اين مصيبت! اى كاش مرا مرگ در كام خود مى‏گرفت و زندگانى مرا تمام مى‏كرد! امروز مادرم فاطمه، و پدرم على، و برادرم حسن در كنارم نيستند، اى جانشين گذشتگان و پناه بازماندگان.

پس امام حسين عليه‏السلام به سوى خواهر نگريست و فرمود: خواهرم! شكيبايى تو را شيطان نربايد! و چشمان آن حضرت را اشك فرا گرفت و گفت: اگر مرغ قطا را به حال خود گذارده بودند، مى‏خوابيد.(16)

عمه‏ام گفت: آيا تو را به ستم خواهند كشت و اين دل مرا بيشتر جريحه‌دار كرده و مى‏سوزانند؟! پس به روى خود سيلى زد و گريبان چاك كرد و بيهوش افتاد.

قاسم بن حسن عليه‏السلام به امام عليه‏السلام عرض كرد: آيا من هم در شمار شهيدانم؟
امام عليه‏السلام با عطوفت و مهربانى فرمود: اى فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟
عرض كرد: اى عمو! مرگ در كام من از عسل شيرين‏تر است!

امام حسين عليه‏السلام برخاست و آب بر رويش پاشيد تا به هوش آمد و فرمود: اى خواهر! تقواى خدا را پيشه كن و به شكيبايى خود را تسلى ده و بدان كه اهل زمين مى‏ميرند و اهل آسمان نمى‌مانند و هر چيزى فانى شود مگر خدا، همان خدايى كه خلق را به قدرت خود آفريد و باز آنها را برانگيزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است، پدرم بهتر از من، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند، من و هر مسلمانى بايد از رسول خدا سرمشق بگيريم و در بلاها و مصيبت‌ها عنان اختيار خود را از دست ندهيم.

امام عليه‏السلام خواهر خود را با اينگونه سخنان تسلى داد و به او گفت: تو را به خدا كه در مصيبت من گريبان خود را چاك مزن، و صورت خود را مخراش، و پس از شهادتم شيون و زارى مكن.

على بن الحسين عليه‏السلام مى‏گويد: پس از اين كه عمه‏ام آرام گرفت پدرم او را در كنار من نشانيد.(17)


پيوستن گروهى به امام عليه‏السلام

نوشته‏اند: سى نفر از اهل كوفه كه در لشكر عمر بن سعد بودند به او گفتند: چرا هنگامى كه فرزند دختر رسول خدا به شما سه مسأله را پيشنهاد مى‏كند تا جنگى در نگيرد، شما هيچ كدام را نمى‌پذيريد؟! و پس از اين اعتراض، از لشكر ابن سعد جدا شده و به اردوى امام پيوستند.(18)


برير و ابو حرب سبيعى

ضحاك بن عبدالله مشرقى مى‏گويد: چون شب فرا رسيد، امام حسين عليه‏السلام و اصحابش تمامى شب را به نماز و استغفار و دعا و تضرع و درگاه الهى بسر بردند.

گروهى از سواره نظام ابن سعد كه شبانه نگهبانى مى‏دادند در اول شب از كنار خيمه‏هاى ما گذشتند در حالى كه امام حسين عليه‏السلام اين آيه را تلاوت مى‏فرمود (ولا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزادادوا اثما و لهم عذاب مهين ما كان الله ليذر المؤمنين على ما انتم عليه حتى يميز الخبيث من الطيب.) (19)، يكى از آنها گفت: به خداى كعبه قسم كه ما همان پاكان هستيم كه از شما جدا گرديده‏ايم!! او مى‏گويد: من او را شناختم به برير بن خضير گفتم: اين مرد را مى‏شناسى؟

برير گفت: نه.

گفتم: او ابو حرب سبيعى است كه عبدالله بن شهر نام دارد و مردى شوخ و دلاور است و سعيدبن قيس به علت جنايتى كه انجام داده بود او را به زندان افكند.

برير بن خضير به او گفت: اى فاسق! گمان مى‏كنى كه خدا تو را در زمره پاكان قرار داده است؟!

او به برير بن خضير گفت: تو كيستى؟!

گفت: من برير بن خضيرم.

او گفت اى برير! به خدا سوگند كه بر من بسيار گران است كه به دست من هلاك شوى.

امام عليه‏السلام از خيمه بيرون آمد و به اصحاب فرمان داد كه خيمه‏ها را نزديك يكديگر قرار داده و طناب بعضى را در بعض ديگر ببرند و لشكر دشمن را در روبروى خود قرار داده و خيمه‏ها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند به گونه‏اى كه خيمه‏ها در سه طرف آنها قرار بگيرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند. سپس امام و يارانش به جايگاه خود بازگشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپرى كردند و آن شب اصلاً نخوابيدند.

برير گفت: آيا مى‏توانى از آن گناهان بزرگى كه مرتكب شده‏اى، توبه كنى و به سوى خدا باز گردى؟ به خدا قسم كه پاكيزگان مائيم و شما همه پليديد.

گفت: من هم بر درستى سخن تو گواهى مى‏دهم!

ضحاك بن عبدالله به او گفت: واى بر تو! اين معرفت چه سودى به حال تو دارد؟!

گفت: فدايت شوم! پس چه كسى نديم يزيد بن عذره باشد كه هم اكنون با من است؟!

برير گفت: تو مردى سفيه و نادانى، پس او بازگشت.

نگهبانان ما آن شب عزرة بن قيس احمسى و سواران او بودند.(20)


در تدارك لقاء

امام عليه‏السلام دستور دادند تا خيمه‏اى را جهت استحمام و غسل اختصاص دهند، عبدالرحمن و برير بن خضير بر در آن خيمه به نوبت ايستاده بودند تا داخل شده و خود را نظافت كنند. برير با عبدالرحمن مزاح و شوخى مى‏كرد! عبدالرحمن گفت كه: حالا وقت مزاح نيست! برير گفت: خويشان من مى‏دانند كه من هرگز نه در جوانى و نه در كهولت، اهل شوخى نبوده‏ام ولى چون به من بشارت سعادت داده شده است سر از پا نمى شناسم و فاصله ميان خود و بهشت را جز شهادت نمى‌بينم.(21)


نافع بن هلال و امام عليه‏السلام

امام در نيمه شب بيرون آمد و خيمه‏ها و تپه‏هاى اطراف را نگاه مى‏كرد، نافع بن هلال هم از خيمه بيرون آمده و به دنبال حضرت حركت مى‏كرد، امام از نافع پرسيد: چرا به دنبال من مى‏آيى؟!

نافع گفت: يابن رسول الله! ديدم كه شما به طرف لشكر دشمن مى‏رويد، بر جان شما بيمناك شدم.

امام فرمود: من اطراف را بررسى مى‏كنم تا ببنيم كه فردا دشمن از كجا حمله خواهد كرد.

نافع مى‏گويد كه: امام عليه‏السلام بازگشت در حالى كه دست مرا گرفته و مى‏فرمود: به خدا سوگند اين وعده‏اى است كه در آن خلافى نيست؛ پس به من فرمود: اين راه را كه در ميان دو كوه قرار گرفته، مشاهده مى‏كنى؟ هم اكنون در اين تاريكى شب، از اين راه برو خود را نجات بده!

نافع بن هلال خود را بر قدم‌هاى امام انداخت و گفت: مادرم در سوگم بگريد اگر چنين كنم، خدا بر من منت نهاده كه در جوار تو شهيد شوم.

سپس امام عليه‏السلام داخل خيمه زينب گرديد، نافع مى‏گويد: من در بيرون خيمه ايستاده و منتظر آن حضرت بودم، شنيدم كه حضرت زينب به امام مى‏گفت: آيا از تصميم يارانت آگاهى؟ و مى‏دانى كه تو را فردا رها نخواهند كرد؟!

امام عليه‏السلام فرمود: همانگونه كه كودك به پستان مادر علاقمند است، آنها نيز به شهادت علاقه دارند!

نافع مى‏گويد: چون اين سخن را شنيدم نزد حبيب بن مظاهر آمده و او را از جريان امر آگاه ساختم، حبيب گفت: اگر منتظر دستور امام نبودم، همين الان به دشمن حمله مى‏كردم.

نافع مى‏گويد: به او گفتم: امام هم اكنون نزد خواهرش زينب است، آيا ممكن است اصحاب را جمع نموده و آنها سخنى بگويند كه زنها آرامش پيدا كنند؟

حبيب، ياران امام را صدا كرد، همگى آمدند و در كنار خيمه‏هاى آل البيت فرياد بر آوردند كه: اى خاندان رسول خدا! اين شمشيرهاى ماست، قسم خورده‏ايم كه آنها را در غلاف نكرده و با دشمن شما مبارزه كنيم، و اين نيزه‏هاى ماست كه در سينه دشمن قرار خواهد گرفت.

پس زنان از خيمه‏ها بيرون آمده و گفتند: اى جوانمرادان پاك سرشت! از دختران پيامبر و فرزندان امير‌المؤمنين حمايت كنيد.

و به دنبال اين سخن، همه اصحاب گريستند.(22)


رؤياى امام عليه‏السلام

به هنگام سحر، امام حسين عليه‏السلام به خوابى سبك فرو رفت، و چون بيدار شد فرمود: ياران من! مى‏دانيد هم اكنون در خواب چه ديدم؟

اصحاب گفتند: يابن رسول الله چه ديدى؟

فرمود: سگانى را ديدم كه به من حمله مى‏كردند تا مرا پاره پاره كنند، و در ميان آنها سگى دو رنگ را ديدم كه نسبت به من از ديگر سگان وحشى‏تر و خون آشام‏تر بود! گمان مى‏كنم آن مرا خواهد كشت مردى باشد ابرص! و در دنباله اين خواب، جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را ديدم كه تعدادى از اصحابش همراه او بودند و به من فرمود: فرزندم! تو شهيد آل محمدى و اهل آسمان‌ها و كروبيان عالم بالا از مژده آمدنت شادى مى‏كنند و امشب به هنگام افطار نزد من خواهى بود، شتاب كن و كار را به تأخير مينداز! اين فرشته‏اى است كه از آسمان فرود آمده است تا خون تو را گرفته و در شيشه سبز رنگى قرار دهد.

ياران من! اين خواب گوياى آن است كه اجل نزديك و بى ترديد هنگام رحيل و كوچ از اين جهان فانى فرا رسيده است.(23)


روز عاشورا(24)

سپيده دم امام عليه‏السلام با اصحابش نماز صبح را خوانده و دست مباركش را به سوى آسمان برداشت و گفت:

"اللهم انت ثقتى فى كل كرب و رجائى فى كل شده، و انت لى فى كل امر نزل بى ثقه وعده، كم من هم يضعف فيه الفواد و تقلّ فيه الحيله و يخذل فيه الصديق و يشمت فيه العدو نزلته بك و شكوته اليك رغبته منى اليك عمن سواك ففرجته و كشفته فانت ولى كل نعمه و صاحب كل حسنه و منتهى كل رغبه؛ خداوندا! تو پناه منى در مشكل‌ها، و اميد منى در سختي‌ها، و ملجأ و ياورم هستى در آنچه كه بر من نازل شود؛ پروردگارا! از چه دل زخم‌هاى رنج آورى كه قلب را شكسته و چاره را گسسته و دوست را به ناروائى داشته و نيش دشمن را به همراه، به تو شكايت مى‏كنم كه اميد به تو بى‌نيازى از دل دادن با ديگرى است، پس بگشاى درهاى بسته را و بنماى روزنه‏هاى اميد را كه تو راست تمام نعمت‌ها و از آن توست همه خوبي‌ها و تويى تنها مقصود آرزوها."

سپس امام عليه‏السلام بپا خاست و خطبه خواند و حمد و ثناى الهى نمود و به اصحابش فرمود: خداى عزوجل به شهادت من و شما فرمان داده است، بر شما باد كه صبر و شكيبايى را پيشه خود سازيد.(25)


تعداد ياران امام عليه‏السلام

تعداد اصحاب امام عليه‏السلام در روز عاشورا سى و دو نفر سواره و چهل نفر پياده بوده است. و از محمد بن ابى طالب نقل شده كه پيادگان هشتاد و دو نفر بودند. و سيدابن طاووس از امام باقر عليه‏السلام نقل كرده است كه تعداد ياران چهل و پنج نفر سواره و صد نفر پياده بودند.(26)

امام حسين عليه‏السلام زهير بن قين را در ميمنه سپاه خود قرار داد، و حبيب بن مظاهر را بر ميسره سپاه گمارد، و پرچم را به دست برادرش عباس عليه‏السلام سپرد، و خيمه‏ها را در پشت سر سپاه قرار داد و امر كرد خندقى را كه در پشت خيمه‏ها حفر كرده بودند از نى و هيزم انباشته و آنها را آتش زدند كه دشمن نتواند از پشت حمله كند.(27)


سپاه عمر بن سعد

عمر بن سعد نيز عبدالله بن زهير ازدى را بر جمعى از سپاهيان كه اهل مدينه بودند(28)، امير كرد، و قيس بن اشعث بن قيس را فرماندهى قبيله ربيعه و كنده داد، و عبدالله بن ابى سبره جعفى را بر سپاهيان مذحجى و اسدى، و حر بن يزيد رياحى را به فرماندهى قبيله تميم و همدان گمارد (و تمامى اين گروه‌ها در صحنه جنگ با امام حسين عليه‏السلام حضور داشتند به جز حر بن يزيد كه توبه كرد و به اردوى امام رفت و به شهادت رسيد.)

بعد از اين تقسيم مسئوليت‌ها - كه ريشه قومى داشت - عمر بن سعد، عمرو بن حجاج زبيدى را بر ميمنه لشكر، و شمر بن ذى الجوشن را بر ميسره، و عروه بن قيس احمسى را بر سواره نظام، و شبث بن ربعى را بر پياده نظام خود گمارد، و پرچم را به دريد، غلامش سپرد.(29)


حركت سپاه دشمن

سپاه عمر بن سعد رو به سوى خيمه‏ها نموده و اطراف خيام امام حسين عليه‏السلام را محاصره كردند با خندقى كه به دستور امام عليه‏السلام در اطراف خيمه‏ها حفر شده بود و در آن آتش افروخته بودند، برخورد كردند، شمر بن ذى الجوشن (عليه اللعنه) نعره بر آورد كه: اى حسين! پيش از فرا رسيدن قيامت و آتش دوزخ، به استقبال آتش رفته‏اى؟!

امام حسين عليه‏السلام فرمود: اين كيست؟ گويا شمر بن ذى الجوشن است!

گفتند: آرى.

اما با بانگى رسا در پاسخ شمر فرمود: اى پسر زن چران! تو به عذاب آتش سزوارترى.

مسلم بن عوسجه تصميم گرفت كه شمر را هدف تير قرار دهد، امام حسين عليه‏السلام او را از اين كار باز داشت!

عرض كرد: بگذاريد تا اين فاسق را كه از سردمدران ستمكاران است به تير بزنم كه فرصت خوبى است.

امام عليه‏السلام فرمود: او را به تير مزن زيرا من دوست ندارم كه آغازگر جنگ با اين گروه باشم.(30)


پي‌نوشت‌ها:

1- الملهوف 38.

2- ارشاد شيخ مفيد 2/91.

3- كامل ابن اثير 4/57.

4- ارشاد شيخ مفيد 2/92.

5- چه زيباست كلام خداوندى كه فرمود (من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا) (سوره احزاب: 23)، همچنين (و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرين فى الباسأ و الضرأ و حين الباس) (سوره بقره: 177)، كه از مصاديق بارز اين آيات همين رادمردانى هستند كه با ايثار جان و ثبات و استقامت هم نام خود را خالد و جاويدان نمودند و ابديت را كسب نمودند و هم درس وفادارى و تسليم در برابر حق و بردبارى و فداكارى را به انسانها آموختند.

6- الملهوف 39.

7- نفس المهوم 230.

8- خرائج 2/848.

10- الامام الحسين و اصحابه 257.

11- امام عليه‏السلام امر كرد كه اصحاب و يارانش بين خيمه‏ها قرار گرفته و آنها را از سه طرف خيمه‏ها احاطه نمايد، و اين شيوه براى اين بود كه دشمن نتواند به وسيله تير، ياران آن حضرت را هدف قرار دهد.

12- انساب الاشراف 3/186.

13- امالى شيخ صدوق، مجلس 30.

14- اين نام را بلاذرى «انساب الاشراف» ذكر كرده و ما آنچه آورده‏ايم بر اساس نقل ارشاد است.

15- «اى روزگار! اف بر تو باد كه دوست بدى هستى، چه بسيار صبح و شام كه صاحب و طالب حق كشته گشته، و روزگار، بَدَل نمى‌پذيرد؛ و امور به خداى بزرگ باز مى‏گردد، و هر ذى وجودى از اين راه كه من رفتم، رفتنى است».

16- اين مثل را در جائى به كار مى‏برند كه كسى مجبور بر انجام امرى شود كه آن را مكروه بدارد.

17- ارشاد شيخ مفيد 2/93.

18- العقد الفريد 4/168.

19- سوره آل عمران: 178، 179. «گمان نكنند آنان كه به راه كفر رفتند كه مهلتى كه ما به آنان دهيم به حال آنان بهتر خواهد بود، بلكه مهلت براى امتحان مى‏دهيم تا بر سركشى بيفزايند و آنان را عذابى است خوار و ذليل كننده خداوند هرگز مؤمنان را وانگذارد بدين حال كنونى، تا آن كه آزمايش كند بدسرشت را از پاك گوهر».

20- البداية و النهاية 8/192.

21- الامام الحسين و اصحابه 259

22- مقتل الحسين مقرم 281.

23- بحار الانوار 45/3.

24- در حديث مناجات موسى عليه‏السلام آمده است كه گفت: خدايا! چرا امت پيامبر خود، محمد را بر ديگر امتها فضيلت دادى؟

خداى تعالى فرمود: آنان را به جهت 10 خصلت فضليت دادم: نماز و زكات و روزه و حج و جهاد و نماز جمعه و نماز جماعت و قرآن و علم و عاشورا.

موسى سؤال كرد: عاشورا چيست؟

خداى تعالى فرمود: گريستن بر فرزند محمد صلى الله عليه و آله و سلم و مرثيه و عزادارى بر فرزند پيامبر برگزيده. اى موسى! هر بنده‏اى از بندگانم در آن زمان كه او بگريد و يا تباكى كند در سوگ فرزند مصطفى او را پاداش بهشت دهم، و هيچ بنده‏اى از بندگانم از مال و ثروت خود در راه محبت فرزند دختر پيامبر صرف ننمايد مگر اين كه پاداش هر درهم را هفتاد درهم در دنيا عطا كنم و در بهشت متنعم شود و از گناهان او در گذرم، به عزت و جلالم سوگند هيچ زن يا مردى قطره‏اى از اشكش در روز عاشورا و يا غير آن جارى نگردد مگر اين كه او را پاداش صد شهيد عطا نمايم. (مجمع البحرين 3/405 - لغة عشر).

25- اثبات الوصية 126/ مختصر تاريخ ابن عساكر 7/146/ و در اثبات الهداة 2/583 همين مطلب را حلبى از امام صادق عليه‏السلام نقل كرده است.

26- بحار الانوار 45/4.

27- ارشاد شيخ مفيد 2/95.

28- ممكن است مراد از مدينه در اينجا، كوفه باشد، زيرا بعيد به نظر مى‏رسد كه اهالى مدينه در لشكر عبيدالله شركت كرده باشند؛ و شايد هم گروهى از اهل مدينه كه به كوفه آمده و در آنجا سكنى گزيدند مراد باشد، زيرا كوفه شهرى بود كه سكنه آن را مليت‌هاى مختلف تشكيل مى‏داد.

29- كامل ابن اثير 4/60.

30- ارشاد شيخ مفيد 2/96.

منبع:قصّه كربلا- بضميمه قصّه انتقام‏ ، على نظرى‏منفرد

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

روز هفتم محرم تا تاسوعا


نامه امام عليه‏السلام از كربلا به محمدبن حنفيه

امام باقر عليه‏السلام فرمودند: امام حسين از كربلا نامه‏اى براى محمدبن حنفيه فرستاد كه متن آن چنين بود:

"بسم الله الرحمن الرحيم من الحسين بن على الى محمدبن على و من قبله من بنى‌هاشم، اما بعد فكان الدنيا لم تكن و كان الاخرة لم تزل، والسلام."(50)

نامه‏اى است از حسين بن على به محمدبن على و ديگر بنى‌هاشم. اما بعد، مثل اين كه دنيا اصلا وجود نداشته و آخرت هميشگى و دائم بوده و هست.


بنى‌اسد و نصرت امام عليه‏السلام

در اين روز حبيب بن مظاهر به آن حضرت عرض كرد: يابن رسول الله! در اين نزديكى طائفه‏اى از بنى اسد سكونت دارند كه اگر اجازه دهى من به نزد آنها روم و ايشان را به سوى تو دعوت كنم، شايد خداوند شر اين گروه را از تو با حضور بنى اسد در كربلا، دفع كند!

در اين روز عبدالله بن زياد نامه‏اى به نزد عمربن سعد فرستاد و به او دستور داد تا با سپاهيان خود بين امام حسين و اصحابش و آب فرات فاصله ايجاد كرده و اجازه نوشيدن حتى قطره‏اى آب را به امام ندهد، همانگونه كه از دادن آب به عثمان بن عفان خوددارى شد!!

امام، اجازه داد، و حبيب بن مظاهر شبانگاه بيرون آمد و نزد آنها رفت و به آنان گفت: بهترين ارمغان را براى شما به همراه آورده‏ام، شما را به يارى پسر پيامبر خدا دعوت مى‏كنم، او يارانى دارد كه هر يك از آنها بهتر از هزار مرد جنگى‌اند و هرگز او را تنها نخواهند گذارد و او را به دشمن تسليم نكنند، عمربن سعد با لشكريانى انبوه او را محاصره كرده است، چون شما قوم و عشيره من هستيد شما را به اين راه خير راهنمايى مى‏كنم، امروز از من فرمان بريد و به يارى او بشتابيد تا شرف دنيا و آخرت از آن شما باشد، من به خدا سوگند ياد مى‏كنم كه اگر يك نفر از شما در راه خدا با پسر دختر پيغمبرش در اينجا كشته گردد و شكيبايى ورزد و اميد ثواب از خداى داشته باشد، رسول خدا در عليين بهشت، رفيق و همدم او خواهد بود.

در اين هنگام، مردى از بنى اسد كه او را عبدالله بن بشير مى‏ناميدند بپا خاست و گفت: من اولين كسى هستم كه اين دعوت را اجابت مى‏كنم؛ و رجزى حماسى برخواند:

"قد علم القوم اذ تواكلوا و احجم الفرسان اذ تثاقلوا انى شجاع بطل مقاتلكاننى ليث عرين باسل."(51)

آنگاه مردان قبيله كه تعدادشان به نود نفر مى‏رسيد بپا خاستند و براى يارى امام حركت كردند. در آن هنگام، مردى نزد عمربن سعد رفته و او را از جريان كار آگاه كرد و او مردى را به نام ازرق با چهارصد سوار به سوى آن گروه روانه ساخت، و در دل شب سواران ابن سعد در كنار فرات راه را بر آنها گرفتند در حالى كه با امام فاصله چندانى نداشتند.

طايفه بنى اسد با سواران ابن سعد در آويختند، حبيب بن مظاهر بر ازرق بانگ زد كه: واى بر تو! بگذار ديگرى غير از تو اين مظلمه را بر گردن بگيرد.

هنگامى كه طايفه بنى اسد دانستند كه تاب مقاومت با آن گروه را ندارند، در سياهى شب پراكنده شدند و به قبيله خود باز گشتند و شبانه از محل خود كوچ كردند كه مبادا عمر بن سعد شبانه بر آنها بتازد.

حبيب بن مظاهر به خدمت امام آمد و جريان را گفت، امام حسين عليه‏السلام فرمود: لاحول و ولا قوة الا بالله.(52)


روز هفتم محرم

در اين روز عبدالله بن زياد نامه‏اى به نزد عمربن سعد فرستاد و به او دستور داد تا با سپاهيان خود بين امام حسين و اصحابش و آب فرات فاصله ايجاد كرده و اجازه نوشيدن حتى قطره‏اى آب را به امام ندهد، همانگونه كه از دادن آب به عثمان بن عفان خوددارى شد!!(53)

عمربن سعد نيز فوراً عمر بن حجاج را با پانصد سوار در كنار شريعه فرات مستقر كرد و مانع دسترسى امام حسين و يارانش به آب شدند، و اين رفتار غير انسانى سه روز قبل از شهادت امام حسين عليه‏السلام صورت گرفت. در اين هنگام مردى به نام عبدالله بن حصين ازدى كه از قبيله بجيله بود فرياد برداشت كه: اى حسين! اين آب را ديگر بسان رنگ آسمانى نخواهى ديد! به خدا سوگند كه قطره‏اى از آن را نخواهى آشاميد تا از عطش جان دهى!

امام حسين عليه‏السلام فرمود: خدايا او را از تشنگى بكش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار مده!

حميد بن مسلم مى‏گويد: به خدا سوگند كه پس از اين گفتگو به ديدار او رفتم در حالى كه بيمار بود، قسم به آن خدايى كه جز او پروردگارى نيست، ديدم كه عبدالله بن حصين آنقدر آب مى‏آشاميد تا شكمش بالا مى‏آمد، و آن را بالا مى‏آورد! و باز فرياد مى‏زد: العطش! باز آب مى‏خورد تا شكمش آماس مى‏كرد ولى سيراب نمى‌شد! و چنين بود تا جان داد.(54)


روز هشتم محرم(55)

چون تشنگى، امام حسين و اصحابش را سخت آزرده كرده بود، آن حضرت كلنگى برداشت و در پشت خيمه‏ها به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمين را كند، آبى پس گوارا بيرون آمد، همه نوشيدند و مشگ‌ها را پر كردند، سپس آن آب ناپديد گرديد و ديگر نشانى از آن ديده نشد.

خبر اين ماجرا شگفت‏انگيز و اعجازآميز توسط جاسوسان به عبيدالله رسيد، و پيكى نزد عمربن سعد فرستاد كه: به من خبر رسيده است كه حسين چاه مى‏كند و آب به دست مى‏آورد، و خود و يارانش مى‏نوشند! به محض اين كه نامه به تو رسيد، بيش از پيش مراقبت كن كه دست آنها به آب نرسد و كار را بر حسين و اصحابش بيشتر سخت بگير و با آنان چنان رفتار كن كه با عثمان كردند!!

‏اى از آن را نخواهى آشاميد تا از عطش جان دهى!
امام حسين عليه‏السلام فرمود: خدايا او را از تشنگى بكش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار مده! حميد بن مسلم مى‏گويد: به خدا سوگند كه پس از اين گفتگو به ديدار او رفتم در حالى كه بيمار بود، قسم به آن خدايى كه جز او پروردگارى نيست، ديدم كه عبدالله بن حصين آنقدر آب مى‏آشاميد تا شكمش بالا مى‏آمد، و آن را بالا مى‏آورد! و باز فرياد مى‏زد: العطش! باز آب مى‏خورد تا شكمش آماس مى‏كرد ولى سيراب نمى‌شد! و چنين بود تا جان داد.

عمربن سعد طبق فرمان عبيدالله بيش از پيش بر امام عليه‏السلام و يارانش سخت گرفت تا به آب دست نيايند.(56)


ملاقات يزيد بن حصين همدانى و عمر بن سعد

چون تحمل عطش خصوصاً براى كودكان ديگر امكان‏پذير نبود، مردى از ياران امام حسين عليه‏السلام به نام يزيدبن حصين همدانى كه در زهد و عبادت معروف بود به امام گفت: به من اجازه ده تا نزد عمربن سعد رفته و با او در مورد آب مذاكره كنم، شايد از اين تصميم برگردد!

امام عليه‏السلام فرمود: اختيار با توست.

او به خيمه عمربن سعد وارد شد بدون آن كه سلام كند، عمربن سعد گفت: اى مرد همدانى! چه عاملى تو را از سلام كردن به من بازداشت؟! مگر من مسلمان نيستم و خدا و رسول او را نمى‌شناسم؟!

آن مرد همدانى گفت: اگر تو خود را مسلمان مى‏پندارى، پس چرا بر عترت پيامبر شوريده و تصميم به كشتن آنها گرفته‏اى و آب فرات را كه حتى حيوانات اين وادى از آن مى‏نوشند، از آنان مضايقه مى‏كنى و اجازه نمى‌دهى تا آنان نيز از اين آب بنوشند حتى اگر جان بر سر عطش بگذارند؟ و گمان مى‏كنى كه خدا و رسول او را مى‏شناسى؟!

عمربن سعد سر به زير انداخت و گفت: اى همدانى! من مى‏دانم كه آزار كردن اين خاندان حرام است! اما عبيدالله مرا به اين كار واداشته است! و من در لحظات حساسى قرار گرفته‏ام و نمى‌دانم بايد چه بكنم؟! آيا حكومت رى را رها كنم، حكومتى كه در اشتياق آن مى‏سوزم؟ و يا اين كه دستانم به خون حسين آلوده گردد در حالى كه مى‏دانم كيفر اين كار، آتش است؟ ولى حكومت رى به منزله نور چشم من است. اى مرد همدانى! در خودم اين گذشت و فداكارى را كه بتوانم از حكومت رى چشم بپوشم نمى‌بينم؟!

يزيدبن حصين همدانى باز گشت و ماجرا را به عرض امام رسانيد و گفت: عمربن سعد حاضر شده است كه شما را براى رسيدن به حكومت رى به قتل برساند!(57)


آوردن آب از فرات

بهر حال هر لحظه تب عطش در خيمه‏ها افزون مى‏شد، امام عليه‏السلام برادر خود عباس بن على بن ابى طالب را فرا خواند و به او مأموريت داد تا همراه سه نفر سواره و بيست نفر پياده جهت تدارك آب براى خيمه‏ها حركت كند در حالى كه بيست مشگ با خود داشتند. آنان شبانه حركت كردند تا به نزديكى شط فرات رسيدند در حالى كه نافع به هلال پيشاپيش ايشان با پرچم مخصوص حركت مى‏كرد.

امام صادق عليه‏السلام فرمود: تاسوعا روزى است كه در آن روز امام حسين و اصحابش را محاصره كردند و لشكر كوفه و شام در اطراف او حلقه زده و ابن مرجانه و عمربن سعد به جهت كثرت لشكر و سپاه، اظهار شادمانى و مسرت مى‏كردند، و در اين روز حسين را تنها غريب يافتند و دانستند كه ديگر ياورى به سراغ او نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند كرد، سپس امام صادق عليه‏السلام فرمود: پدرم فداى آن كسى كه او را غريب و تنها گذاشته و در تضعيف او كوشيدند.

عمر و بن حجاج پرسيد: كيستى؟

نافع بن هلال خود را معرفى كرد.

ابن حجاج گفت: اى برادر! خوش آمدى، علت آمدنت به اينجا چيست؟

نافع گفت: آمده‏ام تا از اين آب كه ما را از آن محروم كرده‏اند، بنوشم.

عمرو بن حجاج گفت: بنوش، تو را گورا باد.

نافع بن هلال گفت: به خدا سوگند در حالى كه حسين و يارانش تشنه كامند هرگز به تنهايى آب ننوشم.

سپاهيان عمرو بن حجاج متوجه همراهان نافع بن هلال شدند، و عمرو بن حجاج گفت: آنها نبايد از اين آب بنوشند، ما را براى همين جهت در اين مكان گمارده‏اند.

در حالى كه سپاهيان عمرو بن حجاج نزديك‌تر مى‏شدند، عباس بن على به پيادگان دستور داد تا مشگ‌ها را پر كنند، و پيادگان نيز طبق دستور عمل كردند، و چون عمرو بن حجاج و سپاهيانش خواستند راه را بر آنان ببندند، عباس بن على و نافع بن هلال بر آنها حمله ور شدند و آنها را به پيكار مشغول كردند، و سواران، راه را بر سپاه عمرو بن حجاج بستند تا پيادگان توانستند مشگ‌هاى آب را از آن منطقه دور كرده و به خيمه‏ها برسانند.(58)

سپاهيان عمرو بن حجاج بر سواران تاختند و اندكى آنها را به عقب راندند تا آن كه مردى از سپاهيان عمرو بن حجاج با نيزه نافع بن هلال، زخمى عميق برداشت و به علت خونريزى شديد، جان داد، و اصحاب به نزد امام باز گشتند.(59)


ملاقات امام عليه‏السلام و عمر بن سعد

امام حسين عليه‏السلام مردى از ياران خود به نام عمرو بن قرظه انصارى را نزد عمر بن سعد فرستاد و از او خواست كه شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتى داشته باشند، و عمربن سعد پذيرفت. شب هنگام، امام حسين عليه‏السلام با بيست نفر از يارانش و عمربن سعد با بيست نفر از سپاهيانش در محل موعود حضور يافتند.

امام حسين عليه‏السلام به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود عباس بن على و فرزندش على اكبر را در نزد خود نگاه داشت، و همينطور عمربن سعد نيز به جز فرزندش حفص و غلامش، به بقيه همراهان دستور باز گشت داد.

ابتدا امام حسين عليه‏السلام آغاز سخن كرد و فرمود: اى پسر سعد! آيا با من مقابله مى‏كنى و از خدايى كه بازگشت تو به سوى اوست، هراسى ندارى؟! من فرزند كسى هستم كه تو بهتر مى‏دانى! آيا تو اين گروه را رها نمى‌كنى تا با ما باشى؟ و اين موجب نزديكى تو به خداست.

عمربن سعد گفت: اگر از اين گروه جدا شوم مى‏ترسم كه خانه‏ام را خراب كنند!

امام حسين فرمود: من براى تو خانه‌ات را مى‏سازم.

عمربن سعد گفت: من بيمناكم كه املاكم را از من بگيرند!

امام فرمود: من بهتز از آن به تو خواهم داد، از اموالى كه در حجاز دارم. و به نقل ديگرى امام فرمود كه: من «بغيبغه» را به تو خواهم داد، و آن مزرعه بسيار بزرگى بود كه نخل‌هاى زياد و زراعت كثيرى داشت و معاويه حاضر شد آن را به يك ميليون دينار خريدارى كند ولى امام آن را به او نفروخت.

عمربن سعد گفت: من در كوفه بر جان افراد خانواده‏ام از خشم ابن زياد بيمناكم و مى‏ترسم كه آنها را از دم شمشير بگذراند!

امام حسين عليه‏السلام هنگامى كه مشاهده كرد عمربن سعد از تصميم خود باز نمى‌گردد، از جاى برخاست در حالى كه مى‏فرمود: تو را چه مى‏شود ؟! خداوند جان تو را به زودى در بسترت بگيرد و تو را در روز قيامت نيامرزد، به خدا سوگند من مى‏دانم از گندم عراق جز به مقدارى اندك نخورى!

عمربن سعد با تمسخر گفت: جو، ما را بس است!!(60)

و برخى نوشته‏اند كه: امام حسين عليه السلام به او فرمود: مرا مى‏كشى و گمان مى‏كنى كه عبيدالله ولايت رى و گرگان را به تو خواهد داد؟! به خدا سوگند كه گواراى تو نخواهد بود، و اين عهدى است كه با من بسته شده است، و تو هرگز به اين آرزوى ديرينه خود نخواهى رسيد! پس هر كارى كه مى‏توانى انجام ده كه بعد از من روى شادى را در دنيا و آخرت نخواهى ديد، و مى‏بينم كه سر تو را در كوفه بر سر نى مى‏گردانند! و كودكان سر تو را هدف قرار داده و به طرف او سنگ پرتاب مى‏كنند.(61)


نامه عمربن سعد به عبيدالله

بعد از اين ملاقات، عمربن سعد به لشكرگاه خود باز گشت و به عبيدالله بن زياد طى نامه‏اى نوشت: خدا آتش فتنه را بنشانيد و مردم را بر يك سخن و رأى متحد كرد! اين حسين است كه مى‏گويد يا به همان مكان كه از آنجا آمده، بازگردد، يا به يكى از مرزهاى كشور اسلامى برود و همانند يكى از مسلمانان زندگى كند، و يا اين كه به شام رفته تا هر چه يزيد خواهد درباره او انجام دهد!! و خشنودى و صلاح امت در همين است! (62)

امام عليه‏السلام به حضرت عباس بن على فرمود: اگر مى‏توانى آنها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تأخير بيندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خداى خود راز و نياز كنيم و به درگاهش نماز بگزاريم. خداى متعال مى‏داند كه من به خاطر او نماز و تلاوت كتاب او (قرآن) را دوست دارم.


افترأ و بهتان

عقبة بن سمعان(63) مى‏گويد: من با امام حسين از مدينه تا مكه و از مكه تا عراق همراه بودم و تا لحظه‏اى كه آن حضرت شهيد شد، از او جدا نشدم، آن بزرگوار نه در مدينه و نه در مكه و نه در ميان راه و نه در عراق و نه در برابر سپاهيان دشمن، تا لحظه شهادت سخنى نگفت مگر اين كه من آن را شنيدم، به خدا سوگند آنچه را كه مردم مى‏گويند و گمان دارند كه او گفته است كه: بگذاريد من دستم را در دست يزيد بگذارم، يا مرا به سر حدى از سر حدات اسلامى بفرستيد، چنين سخنى نفرمود! فقط مى‏گفت: بگذاريد من در اين زمين پهناور بروم تا ببينم امر مردم به كجا پايان مى‏پذيرد.(64) و (65)

برخى نوشته‏اند كه: عمربن سعد، كسى را نزد عبيدالله فرستاد و اين پيام را بدو رسانيد كه: اگر يكى از مردم ديلم (كنايه از مردم بيگانه) اين مطالب را از تو خواهد و تو آنها را نپذيرى، درباره او ستم روا داشته‏اى.(66)


پاسخ عبيدالله

چون عبيدالله نامه عمربن سعد را در نزد ياران خود قرائت كرد گفت: ابن سعد در صدد چاره‌جويى و دلسوزى براى خويشان خود است.

در اين هنگام، شمربن ذى الجوشن از جاى برخاست و گفت: آيا اين رفتار را از عمربن سعد مى‏پذيرى؟ حسين به سرزمين تو و در كنار تو آمده است، به خدا سوگند كه اگر او از اين منطقه كوچ كند و با تو بيعت نكند، روز به روز نير ومندتر گشته و تو از دستگيرى او عاجز خواهى شد، اين را از او مپذير كه شكست تو در آن است! اگر او و يارانش بر فرمان تو گردن نهند انگاه تو در عقوبت و يا عفو آنان مختار خواهى بود.

ابن زياد گفت: نيكو رأيى است و رأى من نيز بر همين است. اى شمر! نامه مرا نزد عمربن سعد ببر تا بر حسين و يارانش عرضه كند، اگر از قبول حكم من سرباز زدند با آنها بجنگد، و اگر عمربن سعد حاضر به جنگ با آنها نشد تو امير لشكر باش و گردن عمربن سعد را بزن و نزد من بفرست!(67)


تهديد به عزل

سپس نامه‏اى به عمربن سعد نوشت كه: من تو را به سوى حسين نفرستادم كه از او دفع شر كنى! و كار به درازا كشانى! و به او اميد سلامت و رهايى و زندگى دهى و عذر او را موجه قلمداد كرده و شفيع او گردى! اگر حسين و اصحابش بر حكم من سر فرود آورده و تسليم مى‏شوند آنان را نزد من بفرست، و اگر از قبول حكم من خوددارى كردند با سپاهيان خود بر آنان بتاز و آنان را از دم شمشير بگذران و بند از بند آنان جدا كن كه مستحق آنند! و چون حسين را كشتى، پيكر او را در زير سم اسباب لگدكوب كن كه او قاطع رحم و ستمكار است! و نمى‌پندارم كه پس از مرگ او اين عمل (لگدكوب كردن) به او زيانى برساند ولى سخنى است كه گفته‏ام و بايد انجام شود!! پس اگر فرمان ما را اطاعت كردى تو را پاداش دهم، و اگر از فرمان من سرباز زدى از لشكر ما كناره‌گير و مسؤليت آنها را به شمربن ذى الجوشن واگذار كه ما فرمان خويش را به او داده‏ايم، والسلام.(68)


روز نهم محرم (تاسوعا)

شمر نامه را از عبيدالله بن زياد گرفته و از نخليه كه لشكرگاه و پادگان كوفه بود به شتاب بيرون آمد و پيش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم الحرام وارد كربلا شد(69) و نامه عبيدالله را براى عمربن سعد قرائت كرد.

ابن سعد به شمر گفت: واى بر تو! خدا خانه‌ات را خراب كند، چه پيام زشت و ننگينى براى من آورده‏اى! به خدا سوگند كه تو عبيدالله را از قبول آنچه من براى او نوشته بودم باز داشتى و كار را خراب كردى، من اميدوار بودم كه اين كار به صلح تمام شود، به خدا سوگند حسين تسليم نخواهد شد زيرا روح پدرش در كالبد اوست.

شمر به او گفت: بگو بدانم چه خواهى كرد؟! آيا فرمان امير را اطاعت كرده و با دشمنش خواهى جنگيد و يا كناره خواهى گرفت و من مسؤليت لشكر را به عهده خواهم داشت؟

عمربن سعد گفت: اميرى لشكر را به تو واگذار نمى‌كنم و در تو اين شايستگى را نمى‌بينم، و من خود اين كار را به پايان مى‏رسانم، تو امير پياده نظام باش.

و بالاخره عمربن سعد شامگاه روز پنجشنبه نهم محرم الحرام خود را براى جنگ آماده كرد.(70)

شمر نامه را از عبيدالله بن زياد گرفته و از نخليه كه لشكرگاه و پادگان كوفه بود به شتاب بيرون آمد و پيش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم الحرام وارد كربلا شد و نامه عبيدالله را براى عمربن سعد قرائت كرد.
ابن سعد به شمر گفت: واى بر تو! خدا خانه‌ات را خراب كند، چه پيام زشت و ننگينى براى من آورده‏اى! به خدا سوگند كه تو عبيدالله را از قبول آنچه من براى او نوشته بودم باز داشتى و كار را خراب كردى، من اميدوار بودم كه اين كار به صلح تمام شود، به خدا سوگند حسين تسليم نخواهد شد زيرا روح پدرش در كالبد اوست.

امام صادق عليه‏السلام فرمود: تاسوعا روزى است كه در آن روز امام حسين و اصحابش را محاصره كردند و لشكر كوفه و شام در اطراف او حلقه زده و ابن مرجانه و عمربن سعد به جهت كثرت لشكر و سپاه، اظهار شادمانى و مسرت مى‏كردند، و در اين روز حسين را تنها غريب يافتند و دانستند كه ديگر ياورى به سراغ او نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند كرد، سپس امام صادق عليه‏السلام فرمود: پدرم فداى آن كسى كه او را غريب و تنها گذاشته و در تضعيف او كوشيدند.(71)


امان نامه

چون شمر، نامه را از عبيدالله گرفت تا در كربلا به ابن سعد ابلاغ كند، او و عبدالله بن ابى المحل (كه‏ ام البنين عمه او بود) به عبيدالله گفتند: اى امير! خواهرزادگان ما همراه با حسين‌اند، اگر صلاح مى‏بينى نامه امانى براى آنها بنويس! عبيدالله پيشنهاد آنها را پذيرفت و به كاتب خود فرمان داد تا امان نامه‏اى براى آنها بنويسد.


رد امان نامه

عبدالله بن ابى المحل امان نامه را به وسيله غلام خود – كزمان(72) - به كربلا فرستاد، و او پس از ورود به كربلا متن امان نامه را براى فرزندان ام البنين قرائت كرد و گفت: اين امان نامه‏اى است كه عبدالله بن ابى المحل كه از بستگان شماست فرستاده است؛ آنها در پاسخ كزمان گفتند: سلام ما را به او برسان و بگو: ما را حاجتى به امان نامه تو نيست، امان خدا بهتر از امان عبيدالله پسر سميه است.(73)

همچنين شمر به نزديكى خيام امام آمد و عباس و عبدالله و جعفر و عثمان عليه‏السلام فرزندان على بن ابى طالب عليه‏السلام (كه مادرشان ام البنين است) را صدا زد، آنها بيرون آمدند، شمر به آنها گفت: براى شما از عبيدالله امان گرفته‏ام!، و آنها متفقا گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت كند، ما امان داشته باشيم و پسر دختر پيامبر امان نداشته باشد؟!!(74)


اعلان جنگ

پس از رد امان نامه، عمربن سعد فرياد زد كه: اى لشكر خدا! سوار شويد و شاد باشيد كه به بهشت مى‏رويد!! و سواره نظام لشكر بعد از نماز عصر عازم جنگ شد.

در اين هنگام امام حسين عليه‏السلام در جلوى خيمه خويش نشسته و به شمشير خود تكيه داده و سر بر زانو نهاده بود، زينب كبرى شيون كنان به نزد برادر آمد و گفت: اى برادر! اين فرياد و هياهو را نمى‌شنوى كه هر لحظه به ما نزديك‌تر مى‏شود؟!

امام حسين عليه‏السلام سر برداشت و فرمود: خواهرم! رسول خدا را همين حال در خواب ديدم، به من فرمود: تو به نزد ما مى‏آيى.

زينب از شنيدن اين سخنان چنان بيتاب شد كه بى اختيار محكم به صورت خود زد و بناى بيقرارى نهاد.

امام گفت: اى خواهر! چاى شيون نيست، خاموش باش، خدا تو را مشمول رحمت خود گرداند.

در اين اثنا حضرت عباس بن على آمد و به امام عليه‏السلام عرض كرد: اى برادر! اين سپاه دشمن است كه تا نزديكى خيمه‏ها آمده است!

امام در حالى كه بر مى‏خاست فرمود: اى عباس! خانم فداى تو باد! بر اسب خود سوار شو(75) و از آنها بپرس: مگر چه روى داده؟ و براى چه به اينجا آمده‏اند؟!

حضرت عباس عليه‏السلام با بيست سوار كه زهير بن قين و حبيب بن مظاهر از جلمه آنان بودند، نزد سپاه دشمن آمده و پرسيد: چه رخ داده و چه مى‏خواهيد؟!

گفتند: فرمان امير است كه به شما بگوييم يا حكم او را بپذيريد و يا آماده كارزار شويد!

عباس عليه‏السلام گفت: از جاى خود حركت نكنيد و شتاب به خرج ندهيد تا نزد ابى عبدالله رفته و پيام شما را به او عرض كنم. آنها پذيرفتند و عباس بن على عليه‏السلام به تنهايى نزد امام حسين عليه‏السلام رفت و ماجرا را به عرض امام رسانيد، و اين در حالى بود كه بيست تن همراهان او سپاه عمر بن سعد را نصيحت مى‏كردند و آنان را از جنگ با حسين بر حذر مى‏داشتند و در ضمن از پيشروى آنها به طرف خيمه‏ها جلوگيرى مى‏كردند.(76)


سخنان حبيب بن مظاهر و زهير

حبيب بن مظاهر به زهير بن قين گفت: با اين گروه سخن بايد گفت، خواهى تو و اگر خواهى من.

زهير گفت: تو به نصيحت اين قوم آغاز سخن كن.

حبيب رو به سپاه دشمن كرده و گفت: بدانيد كه شما بد جماعتى هستيد، همان گروهى كه نزد خدا در قيامت حاضر شوند در حالى كه فرزندان رسول خدا و عترت و اهل‌بيت او را كشته باشند.

عزرة بن قيس گفت: اى حبيب! تو هر چه خواهى و هر چه مى‏توانى خودستائى كن!

زهير گفت: اى عزره! خداى عز و جل اهل‌بيت را از هر پليدى دور نموده و آنها را پاك و منزه داشته است، از خدا بترس كه من خير خواه توام، تو را به خدا از آن گروه مباش كه يارى گمراهان كنند و به خاطر خشنودى آنان، نفوسى را كه طيب و طاهرند، بكشند.(77)

عزره گفت: اى زهير! تو از شيعيان اين خاندان نبوده بلكه عثمانى هستى.

زهير گفت: آيا در اينجا بودنم به تو نمى‌گويد كه من پيرو اين خاندانم؟! به خدا سوگند كه نامه‏اى براى او ننوشتم و قاصدى را نزد او نفرستادم و وعده يارى هم به او ندادم، بلكه او را در بين راه ديدار نمودم و هنگامى كه او را ديدم، رسول خدا و منزلت امام حسين عليه‏السلام نزد او را به ياد آوردم، چون دانستم كه دشمن بر او رحم نخواهد كرد، تصميم به يارى او گرفتم تا جان خود را فداى او كنم، باشد كه حقوق خدا و پيامبر او را كه شما ناديده گرفته‏ايد، حفظ كرده باشم.(78)

امام عليه‏السلام به حضرت عباس بن على فرمود: اگر مى‏توانى آنها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تأخير بيندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خداى خود راز و نياز كنيم و به درگاهش نماز بگزاريم.(79) خداى متعال مى‏داند كه من به خاطر او نماز و تلاوت كتاب او (قرآن) را دوست دارم.(80)


پاورقى‌ها:

50- كامل الزيارات 75.

51- «به تحقيق كه اين گروه آگاهند در هنگامى كه آماده پيكار شوند و هنگامى كه سواران از سنگينى و شدت امر بهراسند كه من رزمنده‏اى شجاع و دلاورم گويا همانند شير بيشه مى‏باشم».

52- بحار الانوار 44/386.

53- انساب الاشراف 3/180.

54- ارشاد شيخ مفيد 2/86.

55- مرحوم خيابانى در «وقايع الايام» جريان حفر چاه را در پشت خيام از وقايع روز هشتم محرم ذكر كرده است. (وقايع الايام 275).

56- مقتل الحسين خوارزمى 1/244.

57- كشف الغمة2/47.

58- مقاتل الطالبيين 117.

59- نفس المهموم 219.

60- بحار الانوار 44/388.

61- سفينة البحار 2/270، كلمه عمر.

62- ارشاد شيخ مفيد 2/82.

63- عقبة بن سمعان غلام رباب همسر امام حسين عليه‏السلام است، در روز عاشورا لشكريان ابن سعد او را گرفته و نزد عمر بن سعد آوردند،، و او چون دانست كه عقبه غلام است، امر كرد او را آزاد نمايند؛ و برخى از حوادث كربلا همانند اين جريان، از او نقل شده است.

64- تاريخ طبرى 5/413/ كامل ابن اثير 4/54.

65- با توجه به اين روايت به اين نتيجه مى‏رسيم كه نامه عمر بن سعد افترأ است به آن بزرگوار، و عمر بن سعد با اين انگيزه اين دروغ را به امام نسبت داده كه شايد عبيدالله پذيرفته و جنگ واقع نشود.

66- مقاتل الطالبيين 114.

67- و در خبر ديگرى آمده است: عبيدالله بن زياد مردى به نام حويرةبن يزيد تميمى را خواند و به او گفت: نامه مرا نزد عمر بن سعد ببر، پس اگر او همان ساعت اقدام به جنگ نمود پس همان مطلوب ماست، و اگر اقدام نكرد او را گرفته و در بند كن و شهر بن حوشب را بخوان و او را امير لشكر و سپاه گردان. (مقتل الحسين خوارزمى 1/245).

68- اعلام الورى 233.

69- الامام الحسين و اصحابه 249.

70- ارشاد شيخ مفيد 2/89.

71- سفينة البحار 2/123، كلمه تسع.

72- خوارزمى نام اين غلام را «عرفان» ذكر كرده است. (مقتل الحسين خوارزمى 1/245).

73- كامل اثير 4/56.

74- انساب الاشراف 3/184.

75- «اركب بنفسى انت» اين تعبير امام حسين عليه‏السلام نسبت به برادرش عباس «بنفسى انت» در خور دقت است و حكايت مى‏كند از موقعيت و مرتبه بلندى كه آن بزرگوار نزد امام عليه‏السلام دارد.

76- ارشاد شيخ مفيد 2/89.

77- نفس المهموم 226.

78- انساب الاشراف 3/184.

79- اعلام الورى 234.

80- الملهوف 38.

منبع:كتاب قصّه كربلا- به ضميمه قصّه انتقام‏، على نظرى ‏منفرد

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

ورود به كربلا و اتفاقات رخ داده

نزول امام حسين عليه‏السلام به زمين كربلا(1) روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و يك بوده است.(2)

در مقتل ابى اسحاق اسفراينى آمده است كه: امام عليه‏السلام با يارانش سير مى‏كردند تا به بلده‏اى رسيدند كه در آنجا جماعتى زندگى مى‏كردند، امام از نام آن بلده سؤال نمود.

پاسخ دادند: «شط فرات» است.

آن حضرت فرمود: آيا اسم ديگرى غير از اين اسم دارد؟

جواب دادند: «كربلا».

پس گريست و فرمود: اين زمين، به خدا سوگند زمين كرب و بلا است! سپس فرمود: مشتى از خاك اين زمين را به من دهيد، پس آن را گرفته بو كرد و از گريبانش مقدارى خاك بيرون آورد و فرمود: اين خاكى است كه جبرئيل از جانب پرودگار براى جدم رسول خدا آورده و گفته كه اين خاك از موضع تربت حسين است، پس آن خاك را نهاد و فرمود: هر دو خاك داراى يك عطر هستند!

در تذكره سبط آمده است كه امام حسين پرسيد: نام اين زمين چيست؟

گفتند: «كربلا». پس گريست و فرمود: كرب و بلأ. سپس فرمود: ام سلمه مرا خبر داد كه جبرئيل نزد رسول خدا بود و شما هم نزد ما بودى، پس شما گريستى، پيامبر فرمود: فرزندم را رها كن! من شما را رها كردم، پيامبر شما را در امان خودش نشاند، جبرئيل گفت: آيا او را دوست دارى؟ فرمود: آرى! گفت: امت تو او را خواهند كشت، و اگر مى‏خواهى تربت آن زمين كه او در آن كشته خواهد شد به تو نشان دهم! پيامبر فرمود: آرى! پس جبرئيل زمين كربلا را به پيامبر نشان داد.

در روايتى آمده است كه آن حضرت فرمود: ارض كرب و بلأ، سپس فرمود: توقف كنيد و كوچ مكنيد! اينجا محل خوابيدن شتران ما، و جاى ريختن خون ماست، سوگند به خدا در اين جا حريم حرمت ما را مى‏شكنند و كودكان ما را مى‏كشند و در همين جا قبور ما زيارت خواهد شد، و جدم رسول خدا به همين تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.

و چون به امام حسين عليه‏السلام گفته شد كه اين زمين كربلاست، خاك آن زمين را بوئيد و فرمود: اين همان زمين است كه جبرئيل به جدم رسول خدا خبر داد كه من در آن كشته خواهم شد.(3)

سيد ابن طاووس گفته است: امام عليه‏السلام چون به زمين كربلا رسيد پرسيد: نام اين زمين چيست؟ گفته شد: «كربلا».

فرمود: پياده شويد! اين مكان جايگاه فرود بار و اثاثيه ماست، و محل ريختن خون ما، و محل قبور ماست، جدم رسول خدا مرا چنين حديث كرده است.(4)

گر نام اين زمين به يقين كربلا بود   اينجا محل رفتن خون ما بود

و در روايتى آمده است كه آن حضرت فرمود: ارض كرب و بلأ، سپس فرمود: توقف كنيد و كوچ مكنيد! اينجا محل خوابيدن شتران ما، و جاى ريختن خون ماست، سوگند به خدا در اين جا حريم حرمت ما را مى‏شكنند و كودكان ما را مى‏كشند و در همين جا قبور ما زيارت خواهد شد، و جدم رسول خدا به همين تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.(5)

سپس اصحاب امام پياده شدند و بارها و اثاثيه را فرود آوردند، و حر هم پياده شد و لشكر او هم در ناحيه ديگرى در مقابل امام اردو زدند.(6)


روز دوم محرم

در اين روز حر بن يزيد رياحى نامه‏اى به عبيدالله بن زياد نوشت و در آن نامه او را از ورود امام حسين عليه‏السلام به كربلا آگاه ساخت.(7)


دعاى امام عليه‏السلام

امام عليه‏السلام فرزندان و برادران و اهل‌بيت خود را جمع كرد و بعد نظرى بر آنها انداخت گريست و گفت: خدايا! ما عترت پيامبر تو محمد صلى الله عليه و آله و سلم هستيم، ما را از حرم جدمان راندند، و بنى اميه در حق ما جفا روا داشتند. خدايا حق ما را از ستمگران بستان و ما را بر بيدادگران پيروز گردان. (8)و (9)

ام كلثوم عليهاالسلام به امام عليه‏السلام گفت: اى برادر! احساس عجيبى در اين وادى دارم و اندوه هولناكى بر دل من سايه افكنده است.

امام حسين عليه‏السلام خواهر را تسلى داد.(10)


سخنان امام عليه‏السلام

امام عليه‏السلام پس از ورود به سرزمين كربلا به اصحاب خود فرمود:

"الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم يحوطونه ما درت معايشهم فاذا محصوا بالبلأ قل الديانون.(11)

مردم، بندگان دنيا هستند و دين را همانند چيزى كه طعم و مزه داشته باشد، مى‏انگارند و تا مزه آن را بر زبان خود احساس مى‏كنند آن را نگاه مى‏دارند و هنگامى كه بناى آزمايش باشد، تعداد دينداران اندك مى‏شود.

به دنبال اطلاع عبيدالله از ورود امام عليه‏السلام به كربلا، نامه‏اى بدين مضمون به حضرت نوشت: به من خبر رسيده است كه در كربلا فرود آمده‏اى، و اميرالمؤمنين يزيد! به من نوشته است كه سر بر بالين ننهم و نان سير نخورم تا تو را به خداوند لطيف و خبير ملحق كنم! و يا به حكم يزيد بن معاويه باز آيى! والسلام.


نامه امام عليه‏السلام به اهل كوفه

امام عليه‏السلام دوات و كاغذ طلب كرد و خطاب به تعدادى از بزرگان كوفه كه مى‏دانست بر رأى خود استوار مانده‏اند، اين نامه را نوشت: «بسم الله الرحمن الرحيم از حسين بن على به سوى سليمان بن صرد و مسيب بن نجبه و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و گروه مؤمنين، اما بعد، شما مى‏دانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حيات خود فرمود: هر كس سلطان ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال نمايد و پيمان خود را شكسته و با سنت من مخالفت مى‏كند و در ميان بندگان خدا با ظلم و ستم رفتار مى‏نمايد، و اعتراض نكند قولا و عملا، سزاوار است كه خداى متعال هر عذابى را كه بر آن سلطان بيدادگر مقدر مى‏كند، براى او نيز مقرر دارد، و شما مى‏دانيد و اين گروه (بنى اميه) را مى‏شناسيد كه از شيطان پيروزى نموده و از اطاعت خدا سرباز زده، و فساد را ظاهر و حدود الهى را تعطيل و غنائم را منحصر به خود ساخته‏ايد، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام كرده‏اند.

نامه‏هاى شما به من رسيد و فرستادگان شما به نزد من آمدند و گفتند كه شما با من بيعت كرده‏ايد و مرا هرگز در ميدان مبارزه تنها نخواهيد گذارد و مرا به دشمن تسليم نخواهيد كرد، حال اگر بر بيعت و پيمان خود پايداريد كه راه صواب هم همين است، من با شمايم و خاندان من با خاندان شما و من پيشواى شما خواهم بود؛ و اگر چنين نكنيد و بر عهد خود استوار نباشيد و بيعت مرا از خود برداشتيد، به جان خودم قسم كه تعجب نخواهم كرد، چرا كه رفتارتان را با پدرم و برادرم و پسر عمويم مسلم، ديده‏ام، هر كس فريب شما خورد ناآزموده مردى است. شما از بخت خود رويگردان شديد و بهره خود را در همراه بودن با من از دست داديد، هر كس پيمان شكند، زيانش را خواهد ديد و خداوند به زودى مرا از شما بى‌نياز گرداند، والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته.»(12)

امام عليه‏السلام نامه را بست و مُهر كرد و به قيس بن مسهر صيداوى داد(13) تا عازم كوفه شود، و چون امام عليه‏السلام از خبر كشته شدن قيس مطلع گرديد گريه در گلوى او پيچيد و اشكش بر گونه‏اش لغزيد و فرمود: «خداوندا! براى ما و شيعيان ما در نزد خود پايگاه والايى قرار ده و ما را با آنان در جوار رحمت خود مستقر ساز كه تو بر انجام هر كارى قادرى.» (14)و (15)

سپس امام حمد و ثناى الهى را بجا آورد و بر محمد و آل محمد درود فرستاد و همان خطبه‏اى را كه ما در منزل ذى حسم از آن بزرگوار نقل كرديم ايراد فرمود.(16)


اظهارات ياران امام عليه‏السلام

پس از سخنان امام، زهير بپاخاست و گفت: اى پسر رسول خدا! گفتار تو را شنيديم، اگر دنياى ما هميشگى و ما در آن جاويدان بوديم، ما قيام با تو و كشته شدن در كنار تو را بر ماندن در دنيا مقدم مى‏داشتيم.

سپس برير(17) برخاست و گفت: يا بن رسول الله! خدا به وسيله تو بر ما منت نهاد كه ما در ركاب تو جهاد كنيم و بدن ما در راه تو قطعه قطعه شود و جد بزگوارت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در روز قيامت شفيع ما باشد.(18)

و بعد، نافع بن هلال از جا بلند شد و عرض كرد: اى پسر رسول خدا! تو مى‏دانى كه جدت پيامبر خدا هم نتوانست محبت خود را در دل‌هاى همه جاى دهد و چنانچه مى‏خواست، همه فرمان‏پذير او نشدند، زيرا كه در ميان مردم، منافقانى بودند كه نويد يارى مى‏داند ولى در دل، نيت بيوفائى داشتند؛ اين گروه، در پيش روى از عسل شيرين‏تر و در پشت سر، از حنظل تلخ‏تر بودند! تا خداى متعال او را به جوار رحمت خود برد؛ و پدرت على عليه‏السلام نيز چنين بود، گروهى به يارى او برخاستند و او با ناكثين و قاسطين و مارقين قتال كرد تا مدت او نيز به سر آمد و به جوار رحمت حق شتافت؛ و تو امروز نزد ما بر همان حالى! هر كس پيمان شكست و بيعت از گردن خود برداشت، زيانكار است و خدا تو را از او بى نياز مى‏گرداند، با ما به هر طرف كه خواهى، به سوى مغرب و يا مشرق، روانه شو، به خدا سوگند كه ما از قضاى الهى نمى‌هراسيم و لقاى پروردگار را ناخوش نمى‌داريم و ما از روى نيت و بصيرت هر كه را با تو دوستى ورزد، دوست داريم، و هر كه را با تو دشمنى كند، دشمن داريم.(19)


نامه عبيدالله به امام عليه‏السلام

به دنبال اطلاع عبيدالله از ورود امام عليه‏السلام به كربلا، نامه‏اى بدين مضمون به حضرت نوشت: به من خبر رسيده است كه در كربلا فرود آمده‏اى، و اميرالمؤمنين يزيد! به من نوشته است كه سر بر بالين ننهم و نان سير نخورم تا تو را به خداوند لطيف و خبير ملحق كنم! و يا به حكم يزيد بن معاويه باز آيى! والسلام.

چون اين نامه به امام رسيد و آن را خواند، آن را پرتاب كرده فرمود: رستگار نشوند آن گروهى كه خشنودى مخلوق را به چشم خالق خريدند.

فرستاده عبيدالله گفت: اى ابا عبدالله! جواب نامه؟

امام فرمود: اين نامه را جوابى نيست! زيرا بر عبيدالله عذاب الهى و ثابت است.

چون قاصد نزد عبيدالله بازگشت و پاسخ امام را بگفت، اين زياد بر آشفت و به سوى عمر بن سعد نگريست و او را به جنگ حسين فرمان داد.

عمر بن سعد كه شيفته ولايت «رى» بود، از قتال با حسين عليه‏السلام عذر خواست.

عبيدالله گفت: پس آن فرمان ولايت رى را باز پس ده!

عبيدالله بن زياد اندكى قبل از اين واقعه دستور داده بود تا عمر بن سعد به سوى دستبى(20) همراه با چهار هزار سپاهى حركت كند زيرا ديلميان بر آنجا مسلط شده بودند، و ابن زياد فرمان امارت رى را به نام عمر بن سعد نوشته بود، عمر بن سعد هم در حمام اعين(21) خود را آماده حركت كرده بود كه خبر حركت امام به سمت كوفه به ابن زياد رسيد و او عمر بن سعد را طلب كرد و گفت: بايد به جانب حسين روى و چون از اين مأموريت فراغت يافتى، آنگاه به سوى رى روانه شو!

به همين جهت عمر بن سعد كه انصراف از حكومت رى براى او بسيار ناگورا بود به ابن زياد گفت: امروز را به من مهلت ده تا بينديشم!

عبيدالله بن زياد شخصى را به نام سويد بن عبدالرحمن فرمان داد تا در اين مسأله (فرار از جنگ) تحقيق كند و متخلفان را نزد او برد، و او يك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكرگاه به كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبيدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمايند تا كسى ديگر جرأت سرپيچى از دستورات او را نكند! نوشته‏اند كه آن مرد شامى براى طلب ميراث به كوفه آمده بود!

نوشته‏اند كه: عمر بن سعد از سر شب تا سحر در انديشه اين كار بود و با خود مى‏گفت:

"اترك ملك الرى و الرى رغبتى‌ام ارجع مذموما بقتل حسين و فى قتله النار التى ليس دونها حجاب و ملك الرى قوْ عينى." (22) و(23)

سپس با اهل مشورت اين مسأله را در ميان گذاشت، همه او را از جنگ با حسين بن على عليه‏السلام نهى كردند، و حمزة بن مغيره فرزند خواهرش به او گفت: تو را به خدا از اين انديشه در گذر زيرا مقاتله با حسين، نافرمانى خداست و قطع رحم كردن است، به خدا سوگند كه اگر همه دنيا از آن تو باشد و آن را از تو بگيرند بهتر است از آن كه به سوى خدا بشتابى در حالى كه خون حسين بر گردن تو باشد.

عمر بن سعد گفت: همين كار را انجام خواهم داد انشأ الله!


عمار بن عبدالله

عمار بن عبدالله از پدرش نقل كرده است كه: بر عمر بن سعد وارد شدم در حالى كه عازم به سوى كربلا بود، به من گفت: امير، مرا فرمان داده است به سوى حسين حركت كنم. من او را از اين كار نهى كردم و گفتم: از اين قصد باز گرد! هنگامى كه از نزد او بيرون آمدم شخصى نزد من آمد و گفت: عمر بن سعد مردم را به جنگ با حسين فرا مى‏خواند؛ به نزد او رفتم در حالى كه نشسته بود، چون مرا ديد روى از من گرداند، دانستم كه عازم حركت است و از نزد او بيرون آمدم.

عمر بن سعد نزد ابن زياد رفت و گفت: مرا بدين مسئوليت گماردى و در ازاى آن، ولايت رى را به من اعطا كردى، و مردم هم از اين معامله آگاهند، ولى پيشنهادى دارم و آن اين است كه عده‏اى از اشراف كوفه هستند كه در اين مقاتله به همراهى آنان نياز دارم! آنها را نزد خود فراخوان تا سپاه مرا در اين مسير همراهى باشند. سپس نام تعدادى از اشراف كوه را ذكر كرد، عبيدالله بن زياد گفت: ما در اين كه چه كسى را خواهيم فرستاد، از تو نظر خواهى نخواهيم كرد! اگر با اين گروه كه همراه تو هستند، از عهده انچام اين مأموريت بر مى‏آيى كه هيچ، در غير اين صورت بايد از امارت رى چشم بپوسى!

عمر بن سعد چون پافشارى عبيدالله را مشاهده كرد گفت: خواهم رفت.(24)


روز سوم محرم


اعزام لشكر به سوى كربلا

عمر بن سعد يك روز بعد از ورود امام به كربلا يعنى روز سوم محرم با چهار هزار سپاهى از اهل كوفه وارد كربلا شد.(25)

برخى نوشته‏اند كه: بنو زهره (قبيله عمر بن سعد) نزد او آمده و گفتند: تو را به خدا سوگند مى‏دهيم از اين كار درگذر و تو داوطلب جنگ با حسين مشو، زيرا اين باعث دشمنى ميان ما و بنى‌هاشم مى‏گردد.

عمر بن سعد نزد عبيدالله رفت و استغفا كرد، ولى عبيدالله استعفاى او را نپذيرفت، و او تسليم شد.(26)

و برخى از تاريخ نويسان نوشته‏اند: عمر بن سعد دو پسر داشت: يكى به نام حفص كه پدر را تشويق و ترغيب به رفتن كرد تا با امام عليه‏السلام مقابله كند، ولى فرزند ديگرش او را به شدت از اقدام به چنين كارى بر حذر مى‏داشت، و سرانجام حفص نيز با پدرش راهى كربلا شد.(27)


خريدارى اراضى كربلا

از وقايعى كه در روز سوم ذكر شده، اين است كه امام عليه‏السلام قسمتى از زمين كربلا را كه قبرش در آن واقع، شده است، از اهل نينوا و غاضريه به شصت هزار درهم خريدارى كرد و با آنها شرط كرد كه مردم را براى زيارت قبرش راهنمايى نموده و زوار او را تا سه روز ميهمانى نمايند.(28)


هوشيارى ياران امام عليه السلام

هنگامى كه عمربن سعد به كربلا وارد شد عَزرْ بن قيس احمسى را نزد امام حسين عليه السلام فرستاد تا از امام سؤال كند براى چه به اين مكان آمده است؟ و چه قصدى دارد؟

چون عزره از جمله كسانى بود كه به امام عليه‏السلام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بود، از رفتن به نزد آن حضرت شرم كرد، پس عمر بن سعد از اشراف كوفه كه به امام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بودند خواست كه اين كار را انجام دهند، تمامى آنها از رفتن به خدمت امام خوددارى كردند! ولى شخصى به نام كثير بن عبدالله شعبى كه مرد گستاخى بود برخاست و گفت: من به نزد حسين رفته و اگر خواهى او را خواهم كشت!

عمر بن سعد گفت: چنين تصميمى را فعلاً ندارم، ولى به نزد او رفته و سؤال كن براى چه مقصود به اين سرزمين آمده است؟!

كثير بن عبدالله به طرف امام حسين عليه‏السلام رفت، ابو ثمامه صائدى كه از ياران امام حسين بود و چون كثير بن عبدالله را مشاهده كرد به امام عرض كرد: اين شخصى كه مى‏آيد بدترين مردم روى زمين است!

سپس از منبر به زير آمد و براى مردم شام نيز عطايائى مقرر كرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده باشند، و خود و همراهانش به سوى نخيله حركت كرد و حصين بن نمير و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسيل داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسين كمك نمايند.

پس ابو ثمامه راه را بر كثير بن عبدالله گرفت و گفت: شمشير خود را بگذار و نزد حسين عليه‏السلام برو!

گثير گفت: به خدا سوگند كه چنين نكنم! من رسول هستم، اگر بگذاريد، پيام خود را مى‏رسانم، در غير اين صورت باز خواهم گشت.

ابو ثماه گفت:من دستم را روى شمشيرت مى‏گذارم، تو پيامت را ابلاغ كن.

كثير بن عبدالله گفت: به خدا سوگند هرگز نمى‌گذارم چنين كارى كنى.

ابو ثمامه گفت: پيامت را به من بازگو تا من آن را به امام برسانم، زيرا تو مرد زشتكارى هستى و من نمى‌گذارم به نزد امام بروى.

پس از اين مشاجره و نزاع، كثير بن عبدالله بدون ملاقات بازگشت و جريان را به عمر بن سعد اطلاع داد. عمربن سعد شخصى به نام قرة بن قيس حنظلى را به نزد خود فرا خواند و گفت: اى قره! حسين را ملاقات كن و از علت آمدنش به اين سرزمين جويا شو.

قرة بن قيس به طرف امام حركت كرد. امام حسين عليه‏السلام به اصحاب خود فرمود: آيا اين مرد را مى‏شناسيد؟

حبيب بن مظاهر عرض كرد: آرى! اين مرد تميمى است و من او را به حسن رأى مى‏شناختم و گمان نمى‌كردم او در اين صحنه و موقعيت مشاهده كنم.

آنگاه قرة بن قيس آمد و بر امام سلام كرد و رسالت خود را ابلاغ نمود، امام حسين عليه‏السلام فرمود: مردم شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت كرده‏اند، و اگر از آمدن من ناخشنوديد باز خواهم گشت.

قره چون خواست باز گردد، حبيب بن مظاهر به او گفت: اى قره! واى بر تو! چرا به سوى ستمكاران باز مى‏گردى؟ اين مرد را يارى كن كه به وسيله پدرانش به راه راست هدايت يافتى.

قرة بن قيس گفت: من پاسخ اين رسالت خود را به عمربن سعد برسانم و سپس در اين امر انديشه خواهم كرد! پس به نزد عمربن سعد باز گشت و او را از جريان امر با خبر ساخت، عمربن سعد گفت: اميدوارم كه خدا مرا از جنگ با حسين برهاند.(29)


نامه عمر بن سعد

حسان بن فائد مى‏گويد: من نزد عبيدالله بودم كه نامه عمربن سعد را آوردند، و در آن نامه چنين آمده بود: چون من با سپاهيانم در برابر حسين و يارانش پياده شدم، قاصدى نزد او فرستاده و از علت آمدنش جويا شدم، او در جواب گفت: اهالى اين شهر براى من نامه نوشته و نمايندگان خود را نزد من فرستاده و از من دعوت كرده‏اند، اگر آمدنم را خوش نمى‏داريد، باز خواهم گشت.

عبيدالله چون نامه عمربن سعد را خواند، گفت:

"الان و قد علقت مخالبنا بهيرجو النجاة ولات حين مناص. (30)


نامه عبيدالله به عمربن سعد

عبيدالله به عمربن سعد نوشت: نامه تو رسيد و از مضمون آن اطلاع يافتم، از حسين بن على بخواه تا او و تمام يارانش با يزيد بيعت كنند، اگر چنين كرد، ما نظر خود را خواهيم نوشت!

چون اين نامه به دست عمربن سعد رسيد، گفت: مى‏پندارم كه عبيدالله بن زياد خواهان عافيت و صلح نيست.(31)

عمربن سعد، نامه عبيدالله بن زياد را به اطلاع امام حسين نرساند، زيرا مى‏دانست كه آن حضرت با يزيد هرگز بيعت نخواهد كرد.(32)

پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، شمربن ذى الجوشن اولين فردى بود كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسين عليه‏السلام اعلام آمادگى كرد و بعد يزيدبن ركاب كلبى با دو هزار نفر و حصين بن نمير با چهار هزار نفر كه جمعا بيست هزار نفر مى‏شدند.

عبيدالله بن زياد پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، انديشه اعزام سپاهى انبوه را در سر مى‏پروراند، و بعضى نوشته‏اند كه: مردم كوفه جنگ كردن با امام حسين عليه‏السلام را ناخوش مى‏داشتند و هر كس را به جنگ آن حضرت روانه مى‏كردند، باز مى‏گشت.

عبيدالله بن زياد شخصى را به نام سويد بن عبدالرحمن فرمان داد تا در اين مسأله (فرار از جنگ) تحقيق كند و متخلفان را نزد او برد، و او يك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكر گاه به كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبيدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمايند تا كسى ديگر جرأت سرپيچى از دستورات او را نكند! نوشته‏اند كه آن مرد شامى براى طلب ميراث به كوفه آمده بود!(33)


عبيدالله در نخيله

عبيدالله شخصا از كوفه به طرف نخيله(34) حركت كرد و كسى را نزد حصين بن تميم - كه به قادسيه رفته بود - فرستاد و او به همراه چهار هزار نفر كه با او بودند به نخليه آمد، سپس كثير بن شهاب حارثى و محمد بن اشعث و قعقاع بن سويد و اسمأ بن خارجه را طلب كرد و گفت: در شهر كوفه گردش كنيد و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى از يزيد و من فرمان دهيد، و آنان را از نافرمانى و بر پا كردن فتنه بر حذر داريد و آنان را به لشكرگاه فرا خوانيد؛ پس آن چهار نفر طبق دستور عمل كردند و سه نفر از آنها به نخيله نزد عبيدالله باز گشتند، و كثير بن شهاب در كوفه ماند و در ميان كوچه‏ها و گذرگاه‌ها مى‏گشت و مردم را به پيوستن به لشكر عبيدالله تشويق مى‏كرد و آنان را از يارى امام حسين بر حذر مى‏داشت.(35)

عبيدالله گروهى سواره را بين خود و عمربن سعد قرار داد كه هنگام نياز از وجود آنها استفاده شود، و هنگامى كه او در لشكرگاه نخيله بود شخصى به نام عمار بن ابى سلامه تصميم گرفت كه او را ترور كند، ولى موفق نشد و به طرف كربلا حركت كرد و به امام ملحق گرديد و شهيد شد.(36)


روز چهارم محرم

در اين روز(37) عبيدالله بن زياد مردم را در مسجد كوفه گرد آورد و خود به منبر رفت و گفت: اى مردم! شما آل ابى سفيان را آزموديد و آنها را چنان كه مى‏خواستيد، يافتيد! و يزيد را مى‏شناسيد كه داراى سيره و طريقه‏اى نيكو است! و به زير دستان احسان مى‏كند! و عطاياى او بجاست! و پدرش نيز چنين بود! و اينك يزيد دستور داده است كه بهره شما را از عطايا بيشتر كنم و پولى را نزد من فرستاده است كه در ميان شما قسمت نموده و شما را به جنگ با دشمنش حسين بفرستم! اين سخن را به گوش جان بشنويد و اطاعت كنيد.

سپس از منبر به زير آمد و براى مردم شام(38) نيز عطايائى مقرر كرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده باشند، و خود و همراهانش به سوى نخيله حركت كرد و حصين بن نمير و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسيل داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسين كمك نمايند.(39)

پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، شمربن ذى الجوشن اولين فردى بود كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسين عليه‏السلام اعلام آمادگى كرد و بعد يزيدبن ركاب كلبى با دو هزار نفر و حصين بن نمير با چهار هزار نفر كه جمعا بيست هزار نفر مى‏شدند.(40)


روز پنجم محرم

در اين روز كه مطابق با روز يكشنبه بوده است، عبيدالله بن زياد مرادى را به دنبال شبث بن ربعى(41) فرستاد كه در دارالاماره حضور يابد، شبث بن ربعى خود را به بيمارى زده بود و مى‏خواست كه ابن زياد او را از رفتن به كربلا معاف دارد، ولى عبيدالله بن زياد براى او پيغام فرستاد كه: مبادا از كسانى باشى كه خداوند در قرآن فرموده است: «چون به مؤمنين رسند گويند: از ايمان آورندگانيم، و هنگامى كه به نزد ياران خود - كه همان شياطينند - روند، اظهار دارند: ما با شماييم و مؤمنين را به سخره مى‏گيريم»(42)، و به او خاطر نشان ساخت كه اگر بر فرمان ما گردن مى‏نهى و در اطاعت مائى، در نزد ما بايد حاضر شوى.

شبث بن ربعى، شبانگاه نزد عبيدالله آمد تا رنگ گونه او را نتوان به خوبى تشخيص داد! ابن زياد به او مرحبا گفته و در نزد خود نشاند و گفت: بايد به كربلا روى، پس شبث قبول كرد و عبيدالله او را به همراه هزار سوار به سوى كربلا گسيل داشت.(43)

در تعداد كل لشكريانى كه به همراه عمربن سعد در كربلا حضور پيدا كردند تا با امام حسين عليه‏السلام بجنگند، اختلاف است، ولى نكته‏اى كه نبايد فراموش كرد اين است كه تعداد نظاميان جيره‌خوارى كه از حكومت وقت، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگى دريافت مى‏كردند سى هزار نفر بوده است.

سپس عبيدالله بن زياد به شخصى به نام زحر بن قيس با پانصد سوار مأموريت داد كه بر جسر صراه(44) ايستاده و از حركت كسانى كه به عزم يارى امام حسين از كوفه خارج مى‏شوند، جلوگيرى كند، فردى به نام عامر بن ابى سلامه كه عازم بود براى پيوستن به امام حسين عليه‏السلام از برابر زحربن قيس و سپاهيانش گذشت، زحر بن قيس به او گفت: من از تصميم تو آگاهم كه مى‏خواهى حسين را يارى كنى، باز گرد! ولى عامر بن ابى سلامه بر زحرى بن قيس و سپاهش حمله ور شد و از ميان سپاهيان گذشت و كسى جرأت نكرد تا او را دنبال كند. عامر خود را به كربلا رساند و به امام حسين عليه‏السلام ملحق شد تا به درجه رفيع شهادت نائل آمد، او از اصحاب اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه‏السلام بود كه در چندين جنگ در ركاب آن حضرت شمشير زده است.(45)


تعداد لشكر عمر بن سعد

در تعداد كل لشكريانى كه به همراه عمربن سعد در كربلا حضور پيدا كردند تا با امام حسين عليه‏السلام بجنگند، اختلاف است، ولى نكته‏اى كه نبايد فراموش كرد اين است كه تعداد نظاميان جيره خوارى كه از حكومت وقت، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگى دريافت مى‏كردند سى هزار نفر بوده است.(46) و (47)


روز ششم محرم

عبيدالله در اين روز نامه‏اى به عمر بن سعد نوشت كه: من از نظر كثرت لشكر اعم از سواره و پياده و تجهيزات، چيزى را از تو فروگذار نكردم، توجه داشته باش كه هر روز و هر شب گزارش كار تو را براى من مى‏فرستند!(48)


وضعيت لشكر دشمن

چون مردم مى‏دانستند كه جنگ با امام حسين عليه‏السلام در حكم جنگ با خدا و پيامبر اوست، تعداى در اثناى راه از لشكر دشمن جدا شده و فرار كردند.

نوشته‏اند كه: فرمانده‏اى كه از كوفه با هزار رزمنده حركت كرده بود، چون به كربلا مى‏رسيد فقط سيصد يا چهار صد نفر و يا كمتر از اين تعداد همراه او بودند، بقيه به علت اعتقادى كه به اين جنگ نداشتند، اقدام به فرار كرده بودند.(49)


پي‌نوشت‌ها:

1- كربلأ: موضعى است كه حسين بن على در آن كشته شد و نزديك كوفه در طرف بيابان قرار گرفته و در كنار فرات است. (مراصد الاطلاع 3/1154).

2- الامام الحسين و اصحابه 194 / البد و التاريخ (ص)/10.

3- الامام الحسين و اصحابه 197.

4- الملهوف 35.

5- الامام الحسين و اصحابه 198/ و در اثبات الهداة 2/586. اين عبارت نيز ذكر شده است: «هيهنا و الله محرشنا و منشرنا».

6- كشف الغمه 2/47.

7- كشف الغمه 2/47.

8- «اللهم انا عترة نبيك محمد قد اخرجنا و طردنا و ازعجنا عن حرم جدنا و تعدت بنو اميه علينا، اللهم فخذ لنا بحقنا و انصرنا على القوم الظالمين.»

9- مقتل الحسين مقرم 193.

10- وقايع الايام خيابانى 171.

11- بحار الانوار 44/383 و 75/116، به نقل از تحف العقول.

12- اين بيانات كه در اينجا به صورت نامه امام عليه‏السلام آورده شد، در صفحات قبل به صورت خطبه امام عليه‏السلام هنگام ملاقات با حر و سپاهيانش آمده است و شايد هر دو مورد صحيح باشد، در اثناى راه به صورت خطبه، و در كربلا به صورت نامه براى اشراف كوفه.

13- در سابق گذشت كه امام عليه‏السلام در منزل حاجر از بطن الرمة قيس بن مسهر را فرستاده و از اين نقل چنين استفاده مى‏شود كه آن حضرت قيس را از كربلا اعزام كرده است، و احتمال دارد كه عبدالله بن يقطر را از منزل حاجر و قيس بن مسهر صيداوى را از كربلا به كوفه اعزام داشته‏اند.

14- «اللهم اجعل لنا و لشيعتنا عندك منزلا كريما و اجمع بيننا و بينهم فى مستقر من رحمتك انك على كل شئ قدير».

15- بحار الانوار 44/381.

16- طبرى ايراد اين خطبه را به وسيله امام در ذى حسم ذكر كرده، و برخى آن را پس از ورود به زمين كربلا از آن حضرت نقل كرده‏اند.

17- برير بن خضير از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام و از شيوخ قرأ در مسجد كوفه و از تابعين بوده است؛ در زهد و طاعت، شهره بود، و در ميان قبيله همدان شرف و منزلت والايى داشت. (وسيله الدارين 106).

18- الملهوف 32.

19- مقتل الحسين مقرم 194.

20- دستبى، اصل آن دشت بى، منطقه وسيعى است بين رى و همدان؛ و عموم، آن را دشتابى مى‏گويند. (الامام الحسين و اصحابه 222).

-21 «حمام اعين» نام موضعى است در كوفه منسوب به «اعين» مولاى سعد بن ابى وقاص. (مراصد الاطلاع 1/423).

22- «آيا حكومت رى را رها كنم و حال آن كه آرزوى من است؟ يا باز گردم و با كشتن حسين خود را در معرض مذمت و شماتت خلق خدا قرار دهم؟ در كشتن حسين آتشى است كه نمى‌توان از آن گريخت، و حكومت رى هم نور چشم من است!»

23- مقتل الحسين مقرم 197.

24- تاريخ طبرى 5/409.

25- ارشاد شيخ مفيد 2/84.

26- طبقات ابن سعد، ترجمه امام حسين 69.

27- الامام الحسين و اصحابه 222.

28- مجمع البحرين 5/461. لغة كربل.

29- تاريخ طبرى 5/410.

30- «اكنون كه در چنگ ما گرفتار شده، اميد نجات دارد! ولى حالا وقت فرار نيست!!».

31- تاريخ طبرى 5/411.

32- بحار الانوار 44/385.

33- الاخبار الطوال 253.

34- «نخليه» محلى است در نزديكى كوفه در سمت شام كه لشكر در آنجا اجتماع مى‏كردند تا براى جنگ بيرون روند.

35- انساب الاشراف 3/178.

36- انساب الاشراف 3/180.

37- مرحوم خيابانى در «وقايع الايام» جريان منبر رفتن عبيدالله بن زياد را در كوفه و تحريض مردم به مشاركت در جنگ با امام حسين عليه‏السلام را از وقايع روز چهارم محرم ذكر كرده است.

38- از اين نقل چنين استفاده مى‏شود كه در جنگ با امام عليه‏السلام مردم شام هم شركت داشتند.

39- الاخبار الطوال 254.

40- بحار الانوار 44/386.

41- شبث بن ربعى (به فتح شين و بأ و كسر رأ) گويا پيامبر را درك كرده و مؤذن سجاح (كه ادعاى نبوت كرد) بود، سپس به اسلام باز گشت و در صفين از حضرت على عليه‏السلام جدا شد و به خوارج پيوست و بعد از آن توبه كرد، و بالاخره از قتله امام حسين عليه‏السلام گرديد. مدائنى گفته: او متولى سپاهيان شام در كوفه بود. و عجلى گفته: شبث بن ربعى از جمله كسانى كه بر قتل على عليه‏السلام كمك كرده است و او از جمله كسانى است كه براى امام حسين عليه‏السلام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت نموده است. (وسيلة الدارين 89).

42- و اذا لقواالذين آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الى شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزئون) (سوره بقره: 14).

43- عوالم العلوم 17/237.

44- نام پلى است كه مردم كوفه براى رفتن به كربلا از آن عبور مى‏كردند.

45- مقتل الحسين مقرم 199.

46- الامام الحسين و اصحابه 230 / مقتل الحسين مقرم 201.

47- مفضل بن عمر از امام صادق عليه‏السلام نقل كرده است كه فرمود: حسين بن على عليه‏السلام بر برادرش امام حسن عليه‏السلام وارد شد و چون بر او نظر نمود گريست، امام حسن عليه‏السلام از علت گريه سؤال كرد، امام حسين عليه السلام فرمود: براى مصائبى كه بر تو وارد مى‏شود گريه مى‏كنم. امام حسن عليه‏السلام فرمود: مرا به وسيله سم شهيد خواهند كرد ولى روزى همانند روز تو نيست اى ابا عبدالله، سى هزار مرد كه ادعا دارند از امت پيامبرند و خود را به اسلام منسوب مى‏كنند بر كشتن و ريختن خون تو اجتماع كنند، حرمت تو را هتك و زنان و فرزندان تو را اسير و اموالت را غارت كنند، در آن هنگام خداوند لعنت خود را بر بنى اميه نازل كند و آسمان خون ببارد و هر چيز حتى و حوش و ماهيها بر تو بگريند. (الملهوف 11).

48- بحار الانوار 44/387.

49- حياة الامام الحسين 3/118.

منبع:كتاب قصه كربلا – به ضميمه قصه انتقام، على نظرى‏منفرد

  

نویسنده : صادق ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

عزت و ذلت در آينه آيات و روايات

شيعيان همواره در طول تاريخ قريب به 1400 ساله ي خويش با الهام از حسين بن علي عليه‌السّلام و عزت‌جويي ايشان در برخورد طاغوت زمان يزيد بن معاويه، عزّت و افتخار خويش را در مبارزه با طاغوتيان زمان خويش جستجو مي‌كرده‌اند لذا در اين مختصر ما بر آن شديم تا با بهره‌گيري هر چند كوتاه از آيات قرآن كريم بيانات اين امام همام و همچنين روايات ديگر ائمه معصوم به بررسي اجمالي عزت و ذلّت در آينه آيات و روايات بپردازيم:


الف ـ عزّت در پرتو آيات و روايات

خداوند متعال در قرآن كريم در آيات متعددي، عزّت را تماماً و بالاصالة از آن خويش مي‌داند[1] و در آيات ديگر آن را بعد از خود، متعلق به رسول خدا و مؤمنين مي‌داند[2] و نيز مي‌فرمايد هر كه را خداوند اراده نمايد، عزيز و هر كه را بخواهد، ذليل مي‌گرداند.[3]

در دعاي عرفه به نقل از سالار شهيدان مي‌خوانيم كه تمام عزّت و بلند مرتبگي ويژه خداوند است و هر كه خدا را دوست بدارد عزيز و الّا ذليل خواهد بود.[4] حضرت علي عليه‌السّلام در حديثي ضمن رد هر گونه اعمال سلطه‌اي مي‌فرمايند: هر عزيزي كه تحت قدرت و سلطه‌اي قرار بگيرد ذليل خواهد بود، همچنين ايشان در جاهاي ديگر هر عزّت غير خدائي را ذلّت تلّقي نموده و معتقدند طلب عزّت فقط از خدا شايسته است و هر كس عزّت را به غير از او طلب كند هلاك خواهد گشت، و نيز ايشان در جاي ديگر مي‌فرمايند هيچ عزّتي بالاتر از بردباري نيست.

هر كه مي‌خواهد بدون داشتن مال و ثروت و ايل و تبار عزتمند گردد مي‌بايست از معصيت الهي دوري و به اطاعت او روي آورد.

امام صادق عليه‌السّلام نيز ضمن رفيع دانستن جايگاه مؤمن و عزّت والاي او مي‌فرمايند خداوند اختيار هر كاري را به مؤمن داده به جز اين ‌كه او اختيار ندارد خود را ذليل نمايد. و در حديث ديگري ايشان راستي را مايه عزّت و ناداني را مايه ذلّت توصيف مي‌نمايند. امام سجاد عليه‌السّلام نيز ضمن اهميت دادن به اطاعت دادن به اطاعت از اولي الامر، فرمان بردن از فرمان روايان الهي را كمال عزّت دانسته‌اند.


ـ موجبات عزّت در پرتو احاديث

1. اطاعت مطلق از خداوند: حضرت علي عليه‌السّلام مي‌فرمايند هر كه مي‌خواهد بدون داشتن مال و ثروت و ايل و تبار عزتمند گردد مي‌بايست از معصيت الهي دوري و به اطاعت او روي آورد. ايشان در تأييد اين مطلب در جاي ديگر مي‌فرمايند: خداوند متعال خطاب به داود عليه‌السّلام فرمودند: اي داود من عزّت را در اطاعت خود قرار داده‌ام در حالي كه مردم آن را در خدمت به سلطان جستجو مي‌كنند و لذا آن را نمي‌يابند پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نيز در حديثي عزّت را در پروا داشتن از خداوند مي‌دانند و در حديث ديگر خوار بودن در برابر حق را به عزّت نزديك‌تر مي‌دانند تا عزّت يافتن به وسيله باطل.

2. قطع طمع از مردم: حضرت علي عليه‌السّلام بالصراحة عزّت را با قطع طمع همراه مي‌دانند. امام صادق عليه‌السّلام نيز عزّت را تنها در خانه‌اي مي‌دانند كه اهل آن خانه چشم طمع به دست مردم ندوخته باشند. امام باقر عليه‌السّلام نيز چشم نداشتن به دست مردم را موجب عزّت ديني مؤمن مي‌دانند. همچنين در حديث است كه لقمان در نصيحت به فرزند خويش فرمود: اگر مي‌خواهي عزّت دنيا را به دست آوري، طمع خويش را از آن چه مردم دارند قطع كن زيرا پيامبران و صديّقان به سبب بركندن طمع خويش به آن مقامات رسيده‌اند.

3. در احاديث گوناگون ديگر موجبات عزّت در عواملي همچون انصاف، بخشش، پاي‌بندي به حق، گذشت، فروتني، مناعت طبع، توكل، حفظ زبان، فرو خوردن خشم، شكيبائي، قناعت و غيره آمده است. به عنوان نمونه حضرت علي عليه‌السّلام رفتار منصفانه با مردم را باعث عزّت دانسته و در احاديث ديگر شجاعت و قناعت را از عوامل نيل به عزّت بر مي‌شمارند، همچنين رسول خدا صلي الله عليه و آله عفو و بخشش را مايه رسيدن به عزّت و در حديث ديگر فروتني و مناعت طبع را مايه عزّت مؤمن مي‌دانند امام باقر عليه‌السّلام نيز توكل به خدا را موجب عزّت مومن مي‌دانند و در جاي ديگر صبر و شكيبائي را مايه عزّت مي‌شمارند.


ـ عوامل پايداري و بقاء عزّت:

در احاديث مختلف از بين بردن طمع و زندگي در تنهائي را به عنوان دو عامل بقاء، و پايداري عزّت ذكر نموده‌اند: امام باقر عليه‌السّلام پايداري عزّت را در از بين بردن طمع‌جوئي و امام صادق عليه‌السّلام تنهائي و دوري گزيدن از مردم را باعث پايداري بيشتر عزّت ذكر مي‌كنند بديهي است اين حديث شريف مغاير با ابعاد اجتماعي اسلام نيست بلكه منظور دل كندن از مردم و نداشتن انتظارات و توقعات نابجا از مردم مي‌باشد. به يك انسان كه جز خدا دل به اميد احدي از مردم نبندد و نه آن كه هيچ‌گونه رابطه‌اي با مردم نداشته باشد.


ب ـ ذلّت در پرتو احاديث

[5]

در خصوص ذلّت نيز احاديث و روايات بسياري وارد شده كه به بعض آن‌ها اشاره خواهيم كرد:

امام حسين عليه‌السّلام الگو و پرچمدار عزّت آفريني و ذلّت ستيزي در نزد شيعيان جهان، در اين خصوص مرگ با عزّت را بر زندگي توأم با ذلّت ترجيح مي‌دهند ايشان در روز عاشورا خطاب به لشگر يزيد فرمودند: آگاه باشيد كه اين ملعون مرا ميان دو امر مخيّر كرده است: ميان شمشير و ذلّت، امّا هيهات كه من تن به ذلّت و پستي دهم زيرا كه خدا و رسول او و نياكان و تربيت كنندگان ما هرگز خواري را نپذيرند و هلاكت زبونانه را بر كشته شدن شرافتمندانه ترجيح ندهند.

امام در روز عاشورا خطاب به لشگر يزيد فرمودند: آگاه باشيد كه اين ملعون مرا ميان دو امر مغيّر كرده است: ميان شمشير و ذلّت، امّا هيهات كه من تن به ذلّت و پستي دهم زيرا كه خدا و رسول او و نياكان و تربيت كنندگان ما هرگز خواري را نپذيرند و هلاكت زبونانه را بر كشته شدن شرافتمندانه ترجيح ندهند.

از مولاي متقيان علي عليه‌السّلام نيز عبارتي به همين مضمون وارد شده است و يا ايشان در جاي ديگر ضمن توصيه به قناعت نمودن به اندك، انسان‌ها را از پذيرش ذلّت و خواري بر حذر مي‌داند امام صادق عليه‌السّلام نيز مي‌فرمايند: خداي متعال اختيار هر كاري را به مومن داده است امّا اختيار خوار كردن خويش را به او نداده است.


ـ عوامل خوار كننده انسان:

در احاديث مختلف موارد گوناگوني به عنوان عوامل خوار كننده انسان قلمداد گرديده است از جمله پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله بخل ورزيدن، اشتغال به داد و ستد و رها كردن جهاد در راه خدا را از عوامل خوار كننده انسان مي‌دانند حضرت علي عليه‌السّلام در تبيين عوامل خوار كننده انسان به عواملي همچون طمع، پرده برداشتن از گرفتاري شخصي در نزد ديگران و عزّت جوئي نزد غير خداوند اشاره مي‌فرمايند، امام صادق عليه‌السّلام نيز در حديثي، دلبستگي به زندگي دنيا را مايه خواري مي‌دانند و در احاديث ديگر ستمگري و ظلم را مايه ذلّت و خواري بيان مي‌فرمايند، امام حسن مجتبي ‌عليه‌السّلام‌ نيز ترس از راستي را مايه ذلّت مي‌دانند.


ـ ذليل‌ترين انسان‌ها:

در احاديثي از رسول اكرم صلي الله عليه و آله زبون‌ترين مردم كسي دانسته شده كه مردم را خوار نمايد، و در حديث ديگري از حضرت علي عليه‌السّلام آزمندي به دنيا به عنوان خوار كننده‌ترين مسئله براي انسان تعريف گرديده است. اميد آن ‌كه با بهره‌مندي هر چه بيشتر از فيوضات و كلمات گهربار اين بزرگان پيش از بيش به دنبال زندگي عزّت‌مندانه و توأم با رستگاري باشيم.


پي‌نوشت‌ها:

1- قرآن كريم: فاطر: 10، يونس: 65، نساء: 138، 139.

2- منافقون، 8.

3- آل عمران، 26.

4- احاديث مربوط به اين بخش (عزّت در پرتو روايات) به نقل از اين كتاب مي‌باشد: محمد ري شهري، ميزان الحكمه، حميد رضا شيخي، ج 8.، دارالحديث، 1379، ص 3734 ـ 3744.

5- احاديث مربوط به اين بخش (ذلّت در پرتو روايات) برگرفته از اين كتاب است: محمدي ري شهري، پيشين، ج 4.، صص 1872 ـ 1876.

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

مبارزات سياسى امام‏حسين عليه السلام در زمان معاويه

امام حسن عليه السلام در اثر توطئه‏اى شوم كه از سوى معاويه تدارك ديده ‏شد به شهادت رسيد و جلوه‏هاى شكوهمند امامت در ديگر يادگار فاطمه و على عليهماالسلام متجلى گشت. استبداد اموى جهت هدم امامت راستين و ياران دلباخته آن، عزم ‏را دو چندان كرد و با تهديد و ارعاب و ترفندهاى عوام فريبانه به‏ نابودى مكتب و راه امام على و فرزندانش عليهم السلام همت ‏گماشت. بدين جهت، رهبرى و هدايت امت‏ شرايط دشوار و طاقت‌فرسايى ‏يافت. دوران دهساله امامت ابى‏عبدالله عليه السلام بيانگر مواضع و برنامه‏هاى آن حضرت در مقابل اين تحولات است كه پيام‌ها و درس‌هاى ‏ارزشمندى را فرا راه عاشقانش قرار مى‏دهد و از سوى ديگر، سيره ‏اخلاقى تربيتى آن بزرگوار را از ذخائر ازرشمند جهان اسلام و از بايسته‏هاى پژوهشى است كه بخش مهمى از آن ظهور و درخشش همين‏ دوران مبارك است. نوشته حاضر نگاهى است اجمالى به يكى از مواضع ‏و ابعاد زندگى سياسى آن حضرت با عنوان «مبارزات امام‏حسين عليه‌السلام در دوران معاويه كه محورهاى زير بيانگر جوانب آن ‏مى‏باشد.


اعلام منشور ولايت در سرزمين منا

شيعيان امام على عليه السلام روزهاى سختى را در حكومت معاويه سپرى‏ مى‏كردند. تعداد زيادى از آنان توسط معاويه به شهادت رسيده و بسيارى ديگر فرارى يا منزوى و در اضطراب و نگرانى به سر مى‏بردند. در منابر و اجتماعات اهانت ‏به امام على عليه السلام به صورت ‏رسمى رواج يافته بود و دل‌هاى عاشقان و دوستداران اميرمومنان را سخت جريحه‌دار كرده بود. اكنون ديدگان به سوى امام حسين عليه السلام دوخته شده و منتظر رهنمودها و دستورهاى آن حضرت است تا اين سكوت مرگبار را بشكند و راهى به ‏سوى افق‌هاى حقيقت‏ بگشايد. امام حسين عليه السلام همراه عبدالله ابن عباس ‏و عبدالله ابن جعفر حج مى‏گذارد. در سرزمين منا فرصتى دست مى‏دهد تا امام عليه السلام از اصحاب پيامبر و شيعيان و نيك مردان انصار دعوت كند و حقايق را براى آنان بازگو كند. بيش از هفتصد تن گرد امام ‏اجتماع مى‏كنند كه دويست نفر آنان از اصحاب پيامبرند. حضرت بپاخاست و پس از حمد و ثناى الهى، فرمود: «اين تجاوزگر (معاويه)بر ما و شيعيان ما سختي‌ها و ناملايماتى ‏روا داشته است كه خود دانسته و ديده‏ايد يا به شما رسيده است. مى‏خواهم از شما درباره حقيقتى جويا شوم. اگر راست گفتم، آن را تصديق كنيد و در صورتى كه خلاف گفتم، مرا تكذيب كنيد. سخنم را بشنويد و گفتارم را بنويسيد. سپس ‏هنگامى كه به سوى شهرها و قبايل خويش بازگشتيد، هر آن كس را كه ‏مورد وثوق و اطمينان دانستيد به آنچه از حقوق ما مى‏دانيد، دعوت ‏كنيد. من از آن مى‏ترسم كه حق ولايت از بين رود و مغلوب گردد، اگرچه خدا نور خويش را به رغم خواست كافران، غالب خواهد گردانيد.»

به من گفته‏اى كه اين امت را به فتنه مينداز. من فتنه‏اى ‏سهمگين‏تر از حكومتت‏ بر امت نمى‏يابم؛ و نيز گفته‏اى: به مصلحت‏ خويش و دين و امت محمد صلي الله عليه و آله بينديش. به خدا قسم، كارى بهتر از جهاد عليه تو نمى‏شناسم.

سپس آنچه از قرآن و سنت پيامبر صلي الله عليه و آله درباره پدر و مادرش و اهل‏بيت عليهم السلام بود، براى آنان قرائت كرد. همگى گفتند: «اللهم نعم قد سمعنا و شهدنا»؛ همين طور است ما خود شنيديم ‏و افراد مورد اعتماد براى ما آنچه فرموديد، نقل كردند.

سپس حضرت فرمود: «شما را به خدا سوگند مى‏دهم آيا مى‏دانيد كه‏ پيامبر صلي الله عليه و آله على عليه السلام را در غدير خم به امامت منصوب كرد و مردم را به ‏ولايت او فرا خواند و دستور داد كه اين پيام را حاضران به‏ غايبان برسانند؟» همگى گفتند: «بلى ما شنيديم.» (1)

بدين ترتيب، امام عليه السلام در آن اجتماع بر حقيقت امامت تاكيد ورزيده و رسالت و مسووليت‏ خواص را براى ترويج مكتب‏ اهل‏بيت عليهم السلام و مبارزه با استبداد اموى ترسيم كرد. سخنرانى حضرت در مسجد پيامبر صلي الله عليه و آله نيز در همين راستا است. مرحوم ‏مجلسى مى‏نويسد: به معاويه گفتند: ديدگان به سوى حسين عليه السلام است. كارى كن كه او منبر رود و خطابه ايراد كند؛ از چشم مردم خواهد افتاد؛ زيرا توانايى خطابه ندارد. معاويه گفت: اين را درباره برادرش حسن‏ابن على تجربه كردم، به رسوايى ما منجر شد.

سرانجام اصرار زياد مردم باعث ‏شد از امام ‏حسين عليه السلام بخواهد به‏ منبر رود و با مردم سخن بگويد. حضرت سخنرانى خود را با حمد و ثناى الهى آغاز كرد. در اين حال مردى گفت: كيست كه خطابه ‏مى‏كند؟ حضرت فرمود: ماييم حزب پيروز الهى و عترت رسول خدا كه نزديك‌ترين فرد به ‏او هستند و اهل‏بيت پاكيزه او و يكى از دو چيز گرانبها كه عِدل‏ قرآن قرار داده شده، همان كتاب كه باطلى از پيش رو و پشت‏ سر او راه نمى‏يابد، آگاه به تاويل قرآن و روشنگر حقايق آن هستيم. ما را اطاعت كنيد كه اطاعت ما واجب است؛ زيرا اطاعت ما مقرون به‏ اطاعت ‏خدا و رسول او گشته است. خداوند متعال مى‏فرمايد: «اطاعت ‏كنيد خدا و رسول او و صاحب فرمان از خودتان را و هرگاه در چيزى ‏نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد. اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد، اين براى شما بهتر و عاقبت و پايانش نيكوتر است.» (2)

و فرموده: «هنگامى كه خبرى از پيروزى يا شكست ‏به آنها برسد، آن را شايع مى‏سازند در حالى كه اگر آن را به پيامبر و پيشوايان ‏كه قدرت تشخيص كافى دارند، بازگردانند از ريشه‏هاى مسايل‏ آگاه خواهند شد و اگر فضل و رحمت‏ خدا بر شما نبود، جز عده كمى ‏همگى از شيطان پيروى مى‏كرديد.» (3)

شما را برحذر مى‏دارم از اين كه به نداى شيطان گوش فرادهيد؛ زيرا شيطان دشمن آشكار شما است. و در آن صورت از دوستان شيطان ‏خواهيد شد. دوستانى كه شيطان به آنان مى‏گويد: امروز هيچ كس از مردم بر شما پيروز نمى‏گردد و من همسايه شما هستم اما هنگامى كه‏ دو گروه(كافران و مومنان مورد حمايت فرشتگان در جنگ بدر) در برابر يكديگر قرار گرفتند، به عقب برگشت و گفت: من از شما بيزارم.(4) كه در اين صورت «مثل كافران جنگ بدر» مورد ضربه شمشيرها و نيزه‏ها «از سوى ملائكه‏» قرار خواهيد گرفت‏ و در آن هنگام ايمان فردى كه از پيش ايمان نياورده است ‏يا كار نيكى را انجام نداده است نفعى به او نخواهد رساند.

در اين موقع، معاويه گفت: «حسبك يا ابا عبدالله فقد ابلغت‏»؛ كافى است اى اباعبدالله، حق سخن را ادا كردى. (5)


اعتراض به ولايتعهدى يزيد

معاويه تصميم به ولايتعهدى يزيد گرفت. راهى حج ‏شد؛ به مدينه آمد و از مردم براى او بيعت گرفت. سپس‏ منبر رفت و يزيد را اين چنين ستود: يزيد دانا به سنت و قرآن‏شناس است و حلم و بردبارى‏اش بر سنگ‌هاى سخت افزون است. امام ‏حسين عليه السلام برخاست و پس از ستايش خدا و درود بر پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: هرگز سخنورى هر چند سخن به تفصيل گويد نتوانسته است ‏حق اندكى از صفات ممتاز پيامبر صلي الله عليه و آله را ادا كند. اى معاويه! از واقعيت دور مانده‏اى، سپيده صبح تاريكى شب را رسوا ساخته و نور خورشيد پرتو روشنايى چراغ را بى‏فروغ ساخته است. در برترى برخى سخن به زياده‏گفتى و در گزينش عده‏اى حق ديگران را ضايع كردى و از بيان فضيلت ‏صاحبان آن بخل ورزيدى و بيش از حد ستم روا داشتى. نشد كه اندكى از فضيلت صاحبان حق را بپردازى و در همان حال‏ شيطان بهره فراوان و نصيب كامل خويش را برنگيرد. دانستم آنچه ‏درباره يزيد از سياستمدارى و كمالش گفتى، مى‏خواهى مردم را با اين سخنان به اشتباه اندازى. گمان مى‏كنى انسانى ناشناس و دور از چشم مردم را تعريف مى‏كنى و از آنچه فقط خودت به آن دست‏ يافته‏اى، خبر مى‏دهى. «فخذ ليزيد فيما اخذ به من استقرائه الكلاب المتهادشته‏ عندالتحادش و الحمام السبق لاترابهن و القيناث ذوات المعازف و ضروب الملاهى تجده ناصرا»؛ و همين كارهايى كه يزيد كرده، بگير؛ همين كه سگان را به حال پارس و گلاويزى مى‏خواند و كبوتران ‏بازى ‏را به سوى همقطارانش و نيز كنيزكان آوازه خوان و انواع بيهوده‏گرى و هوس بازى‏هايش كافى است كه تو را در وصف خويش يارى كرده‏ باشد.

سپس فرمود: قصدى را كه براى ولايتعهدى يزيد دارى فروگذار و رهاكن، چه نيازى دارى كه افزون بر همه كارهاى بدى كه كرده‏اى با اين گناه نيز خدا را ملاقات كنى. (6)


افشاى جنايات معاويه

جهت ديگرى كه بيانگر مبارزات آن حضرت است نامه‏اى است كه در آن جنايات معاويه و ستمگرى‏هايش شمارش كرده، حكومت معاويه را فتنه‏اى سهمگين بر امت قلمداد مى‏كند. قسمتى از آن چنين است: مگر تو نبودى كه حجر و ياران عابد و خاشع حق را كشتى، همانان كه از بدعت‏ها نگران و بى‏تاب مى‏گشتند و امر به معروف و نهى از منكر مى‏كردند؟ آنان را پس از تعهدات محكم و تضمين‏هاى مطمئن به طرز ظالمانه و تجاوزكارانه كشتى، در برابر خدا گستاخى ورزيدى و عهد و پيمان الهى را سبك شمردى. مگر تو قاتل عمرو ابن الحمق نيستى، همان كه از زيادى عبادت صورت و پيشانى‏اش پينه بسته بود؟ او را پس از تعهدات و تضمين‏هايى كشتى كه اگر به حفاظت ‏شدگان در كوهساران داده مى‏شد، از قله‏هاى آن فرود مى‏آمدند. مگر تو نيستى ‏كه زياد را در دوره اسلام به خويشتن منسوب گردانيدى و او را پسر ابى‏سفيان قلمداد كردى، با اين كه رسول خدا صلي الله عليه و آله حكم كرده كه فرزند متعلق به (پدر و مادر) است و پاداش مرد زناكار، سنگ است.

آنگاه او را بر مسلمانان مسلط ساختى تا آنان را بكشد و دست و پايشان را قطع كند و بر تنه درخت ‏به دارشان آويزد؟ پناه ‏بر خدا، اى معاويه! گويا تو از اين امت نيستى و ايشان از تو نيستند. مگر تو آن خضرمى را نكشتى كه ابن زياد درباره او به تو گزارش داده بود داراى دين على عليه السلام است؛ و دين على عليه‌السلام همان دينى ‏است كه پسر عمويش بر آن بود؛ همان دينى كه تو به نامش به اين ‏مقام نشسته‏اى؛ و اگر دين او نبود، بالاترين افتخارات تو و اجدادت كوچ‌هاى تابستانى و زمستانى آنان بود و خدا به واسطه ما براى اين كه نعمتى گران ببخشد، سختي‌هاى آن را از دوشتان ‏برداشت. به من گفته‏اى كه اين امت را به فتنه مينداز. من فتنه‏اى ‏سهمگين‏تر از حكومتت‏ بر امت نمى‏يابم؛ و نيز گفته‏اى: به مصلحت‏ خويش و دين و امت محمد صلي الله عليه و آله بينديش. به خدا قسم، كارى بهتر از جهاد عليه تو نمى‏شناسم. بنابراين، هرگاه به انجام آن اقدام كنم، مايه تقرب به‏ پروردگار من است و در صورتى كه به انجامش نپردازم، از خدا براى‏ حفظ دينم آمرزش مى‏طلبم و از او توفيق انجام آنچه او دوست ‏مى‏دارد و مى‏پسندد، خواستارم.

مرحوم ‏مجلسى مى‏نويسد: به معاويه گفتند: ديدگان به سوى حسين عليه السلام است. كارى كن كه او منبر رود و خطابه ايراد كند؛ از چشم مردم خواهد افتاد؛ زيرا توانايى خطابه ندارد. معاويه گفت: اين را درباره برادرش حسن‏ابن على تجربه كردم، به رسوايى ما منجر شد.

سپس حضرت در ادامه مى‏فرمايد: بدان كه خدا را ديوانى است كه ‏هر كار كوچك و بزرگ به حساب مى‏كشد و شمارش مى‏كند. بدان كه خدا فراموش نمى‏كند كه تو به مجرد گمان افراد را مى‏كشى و به محض‏ وارد آمدن اتهامى دستگير مى‏سازى و پسرى را به حكومت نشانده‏اى ‏كه باده مى‏نوشد و سگ‌بازى مى‏كند، تو را مى‏بينم كه خويشتن به ‏گناه و عذاب در انداخته‏اى و دينت را تباه كرده‏اى و رعيت را ضايع ‏ساخته‏اى. (7)


يادآورى رسالت‏ها

استبداد اموى جامعه اسلامى را دچار فسردگى و ركود كرده، زمينه ‏تجاوز و ستمگري‌هاى بيشتر آنان گشته بود. هشدار به جامعه و يادآورى رسالت‌ها و مسووليت‌هاى سنگين آنان از ضرورت‏هاى فورى آن ‏بود؛ و چه فردى شايسته‏تر از ابى‏عبدالله الحسين عليه السلام و چه موقعيتى ‏والاتر از حج.

بر اين اساس، حضرت در اجتماع شكوهمند مردم در سرزمين منا به ‏سخنرانى پرداخت و وظيفه امر به معروف و نهى از منكر را به مردم ‏و دانشمندان يادآور شد. حضرت در آغاز درباره اهتمام به امر به ‏معروف و نهى از منكر فرمود: اى مردم! از آنچه خدا بدان اولياى خود را پند داده، پند گيريد مانند بد گفتن او از دانشمندان يهود، آنجا كه مى‏فرمايد: چرا دانشمندان نصارى و علماى يهود آنان را از گفتار گناه‏آميز و خوردن مال حرام نهى نمى‏كنند؟ چه زشت است عملى كه انجام ‏مى‏دادند.(8) و نيز فرموده است: كافران بنى‌اسرائيل بر زبان داود و عيسى ابن مريم، لعن و نفرين شدند. اين به خاطر آن بود كه گناه ‏و تجاوز مى‏كردند. تا آنجا كه فرمود: چه بدكارى انجام مى‏دادند. (9)

خداوند آنها را بدين خاطر نكوهش كرده كه از ستمكارانى كه ‏ميان آنها بودند، كار زشت و فساد مى‏ديدند و آنها را نهى ‏نمى‏كردند؛ زيرا در مال آنان طمع داشته و از قدرت آنان ‏مى‏ترسيدند با اين كه خداوند مى‏فرمايد: از مردم نترسيد و از من‏ بترسيد. (10)

سپس عالمان را مورد خطاب قرار داده، مى‏فرمايد: شما اى جماعت‏ كه معروف به دانش و نامور به خوبى و معروف به خيرخواهى هستيد و به وسيله خدا در دل مردم مهابتى داريد؛ شرافتمند از شما حساب‏ مى‏برد و ناتوان شما را گرامى مى‏دارد...

من مى‏ترسم عذابى از عذاب‌هاى الهى بر شما فرود آيد؛ زيرا شماها از كرامت ‏خدا به منزلتى رسيديد كه بر ديگران برترى يافته‏ايد. بندگان مؤمن به خدا، گرامى داشته نمى‏شوند ولى شما به خاطر خدا در ميان بندگان الهى ارجمنديد. اين در حالى است كه مى‏بينيد كه ‏پيمان‌هاى خدا شكسته شده و هيچ عكس‌العمل و هراسى به خود راه ‏نمى‏دهيد. براى يك نقض تعهد پدران خويش بى‏تابى مى‏كنيد با اين كه تعهد رسول خدا خوار و بى‏مقدار شده، كورها و لال‌ها و زمين‏گيرها در همه‏ شهرها بى‏سرپرست مانده و بر آن‏ها ترحم نمى‏شود، شما به اندازه ‏مقام و در خور مسووليت‏ خويش كار نمى‏كنيد و در مقابل كسى كه ‏اقدام مى‏كند خضوع نمى‏كنيد. بر عكس به سازش و مسامحه با ظالمان خود را آسوده خاطر مى‏داريد با اين كه خداوند شما را فرمان داده كه از كار خلاف باز ايستيد و ديگران را نيز نهى كنيد؛ اما شما غافليد. مصيبت ‏شما از همه ‏مردم بزرگتر است؛ زيرا در حفظ مقام علما و دانشمندان ناتوان ‏شديد. كاش كوشش مى‏كرديد. علت اين ناتوانى اين است كه جريان امور و احكام به دست‏ دانشمندان الهى است كه امين بر حلال و حرام اويند؛ ولى اين مقام‏ از شما گرفته شده است. بدين جهت، كه شما از حق متفرق شديد و درباره روش پيغمبر با وجود دليل روشن دچار اختلاف شديد. اگر بر آزارها شكيبا بوديد و در راه خدا مشكلات را متحمل مى‏شديد، زمام امور الهى به‏ شما برمى‏گشت و از طرف شما دستور آن صادر مى‏گشت و به سوى شما باز مى‏گشت؛ اما برعكس شما خودتان ستمگران را به جاى خويش جاى ‏داديد و امور الهى را به آنها واگذاشتيد تا به شبهه كار كنند و به شهوت‏ها و ميل‌هاى نفسانى خويش حركت كنند. علت‏ سلطه ستمگران‏ گريز شما از مرگ و خوش بودنتان به زندگى دنيا است كه از شما جدا خواهد شد. (11)

اما متاسفانه اين فريادها و خروش‌هاى الهى بر جان و قلب‏هاى ‏غافل كارگر نيفتاد و دوباره هر كس به انديشه دنيايى خويش مشغول‏ و كارهاى روزمره خويش را استمرار بخشيد و چنان شد كه بنى‏اميه ‏احكام الهى را تعطيل كردند؛ نيك‌مردان تنها مانده ميدان را به ‏شهادت رساندند و تاريخ را براى هميشه سوگمند از بين رفتن حق و عدالت و حاكميت امامت راستين ساختند.


تاكيد بر استمرار برائت

معاويه به مروان كه از كارگزاران حكومتى او بود، نامه نوشت و از او خواست دختر عبدالله بن جعفر را براى يزيد خواستگارى كند. عبدالله تصميم درباره اين موضوع را به دائى فرزند خويش امام‏حسين عليه‌السلام واگذار كرد. امام فرمود: از خداوند خواستارم كه مورد پسندى از آل محمد را براى دختر عبدالله برگزيند. همگى در مسجد اجتماع كردند. مروان در حضور مردم گفت: اميرمومنان معاويه به ‏من دستور داده كه هر قدر از مهر را كه پدرش بگويد، قبول كنم و تمامى بدهكارى پدرش را بپردازم. افزون آن كه صلح بين دو فاميل‏ نيز برقرار خواهد شد. امام حسين عليه السلام پس از حمد و ثناى الهى و بيان فضايل اهل‏بيت عليهم‌السلام پاسخ داد: اين كه گفتى مهرش هر قدر باشد، معاويه قبول كرده، سوگند به جان خود كه در صورت ‏تصميم، ما بر مهر السنه چيزى اضافه نمى‏كنيم. و اين سخن كه ‏بدهكارى پدرش هر چه باشد، پرداخت مى‏كند، هيچ گاه زنان ما بدهكاري‌هاى ما را نپرداخته‏اند؛ و اما مصالحه و سازش، ما افرادى ‏هستيم كه به خاطر خدا با شما دشمنى كرديم و براى دنيا با شما صلح نخواهيم كرد. خويش نسبى نتوانسته است مانع از اين كار شود تا چه رسد به ازدواج و خويشى سببى.

سپس حضرت دختر عبدالله را به عقد قاسم ابن محمد بن جعفر درآورد و باغى كه خود در مدينه و به نقلى در سرزمين عقيق ‏داشت. به دختر خواهر خويش بخشيد. (12)


پى‏نوشت‌ها:

1- الغدير، ج 10، ص 161 و 162.

2- نساء، آيه‏59.

3- همان، آيه‏83.

4- انفال، آيه 48.

5- بحارالانوار، ج 44، ص 205 و206.

6- الغدير، ج 10، ص 161 و 162 و استفاده از ترجمه الغدير، ج‏19، ص 250 و 251.

7- الغدير، ج 10، ص 161 و 162 و استفاده از ترجمه الغدير، ج‏19، ص 250 و 251.

8- مائده، آيه‏63.

9- همان، آيات 78 و79.

10- همان، آيه‏47.

11- تحف العقول، ص 240، كلمات امام‏حسينعليه السلام.

12- بحارالانوار، ج 44، ص‏207.

منبع:

ماهنامه كوثر شماره 38 ، عباس كوثرى

  

نویسنده : صادق ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

سيره قرآنى امام حسين عليه السلام

امام حسين عليه السلام گوهر تابناك و چراغ درخشانى است كه هماره بر تارك تاريخ درخشيده و خواهد درخشيد. طالبان هدايت و انسان‏هاى خسته از ظلم و تبعيض و ذلت و ستيزه، نامردمى و ناجوانمردى را به حق رهنمون ساخته و بيدار نموده است. عنصر جاودانه‏اى كه به يقين رمز ماندگاريش را در الهى بودنش بايد جُست. سيره‏ ارجمندش را در قرآن بايد نگريست تا به حقيقتش يا شمه‏اى از حقيقتش دست يافت. امام حسين عليه السلام نه تنها شاگرد مكتب قرآن كه عِدْل و شريك قرآن است از اين‏ روست كه در فرازى از زيارتنامه‏ شريفش مى‏خوانيم: «السَّلامُ عَلَيكَ يا شريكَ القُران؛(1) سلام بر تو اى شريك قرآن» و در حديث «ثقلين» نيز همدوشى امام به عنوان قرآن ناطق و قرآن به عنوان امام صامت گرديده است.

اُنس امام با قرآن به دوران حيات جسمى محدود نمى‏شود بلكه بعد از شهادت نيز ادامه دارد: «منهال بن عمرو» گويد، چون سر مطهّر امام عليه السلام را به دمشق آورده بر نى حمل مى‏كردند، من پيش روى او بودم. شخصى سوره‏ كهف را مى‏خواند تا رسيد به آيه‏ شريفه‏ «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُواْ مِنْ ءَايَتِنَا عَجَبًا؛ آيا پنداشتى كه داستان اصحاب كهف و رقيم از آيات شگفت ماست؟!» به خدا سوگند ناگاه آن سر مطهر به سخن آمد و با زبان فصيح فرمود: «شگفت‏تر از اصحاب كهف، واقعه‏ شهادت و بردن من بر نى است.»

رسولُ اللَّه صلي الله عليه و آله فرمودند: «انى تاركٌ فيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كتابَ اللَّه و عترَتى اهلَ بَيْتى فَأِنَّهُمَا لَنْ يَفتَرِقا حتَّى‏ يَردِا عَلَىّ الحوض.»(2) حال كه ائمه عليهم السلام چنين نسبت و خويشاوندى محكمى با قرآن دارند بايد تفسير قرآن را در آنان جُست كه در «وجود آنها كرامت‏ها و فضيلت‏هاى قرآن و گنج‏هاى الهى نهفته است.»«فيِهْم كوائِمُ القرآن و هُمْ كُنوُز الرَّحمان.»(3) در اين نوشتار بر آنيم كه فرازهايى از آيات نورانى قرآن را در سيره‏ علمى و عملى آن امام همام جستجو كنيم و آيات اين كتاب صامت را با نور وجود اين پرتو درخشنده به نطق آوريم.

اگر چه ما را هرگز ياراى آن نيست كه عمق شخصيت آن درياى علم و معرفت و اخلاق و معنويت را بپيمايد ولى از باب عرض ارادات به پيشگاه آن شفيع روز محشر چند جمله‏اى را به تحرير در مى‏آوريم.


1. انس با قرآن‏

انس آدمى با هر چيز ريشه در ارج و اهميتى دارد كه انسان براى آن چيز قائل است ره‏پويان راه يقين و سالكان وادى علم و معرفت از آن ‏جا كه محبوب‌ترين محبوب را ذات اقدس خداوند مى‏دانند و فقط دل در گرو او دارند، كتاب او را كه پرتوى از ذات او و واسطه سخن خداوند با بندگان است - پر منزلت و تنها طريق هدايت مى‏دانند از اين‏رو با آن انس ويژه‏اى داشته و قلب و جان و اعمال خويش را با آن گوهر حياتبخش خدايى مى‏كنند.

قرآن كريم به لزوم اين انس اشاره كرده است. از مؤمنان مى‏خواهد ب